<strong>سه ميمون Üç Maymun
کارگردان: نوري بيلگه جيلان. فيلمنامه: ابرو جيلان، نوري بيلگه جيلان، ارجان کسال. مدير فيلمبرداري: گوکهان تيرياکي. تدوين: نوري بيلگه جيلان، آيهان ارگورسل، بورا گوکسينگول. طراح صحنه: ابرو جيلان. بازيگران: هاتيجه آصلان[هاجر]، ياووز بينگول[ايوپ]، ارجان کسال[ثروت]، ريفات سونگار]اسماعيل]، جافر کوسه[بايرام]، گورکان آيدين[بچه]. 109 دقيقه. محصول 2008 ترکيه، فرانسه، ايتاليا. نام ديگر: Three Monkeys، Les Trois singes. برنده جايزه بهترين کارگرداني و نامزد نخل طلاي جشنواره کن.
ثروت نامزد يکي از احزاب در آستانه انتخابات، در محلي خلوت با شخصي تصادف کرده و باعث مرگ وي مي شود. او براي فرار از سوء شهرت و گرفتار شدن در آستانه انتخابات، راننده اش ايوپ را با دادن پول راضي مي کند تا دروغ گفته و با پذيرش مسئوليت مرگ آن شخص به زندان برود. ثروت در انتخابات بازنده مي شود و همزمان با هاجر همسر ثروت رابطه عاشقانه برقرار مي کند. اسماعيل فرزند هاجر که متوجه موضوع شده، مادر را متهم مي کند. يک سال بعد ايوپ که از زندان آزاد شده، متوجه وقايع مي شود. وقتي اسماعيل با هدف پاک کردن شرافت خانواده ثروت را به قتل مي رساند، ايوپ براي جلوگيري از به زندان افتادن اسماعيل کاري را که ثروت به او پيشنهاد کرده بود، اينک به جواني بي کس و کار تکليف مي کند...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
حالا ديگر نوري بيلگه جيلان براي سينمادوستان سراسر دنيا-حتي ايراني ها- نامي آشناست و با معرفي سه ميمون به آکادمي از طر ف کشور ترکيه براي رقابت در بخش اسکار بهترين فيلم خارجي امسال مي رود تا شهرتي ماندگار و جايگاهي رفيع به عنوان نماينده سينماي امروز ترکيه کسب کند.
البته شايد با خواندن خلاصه داستان بالا که بي شباهت به حوادث تکراري در فيلم ها يا اخبار شبکه هاي جورواجور ترکيه است خود را با فيلم يا حداقل داستاني پيش پا افتاده روبرو فرض کنيد، اما بياييد منصفانه به فيلم هاي فيلمسازان کبيري چون آنتونيوني يا برگمان نگاه کنيم تا آنگاه خود را با پيرنگ هاي عادي-اغلب عاشقانه حال مثلث هاي عشقي يا عشق هاي نافرجام و شکست خورده- رو در رو ببينيم. بيلگه جيلان نيز مانند چنين اساتيدي که مي شود آثارشان را الهام بخش فيلمسازان سينماي ميني ماليست فعلي هم ناميد، با انتخاب داستاني ساده به راه مي افتد. اما نوع نگاه، پرداخت ديداري شنيداري و برخوردش با رسانه به گونه اي است که نوري تازه بر موضوعي کهنه مي اندازد. جيلان که در فيلم هاي پيشين خود از دوستان و اعضاي خانواده اش به عنوان بازيگر استفاده کرده بود، در سه ميمون براي اولين بار بازيگري حرفه اي-ياووز بينگول- را انتخاب کرده است. بينگول که شهرت خود را مديون کارنامه درخشان خود در زمينه آوازخواني است[مادرش نيز از معدود عاشق هاي مونث- شايد اولين- و بسيار مشهور ترکيه است که در راه هنر خويش مشقت هاي بسيار به جان خريده] و حزن و اندوهي که بر چهره مردانه و سمپاتيکش نهفته، او را تبديل به بازيگري بي نظير براي نقش ايوپ کرده است.
