معرفي فيلم هاي روز سينماي جهان
شواليه سياه The Dark Knight
کارگردان: کريستوفر نولان. فيلمنامه: جاناتان نولان، کريستوفر نولان بر اساس داستاني از کريستوفر نولان و ديويد اس. گوير و شخصيت هاي خلق شده توسط باب کين. موسيقي: جيمز نيوتن هاوارد، هانس زيمر. مدير فيلمبرداري: والي فيستر. تدوين: لي اسميت. طراح صحنه: ناتات کراولي. بازيگران: کريستين بيل[بروس وين/بتمن]، هيث لجر[جوکر]، آرون اکهارت[هاروي دنت/دو چهره]، مايکل کين[آلفرد پني ورث]، مگي جايلنهال[ريچل ديوز]، گري اولدمن[ستوان جيمز گوردون]، مورگان فريمن[لوشيوس فاکس]، مونيک کورنن[کارآگاه راميرز]، ران دين[کارآگاه وورتز]، کيليان مورفي[مترسک]، چين هان[لائو]، اريک رابرتز[سالواتوره ماروني]. 152 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: Batman Begins 2 ، Batman: The Dark Knight، Rory's First Kiss، The Dark Knight: The IMAX Experience ، Untitled Batman Begins Sequel ، Winter Green .
تبهکاري به نام جوکر بانکي را سرقت کرده و پس از قتل همدستانش با پول هاي مسروقه فرار مي کند. همزمان اربابان جنايت در گاتام ستي گرد هم مي آيند تا در برابر حملات بتمن و نقشه هاي ستوان جيم گوردون چاره اي بينديشند، چون دادستان شهر هاروي دنت نيز تصميم به مقابله سرسختانه با تبهکاران گرفته و اين سه نفر قصد دارند فساد و جنايت را براي هميشه از شهر بزدايند. تبهکاران از طريق حسابدار چيني شان لائو خبردار مي شوند که پليس قصد حمله به ذخيره مالي شان دارد و تصميم به خروج آن از کشور مي گيرند. در اين هنگام جوکر سر رسيده و به آنان پيشنهاد مي دهد در ازاي دريافت نيمي از کل پول ها به آنان کمک کند و اين کمک چيزي نيست جز کشتن بيتمن! تبهکاران ابتدا او را جدي نمي گيرند، اما بعدها با ربوده و بازگردانده شدن لو به گاتام سيتي توسط بتمن پيشنهاد وي مي پذيرند. جوکر اعلام مي کند اگر بتمن خود را تسليم پليس نکند، هر روز تعدادي از مردم بيگناه را خواهد کشت و زماني که شروع به اين کار مي کند، بروس تصميم به تسليم خود مي گيرد. اما قبل از اين کار دنت اعلام مي کند که بتمن اوست تا جوکر را از سوراخ خود بيرون بکشد. جوکر براي کشتن وي اقدام مي کند، اما گوردون و بتمن قبل از اين کار او را دستگير مي کنند. بعد از بازجويي از جوکر مشخص مي شود که جوکر براي کشتن دنت و ريچل ديوز که اينک محبوب دنت شده، تله گذاشته است. تلاش بتمن و گوردون براي نجات هر دو نفر بي نتيجه مي ماند. ريچل کشته مي شود و نيي از صورت دنت نيز در انفجار به شدت مي سوزد. جوکر نيز از بازداشت گريخته و دنت/دو چهره را که از مرگ ريچل به خشم آمده، تحريک مي کند تا از پليس، تبهکاران، گوردون و بتمن انتقام بگيرد. با اين کار و کشته شدن همزمان بعضي تبهکاران توسط جوکر و بمب گذاري هاي متعدد در شهر مشخص مي شود که وي قصد دارد تا کنترل تمامي گاتام سيتي ر را در دست بگيرد. اينک بتمن نه فقط با جوکر بلکه با دنت نيز که خانواده گوردون را گروگان گرفته، مقابله کند...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
اولين بار در ماه مه 1939 بود که موجودي به نام بتمن توسط باب کين و بيل فينگر در قالب داستاني مصور به خوانندگان آمريکايي معرفي شد. و خيلي زود يعني چهار سال بعد در برابر دوربين توسط لوئيس ويلسون تجسد يافت. بنا به سنت آن دوره اين اقتباس سينمايي شکل سريالي 15 قسمتي را داشت که در 1946 با سريال 15 قسمتي ديگري دنبال شد. اين بار رابرت لاوري نقش بتمن/مرد خفاش را بازي مي کرد. اولين فيلم سينمايي در 1966 با شرکت آدام وست به نمايش در امد و سپس به توليد انيميشن يا انتشار داستان هاي تازه بسنده شد. در پايان دهه 1980 و آغاز رونق