تبليغاتX
شهر فیلم

نوشته شده توسط فیلم ساز در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 23:22 | لینک ثابت |

با سلام

قبل از بازدید این وبلاگ برای راهنمای و بازدید بهتر حتما در قسمت موضوعات وبلاگ روش خرید را مطالعه فرمایید

با تشکر

نوشته شده توسط فیلم ساز در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 3:18 | لینک ثابت |

ladron.jpg

‏<‏strong‏>سرقت از يک دزد‎‎‏ ‏Ladrón que roba a ladrón

کارگردان: جو منندز. فيلمنامه: يويو هنريکسون. موسيقي: آندرس لوين. مدير فيلمبرداري: آدام سيلور. تدوين: جو منندز. ‏طراح صحنه: کريستوفر تاندون. بازيگران: فرناندو کولونگا[آلخاندرو تولدو]، ميگوئل واروني[اميليو لوپز]، گابريل ‏سوتو[آنيوال کانو]، يولي گونزالو[گلوريا]، ايوونه مونترو[رافائلا]، سونيا اسميت[ورونيکا والدز]، سائول ‏ليسازو[موکتزوما والدز]، اسکار توره س[ميگوئلتو]، روبن گارفياس[رافا]، يويو هنريکسون[خوليو ميراندا]، ريچارد ‏آزورديا[پريميتيو]، ليديا پيرس[بلانکا]. 98 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نام ديگر: ‏Bandoleros، ‏Movidas‏.‏

اميليو تبهکار کلمبيايي از راه هاي ‏غير‏ قانوني وارد لس آنجلس مي شود. او دو هفته وقت و گروهي زبده لازم دارد تا ‏به موکتزوما والدز همکار پيشين خود اکنون با فروش داروهاي تقلبي به لاتين تبارها مردي ثروتمند شده، دستبرد بزند. ‏آلخاندرو دوست اميليو و فروشنده دي وي دي هاي قاچاق گروهي را براي سرقت آماده مي کند، اما همه اين افراد غير ‏حرفه اي هستند و به نظر نمي رسد که نقشه با موفقيت به انجام برسد. اميليو از گروه راضي نيست، اما بعداز آموزش ‏هايي سريع دست به کار شده و به منزل والدز نفوذ مي کنند. گاو صندوق بزرگي که والدز تمام ول هايش را در آن ‏نگهداري مي کند به شدت تحت محافظت قرار دارد و باز کردن آن بدون دسترسي به دو کليد آن ممکن نيست. اميليو و ‏گروهش طي يک مهماني در منزل والدز موفق به دزديدن کليدها و در نتيجه خالي کردن گاوصندوق والدز مي شوند. اما ‏بعدها تمامي پول هاي مسروقه را به قربانيان نگون بخت داروهاي تقلبي والدز برمي گردانند. ‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

جو منندر متولد 1969 نيويورک است. والدينش از تبعيديان کوبايي بودند، اما جو بر خلاف آنان به سوي سياست گرايش ‏نيافت.دريافت يک دوربين سوپر 8 به عنوان هديه از سوي مادربزرگش در 8 سالگي مسير زندگي او را تعيين کرد. از ‏همان زمان با بردار کوچکش، پسر خاله ها و ديگر اعضاي فاميل شروع به ساختن فيلم کرد تا اينکه در 24 سالگي به ‏تلويزيون راه يافت. او يکي از 10 کارگردان رو به رشد لاتين تبار امروز آمريکاست. از 1995 با نوشتن و ‏کارگرداني اپيزودهاي متعددي از سريال هاي تلويزيوني مختلف شروع به فيلمسازي کرده و اولين فيلمش را در 2003 ‏با نام شکار انسان ساخته که برنده جايزه بهترين کارگرداني جشنواره ‏Method Fest‏ شد. سرقت از يک دزد يا دزدي ‏که به دزد زد دومين فيلم بلنداوست که در کنار ‏La Misma Luna‏ پرفروش ترين فيلم اسپانيايي زبان تاريخ سينماي ‏آمريکا محسوب مي شود. ‏

دسته يازده، دوازده و سيزده نفري اوشن را فراموش کنيد و به قصه انتقام رابين هود گونه دزدهاي اسپانيايي گوش فرا ‏دهيد. يک کمدي فوق العاده سرگرم کننده که با وجود آشنا بودن قصه اش، شما را با داستانک هاي خود از ته دل به خنده ‏وادار خواهد کرد. البته هنوز براي بسياري که اطلاعات اندکي نسبت به زندگي در آمريکا دارند، پذيرش فيلمي ‏اسپانيولي زبان از اين منطقه دشوار است. اما همسايگي آمريکا و مکزيک و بسياري از کشورهاي آمريکاي لاتين و ‏بالطبع حضور مهاجران بسيار اين زبان را به زبان اول يا دوم بسياري از ساکنان ايالات متحده آمريکا تبديل کرده است. ‏و همان طور که يکي از شخصيت هاي فيلم خطاب به مامور امنيتي مي گويد: آقاجان اينجا آمريکاست برو اسپانيولي ياد ‏بگير!‏

جو منندز فيلمساز تازه نفسي است. اين تازه نفس بودن در جاي جاي فيلم پيداست. از تيتراژ ابتدايي و انتهايي سرخوشانه ‏فيلم که بيننده را وادار مي کند تا آخرين نوشته هاي تيتراژ پاياني را دنبال کند گرفته تا ضرب آهنگ سريع فيلم و ‏شخصيت هاي طناز آن که هر کدام شان براي ساخت يک فيلم کافي هستند. و از همه جالب تر انتخاب هنرپيشه اي با ‏شباهت بسيار به جورج کلوني براي نقش منفي فيلم که از ديگر عوامل جذابيت آن به شمار مي رود. ‏

سرقت از يک دزد يکي از بهترين سکانس هاي افتتاحيه چنين فيلم هايي را دارد که طي آن والدز يقه بازيگر فيلم تبليغاتي ‏را گرفته و بعد از شنيدن ادعاي او درباره بازي به سبک اکتورز استوديو اخراجش مي کند. اين ريزبيني در همه جاي ‏فيلم حفظ شده و شخصيت هاي ديگر نيز به همين سبک و سياق معرفي مي شوند. اين دومين فيلم منندز است و بر خلاف ‏فيلم پيشين که داستاني واقع گرايانه، خشن و جنايي داشت، لحن اکشن/کمدي را برگزيده و ثابت مي کند که به مديوم ‏مسلط است. اگر طالب دو ساعت تفريح ناب هستيد، ببينيد که چگونه دزد به دزد مي زند!‏
ژانر: اکشن، ماجرايي، کمدي، جنايي. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 21:57 | لینک ثابت |

daneshkadeh.jpg

‏<‏strong‏>دانشکده‎‎‏ ‏Kollegiet

کارگردان: مارتين بارنوويتز. فيلمنامه: يانيک تاي موشولت. موسيقي: توبياس هايلندر، اُيويتدوينگارد. مدير فيلمبرداري: ‏ميکاييل والنتين. تدوين: بنيامين بيندروپ. طراح صحنه: استينه المهولت. بازيگران: نيل رونهولت[کاترينه]، ميکل ‏آرندت[رولف]، يولي اولگارد[سانه]، ميرا وانتينگ[لنا]، يون لانگه[لوکاس]، استين استيگ لومر[پدر کاترينه]. 90 ‏دقيقه. محصول 2007 دانمارک. نام ديگر: ‏Room 205‎‏. نامزد جايزه بهترين جلوه هاي ويژه از جشنواره رابرت. ‏

کاترينه دختري شهرستاني به خوابگاهي دانشجويي در کپنهاگ نقل مکان مي کند. اما به محض ورود با برخورد ‏خصومت آميز دانشجويي ديگر به نام سانه روبرو مي شود. اين برخوردها بعد از رابطه جنسي گذراي کاترينه با لوکاس ‏دوست پسر سابق سانه خصومت بيشتري پيدا مي کند. اما همزمان وقايعي عجيب نيز در شرف وقوع است. شايعاتي بر ‏سر زبان هاست مبني بر اينکه در اتاق 205 که سانه در آن زندگي مي کند، روح سرگردان دختري مقتول هم ساکن ‏است. کاترينه ابتدا اين شايعات را که از سوي سانه و دوستانش مطرح مي شود، جدي نمي گيرد. اما شبي بعد از شوخي ‏ترسناک ديگران با او روحي را در آينه اتاق سانه ديده و از هوش مي رود. کاترينه قبل از بيهوش شدن آينه را مي شکند ‏و ندانسته باعث خروج روح مي شود. با کشته شدن يکي از دانشجويان دختر خوابگاه، موضوع جدي شده و سانه کاترينه ‏را متهم به قتل مي کند. کاترينه که در بدو ورود با پسر کمرو و گريزپايي به نام رولف و ساکن قبلي اتاقش روبرو شده ‏بود، بعدها با وي دوست شده و ماجرا را به او مي گويد. رولف تنها کسي است که قصه کاترينه را باور مي کند و قصد ‏کمک به وي را دارد. اما قبل از انجام هر کاري لوکاس نيز به شکلي فجيع کشته مي شود. رولف و کاترينه سعي مي ‏کنند آينه شکسته را يافته و روح سرگردان را به درون آن بازگردانند. اما سانه که به خشم آمده با در دست داشتن آخرين ‏قطعه آينه شکسته قصد جان کاترينه را مي کند. پي آمد اين کار کشته شدن سانه و سرانجام بازگردانده شدن روح ‏سرگردان به درون آينه است. اما مدتي بعد، کاترينه روح سانه را در آينه مشاهده مي کند...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