جيلان در سه ميمون نشان مي دهد که چگونه ضعف هاي کوچک مي تواند به دروغ هاي بزرگ تبديل شده و خانواده اي را تهديد به فروپاشي کند. اما اعضاي اين خانواده با پنهان کردن حقايق تلخ زندگي شان با دست زدن به هر تلاشي مصمم هستند تا در کنار هم بمانند. اما براي اين کار يک چيز لازم است و آن فرار از حقيقت به بهانه نبود تحمل در برابر تلخي ها و مسئوليت ها، ناديده و نا شنيده گرفتن آن، و حتي صحبت نکردن درباره آن است. سه چيزي که در بازي يا مجسمه هاي سه ميمون-نبين، نشنو، نگو- مستتر است. اما آيا اين اعمال مي تواند آن حقيقت را از ميان بردارد؟
سه ميمون که در جشنواره کن درخشيد و جايزه اي ارزنده براي سينماي ترکيه به ارمغان آورد بر زندگي چهار انسان متمرکز شده و مي شود آن را مطالعه اي دقيق و موشکافانه از زندگي انسان هاي منطقه آناتولي نيز ناميد. فيلمي که در وراي داستان ساده خود سوال هايي بزرگ مطرح مي کند و شما را به چالش مي طلبد. سه ميمون نيازمند نگاهي همه جانبه و مطلبي مفصل است که به زودي در همين صفحات خواهيد خواند. تا آن روز فرصت ديدار را از دست ندهيد!
<strong>به نوازنده تار و همزمان خواننده آوازهاي محلي ترکي گفته مي شود. اما در منطقه آناتولي- بر خلاف آذربايجان که عاشيق هاي مشهور و مونثي چون عاشيق پري را در تاريخ خود دارد- اين کار هنري مردانه است.
ژانر: درام.

<strong>ماداگاسکار: فرار به آفريقا Madagascar: Escape 2 Africa
کارگردان: اريک دارنل، تام مک گراث. فيلمنامه: اتان کوهن. موسيقي: هانس زيمر. تدوين: مارک اي. هستر. بازيگران:برني مک[زوبا]، بن استيلر[الکس]، کريس راک[مارتي]، ديويد شوايمر[ملمن]، جادا پينکت اسميت[گلوريا]، ساشا بارون کوهن[جولين]، سدريک د اينترتينر[موريس] اندي ريختر[مورت]، الک بالدوين[ماکونگا]. 89 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: Madagascar 2، Madagascar: The Crate Escape.
در ادامه ماجراهاي قسمت پيشين، الکس شير، مارتي گورخر، ملمن زرافه و گلورياي اسب آبي که از باغ وحش نيويورک گريخته و به مقصد ماداگاسکار به راه افتاده اند، سر از ميان طبيعت وحشي آفريقا در مي آورند. جايي که الکس با بقيه اعضاي خانواده اش ملاقات مي کند، اما به دليل سپري کردن مدت زيادي در باغ وحش مشکلات ارتباطي زيادي ميان آنها به وجود مي آيد...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
خوب، آفريقا به نظر جاي فوق العاده اي براي زندگي مي آيد، ولي بهتر از سانترال پارک نيويورک هم هست؟
انيميشن موفق 2005 که دوستدارانش با بي صبري انتظار دنباله آن مي کشيدند سرانجام به نمايش در آمد و مطابق معمول همه دنباله ها روي طناب باريک موفقيت فيلم پيشين راه مي رود. اين بار نيز ايده برخورد حيوانات خو گرفته به زندگي باغ وحش با طبيعت وحشي پي گرفته شده و در کنار آن حوادث تلخ و شيريني براي قهرمانان فيلم رخ مي دهد. البته اين بار نقش پنگوئن ها کمي پر رنگ تر شده و طبعاً لحظات بامزه بيشتري نيز به خود اختصاص داده اند. اين بار هم پنگوئن ها که در قسمت پيشين طراح نقشه فرار بودند، با به دست آوردن بقاياي يک هواپيما و تعمير آن در صدد کمک به قهرمان هاي ما براي بازگشت به نيويورک برمي آيند. اما فرجام کار گردشي مفصل در آفريقا است!