گرفتن انتقال قهرمانان مصور به روي پرده سينما در قالب فيلم هاي پرخرج و پرفروش، تيم برتون نسخه اي تازه و پيچيده با بازي مايکل کيتون ارائه کرد. بازگشت بتمن با ظهور بزرگ ترين دشمنش روي پرده-جوکر- همراه بود که جک نيکلسون نقش وي را ايفا مي کرد. بازيگري شايسته براي ايفاي نقشي اهريمي که توانست ادامه حضور قهرمان را روي پرده تضمين کند. سه سال بعد، تيم برتون يکي از بهترين دنباله سازي هاي تاريخ سينما را با نام بتمن بازمي گردد کارگرداني کرد که در آن دني دوويتو در نقش پنگوئن شرير به جنگ بتمن مي رفت. استقبال از اين فيلم باعث شد تا دو انيميشن بلند در سال آتي به نمايش در آيد. اما تيم برتون ديگر حاضر به ساخت قسمت ديگري نبود. سکان به دست جوئل شوماکر داده شد و وال کيلمر جاي مايکل کيتون را در هميشه بتمن گرفت. در 1997 دنباله ديگري با نام بتمن و رابين با شرکت جورج کلوني توسط شوماکر عرضه شد و سپس به مدت 8 سال اين پروسه به بايگاني رفت. وقتي در سال 2005 کريستوفر نولان براي زدودن گر و خاک از لباس هاي سياه بتمن برگزيده شد، به راحتي قابل حدس بود که انتخاب وي از سر ضرورت تزريق خون تاه اي در رگ هاي اين پروژه پولساز است. نولان نه فقط بازيگري تازه و مناسب چون کريستين بيل را براي نقش اصلي فيلم برگزيد، بلکه قصه قهرمان تنهايش را از نو تعريف کرد و زواياي تاريک روح او را نيز روي پرده برد. استقبال منتقدان از بازيافت هنرمندانه اين پديده آن قدر مثبت بود که تهيه کنندگان را براي خرج 180 ميليون دلار جهت ساخت دنباله اي تازه با حضور بزرگ ترين دشمن وي-جوکر- ترغيب کند. حاصل اين سرمايه گذاري اينک روي پرده سينماهاي دنياست و فقط در امريکاي شمالي بيش از 300 ميليون دلار در گيشه به چنگ آورده است. برخورد منتقدان نيز همان طور که تصورش مي رفت، بسيار خوب بوده و مرگ نابهنگام هيث لجر بازيگر نقش جوکر نيز به خودي خود تبديل به تبليغي براي فيلم شده است.
کريستوفر جاناتان جيمز نولان متولد 1970 لندن از اميدهاي امروز سينما از هفت سالگي با دوربين سوپر هشت پدرش شروع به فيلمسازي کرده، در رشته زبان و ادبيات انگليسي درس خوانده و اولين فيلم کوتاه اش به نام سرقت در 1996 ساخته که به همراه دو فيلم کوتاه و سورئاليستي ديگرش به نام هاي tarantella و doodlebug در جشنواره فيلم کمبريج به نمايش در آمده است. اولين فيلم بلندش تعقيب را در 1998 به طريقه سياه و سفيد ساخت ، اما دو سال بعد با يادگاري بود که همه دنيا کشف اش کردند. فيلمي که روايتي پر پيچ و خم همچون ذهن شخصيت اولش داشت که حافظه کوتاه مدت خود را بر اثر ضربه اي از دست داده و با اين حال در صدد شکار قاتل همسرش بود. بي خوابي در 2002 با شرکت آل پاچينو پذيرش همه جانبه او در هاليوود بود که به ساختن فيلمي استوديوي مانند بتمن آغاز مي کند در 2005 با بودجه اي هنگفت انجاميد. فيلم بعدي او اعتبار/پرستيژ با حضور دو هنرپيشه اصلي فيلم بتمن[بيل و کين]از ديدگاه سبکي چيزي ميان بتمن و يادگاري بود و مانند بسياري از توليدات هاليوود امروز قصه اي محلي با تم هاي جهاني را روايت مي کرد. اما بازگشت شواليه سياه چيز ديگري است. فيلمي نه در سبک و سياق بي خوابي و يادگاري است و نه حال و هواي رازآلود تعقيب را دارد. شواليه سياه برگرداني تيره از قصه اي مصور است که بايد قهرمان آن منجي مردم باشد و به جاي پليس ناتوان از برقراري نظم در برابر جنايتکاران از آنها محافظت کند. اما او خود نيز مشکلات و دلبستگي هايي دارد، حتي اگر يک ميليونر زاده باشد. بروس وين ميليونر و بتمن دو روي يک سکه اند، ولي همين دوگانگي و تضاد چيزي است که جوکر روي آن انگشت مي گذارد. او به بتمن مي گويد تو شبيه مني و مرا کامل مي کني!