مارتين بارنوويتز 34 ساله و دانمارکي است. از سال 1999 با ساختن فيلم هاي تلويزيوني شروع به فيلمسازي کرده و ‏نقطه قوت کارنامه اش فيلم کوتاه ‏Glimt af mørke‏(2004) برنده جايزه بهترين فيلم کوتاه جشنواره مانهايم-هايلبرگ ‏است. از بررسي منابع موجود چنين برمي ايد که دانشکده يا اتاق 205 اولين فيلم بلند سينماي اوست و پيش از آن 8 فيلم ‏کوتاه، مستند و ويدئويي ساخته است. ‏

دانشکده که مانند فيلمي به همين نام ساخته رابرت رودريگز در 1998 در محيط يک کالج مي گذرد و قصه اش را بر ‏اساس اسطوره اي محلي روايت مي کند. يک فيلم ترسناک کليشه اي که قهرمانش گذشته اي پر ابهام دارد، مادرش ‏بيماري رواني داشته و براي اولين بار مي خواهد تنها زيستن را در جايي دور از شهر خود تجربه کند. طبيعي است ‏حضور وي در خوابگاهي که گذشته اي تاريک دارد و کهن الگوي فيلم هاي ترسناک[تجاوز گروهي به يک زن] را ‏يدک مي کشد، نبايد جاي کار زيادي در اختيار کارگردانش قرار بدهد. بااين حال بارنوويتز کوشيده تا با اتخاد نحوه ‏تصوير برداري دانه دانه و تدويني پر ضرب آهنگ مکانيسم مناسبي براي خلق هيجان خلق کند. بودجه مناسبي در حد 6 ‏ميليون کرون دانمارک نيز در اختيار داشته که با دقت آن را مصرف کرده، اما آن چه در پايان گير تماشاگر مي آيد جز ‏يک فيلم کليشه اي ترسناک و خوش ساخت چيز ديگري نيست. قصه اي مانند هزاران فيلم خونريز ترسناک نوجوان پسند ‏آمريکايي که اين بار در اسکانديناوي ساخته شده است. البته با توجه به محيط خوفناک اين منطقه مخصوصاً در زمستان ‏تاريک و طولاني، خلق و شکل گيري داستان هاي هراس آور چندان دور از ذهن نيست. اما تلاش براي رسيدن به ‏الگوهاي هاليوودي چيز ديگري است. ‏

کارگردان در اولين فيلم بلندش به خوبي موفق به جذب تماشاگر و سهيم کردن او در ترس قهرمانش مي شود، اما ‏راهکار نهايي اش براي نجات از چنگ روح مزاحم کمي ساده و بچگانه به نظر مي رسد. تنها نکته بارز فيلم بازي ‏خوب يولي اولگارد در نقش سانه سليطه است که تماشاگر دوست دارد از او نفرت داشته باشد. ‏
ژانر: ترسناک.‏

normal.jpg

‏<‏strong‏>طبيعي/عادي‎ ‎‏ ‏Normal

کارگردان: کارل بساي. فيلمنامه: تراويس مکدانلد. موسيقي: کلينتون شورتر. مدير فيلمبرداري: کارل بسي. تدوين: ليزا ‏بينکلي. طراح صحنه: نانسي موسوپ. بازيگران: کري آن ماس[کاترين]، کوين زگرس[جوردي]، کالون کيت ‏رني[والت برافر]، اندرو آيرلاي[ديل]، تاي رانيان[دنيس برافر]، کاميل سوليوان[اليز]، لورن لي اسميت[شري]، مايکل ‏رايلي[کارل]، بريتني ايروين[مليسا]، آليسون هوساک[ابي]، کامرون برايت[برادي]، تارا فردريک[سيلوي فاربر]، ‏بنجامين رتنر[تيم]، زيک سانتياگو[باب]، هرتگار متيوز[جري]، گابريل رز[کاني]، دن شيا[پيتر]. 100 دقيقه. محصول ‏‏2007 کانادا. برنده جايزه بهترين کارگرداني-بهترين بازيگر نقش اول زن/کاميل سوليوان-بهترين بازيگر نقش اول ‏مرد/تاي رانيان و نامزد جايزه بهترين فيلمبرداري-بهترين فيلم-بهترين بازيگر نقش اول مرد/کالوم کيت رني-بهترين ‏تدوين-بهترين فيلمنامه-بهترين بازيگر نقش مکمل زن/بريتني ايروين-بهترين بازيگر نقش مکمل زن/لورن لي اسميت و ‏بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/کامرون برايت از مراسم لئو، برنده جايزه بهترين فيلم از جشنواره ونکوور، برنده جايزه ‏بهترين فيلم از اتحاديه نويسندگان کانادا. ‏

کشته شدن پسر نوجواني بر اثر سانحه اتومبيل، بعد از گذشت ها مدت ها زندگي کساني که با اين حادثه درگير بوده اند، ‏تبديل به جهنم کرده است. ابتدا کاترين مادر متوفي که ديگر علاقه اي به زندگي در خود نمي بيند. رابطه اش با شوهرش ‏به هم خورده و پسر ديگرش را تلويحاً تحت فشار قرار داده تا جايگزين فرزند از دست رفته شود. جوردي که مقصر ‏اصلي حادثه بوده، قادر به ادامه تحصيل نيست و با پدر و مادرخوانده جوانش دچار مشکل است. والت برافر استاد ‏دانشگاه که در حادثه دخيل بوده، زندگي زناشويي اش از هم گسيخته و برادري دارد که دو سال از منزل خارج نشده ‏است. هر کس به نوعي سعي دارد در برابر تبعات اين حادثه تلخ واکنش نشان داده و يا مقاومت کند، اما...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

کارل بساي فيلمساز مستقل کانادايي از نيمه دهه 1990 با دستيار فيلمبرداري وارد دنياي فيلمسازي شده و بعدها مشاغلي ‏چون مدير فيلمبرداري، نويسندگي، تهيه کنندگي و کارگرداني را تجربه کرده است اولين فيلمش برادراني از ‏ويتنام(1998) نام داشت و فيلم هايش مانند لولا، اميل، غير طبيعي و تصادفي با استقبال خوب منتقدان و مردم روبرو ‏شده است. فيلم هاي لولا و غير طبيعي و تصادفي جوايزي مانند بهترين فيلم کانادايي جشنواره فيلم هاي مستقل ويکتوريا ‏و بهترين فيلم غرب کانادا از جشنواره ونکوور را دريافت کرده اند. ولي براي کساني که او و سينمايش را نمي شناسند، ‏طبيعي بهترين وکامل ترين نمونه براي آشنايي با او سينماي مستقل کانادا است. ‏

يک درام بسيار شکيل، پيچيده و خوش ساخت که عنصر غاقلگيري را تا پايان فيلم به خوبي حفظ مي کند. مانند يکه ‏خوردن والت برافر زماني که شري گوينده اخبار هواشناسي تلويزيون بعد از سکس به او مي گويد کسي که بعد از ‏خروج از دادگاه با او مصاحبه کرده، او بوده که اين يکه خوردن به تماشاگر نيز منتقل مي شود. يا لحظه اي که مادر به ‏محل تصادف فرزند رفته و در آنجا نشسته و فنجاني قهوه مي نوشد و آنجا جايي نيست جز وسط يک خيابان پر رفت و ‏آمد....‏

طبيعي يا عادي بر خلاف نامش فيلمي درباره کژکاري و اختلال است. يک فيلم روانشناختي درجه يک که مي تواند ‏براي دانشجويان روانشناسي تدريس شود. مجموعه اي از نمونه هاي متفاوت رفتاري که برآيند حادثه اي يکسان ‏هستند[در اينجا تصادف اتومبيل] و بساي هوشمندانه از نمايش آن پرهيز مي کند. کارل بساي همچون روانکاوي ريزبين ‏بر آسيب هاي رواني افراد درگير ماجرا زوم مي کند. خود ماجرا هر چند از دست رفتن يک انسان باشد، در برابر ‏ضايعات روحي وارد شده بر مجموعه اي از نزديکان يا افراد دخيل در حادثه ناچيز است. مقايسه کنيد فيلم را با جاده ‏رزرويشن در طيفي محدودتر و با ديدگاهي متفاوت تر به قضييه مي پرداخت و از هر نظر سرتر از آن است. ‏