باز هم قهرمان هاي ما که خود را در محيطي تازه يافته و گمان مي کنند به سرزمين آبا و اجدادي خويش برگشته اند، با حوادثي روبرو شده و در انطباق با طبيعت دچار سختي مي شوند. خوب، يعني باز هم يک انيميشن ديگر درباره خودباوري و يک فيلمي نمونه اي آمريکايي درباره ارزش ها و دانستن قدر عافيت!
گويا جماعت آن ور اقيانوس يا دست کم اطفال شان دچار مشکل خودباوري شده اند يا زعماي قوم در صدد تلقين قيمت داشته هايشان به آنها هستند تا مباداً کاه و جوي کسي زيادي کرده و مثل حيوانات باغ وحش لوکس نيويورک لنگ و لقد بيندازد. ملالي نيست! ولي با فراموش کردن اين نکته نه چندان بي اهميت مي شود از حرکات بامزه قهرمان فيلم و ماجراهاي آن لذت برد. چيزي که تهيه کنندگان شرک به خوبي دريافته و دست دو کارگردان فيلم را در خلق مجدد لحظات موفق پيشين باز گذاشته اند.
تيم مک گراث و اريک دارنل همين چند سال قبل بود که با قسمت اول ماداگاسکار به شهرت رسيدند. هر دو تجاربي در زمينه انيميشن داشتند و دارنل قبل از آن انيميشن کوتاه و موفق Gas Planet و مورچه اي به نام زي را ساخته بود. اما ماداگاسکار توانست هر دو را بک شبه به شهرتي جهاني برساند. چهار حيوان باغ وحش نيويورک پولي هنگفت نصيب تهيه کنندگان فيلم کردند و بلافاصله مقدمات ساخت دنباله نيز فراهم شد. هم اکنون نيز گروه مک گراث و دارنل سرگرم کار روي قسمت سوم هستند که در سال 2011 به نمايش در خواهد آمد. ماداگاسکار 2 که تا اين لحظه فروشي نزديک به 150 ميليون دلار در اکران آمريکا داشته است. فيلم به برني مک تقديم شده که ماداگاسکار 2 آخرين کارش محسوب مي شود.
ژانر: انيميشن، اکشن، ماجرايي، کمدي، خانوادگي.

<strong>رفتن: مارلون و براندوي من</strong> Gitmek: Benim Marlon ve Brandom
کارگردان: حسين کارابي. فيلمنامه: حسين کارابي، آيچا دامگاجي. موسيقي: کمال س. گورل، حسين يلديز، اردال گوني. مدير فيلمبرداري: امره تانيلديز. تدوين: مري استفن. بازيگران: آيچا دامگاجي[آيچا]، حاما علي خان[حاما علي]، چنگيز بوزکورت[آزاد-قاچاقچي]، امراه ئوزدمير[سوران]، آني ايک کايا[آريکانس]، نسرين جوادزاده[دريا]، ماهير گونشيراي]ماهير]. 93 دقيقه. محصول 2008 ترکيه، انگلستان، فرانسه. نام ديگر: Gitmek: My Marlon and Brando، My Marlon and Brando، To Go. برنده جايزه قلب سارايووا براي بهترين بازيگر زن/دامگاجي از جشنواره سارايووا، برنده جايزه بهترين فيلمساز تازه کار از جشنواره ترايبکا، برنده جايزه بهترين بازيگر زن از جشنواره استانبول، برنده جايزه بهترين بازيگر زن از جشنواره آدانا، برنده جايزه فيپرشي از جشنواره قدس، برنده جايزه فيپرشي و جايزه کليساي جهاني از جشنواره اريوان، برنده جايزه بهترين بازيگر زن از جشنواره سارايووا، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد نقش مکمل/ولگا سورگو از جشنواره آنتاليا، برنده جايزه بهترين فيلم آسيا-خاورميانه از جشنواره توکيو، برنده جايزه بهترين فيلم از جشنواره بودرلندز.