اين همان چيزي است که در فلسفه شرق يين و يانگ ناميده مي شود. سياهي و سفيدي که دايره حيات را به دو قسمت مساوي تقسيم کرده اند و بدون يکي ديگري بي معني است. اگر جوکر شيفته واقعي هرج و مرج است، بتمن نظم و ترتيب را دوست دارد و بايد اين بازي ميان آنها برنده واقعي و هميشگي نداشته باشد. در کنار اين تم وقتي با مضمون وجدان اجتماعي و فرديت روبرو مي شويد، اهميت دو چهره بودن شخصيت هاي اصلي قصه را بيشتر و از نظر روانشناختي و جامعه شناختي بيشتر درمي يابيد. دنت، وين و جوک يک مثلث متشاوي الساقين هستند و در خور يکديگر و نمايندگان ارکاني که وجودشان حيات اجتماعي را مي تواند شکلي ديگر و نه لاجرم تازه ببخشد. اگر جوکر و ساديسم دروني او را نماينده شر مطلق بگيريم اشتباه کرده ايم. چه کسي از کودکي وي خبر دارد؟ چه کسي انگيزه هاي او را مانند بتمن و دنت درک مي کند؟ اين همان چيزي است که نولان با کمي خساست از ما پنهان مي کند تا تعادلي به وضعيت قصه اش بدهد. در عوض موجودات ديگري مانند بتمن هاي قلابي ابتداي فيلم يا حضور کوتاه مدت مترسک به قصه اضافه مي کند تا بر وضعيت قهرمان اصلي فيلم نوري بيشتر بيفکند. اگر بتمن زاده دوران منع مشروبات الکلي و اوج گرفتن دسته جات تبهکاري و گانگستري در آمريکا بود، بتمن فعلي از دنياي پيچيده تري مي آيد. ماشين روز قيامت او بايد در خورد مقابله با تبهکاران قرن جديد باشد. کساني که به گاتام سيتي قانع نيستند و دايره فعاليت هايشان از مرزهاي آمريکا هم بيرون مي رود. بنابر اين بتمن نيز به دوستاني نياز دارد، کساني چون فاکس که به خوبي در دل قصه جا افتاده اند. همين باعث مي شود تا فيلم از يک قصه پليسي معمولي دور شده و در قالب فيلمي مربوط به ماجراهاي بتمن به خوبي جا بيفتد. فضاي سرد و خاکستري کل فيلم هيچ نشاني از گرمي و نجات کامل به بيننده عرضه نمي کند، هر چند صحنه هاي اکشن نفس گيرش که آدرنالين خالص توليد مي کنند براي لحظه اي دلش را خنک خواهد کرد.
کريستوفر نولان فيلمساز باهوش و با استعدادي است. حاصل کارش درون سيستم تجاري سينماي آمريکا نيز قابل سرزنش نبوده و بعيد است دچار لغزش شود. شکستن رکوردهاي گيشه نيز حاکي از تيزبيني و موقعيت سنجي اش دارد، اما با وجود لذت بردن از شواليه سياه به عنوان يک فيلم سرگرم کننده صرف و ماهرانه، ترجيح مي دهم يک فيلم کم خرج تر از او مانند تعقيب را دوباره ببينم. البته خيلي عظيمي از تماشاگران شواليه سياه که به دليل پيچيدگي قصه و طولاني بودنش حاضر به تماشاي دوباره و چندباره آن هستند، با من موافق نخواهند بود. شما چطور؟
ژانر: اکشن، جنايي، درام، رازآميز، مهيج.
<strong>پرونده هاي مجهول: مي خواهم باور کنم The X Files: I Want to Believe
کارگردان: کريس کارتر. فيلمنامه: فرانک اسپوتنيتز، کريس کارتر بر اساس سريال پرونده هاي مجهول. موسيقي: مارک اسنو. مدير فيلمبرداري: بيل رو. تدوين: ريچارد اي. هريس. طراح صحنه: مارک اس. فريبورن. بازيگران: ديويد داکاوني[فاکس مالدر]، جيليان آرمسترانگ[دانا اسکالي]، آماندا پيت[داکوتا ويتني]، بيل کانلي[پدر جوزف کريسمن]، آلوين "اگزبيت" جوينر[مامور مازلي درامي]، ميچل پيلجي[والتر اسکينر]، کالوم کيت رني[جنک داکيشين]. 105 دقيقه. محصول 2008 آمريکا، کانادا. نام ديگر: The X Files 2 ، The X Files: Done One.