بساي و فيلمنامه نويس اش تا جايي که توانسته اند بر گسستگي عاطفي خانواده هاي درگير افزوده اند، اما هرگز از دايره ‏اعتدال خارج نشده اند. همه حوادث حتي رابطه جنسي جوردي با همسر جوان و زيباي پدرش به رغم هولناک بودنش ‏پذيرفتني است. و پرداخت هوشمندانه بساي از چنين صحنه هايي است که او را به عنوان يکي از بهترين کارگردان هاي ‏کانادا و امروز مطرح مي کند. فيلم چند داستانه او درامي مدرن، پيچيده و تلخ است که تماشاي آن نيز جسارت مي طلبد. ‏سينما دوستان و منتقدان گرامي، اين نام را به خاطر بسپاريد چون در آينده شگفتي هاي بسيار بزرگ تري خلق خواهد ‏کرد!‏
ژانر: درام. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 21:54 | لینک ثابت |

golsorkh.jpg

‏<‏strong‏>13 گل سرخ‏‎ ‎‏ ‏Las 13 rosas‎

کارگردان: اميليو مارتينز لازارو. فيلمنامه: ايگناسيو مارتينز د پيزون، پدرو کوستا، اميليو مارتينز لازارو. موسيقي: ‏روکه بانيوس. مدير فيلمبرداري: خوزه لوئيس آلکاينه. تدوين: فرناندو پاردو. طراح صحنه: ادورادو هيدالگو. بازيگران: ‏پيلار لوپز آيالا[بلانکا بريساک واسکز]، مارتا اتورا[ويرتودس]، ورونيکا سانچز[خوليا کونه سا]، ناتاليا منندز[ماريا ‏ترزا]، ناديا د سانتياگو[کارمن]، گابريلا پسيون[آدلينا گارسيا کاسيلاس]، گويا تولدو[کارمن کاسترو]، فليکس ‏گومز[پريسو]، فران پريا[تئو]، انريکو لو ورسو[کانه پا]، رامون آگوئيره، مارتا آلدو[مادر آنخلس]، آلبا آلونسو[سول ‏لوپز]، آرانتکسا آرانگورن[مانوئلا]، کارمن کابررا[لوئيزا رودريگز د لا فوئنته]، توماس کاله يا[سروان]، هلنا کاستانه ‏دا[زاپاتيتوس]، خوزه مانوئل سروينو[خاسينتو]. 100 و 132 دقيقه. محصول 2007 اسپانيا. نام ديگر: ‏‎13 Roses‎‏. ‏نامزد جايزه بهترين موسيقي از انجمن نويسندگان سينمايي اسپانيا، برنده جايزه بهترين فيلمبرداري-بهترين طراحي لباس-‏بهترين موسيقي-بهترين بازيگر نقش مکمل/خوزه مانوئل سروينو و نامزد جايزه بهترين کارگرداني- تدوين- بهترين فيلم- ‏چهره پردازي- بهترين بازيگر تازه کار زن/ناديا د سانتياگو-بهترين طراحي صحنه-بهترين فيلمنامه-صدابرداري و جلوه ‏هاي ويژه از مراسم گويا، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد نقش مکمل/خوزه مانوئل سروينو و نامزد سه جايزه ديگر از ‏اتحاديه بازيگران اسپانيايي، نامزد جايزه بهترين موسيقي از مراسم موسيقي اسپانيايي. ‏

اول آوريل 1939. نيروهاي فرانکو وارد مادريد مي شوند و جنگ داخلي اسپانيا به پايان مي رسد. اما شکار کمونيست ‏ها و جمهوري خواهان به شکلي وسيع آغاز مي شود. بعضي از جمهوري خواهان از کشور مي گريزند، اما بسياري ‏موفق به اين کار نمي شوند. فرانکو اعلام مي کند تنها کساني را که دست هايشان به خون آغشته است، مجازات خواهد ‏کرد. اما بيگناهان بسياري اسير دژخيم هاي نيروي امنيتي وي مي شوند. مانند کارمن 16 ساله، سوسياليستي جوان در ‏ارتش خلقي که هرگز سلاح به دست نگرفته يا بلانکا دختر يک يهودي فرانسوي که با نوازنده اي ازدواج کرده و تنها ‏جرمش آشنايي با يک کمونيست و کمک مالي به او براي فرار است. آنها به همراه دختران و زنان جوان ديگري ‏دستگير، شکنجه و بازجويي و سرانجام به زندان سالس فرستاده مي شوند. آنها که مي پندارند که کاري در حد مجازات ‏هاي سنگين نکرده اند، يقين دارند بعد گذشت چند ماه يا حداکثر چند سال آزاد خواهند شد. اما چند روز قبل از محاکمه، ‏گروهي از مخالفان فرانکو يکي از فرماندهان ارشد او را ترور مي کند. فرجام کار مشخص است: فرانکو افراد نظامي ‏اش با قصد انتقام گيري بعد از محاکمه اي نظامي و فرمايشي 43 مرد و 13 دختر جوان به اتهام کمک به شورشيان ‏محکوم به اعدام شده و 48 ساعت بعد به خوجه اعدام سپرده مي شوند. ‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

اميليو مارتينز لازارو متولد 1945 مادريد، براي تماشاگر ايراني نام شناخته شده اي نيست. اما حضور نزديک 4 دهه او ‏در سينماي اسپانيا به عنوان بازيگر، نويسنده، تهيه کننده و کارگردان ساخته شدن نزديک به 20 فيلم را سبب شده که ‏بري از آنها از فيلم هاي مطرح دو دهه اخير سينماي اين کشور محسوب مي شوند. اولين بار در 1986 با فيلم لولو در ‏شب نامش شنيده شد. در 1992 جايزه بهترين فيلم جشنواره فيلم هاي کمدي پينيسکولا را براي ‏Amo tu cama rica‏ ‏دريافت کرد. اتفاقي که در 1997 با فيلم جاده هاي فرعي تکرار شد. ديگر ساخته مشهور او طرف ديگر تخت ‏خواب(2002) نام دارد که جوايزي از جشنواره اي فانتاسپورتو و مالاگا دريافت کرده است. اما 13 گل سرخ را مي ‏توان بهترين و منسجم ترين فيلم کارنامه او به شمار آورد که در تضاد با فيلم هاي کم و بيش سرشار از طنز پيشين ‏کارنامه او قرار دارد. ‏

اگر با مقوله فاشيسم، توتاليتاريسم، دستگيري، شکنجه و زندان آشنايي داريد که مقولاتي آشنا در ايران سه دهه اخير ‏هستند، 13 گل سرخ قصه اي ملموس و پر آب چشم از کساني است که جان بر سر آرمان نهاده اند. قصه اي واقعي ‏درباره زنان و دختراني که گل زندگي شان توسط رژيمي خونخوار پرپر شد، آن هم به دليل واهي شرکت در توطئه قتل ‏فرانکو که هيچ کدام از دخترها از آن خبر نداشت. فيلم مارتينز لازارو که بر اساس کتاب کارلوس لوپر فوئنسکا ساخته ‏شده، داستان دوره پس از جنگ داخلي اسپانيا را روايت مي کند. اينکه چگونه مردم عادي و حتي به دور از سياست ‏قرباني ددمنشي فاشيست ها شده و مجبور به همرنگي با پيراهن سياه ها مي شوند. اينکه چگونه براي زهر چشم گرفتن ‏از هر مخالف بالقوه اي کشتارهايي بزرگ تدارک ديده مي شود تا در قالب احترام به مذهب و وطن پرستي هر ‏دگرانديشي تحويل جوخه اعدام شود. البته فراموش نمي کند که ريشه هاي گرايش به فاشيسم را نزد برخي از مردم نيز ‏به تصوير بکشد. ‏

مارتينز با وجود روايت قصه هايي کوتاه و موازي از زندگي دختران با مهارت توانسته تعادلي قوي به فيلم خود داده و ‏از افتادن به ورطه از هم گسيختگي روايت پرهيز کند. بازي هاي خوب دخترها در کنار داستانک هاي عاشقانه مربوط ‏به چند نفر از آنها تماشاگر را از جان و دل با فيلم همراه مي کند. مهم نيست که به کدام ايدئولوژي اعتقاد داريد، مهم اين ‏است که انسان هستيد و امکان ندارد در برابر حوادثي که مي تواند بر سر هر انساني نازل شود بي تفاوت بمانيد. طيف ‏گسترده شخصيت هاي مونث يا مذکر فيلم مانند پدر کارمن که افسري وظيفه شناس است و دختر را با دستان خود به ‏دژخيم تحويل مي دهد-و تماشاگر هرگز او را شماتت نمي کند- يا بستگان ترسوي نوازنده کمونيست که براي ايمن ماندن ‏او را لو مي هند و از همه مهم تر افسر باسکي که عاشق خوليا شده و هنگام خطر از نزديک شدن به او پرهيز مي کند، ‏همه و همه انسان هايي باورکردني هستند. اما آنچه فيلم را با ارزش مي کند نگاه منتقدانه نويسنده و فيلمساز به دوراني ‏سخت سرنوشت ساز در تاريخ اسپانيا و حتي اروپا و دنياست. چون جنگ داخلي اسپانيا چرخشگاه شکست و پيروزي ‏براي جبهه هاي فاشيسم و دنياي آزاد بود. مورخان عقيده دارند اگر فرانکو به پيروزي نمي رسيد، امکان بسيار ضعيفي ‏براي آغاز جنگ از سوي هيتلر وجود داشت. به همين خاطر از همه جاي دنيا انديشمندان، آزادي خواهان و هر کس که ‏به اين امر باور داشت براي مقابله با ارتش فرانکو به بريگاد بين الملل پيوسته بود. ارتشي که شاعري انگليسي آن را ‏سپاه ژنده پوش ها ناميده بود. سپاهي که چيزي نمي خواست جز صلح شرافتمدانه توام با آزادي...‏