شش سال بعد از وقايع پاياني سريال و فرار مالدر، زني جوان در غزب ويرجينيا ربوده مي شود. مدتي بعد مامورين با کمک کشيشي که ازقدرت فراطبيعي برخوردار است، دست بريده اي را که زير برف ها دفن شده مي يابند. اين تنها سرنخ موجود با حادثه ناپديد شده زن جوان مي باشد، که بعدها مشخص مي شود مامور پليس است. سرکار مازلي درامي از دانا اسکالي نيز که از خدمت در FBI خارج و در يک بيمارستان به عنوان پزشک مشغول به کار شده، براي سافتن مالدر کمک مي خواهد. او يقين دارد تنها کسي که مي تواند اين پرونده را حل کند کسي نيست جز فاکس مالدر. اسکالي به سراغ مالدر رفته و به وي مي گويد که در ازاي کمک به حل اين پرونده FBI حاضر است وي را عفو کند. اما مالدر ايتدا باور ندارد و همه اينها را نقشه اي براي به دام انداختن خود ارزيابي مي کند. آن دو به واشنگتن رفته و با مسئول پرونده داکوتا ويتني ملاقات مي کنندو سپس به سراغ پدر جوزف فيتزپاتريک کريسمن مي روند که در يافتن دست بريده به پليس کمک کرده بود. مالدر مي خواهد حرف ها او را مبني بر دريافت الهام از سوي خدا براي کشف جنايت باور کند، اما اسکالي پيشينه او را گوشزد کرده و حرف هاي او را رد مي کند.
وقتي زن دوم نيز ربوده مي شود، ويتني و درامي به همراه مالدر و کريسمن به محل حادثه مي روند. در آنجا چشمان کريسمن شروع به خون ريزي کرده و مالدر را بيش از پيش به صحت گفته هاي وي وادار مي کند. فرداي آن روز او به ديدن ويتني مي رود تا روي پرونده ربوده شدن زن دوم کار کنند. کريسمن نيز که به آنها پيوسته، مامورين را به محلي دفن اعضاي بدن انسان در منطقه اي يخ زده راهنمايي مي کند. بررسي اعضاي به دست آمده مامورين را به يک موسسه انتقال عضو و شخصي به اسم داکيشين که در کودکي مورد تعرض پدر کريسمن قرار گرفته، رهنمون مي سازد. داکيشين مي گريزد و در کيفي که از به جاي مي گذارد، سري يافت مي شود. مالدر و ويتني به تعقيب داکيشين مي پردازند و طي اين کار ويتني کشته مي شود. اسکالي نيز که به ديدن کريسمن رفته با بيهوش شدن وي و انتقالش به بيمارستان درمي يابد که او مبتلا به سرطان پيشرفته است. مالدر که اتومبيل اسکالي را قرض گرفته در شهرک نزديک ربوده شدن زدن دوم، رد داکيشين را پيدا مي کند. اما داکيشين که به تعقيب شدنش توسط مالدر پي برده، اتومبيل او را در جاده اي دور افتاده سرنگون مي کند. اسکالي که تماسش با مالدر قطع شده، زماني که از گرفتن کمک از FBI نا اميد مي شود شخصاً به محل مي رود. اما مالدر که از سانحه نجات يافته، قبل از او به مخفيگاه داکيشين رسيده و با حقايق هولناکي روبرو شده است...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
کريستوفر کارل کارتر متولد 1956 بلفلاور، کاليفرنيا و فارغ التحصيل رشته روزنامه نگاري از دانشگاه ايالتي کاليفرنيا در لانگ بيچ است. روزنامه نگار آزاد و مدتي سردبير مجله موج سواري بوده و از 1985 با نوشتن فيلمنامه در استوديوهاي ديزني شروع به کار در زمينه فيلم کرده است. در 1992 به شبکه تلويزيوني فاکس قرن بيستم پيوست و سريال پرونده هاي مجهول را خلق کرد که پخش آن از سال 1993 آغاز و تا 2002 ادامه پيدا کرد. اين مجموعه براي او و همکارانش جوايز معتبر فراواني از جمله گولدن گلاب و امي به ارمغان آورد و تبديل به يک پديده محبوب شد. کارتر تاکنون سريال هاي ديگري مانند هزاره(1996) و Harsh Realm(1999) نيز نوشته و گاه قسمت هايي از آنها را تهيه و کارگرداني نيز کرده است. تقريباً تمامي اين سريال موفق بوده و توانسته اند جايگاه مناسبي در ميان تماشاگران همه کشورهاي دنيا پيدا کنند. اما پرونده هاي مجهول بدون شک مهم ترين کار او و موفق ترين آنهاست. پرونده هاي مجهول که در 201 قسمت توليد و پخش شد، کارگردان هاي متعددي به خود ديد. کريس کارتر نيز اولين تجربه هاي فيلمسازي خود را با ساختن 10 اپيزود آن به دست آورد. اما وقتي در 1998 قرار شد نسخه سينمايي پرونده هاي مجهول با نام دوم Fight the Future توليد شود، راب بومن که قسمت هاي زيادي از مجموعه را ساخته بود، روي صندلي کارگرداني آن قرار گرفت. اما حاصل کار از نظر تجاري و هنري به اندازه سريال موفق نبود و به زحمت توانست هزينه هاي توليد خود را بازگرداند. و اينک يک دهه بعد از اولين فيلم سينمايي و شش سال پس از اتمام سريال خود کريس کارتر پشت دوربين قرار گرفته تا دومين قسمت سينمايي ماجراهاي مالدر و اسکالي را با نام فرعي مي خواهم باور کنم کارگرداني کند.