فرانکو صلح را در اسپانيا به قيمت ريختن هزاران بيگناه حاکم کرد، اما شرافت را از ميان برد و آزادي را نيز... آزادي ‏دهه ها بعد با مرگ فرانکو به دست آمد و هنوز که هنوز است پس لرزه هاي آن دوران سخت تن و جان مردم اسپانيا را ‏زجر مي دهد. 13 گل سرخ يک تسويه حساب با آن رزيم نيست، بلکه نگاهي واقع گرايانه به دوره اي که بعضي دژخيم ‏ها مانند رئيس مونث زندان سالس در مرگ بندي ها خود مي گريست. آقايان و خانم ها و همه آزادي خواهان روزگار ‏من، کساني که به هنوز به زندگي در صلح شرافتمندانه باور داريد، 13 گل سرخ فيلمي براي همه شماست. يک شاهکار، ‏فيلمي واقعاً بزرگ و شايسته تحسين. اشک ريختن تان تضمين مي شود!‏
ژانر: درام. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 21:28 | لینک ثابت |

لطفا در صورت بازنشدن عکسها در قسمت نظرات بگویید
نوشته شده توسط فیلم ساز در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 ساعت 9:45 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط فیلم ساز در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 ساعت 9:36 | لینک ثابت |

zodiac.jpg

زودياک Zodiac

کارگردان: ديويد فينچر. فيلمنامه: جيمز وندربيلت بر اساس کتابهاي رابرت گري اسميت. موسيقي: ديويد شاير. مدير فيلمبرداري: هريس ساويدس. تدوين: انگوس وال. طراح صحنه: دانالد گراهام برت. بازيگران: جک جايلنهال[رابرت گري اسميت]، مارک روفالو[کارآگاه ديويد تاسکي]، آنتوني ادواردز[کارآگاه ويليام آرمسترانگ]، رابرت داوني جونيور[پل آوري]، برايان کاکس[ملوين بلي]، جان کارول لينچ[آرتور لي آلن]. ١٥٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. نامزد نخل طلاي جشنواره کن، نامزد بهترين بازيگر/ جک جايلنهال مرد فيلم هاي ترسناک از مراسم انتخاب نوجوانان.
سانفرانسيسکو، سال هاي پاياني دهه ١٩٦٠. پس از قتل زوجي جوان پليس که نتوانسته ردي از قاتل آنها بيابد، خود را با معماي پيچيده اي رو در رو مي بيند. اين معما با وقوع قتل هايي ديگر و رسيدن نامه هايي به دفتر روزنامه سن فرانسيسکو کرونيکل با امضاي زودياک پيچيده تر مي شود. کارآگاه ديويد تاسکي و همکارش که مسئول پيگيري پرونده شده اند، براي ديدن نامه ها به دفتر روزنامه مي روند. پل آوري از خبرنگاران مشهور روزنامه نيز مسئول پيگيري ماجرا شده و به زودي توجه رابرت گري اسميت کاريکاتوريست روزنامه نيز به اين موضوع جلب مي شود. وقوع قتل هايي ديگر، رسيدن نامه هاي تازه و نوشته شده به رمز و همچنين پخش برنامه اي تلويزيوني ب حضور دکتر ملوين بلي سبب مشهورتر شدن قاتل سريالي مي شود. اما پليس با وجود داشتن چندين مظنون و فقدان مدارک محکمه پسند قادر به خاتمه دادن به مسئله نيست. گري اسميت که به شدت به اين قضيه علاقمند شده خود را وقف پيگيري ماجرا مي کند. چند سالي مي گذرد و آوري که الکلي شده موضوع را رها مي کند. تاسک نيز بعد از ماجراهايي و با وجود باز بودن پرونده علاقه خود را به زودياک از دس مي دهد. اما گري اسميت با پيگيري هاي خود سرانجام قانع مي شود که قاتل را يافته است. اين فرد کسي نيست جز آرتور لي آلن که از مظنونين اصلي پليس بوده و در گذشته دستگير نيز و به علت فقدان مدرک آزاد شده بود. گري اسميت دو کتاب با موضوع زودياک منتشر مي کند و پليس يک بار ديگر به سراغ آلن مي رود. آلن دو روز بعد به مرگ طبيعي فوت مي کند. بعد از مرگ وي ثابت مي شود که دست خط او و نمونه دي ان اي وي با نمونه يافته شده در نامه هاي زودياک مطابقت ندارد...

چرا بايد ديد؟

قتل هاي زنجيره اي از پديده هايي است که با نزديک شدن به روزهاي آغازين قرن بيستم شکل گرفت. شايد تقدير اين بود که هويت اولين قاتل سريالي کشف نشود يا کشف آن سال ها به طول بينجامد تا ضرروت تجهيز نيروي پليس به علم و تکنولوژي مدرن رخ بنمايد. اولين قتل هاي زنجيره اي در انگلستان صورت گرفت. مردي که به جک شکم پاره کن يا جک قصاب معروف شد، شروع به کشتن فواحش لندن کرد. جستجوي کارآگاه هاي اسکاتلنديارد سال ها طول کشيد و مظنونين زيادي دستگير شدند. اما هنوز بسياري از مورخين و کارشناسان اعتقاد دارند که قاتل واقعي هرگز شناسايي و دستگير نشد. هفت دهه بعد در آن سوي اقيانوس، قاتل ديگري که خود را زودياک مي ناميد، شروع به کشتار انسان هاي بيگناه کرد. انگيزه او با جک شکم پاره کن تفاوت بسياري داشت، ولي خيلي زود به دليل ناکامي مامورين پليس در يافتن وي تبديل به دومين فرد مشهور فهرست آدم کش هاي ناشناس-پس از جک-شد. افراد پليس نيز نسبت به اوايل قرن بيستم مجهزتر و کارآزموده تر بودند. ولي اين قاتل نيز با وجود مبادرت به قتل هايي ديگر در طول يک دهه، هرگز شناسايي و دستگير نشد. ظهور چنين جنايتکاراني بر ضعف هاي موجود در دستگاه پليس و قوه قضاييه و لزوم بازسازي و تجهيز آنها صحه گذاشت. اما همان گونه که جک قصاب تبديل به اسطوره اي ابتدا محلي و سپس جهاني شد، زودياک نيز مهر خود را بر دوران خود و دهه هاي بعد زد. با فاصله کوتاهي از اولين قتل ها، تام هنسون با شرکت هال ريد و باب جونز در سال ١٩٧١ فيلمي به نام زودياک قاتل ساخت. اما فيلم دان سيگل به نام هري کثيف که بعد از اين فيلم در همان سال و با اشاره اي مبهم به ماجراهاي زودياک/منطقه البروج[با بازي اندرو رابينسون] به نمايش در آمد، شهرت بيشتري کسب کرد. قاتل در اين فيلم خود را عقرب/ Scorpioنام داده بود، که اشاره اي صريح به زودياک بود.

در سال ١٩٧٧ اولين رمان به شخصيت محوري زودياک کليف اسميت جونيور نوشته شد و در طول دهه هاي گذشته اين تعداد به شش کتاب ديگر رسيد. در اوايل دهه ١٩٩٠ اولين داستان گرافيکي بر اساس اسن شخصيت توسط استيون فريل نوشته و در انگلستان منتشر گرديد. زوياک تاثير خود را بر موسيقي پاپ نيز گذاشت و در همين دوره آلبوم هايي متعددي با نام زودياک قاتل يا قتل هاي هاي زودياک منتشر شد. تلويزيون نيز در سال ١٩٩٦ با اختصاص دادن اپيزودي از ماجراهاي پليس سن فرانسيسکويي"نش بريجز" دان جانسون را به شکار مقلد زودياک فرستاد. در پايان همين قسمت زودياک واقعي با نش تماس تلفني مي گرفت. اين ارجاعات در سريال هاي ديگري نيز تکرار شد.

در ١٩٩٠ قسمت سوم جن گير اشاراتي نه چندان مستند به ماجراي زودياک داشت. در ١٩٩٦ نيز فيلم تلويزيوني The Limbic Region [با شرکت ادوارد جيمز الموس]که بر اساس کتاب رابرت گري اسميت ساخته شده بود، به نمايش در آمد. در سال ٢٠٠٠ فيلم کوتاهي با نام قاتلي در لباس مبدل نيز در شهر وايه خو[يکي از محل هاي واقعي جنايت] توسط گروهي فيليپيني ساخته شد که ماجراهاي آن در زمان حال رخ مي داد.

فيلم بعدي زودياک قاتل نام داشت که توسط يولي لامل در ٢٠٠٥ ساخته شد و باز هم به بازي موش گريه ميان زودياک واقعي و يک مقلد مي پرداخت. در سال گذشته نيز فيلم زودياک به کارگرداني الکس بالکلي، درباره ماجراهاي کارآگاهي خيالي که مسئول پيگيري پرونده قتل هاي وايه خو شده بود، به نمايش در آمد. هيچ کدام از اين فيلم ها-به غير از مورد آخري- به حوادث و رخدادهاي واقعي اعتناي چنداني نداشتند. وجود قاتلي مرموز که شايد هنوز زنده باشد، محملي براي خلق هيجان و تنش بود. اما فينچر بر خلاف پيشينيانش سعي دارد همه حوادث را از ديد فردي که در آن دوره زيسته و زندگي خود را وقف تعقيب زودياک کرده، نمايش دهد. رابرت گري اسميت که از نزديک با کارآگاه و خبرنگار مسئول پرونده در تماس بوده و دو کتاب نيز درباره همين موضوع به چاپ رسانده است.

ديويد فينچر با فيلم هاي قبلي خود از جمله هفت نشان داده که کارگرداني آشنا به موضوع قاتلين سريالي است. طبيعي است سرگذشت قاتلي واقعي که اعمالش چند دهه سن فرانسيسکو را در وحشت فرو برده- و از همه مهم تر حضور و وجود انسان هايي که تعقيب او را تبديل به تنها کار و وسوسه ذهني خود کرده اند- مي تواند دستمايه خوبي براي وي باشد. زودياک با فاصله اندکي از فيلم بالکلي اکران شد و از نظر دورنماي قصه چيز تازه اي براي تماشاگر ندارد. به همين علت با وجود اين که فيلم محصولي ٨٥ ميليون دلاري است و کارگرداني چون فينچر در پشت دوربين قرار دارد، از نظر تجاري با شکست روبرو شد.

ديويد لئو فينچر متولد ١٩٦٢ دنور، کلرادو در زمان وقوع قتل ها دانش آموزي بيش نبود. يقيناً او نيز به همراه بسياري مفتون اعمال اين آدم کش رواني شده و گزارش کارهاي وي را با دقت دنبال مي کرده است. به نظر مي رسد که فينچر بعد از چندين دهه از وراي روايت گري اسميت در حال بازخواني ماجراي زودياک است. ساختار کرونولوژيک فيلم، حضور شخصيت هاي واقعي و ريتم کند و سنگين فيلم نيز حکايت از همين دارد. چيزي که مي تواند تماشاگر آشنا با پيشينه او در ساخت فيلم هاي مهيج جنايي[هفت و بازي-حتي باشگاه مشت زني] را از سالن فراري دهد. اما مطمئن باشيد اگر کمي حوصله به خرج داده و تا پايان اين فيلم تقريباً سه ساعته را تماشا کنيد؛ صاحب تجربه اي گرانقدر در شناخت رفتار آدمي خواهيد شد. يعني همان چيزي که الهام بخش زودياک در انجام قتل هاست: خطرناک ترين بازي که توسط خطرناک ترين موجود زنده صورت مي گيرد؛ يعني شکار انسان توسط انسان!

ولي آن چه در روايت فينچر از نظر تاريخي اهميت دارد، ابطال دلايل يافته شده توسط رابرت گري اسميت و ادعاهاي او است که آرتور لي آلن را زودياک معرفي مي کند. فينچر در طول پنج سال گذشته و پس از اتاق امن که در مقايسه با فيلم هاي پيشين او قدمي به جلو محسوب نمي شد، فيلم ديگري نساخته است. بنابر اين توقع دوستداران وي و منتقدانش هنگام تماشاي زودياک، مواجهه با فيلمي بسيار قوي تر بود. اميدي که چندان فرجام خوشي نمي يابد. شايد دليل آن صادق بودن بيش از حد فينچر به ماجراهاي واقعي باشد که سبب ملال آور بودن فيلم شده است. هر چند داراي ارزش هايي روايي بالايي است و فضاسازي فينچر در داستاني که محدوده زماني گسترده اي را شامل مي شود، بي اغراق درجه يک محسوب مي شود. اما حضور هنرپيشه اي چون جايلنهال در نقش اصلي-با وجود تبحرش در بازيگري- به دليل فيزيک نامناسب که قادر به جذب همدلي تماشاگر نمي شود[بر خلاف رابرت داوني جونيور و حتي مارک روفالو] باعث شده تا تحقيقات پر افت و خيز و چند ساله گري اسميت و فيلم فينچر کسالت آور و عاري از هيجان لازمه فيلمي هاي جنايي/خبرنگاري يا کارآگاه خود خوانده شود. همين امر وقتي آوري پيشنهاد همکاري با او را رد مي کند[فراموش نکنيم که رابطه اين دو در گذشته نيز از گفتگوهاي معمولي چندان فراتر نرفته] باعث تعجب تماشاگر نمي شود.

تمامي سعي فينچر به شکلي آگاهانه معطوف به روانشناسي تعقيب کنندگان زودياک شده و شخصيت هايي فوق العاده عميق نيز خلق کرده است. اما بازي که اين بار او براي شرکت در آن از بيننده دعوت مي کند، بسيار بالغ تر و دور از دسترس تر از بازي[١٩٩٧] ده سال قبل اوست. تنها مزيت فيلم دعوت از تماشاگران به جستجوي اينترنتي يا مطالعه منابع نوشتاري درباره زودياک است. با اين حال اگر شيفته کارهاي فينچر هستيد، غلفت در تماشاي آخرين کار-حتي با داشتن عذر موجه- خطايي نابخشودني است!
ژانر: جنايي، درام، مهيج.

gaowmel.jpg

جانور Gwoemul

کارگردان: جوون هو بونگ. فيلمنامه: چول هيون بيک، جوون هو بونگ، وون جون ها. موسيقي: بايونگ وو لي. مدير فيلمبرداري: هايونگ کو کيم. تدوين: سيون مين کيم. طراح صحنه: سئونگ هيه ريو. بازيگران: کانگ هو سونگ[پارک گانگ دو]، هيه بونگ بايون[پارک هيه بونگ]، هائه ايل پارک[پارک نام ايل]، دو نا بايي[پارک نام جوو]، آه سونگ کو[پارک هايون سئو]، ديويد جوزف آنسلمو[دانالد]. ١١٩ و ١١٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ کره جنوبي. نام ديگر: The Host. نامزد جايزه ساترن بهترين فيلم و بهترين بازيگر جوان/آه سونگ کو از مراسم آکادمي فيلمي هاي علمي تخيلي، فانتزي و ترسناک، برنده جايزه بهترين تدوين، صدابرداري و بهترين بازيگر نقش مکمل/هيه بونگ بايون از جشنواره فيلم هاي آسيا و اقيانوس آرام، برنده جايزه بهترين فيلم و بهترين بازيگر زن/آه سونگ کو از مراسم Baek Sang Art، برنده جايزه اژدهاي آبي بهترين فيلم، بهترين بازيگر ن، بهترين بازيگر مرد نقش مکمل و جلوه هاي ويژه از مراسم بلو دراگون، نامزد جايزه امپاير بهترين کارگرداني، برنده جايزه بهترين کارگرداني از جشنواره فانتاسپورتو، برنده جايزه بهترين کارگرداني و تدوين به همراه ٥ نامزدي ديگر از جشنواره گراند بل/کره جنوبي، نامزد جايزه بهترين فيلم آسيايي از جشنواره هنگ کنگ، برنده بهترين جلوه هاي ويژه و جايزه اورينت اکسپرس از جشنواره Sitges کاتالونيا.