پرونده هاي مجهول يکي از پديده هاي مهم و قابل مطالعه جدي تاريخ تلويزيون-بيشتر- و حالا سينماست-کمتر- که سهم اصلي را در نضج گرفتن ساخت سريال ها و فيلم هايي با تم ماورالطبيعه دارد. يک معجون قوي يا بهتر بگوييم فرمولي ترکيبي از گونه هاي تريلر، رازآميز، ماجرايي، جنايي و کارآگاهي که قهرمان هايش بيش از آن که با شواهد و مستندات فيزيکي سر و کار داشته باشند، با حوادث و شواهد غير طبيعي و فراطبيعي دست و پنجه نرم مي کنند. البته همه اينها با اتکا به دو شخصيت اصلي- مالدر باورمند به فراطبيعت و حوادث غير قابل توضيح از نظر علمي مانند اجسام ناشناخته پرنده و بيگانه و ديگري اسکالي که هيچ چيز بدون توضيح و دليل علمي در قاموس و تفکرش معنايي ندارد- با پيرنگ اصلي تلاش دولت يا دولتي درون دولت آمريکا براي تماس با ديگر ساکنان هوشمند کهکهشان و سعي در انکار اين پروژه و پديده ها در انظار عمومي که شخصاً با علاقه تمام و صرفاً به دليل جذابيت همين موضوع تئوري توطئه و بشقاب پرنده ها کل 201 قسمت آن را تماشا کردم. ولي با نسخه سينمايي اش نتوانستم ارتباط چنداني برقرار کنم و فرمولي که در کادر بسته تلويزيون توانسته بود ميليون ها نفر و مرا جلب خود کند، روي پرده نقره اي نتوانست به اندازه کافي مهيج و گيرا باشد. اما افزايش روز افزون طرفداران اين سريال و اشتياق دائمي تهيه کنندگان هاليوودي به کشيدن شيره تمام سوژه هاي امتحان پس داده و موفق باعث تا بار ديگر در سايه آن شهرت و محبوبيت فيلم سينمايي تازه اي ساخته شده و قهرمانان پرونده هاي مجهول را به سر وقت معماي تازه اي بفرستند. براي افزودن رمز و راز و تشويق تماشاگران به تماشاي اين يکي نيز کوشيده شد تا خط داستاني آن و مراحل توليدش به شدت مخفي بماند. البته براي پرهيز از هرگونه مخاطره احتمالي بيش از 30 ميليون دلار بودجه برايش در نظر گرفته نشد و به نظر نمي رسد در بازگشت سرمايه دچار مشکل جدي شود، هر چند رقبايي بسيار سرسخت روي پرده دارد.
نام فرعي اين قسمت از جمله اي گرفته اي شده که از همان قسمت آغازين سريال مالدر با نصب پوستر بشقاب پرنده اي در دفترش با همين نوشته سعي داشت آن را به اسکالي و تماشاگران بقبولاند. اعتراف مي کنم در ميان دوستداران واقعي علم مثل خود من که شيفته پديده هاي توضيح ناپذير هم هستند، توانست موفق شود. اما تماشاي دومين نسخه سينمايي ماجراهاي مالدر و اسکالي نيز مانند اولي نتوانست به اندازه سريال اصلي برايم هيجان انگيز باشد. مشکل در فقدان همان پيرنگ اصلي سريال است که قصه فعلي را در مقايسه با آن کمرنگ و فاقد قدرت مي نماياند. ابته شخصاً آرزو مي کنم توفيق در گيشه يارش باشد چون کارتر در مصاحبه اي با مجله Entertainment Weekly ساخته قسمت سومي در 2012 با پيرنگ اصلي سريال را منوط به سودآور بودن قسمت فعلي دانسته است.