رودخانه هان با مناظر و چشم اندازهاي زيبايش شهر سئول را به دو قسمت تقسيم کرده است. جهانگردان و مسافران زيادي براي تماشاي زيبايي هاي رود هان به کرانه هاي آن مي آيند. در ساحل رود پارک هه بونگ پيرمردي شصت ساله - صاحب دو پسر، يک دختر و نوه - دکه اغذيه فروشي دارد. اما نه او و کساني که براي تفريح به ساحل مي آيند خبر ندارند که در اعماق رودخانه جانوري خطرناک متولد و بزرگ شده است. زباله هاي شيميايي خطرناکي که نيروهاي ارتش آمريکا چند سال قبل مخفيانه در رود هان ريخته اند، سبب به وجود آمدن اين هيولا شده است. يک روز ناگهان جانور پا به ساحل گذاشته و به افرادي که سرگرم پيک نيک هستند، حمله مي کند. در شلوغي و وحشت ايجاد شده از اين حمله، هايون سئو نوه پارک هه بونگ توسط جانور گرفتار مي شود. نام جوو- تيرانداز عضو تيم ملي- و نام ايل -يک غرغروي بيکار- فرزندان او، گانگ دو پدر ساده لوح دختر را به خاطر اين ماجرا سرزنش مي کنند. اما هجوم مامورين و ايجاد قرنطينه در اطراف رود مجالي براي اين کارها باقي نمي گذارد. نيمه شب در قرنطينه، موبايل گانگ دو زنگ مي خورد. هايون سئو زنده است و از لانه جانور با او تماس گرفته است. مامورين حرف هاي آنها را باور ندارند و به دليل هراس از پخش ويروسي که جانور در محيط پخش کرده، اجازه خروج از قرنطينه را هم نمي دهند. به همين خاطر خانواده پارک از قرنطينه پا به فرار مي گذارند تا به هر وسيله اي که شده هايون سئو را نجات دهند...

چرا بايد ديد؟

جوون هو بونگ متولد ١٩٦٩ نام چندان آشنايي براي تماشاگر ايراني نيست. او در سال ١٩٩٩ با نوشتن فيلمنامه شبح[بايونگ چون مين] وارد سينما شد. شبح يک فيلم اکشن مهيج درباره اولين زير دريايي اتمي کره بود که با استقبال خوب تماشاگران روبرو شد. سال بعد جوون هو بونگ اولين فيلمش را به نام سگ هايي که پارس مي کنند گاز نمي گيرند کارگرداني کرد. فيلم بر خلاف اثر قبلي يک کمدي درباره يک استاد پاره وقت کالج و دلگيري اش از پارس سگ همسايه بود. فيلم توانست جايزه فيپرشي جشنواره هنگ کنگ را به خاطر طنز سياه و پرداخت قدرتمندش به چنگ آورد و در جشنواره هاي بوگوتا، بوئنوس آيرس و اسليم دنس نيز بدرخشد. سه سال بعد دومين فيلم جوون هو بونگ به نام خاطراتي درباره قتل به نمايش در آمد. خاطراتي درباره قتل[با شرکت کانگ هو سونگ] بر اساس قتل هاي زنجيره اي اواسط دهه ١٩٨٠ و تلاش هاي نافرجام دو کارآگاه پليس براي يافتن قاتل ساخته شده بود. جوايز فراواني-از جمله جايزه بزرگ و ويژه جشنواره فيلم هاي پليسي کنياک و جايزه فيپرشي جشنواره سن سباستين- که اين فيلم براي کارگردانش به ارمغان آورد، زمينه ساز پخش گسترده جهاني آن شد. سه سال گذشته و جوون هو بونگ با سومين فيلمش در ژانري کاملاً متفاوت بازگشته است. اتفاقي که باعث شده تا منتقدان بسياري به احترام اين جانور کلاه از سر بر گيرند.

جانور در درجه اول فيلمي ١١ ميليون دلاري و طبعاً براي سينماي کره جنوبي يک محصول بزرگ و گران قيمت است. قسمت عمده اين مبلغ صرف جلوه هاي ويژه و خلق جانوري شده که نامش را به فيلم بخشيده است. اما نگاهي دوباره به جانور مي تواند توانايي هاي کارگردانش را در ساخت فيلمي پذيرفتني از قصه اي در خور فيلم هاي درجه سه ويديويي دهه هشتادي ثابت کند. سينماي کره در سال هاي اخير کارگردان هاي با استعدادي چون کيم کي دوک و چان ووک پارک را به سينماي دنيا هديه کرده است. روندي که به نظر مي رسد در سال هاي آتي ادامه خواهد يافت. جوون هو بونگ نيز يکي از اين فيلمسازان است که با اندکي تفاوت در کنار چان ووک پارک قرار مي گيرد. هر دو کارگردان بر خلاف کيم کي دوک به خلق هيجان و تعليق علاقه زيادي دارند و فيلم هاي شان از سوي تماشاگر عادي نيز بهتر پذيرفته مي شود. اتفاقي که مي تواند سينماي محلي کره جنوبي را از نظر اقتصادي بهبود بخشيده و درهاي بازار جهاني را نيز به روي آنان بگشايد.

جوون هو بونگ با کارنامه کوتاهش ثابت کرده، کارگرداني مسلط به ژانرها و قادر به نوآوري يا تلفيق مبتکرانه آنهاست. وقتي صحبت از ژانر مي کنيم بايد نگاهي به فيلم هاي با محوريت هيولاها در تاريخ سينما بيندازيم. اغلب اين فيلم ها ترکيب از دو ژانر علمي تخيلي و تريلر هستند يا اکشن هاي فانتزي به شمار مي روند. اما جانور بدون اين که از استحکام آن کاسته شود از ژانري به ژانر ديگر جهيده و موفق به رساندن درام شخصيت هاي خود به سر منزل نهايي گردد. بونگ با نشان دادن جانور از اولين سکانس فيلم توجه تماشاگر را از وي و حملاتش به سوي شخصيت هاي نه چندان متعادل خود معطوف مي کند. در واقع جانور خطرناک او ضعيف ترين حلقه فيلم است. حتي تعمداً ظاهري کميک به او داده شده : چيزي ميان جانوري دريايي و دايناسور! و تلاش مي شود تا مصنوعي بودن آن مشخص باشد. ولي با اين حال صحنه پردازي ماهرانه بونگ سبب مي شود که در چند سکانس تماشاگر بي اختيار دچار دلهره و هيجان شديدي شود. جانور از طعنه به آمريکايي ها-به عنوان نيروي نظامي مزاحم و حتي نابود کننده محيط زيست- هم غافل نيست و حتي مي کوشد با اشاره به وقايع دوره جنگ سرد- خاستگاه اصلي فيلم هاي هيولايي- جنبه اي مستند گونه نيز به فيلم اعطا کند. جانور يک نمونه کامل براي تفريح، براي آشنايي با سينماي رو به رشد کره جنوبي يک نمونه کامل و براي دوستداران سينما خيال پرداز فرصتي براي آشنايي با کارگرداني تازه نفس از شرق دور است!
ژانر: کمدي، فانتزي، ترسناک، علمي تخيلي، مهيج.


wildhogs.jpg

موتورسوارهاي وحشي Wild Hogs

کارگردان: والت بکر. فيلمنامه: براد کاپلند. موسيقي: تدي کاستلوچي. مدير فيلمبرداري: رابي گرينبرگ. تدوين: کريستوفر گرينبوري، استوارت اچ. پپه. طراح صحنه: مايکل کورنبليث. بازيگران: تيم آلن[داگ مدسن]، جان تراولتا[وودي استيونز]، مارتين لارنس[بابي ديويس]، ويليام اچ. ميسي[دادلي فرانک]، ري ليوتا[جک]، ماريزا تومي[مگي]، کوين دوراند[رد]، جيل هنسي[کلي مدسن]، ام. سي. گيني[مورداک]. ١٠٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. نام ديگر: Blackberry/تمشک سياه.

چهار مرد ميان سال [داگ مدسن دندانپزشک، بابي ديويس شيفته نويسندگي، دادلي فرانک متخصص خجالتي کامپيوتر و وودي استيونس ثروتمند] تصميم مي گيرند براي رهايي از استرس هاي زندگي روزمره و يکنواختي زندگي زناشويي سوار بر موتورسيکلت از سين سيناتي تا سواحل اقيانوس آرام سفر کنند. آنها که نام خوک هاي وحشي را براي خود برگزيده اند، با انديشه سفري پر هيجان و آزاد و رها از قيد و بندها پا در جاده مي گذارند. اما خيلي زود مي فهمند که اين زندگي آزاد آن چنان که از دور و در نگاه اول به چشم مي آمد جذاب نيست. چون سال هاست که به جاي ترک موتورسيکلت روي صندلي ها و مبل هاي راحتي جا خوش کرده اند. گروه چهار نفره که سفري براي تجربه ماجراهاي مهيج را در خيال پرورانده بودند، خود را در ميانه ماجراهايي بزرگ تر و دنيايي متفاوت مي يابند، مخصوصاً زماني که توقف شان در يک بار- متعلق به گروهي موتورسوار خشن معروف به دل فوئگوس- منجر به دزديده شدن يکي از موتورسيکلت هاي شان مي شود. چون تصميم دارند به هر قيمتي که شده، موتورسيکلت خود را پس بگيرند...