پرونده هاي مجهول: مي خواهم باور کنم در شکل فعلي و مستقل ان يک فيلم پليسي جنايي متوسط است که مايه هاي ماورالطبيعه کمک زيادي در حل قصه آن نمي کند. بلکه تحقيقات مالدر و ديگران است که به يافته شدن رد ربايندگان و دزدان اعضاي بدن منجر مي شود و شکل و شمايل يک فيلم کارآگاهي معمول را بيشتر دارد. منتها روي طناب موفقيت سريال و محبوبيت دو بازيگر اصلي آن راه مي رود و موفق مي شود تعادلش را براي رسيدن به پايان خط حفظ کند. هر چند چهره جيليان آرمسترانگ در مقايسه با ديويد داکاوني بيشتر شکسته شده باشد و يقيناً براي حضور در قسمت سوم بايد متحمل گريمي بسيار سنگين تر شود.
نويسنده و کارگردان فيلم کوشيده تا از فضاي لوکيشن انتخاب شده و اشاره به حوادث روز-مانند کودک آزار بودن پدر کريسمن يا تصوير جورج بوش در دفتر FBI که در بازگشت مالدر و اسکالي به محل کار سابق شان که با شليک خنده تماشاگران روبرو مي شود- رنگي امروزي تر به فيلم خود بدهد و موفق هم مي شود. اما فيلم هنوز بسيار کار دارد تا اثري معاصر به معناي واقعي آن قلمداد شود. بهتر است آن را در قالب يک فيلم جنايي کمي تا قسمتي پيچيده ببينيد و نه بيشتر! شخصاً اگر وقت اضافه داشته باشم، دي وي دي کل سريال را يک بار ديگر پشت سر هم تماشا مي کنم و منتظر ساخته شدن سومين و احتمالاً سومين نسخه سينمايي آن مي مانم. ولي شما بهتر است با رفتن به سينما و خريد بليط موجبات ساخته شدن آن را فراهم کنيد!
ژانر: رازآميز، علمي تخيلي.
<strong>هل بوي 2/پسر جهنمي 2 : ارتش طلايي Hellboy II: The Golden Army
کارگردان: گيلرمو دل تورو. فيلمنامه: گيلرمو دل تورو بر اساس داستاني از خودش و مايک ميگنولا و قصه مصور ميگنولا. موسيقي: دني الفمن. مدير فيلمبرداري: گيلرمو ناوارو. تدوين: برنات ويلاپلانا. طراح صحنه: استفن اسکات. بازيگران: ران پرلمن[هل بوي/پسر جهنمي]، سلما بلير[ليز شرمن]، داگ جونز[ايب ساپين/فرشته مرگ/پيشکار]، جيمز داد[جان کراس]، جان الکساندر[جان کراس]، ست مک فارلين[جان کراس-فقط صدا]، لوک گاس[شاهزاده نوادا]، انا والتون[شاهزاده نوآلا]، جفري تمبور[تام منينگ]، جان هارت[پرفسور تره ور بروتنهولم]. 120 دقيقه. محصول 2008 آمريکا، آلمان. نام ديگر: Hellboy 2، Hellboy 2 - Die goldene Armee.
در کريسمس سال 1955، هل بوي نوجوان قصه اي از پدرخوانده اش پرفسور تره ور بروتنهولم درباره نبردي باستاني ميان انسان ها و موجوادت اساطيري مي شنود. در اين قصه جني براي بالور پادشاه الوس ارتشي طلايي بالغ بر 4900 سرباز شکست ناپذير مي سازد که توسط تاجي مخصوص کنترل مي شوند. اين ارتش فقط مي تواند در اختيار کساني قرار بگيرد که خون خانواده پادشاهي در رگ هايشان جاري باشد. وقتي بالور شاه مي فهمد که اين ارتش قادر به نابودي بي ترحم تمامي انسان هاست، تصميم به کنار گذاشتن شان مي گيرد. پسرش شاهزاده نوادا اين تصميم را قبول ندارد و به تبعيدي خودخواسته تن مي دهد. تاج مخصوص نيز 3 قطعه شده و يک قطعه آن در اختيار انسان ها گذاشته مي شود. دو قطعه ديگر نيز نزد بالور مي ماند تا ارتش طلايي هرگز به کار نيفتد.
زمان حال. نوادا تصميم به جنگ عليه انسان ها گرفته و با به دست آوردن يکي از قطعات تاج تصميم به احياي ارتش طلايي مي گيرد. اما پدرش با اين کار مخالف است و او را نزد خود مي خواند. نوادا با کشتن پدر و به دست آوردن يکي ديگر از قطعات تاج خود را به اجراي نقشه اش نزديک تر مي بيند. ولي خواهر دوقلويش شاهزاده نوآلا با سومين قطعه مي گريزد. همزمان هل بوي که سرانجام دل ليز را به دست آورده با سازمان خود دچار بر سر نگهداري راز وجود خود دچار مشکل مي شود. در طي يک ماموريت تازه هل بوي که عصبي شده وجود خود را در مصاحبه اي براي تمام دنيا آشکار مي کند. آنها در اين ماموريت قطعه سوم تاج را به دست مي آورند و ايب ساپين نيز کشف مي کند ه ليز آبستن است. مافوق هاي آنان که از رفتار هل بوي به خشم آمده اند، ماموري به نام کراس را براي کنترل گروه به آنجا مي فرستند. کراس نيز موجودي غير طبيعي است و پذيرش وي در گروه براي هل بوي و ديگران کار ساده اي به نظر نمي آيد. آنها در تعقيب سرنخ هاي موجود به نقشه اي دست مي يابند که محل اختفاي ارتش طلايي در آن مشخص شده است. ايب در طول مراقبت از شاهزاده نوآلا شيفته او مي شود، اما شاهزاده نوادا رد خواهرش را در قرارگاه هل بوي و دوستانش يافته و به آنجا مي رود تا سومين قطعه و نقشه را به چنگ آورد. نوآلا نقشه را سوزانده و آخرين قطعه را ميان يکي از کتاب هاي ايب مخفي مي کند. نوادا وي را ربوده و پس از وارد کردن زخمي مرگبار به هل بوي مي گريزد. اين واقعه سبب مي شود تا ايب به همراه هل بوي، ليز و کراس براي يافتن آن دو وارد عمل شوند...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
هل بوي/پسر جهنمي از قهرمانان نسل جديد قصه هاي مصور است که اولين بار در سال 1993 به خواننده ها معرفي شد. هل بوي مخلق مايک ميگنولا است و مانند مجموعه پرونده هاي مجهول قهرمان هايش در دفتر تحقيقات فراطبيعي و دفاع که اختصاراً B.P.R.D. يا BPRDناميده مي شود، سرگرم فعاليت هستند. البته بر خلاف مالدر و اسکالي کساني که در اين دفتر کار مي کنند نيز خود اکثراً موجوداتي غير طبيعي هستند. از جمله هل بوي که در سال هاي پاياني جنگ جهاني دوم توسط پروفسور تره ور بروتنهولم يافته و به فرزندي پذيرفته مي شود. در کنار هل بوي ايب ساپين دو زيستي و ليز شرمن هم وجود دارند و در حل بعضي معماها به يکديگر کمک مي کنند. اما مافوق هايشان اصرار دارند که وجود چنين دفتر و افراد را انکار کنند.
وجود پيشينه موفقيت آميز قصه او داشتن طرفداراني بالقوه که مي توانند تماشاگران بالفعل برگردان هاي سينمايي اين گونه قصه ها باشند و اصولا شبيه فيلمنامه هاي آماده به نظر مي رسند، در کنار نياز بازار و در واقع تماشاگر پاپ خورن نوجوان به دو ساعت تفريح خالص و بي نياز به تفکر خيلي زود پاي هل بوي را نيز به سينما باز کرد. اولين نسخه سينمايي هل بوي 4 سال قبل (بعد از بازي ويديويي، ورق هاي بازي و ... آن) توسط دل تورو ساخته شد. کسي که مي توان او را يکي از از پديده هاي سينماي اسپانيولي زبان امروز دانست.