چرا بايد ديد؟

والت ويليام بکر متولد ١٩٦٨ هاليوود، فارغ التحصيل مدرسه سينما و تلويزيون[USC] با ساختن فيلم ون وايلدر در سال ٢٠٠٢ شروع به کارگرداني کرد. يک کمدي عاشقانه نوجوان پسند که ادامه دهنده مجموعه National Lampoon بود. بازي رايان رينولدز و آوازهاي فيلم مورد استقبال تماشاگران قرار گرفت و راه براي ساخت دنباله هاي ديگر، هم چنين فيلم بعدي بکر هموار شد. خريدن يک گاو که در همين سال به نمايش در آمد، يک کمدي عاشقانه با شرکت جري اوکانل و ريان رينولدز بود که کاري متوسط ارزيابي شد. به همين دليل ٥ سال فاصله ميان اين فيلم و موتورسوارهاي وحشي وجود دارد و هيچ کس تصور آن را نيز به مخيله خود راه نمي داد که فيلم بعدي بکر بتواند فروشي ١٧٠ ميليون دلاري را نصيب سازندگانش کند. موتورسوارهاي وحشي تا همين جا يک شگفتي تجاري محسوب مي شود و دلايل زياد و متفاوتي جهت تماشاي اين فيلم براي اشخاص مختلف وجود دارد.

اول از همه کلي بازيگر/ستاره هاليوودي يکي از يکي معروف تر روي زين موتورسيکلت که به نوعي يادآور زبل هاي شهري[ران آندروود، ١٩٩١]با شرکت بيلي کريستال است و قرار است سنت ايزي رايدر را هم زنده کنند!

در دو سه دهه گذشته فيلم هايي با قهرمانان ميان سال و حتي سال خورده در سينماي آمريکا جايي براي خوددست و پا کردند. از رفقاي سرسخت که آخرين درخشش هاي کرک داگلاس و بر لنکستر بگيريد و بياييد تا کابوي هاي فضايي ايست وود که نه فقط نشان مي دهند دود از کنده بلند مي شود، بلکه در لحظاتي موفق به تجديد خاطره تماشاگر با بت هاي ذهني و اسطوره هاي معاصر مي گردند. موتورسوارهاي وحشي نه فقط يکي از اين فيلم ها، بلکه نمونه دقيقي از يک محصول با کيفيت از کارخانه بازيافت هاليوود است. بسياري از کارگردان ها از مواد و مصالحي که در اختيارشان قرار داده مي شود، فيلم هاي بي بو و خاصيتي مي سازند که مايه آبروريزي منبه ارجاع شان نيز مي شود. اما بکر توانسته از اين امتحان سر بلند بيرون بيايد. بکر در کنار ارجاع هاي فراوان به ايزي رايدر توانسته بحران ميان سالي را با مهارت در آمريکاي امروز تصوير کند. به اينها بيفزاييد نگاه تيزبين او به ساختار خانواده و جامعه که بر غناي کار او مي افزايد. البته انتظار يک فيلم منتقدانه و جدي را هم نبايد از او داشت. اگر فيلم هاي قبلي بکر را نديده باشيد، موتورسوارهاي وحشي مي تواند آغازگر آشنايي با او و سينمايش باشد. از طرف ديگر، اگر يک کمدي پر ماجرا توجه تان را جلب مي کند: بفرماييد اين شما و اين هم موتورسوارهاي وحشي با بازي معرکه ويليام اچ. ميسي که براي ياد گرفتن موتورسواري روزها وقت گذاشته است!

محض اطلاع عرض مي شود که نام فيلم خوک هاي وحشي يا هر چيز ديگري نيست! چون Hog مخفف کلمه Harley Owners Group است!
ژانر: اکشن، ماجرا، کمدي.

reaping.jpg

درو کردن The Reaping

کارگردان: استيون هاپکينز. فيلمنامه: کري هيز، چاد هيز بر اساس داستاني از برايان روسو. موسيقي: جان فريزل. مدير فيلمبرداري: پيتر لوي. تدوين: کولبي پارکر جونيور. طراح صحنه: گراهام واکر. بازيگران: هيلاري سوانک[کاترين وينتر]، ديويد موريسي[داگ]، ادريس البا[بن]، آنا سوفيا راب[لورن مک کانل]، استفن رئا[پدر کاستيگان]، ويليام راگسديل[کلانتر کيد]، جان مک کانل[شهردار بروکز]، برجس جنکينز[ديويد وينتر]، استوارت گرير[گوردون]، لارا گريس[ايزابل]. ٩٩ و ٩٦ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.

پروفسور کاترين وينتر سال ها قبل شوهر و دخترش را در سودان حين انجام ماموريتي مذهبي از دست داده و پشت به دين کرده است. او اينک براي يافتن توضيح وقايع غير عادي به جاي دعا از راه هاي علمي استفاده مي کند. يک روزتلفني از دوستي قديمي به نام پدر کاستيگان دريافت مي کند که علائمي هشدار دهنده از سوي خدا دريافت کرده و اعتقاد دارد که جان وي در خطر است. کاترين بي اعتنا به هشدارهاي کشيش تلفن را قطع مي کند. مدتي بعد درخواستي از سوي معلم دهکده اي کوچک در لوئيزيانا به نام داگ بلاکول دريافت مي کند. داگ از و مي خواهد تا براي روشن شدن منشاء وقايعي غير عادي-از جمله به رنگ خون در آمدن يک درياچه- به آنجا برود، چون اهالي يقين دارند که اين حوادث نشانه خشم خدا و دختر بچه اسرارآميزي به نام لورن مک دانل حامل اين خشم است. لورن به همراه بن- همکاري تقريباً مومن- عازم دهکده مي شود. پس از آزمايش هاي اوليه و نخستين رويارويي تصادفي کاترين و دختر بچه مرموز، کاترين با يادآوري ماجراي مرگ شوهر و دخترش بار ديگر خود را در آستانه ماجرايي پيچيده مي يابد. هر قدمي که براي رسيدن به سرچشمه اين اسرار برمي دارد، خود را با توطئه اي سهمگين که دنيا را غرق در تاريکي خواهد کرد، نزديک تر مي بيند. و هولناک تر از همه؛ نقشي است که ناخواسته در اين توطئه به او واگذار شده است...

چرا بايد ديد؟

استيون هاپکينز متولد ١٩٥٨ جامائيکا کارگردان توانايي است. در انگلستان و استراليا بزرگ شده و در ١٩٨٧ با ساختن بازي هاي خطرناک کار هنري خويش را آغاز کرده است. بازي هاي خطرناک فيلمي مهيج بود که در استراليا ساخته شده و نسبت به استانداردهاي سينماي آن کشور فيلمي خوب و قابل اعتنا بود. با همين فيلم توجه تهيه کنندگان آمريکايي به سوي وي جلب شد که حاصل آن کارگرداني قسمت پنجم کابوس در الم استريت و دنباله غارتگر[Predator]بود. توفيق نسبي هر دو فيلم سبب شد تا در ١٩٩٣ اکشن متفاوت شب داروي و سال بعد در هنگامه اوج گرفتن حرکت هاي تروريستي Blown Away را کارگرداني کند. همزمان با کارگرداني ٣ قسمت از سريال داستان هاي از گور به تلويزيون راه يافت. و چند سال بعد با کارگرداني قسمت هاي متعددي از فصل اول ٢٤ خود را به عنوان فيلمسازي خوش ذوق و نو آور معرفي کرد. شايد اگر کارگرداني غير از وي سکان هدايت اولين قسمت هاي تعيين کننده اين سريال را به دست نمي گرفت، ادامه آن در طول هفت سال گذشته غير ممکن بود. اما اين دستاوردها در فيلم هاي بلند وي نمود زيادي نداشت. روح و تاريکي[The Ghost and the Darkness] و سپس گمشده در فضا فيلم هايي بود که هر کارگردان استوديويي مي توانست بسازد. از سال ٢٠٠٠ و فيلم مظنون[با شرکت جين هکمن، مورگان فريمن و مونيکا بللوچي] بود که تفاوت ها رخ نمود و چهار سال بعد با زندگي و مرگ پيتر سلرز نشان داد که مي تواند حتي در قالب فيلمي تلويزيوني با تکيه بر روايت بديع و کار روي شخصيت پردازي اثري در خور تحسين بسازد. زندگي و مرگ پيتر سلرز نامزد نخل طلاي جشنواره کن و نامزد جايزه بهترين کارگرداني از اتحاديه کارگردان هاي امريکا شد و توانست جايزه امي[اسکار تلويزيوني] بهترين کارگرداني را به چنگ آورد. اما دو سه سالي از آن ماجرا گذشته و انتظارها با نمايش درو کردن به سر آمده است؛ ولي حاصل کار با وجود تم قدرتمند و پر رنگ علم در برابر ايمان آش دهن سوزي نيست!