دل تورو متولد 1964 گوادالاخاراي مکزيک است. در نوجواني علاقه خود به فيلمسازي را کشف کرد و بعدها زير نظر ديک اسميت[چهره پرداز جن گير] گريم و جلوه هاي ويژه را آموخت و اولين فيلم کوتاه خود را ساخت. ده سالي را به عنوان سرپرست چهره پردازي کار کرد و کمپاني شخصي خودش نکروپا را در اواسط دهه 1980 تاسيس نمود. همزمان به تهيه و ساخت فيلم و سريال در تلويزيون مکزيک پرداخت. اولين فيلم بلندش کرونوس نه جايزه آريل[ اسکار مکزيکي] را به همراه جايزه منتقدان جشنواره کن و 8 جايزه بين الملي ديگر به دست آورد. با اين فيلم تماشاگران و منتقدان سراسر جهان با دل تورو و دنياي سرشار از راز و خيال وي آشنا شدند. دنياي همچون آثار ادگار آلن پو که حشرات، مجسمه ها و سمبل هاي مسيحي[مخصوصاً از نوع کاتوليکي اش] در آن حضور داشتند. چهار سال بعد از کرونوس به هاليوود رفت و ميميک را با شرکت ميرا سوروينو کارگرداني نمود. هر چند اين فيلم موفقيت تجاري قابل توجهي به دست آورد، اما به نظر مي رسيد جايگاهي در کارنامه وي ندارد. سال 2001 و بازگشت به محيط آشنا و ساخت ستون فقرات شيطان در کمپاني تازه تاسيس خود به نام تکيلا نقطه اوج ديگري براي کارنامه دل تورو رقم زد و براي بازيگر اصلي فيلم ادواردو نوريه گا نيز شهرت بين المللي به ارمغان آورد. ستون فقرات شيطان که جنگ داخلي اسپانيا را براي پس زمينه قصه خود انتخاب کرده بود، جايزه بهترين فيلم فانتزي اروپايي جشنواره آمستردام دريافت کرد و در جشنواره متعددي خوش درخشيد. پس از اين فيلم دل تورو دوباره به هاليوود بازگشت و اين بار با دقت و وسواس بيشتري شروع به کار نمود. بليد 2 [Blade] و سپس پسر جهنمي[Hellboy] موفقيت هاي مالي قابل توجهي براي دل تورو کسب کردند. دو سال قبل بازگشت به دوران جنگ داخلي اسپانيا بزرگ ترين نقطه اوج کارنامه فيلمسازي وي را رقم زد. نمايش افتتاحيه هزار توي پان - سفر يا بهتر بگوييم گريز دخترکي خيال پرست از دنياي پر از خشونت پيرامونش به دنياي افسانه ها- با تشويق 22 دقيقه اي تماشاگران در جشنواره کن پايان يافت و در کنار کسب جوايز گويا و بافتا در مراسم اسکار نيز سه جايزه را نصيب گروه سازنده اش کرد. فيلمي که در قالب يک قصه پريان طبع آزمايي دل تورو در زمينه شناخت اتوريته، فاشيسم و جنايت بود و نگاهي غمخوارانه به سرنوشت تلخ آزادي خواهان کشته شده به دست افسران فرانکو داشت.
هل بوي فاقد جديت هزارتوي پان است و گويا زنگ تفريح يا دورخيزي براي کار بزرگ بعدي باشد. اما دل تورو با وسواس تمام و دلبستگي آن را کارگرداني است. نبرد ميان انسان ها و موجودات اساطيري سوژه اي بسيار ناب براي کارگرداني چون اوست و طبعاً برخي ها بتوانند تعابير فرامتني نيز از دل آن بيرون بکشند. اما بياييد فارغ از اين تعابير و در قالب يک قصه مهيج با آن روبرو شويم. هل بوي نيز فرمولي مشخص دارد از نجات دنيا توسط ماموري زبده، يعني يک کهن الگو که قهرمان اصلي آن واجد قدرت هايي فراطبيعي است. مگر جيمزباند يا امثال او نبودند و نيستند؟
هل بوي نيز از تمامي سنت هاي چنين فيلم هايي پيروي مي کند. از جمله طراحي صحنه چشمگير و سکانس پر زرق و برق درگيري نهايي که بايد در مکاني عجيب و غريب صورت بگيرد. دل تورو تمامي اين فرمول را با دنياي خود و ميگنولا به خوبي ممزوج کرده و حاصل کار فيلمي مسنجم است که بيننده اش را دچار سرگيجه نمي کند. در عوض آنچه به وي ارزاني مي دارد، دو ساعت تفريح خالص همراه با ارضاي خاطر است. چون دل تورو به خوبي رگ خواب تماشاگر کم حوصله امروزي را دريافته و نياز او به رگباري از تصاوير و فانتزي براي درک انسانيت(باعث تاسف است!) خيلي خوب حس مي کند. مي شود روي خستگي تاريخي بشر و نياز وي به گريز از تعقل صفحه ها سياه کرد و هل بوي را شاهد مثالي درجه يک آن دانست، ولي اين مکان جاي چنين بحثي نيست. پس خلاصه کنيم که هل بوي 2 نيز با به دست آوردن نيمي از بودجه 72 ميليون دلاريش در هفته اول نمايش خود و رسيدن به همين مبلغ در دومين هفته به صف پرفروش ها پيوسته و اين رقم در هفته هاي آخر تابستان بيشتر و بيشتر هم خواهد شد. چون در مقايسه با خيلي ها از جمله راب کوهن يا کريس کارتر، اصولا گيلرمو دل تورو دنياي ذهني پيچيده تر و خلاقانه تري دارد و به مديوم نيز مسلط تر است. ضمناً دل تورو مژده ساخته شدن قسمت سومي را در مصاحبه اخير خود به دوستداران هل بوي داده است!
ژانر: اکشن، ماجرايي، کمدي، درام، فانتزي، علمي تخيلي.