در سال هاي اخير توليد فيلم هاي ترسناک و مهيجي با تم دين[اختصاصاً مسيحيت] و خانواده رشد زيادي يافته است. همين چند سال قبل بود که ام. نايت شيامالان فيلم نشانه ها را ساخت و در پايان فيلم بار ديگر رداي کشيشي را به تن گيبسون پوشاند. اين بار يک زن که به معجزات باور ندارد و ايمان به خدا را نيز گم کرده، محور فيلم قرار گرفته تا هم رد گم کرده و مثلاً تازگي به داستان ببخشند و هم دل جنس مخالف[که بيشتر هم به دين و معجزات عقيده مند هستند]را به دست آورده باشند!

داستان فيلم بر اساس انجيل و ده بلاي معروف آن- خونين شدن آب درياچه، حمله ملخ ها و...- شکل گرفته و ساختاري قابل قبول دارد. اما بر خلاف ميراث دوران مدرنيسم و دستاوردهاي قرن بيستم، درو کردن در خدمت تعقل نيست.

هيلاري سوانگ[از معدود بازيگران زني که دو اسکار در کارنامه خود دارند] سعي دارد تا سيمايي زنانه تر از فيلم هاي پيشين خود به نمايش گذاشته و در قالب فيلمي تجاري قابليت هاي خود را نيز به نمايش بگذارد. اين کوشش وي ندانسته در خدمت اهداف واپس گرايانه فيلمسازي قرار مي گيرد که او را زن امروزي و متکي به عقل را به نقش سنتي مادر بودن و بردگي احساسات و از همه بدتر خرافات ديني فرا مي خواند. هاپکينز نيز نهايت تلاش خود را مي کند تا با استفاده از کليشه اعصاب تماشاگر را در اين چرخح تحول[چه عرض کنم؟! پس رفت] به بازي بگيرد که از اين جهت درو کردن فيلمي پذيرفتني-از حيث ديداري/شنيداري- است. اما بر خلاف انتظار سازندگانش هنگامي که در سکانس پاياني عرصه را به سازندگان جلوه هاي ويژه مي سپارد، قافيه را مي بازد و کم اثر مي شود. سازندگان فيلم اصرار دارند که معجزه در زمانه ما هم مي تواند اتفاق بيفتد و بيهوده است اگر به دنبال دلايل علمي براي حوادث غير طبيعي باشيم. اين فيلم را دوست ندارم، اين ديدگاهي شخصي است. چون متاسفانه هنوز در جامعه ايراني کسان بيشماري ب مذهب و خرافه هاي ديني اعتقاد دارند و حتماً اين فيلم سر از برنامه هايي تلويزيوني معناگرا يا ماورايي در خواهد آورد و بسياري را شيفته خود خواهد کرد!

از حالا مي دانم که اين فيلم طرفداران زيادي در چنين جوامعي پيدا خواهد کرد، ولي من عقيده دارم سينما بايد نگاه عاقلانه تر و مثبت تري در برابر چنين پديده هاي اختيار کند. ولي نمونه فعلي و پيش رو به جاي عقل در خدمت کليشه هاست!
ژانر: ترسناک، مهيج.

historymaiking.jpg

دانشجويان تاريخ The History Boys

کارگردان: نيکلاس هايتنر. فيلمنامه: آلن بنت بر اساس نمايشنامه اي از خودش. موسيقي: جورج فنتون. مدير فيلمبرداري: اندرو دان. تدوين: جان ويلسون. طراح صحنه: جان بيرد. بازيگران: ريچارد گريفيث[هکتور]، فرانسس د لا تور[خانم لينتوت]، اندرو نات[لاک وود]، جيمز کوردن[تيمز]، استيون کمپبل مور[ايروين]، راسل تووي[راج]، جمي پارکر[اسکريپز]، ساموئل بارنت[پاسنر]. ١٠٩ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ انگلستان. نامزد جايزه بافتاي بهترني بازيگر/گريفيث و فرانسس د لا تور. نامزد بهترين بازيگر زن، بهترني فيلمنامه، بهترين بازيگران تازه کار/ساموئل بارنت و دومينيک کوپر از مراسم فيلم هاي ستقل بريتانيايي، نامزد جايزه امپاير بهترني بازيگر تازه کار/دومينيک کوپر، برنده جايزه بهترين فيلم از مراسم گليتر، نامزد جايزه بهترين بازيگر مرد سال/گريفيث و بهترني بازيگر نقش مکمل سال/دومينيک کوپر از انجمن منتقدان فيلم لندن.

يورک شاير ١٩٨٣. هدف هشت جوان که در دبيرستاني واحد درس مي خوانند، ورود به دانشگاه آکسفورد يا کمبريج است. آنها از استاداني خوبي چون خانم لينتوت در رشته تاريخ بهره مند هستند، اما به زودي دو دبير بيش از ديگر استادان با اين هشت نفر سر و کار پيدا مي کنند: اولي هکتور که خود را وقف تعليم آنها و پيشرفت شان کرده و دومي ايروين جوان که از سوي مدير براي آموزش فوت و فن قبولي در کنکور تعيين شده است. رابطه ميان دانش آموزان و استادان باعث به وجود آمدن حوادث مفرح و گاه ساعت هاي کسالت آوري براي آنها مي شود که زندگي آينده آنها را تحت الشعاع خود قرار مي دهد...

چرا بايد ديد؟

مدت زمان زيادي از نمايش و توفيق حيرت انگيز فيلم هاي انجمن شاعران مرده[پيتر وير، ١٩٨٩] گذشته است. فيلمي که براي بسياري از ما و هم نسل هاي ما يادآور خاطرات خوش دوران تحصيل بود. کمتر انساني است که رابطه معلمي بردبار و دل سوز در شکل گيري آينده وي نقشي ايفا نکرده باشد و از همه مهم تر دلش نخواسته تا طغياني هم چون پايان فيلم انجمن شاعران مرده را تجربه کند. با اتکا به همين پس زمينه بود که چند سال قبل باشگاه امپراتورها[مايکل هافمن، ٢٠٠٢] ساخته شد و اينک دانشجويان تاريخ در برابر ماست. دانشجويان تاريخ بر اساس نمايشنامه موفق آلن بنت- که سال گذشته موفق به دريافت شش جايزه توني شد- ساخته شده و چون شمشيري دو دم هم به نقد سيستم آموزش انگلستان پرداخته و هم معضلاتي چون همجنس گرايي و نوجواني را بررسي کرده است. نيکلاس هينتر متولد ١٩٥٦ منچستر، کارگردان با سابقه و مشهور تئاتر است که چندين فيلم قابل قبول نيز در کارنامه اش دارد. اولين بار با فيلم جنون شاه جورج بود که نامش را شنيدم و بعدها The Object of My Affection و شب دوازدهم و سرانجام صحنه مياني و براي تماشاگر عام بوته بر اساس نمايشنامه ساحره سوزان آرتور ميلر که دانيل دي لوئيس و وينونا رايدر نقش هاي اصلي را در کنار پل اسکافيلد کبير بر عهده داشتند.[بوته براي تماشاگر ايراني نيز به دليل جوايزي که گرفته و نامزدي اش در مراسم اسکار و ترجمه چندينو چندباره نمايشنامه ميلر آشناتر است]. اغلب اين فيلم ها برگردان نمايشنامه هايي بودند که توسط خود هينتر و ديگران اجرا شده بود. دانشجويان تاريخ نيز فيلمي در همان سبک و سياق و حتي با همان بازيگراني است که آن را روي صحنه اجرا کرده بودند. فيلمي بسيار کم هزينه[٢ ميليون پوند] اما با کيفيت که نمايشي کم و بيش موفق نيز در آن سوي اقيانوس تجربه کرده است.

بگذاريد حرفي را که در پايان اين نوشته بنويسم، در همين ابتدا بگويم. دانشجويان تاريخ فرصت تبديل شدن به يکي از فيلم هاي ماندگار تاريخ سينما را فقط و فقط به دليل وفاداري بيش از حدش به نمايشنامه مورد اقتباس خود از دست داده است. اما به دليل نگاهي که به مقطعي مهم از زندگي انسان انداخته، قابل چشم پوشي هم نيست. يکي ديگر از موانع موجود در جذب تماشاگر غير بريتانيايي تاکيد زياد نويسنده نمايش بر شوخ طبعي انگليسي است که مي تواند مانعي نه چندان بزرگ به حساب آيد و خوشبختانه کارگردان کوشيده تا بخشيدن ابعادي فراگير به فيلم آنها را در دل فيلم حل کند. اما به نظر من، بزرگ ترين دستاورد نويسنده و کارگردان دانشجويان تاريخ ضرورت محک زدن علم و دانش بشري است که در فيلم همواره بر آن تاکيد مي شود. نگاهي دکارتي که هسته مرکزي فيلم و بالطبع تفکر غرب را تشکيل مي دهد. اولين احساسي که بعد از تماشاي اين فيلم قلب و ذهن مرا مسخر کرد توصيه تماشاي آن-با صداي بلند- به همه معلم ها و دانشجويان بود. پس همين کار را مي کنم. اول معلم ها ببينند!!!
ژانر: کمدي، درام.

نوشته شده توسط فیلم ساز در جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 7:17 | لینک ثابت |