آيچا بازيگر تئاتر و اهل استانبول با حاما علي بازيگر کرد تبار اهل جنوب عراق سر صحنه يک فيلم آشنا و همبازي مي شود. در طول فيلمبرداري آن دو عاشق يکديگر مي شوند، اما با به پايان رسيدن فيلمبرداري اجباراً حاما علي به عراق و آيچا به استانبول بازمي گردد. وقتي ارتش آمريکا به عراق حمله مي کند، ارتباط دو محبوب از هم گسسته مي شود. اين واقعه سبب مي شود تا آيچا رودروي خانواده و اطرافيان و همکارنش در تئاتر ايستاده و در وضعيتي که هر کس به خاطر جنگ در حال گريز از عراق است، براي رسيدن به حاما علي سفري به داخل عراق را آغاز کند...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
حسين کارابي متولد 1970 استانبول است. بعد از 4 سال تحصيل در رشته اقتصاد تغيير رشته داده و در دانشگاه مارمارا-مرمره- سينما خوانده است. بعدها بخش سينما را در مرکز فرهنگي خاورميانه تاسيس کرده و مدتي مديريت آن را بر عهده گرفته است. کارابي کار خود را در زمينه مستندسازي از 1996 با فيلم اردوگاه ارتوش آغاز کرد و بعد رفتن اولين فيلم داستاني وي محسوب مي شود. مشهورترين فيلم کارنامه او مرگ بي صدا[درباره زندان هاي انفرادي در آمريکا] که جوايز فرواني از جشنواره هاي معتبر دريافت کرده است. کارابي فيلم کوتاه نيز ساخته و گاه به عنوان تدوينگر در فيلم هاي ديگران حضور به هم رسانده است.
رفتن يک درام سياسي و جاده اي است که قصه اي عاشقانه در پيش زمينه دارد. عشقي که نه تبار مي شناسد و نه جغرافيا و نه مرزهاي سياسي...
رفتن که در لوکيشن هاي متعددي از استانبول، ديارباکير، ماردين، سيلوپي، وان در ترکيه گرفته تا اروميه در ايران و اريبل و سليمانيه در شمال عراق فيلمبرداري شده، را مي شود فيلمي با محوريت موضوعي حقوق بشر دانست. چيزي که دلمشغولي اصلي کارابي است و در فيلم هاي پيشن خود نيز به گونه اي شايسته تقدير به آن پرداخته است. او براي ساختن رفتن بيش از 6000 کيلومتر راه رفته و رنج هاي بسيار براي تامين هزينه هاي فيلمش کشيده و بدون شک اگر کمک وزارتخانه هاي فرهنگ چند کشور نبود، امکان به ثمر رساندن پروژه نبود.
کارابي با گذر از اين رنج ها در فيلم خود روح زمانه را دميده و وابستگي روزافزون ما به رسانه را نيز به تصوير مي کشد. حاماعلي نامه هاي عاشقانه خود به آيچا را روي نوار ويديوي هندي کم ضبط کرده و برايش مي فرستد. اما اين نامه ها حاوي تصاوير ديگري نيز از خشونت و بي رحمي جاري در عراق هستند که آيچاي نشسته روي کاناپه نرم خود در استانبول را مي آشوبد. اينکه داستان فيلم واقعي است و بازيگران آن وقايع چند سال گذشته خود را بار ديگر در برابر دوربين جان بخشيده اند بر تاثيرگذاري و عمق آن مي افزايد. در زمانه اي که عشق ها نيز کم رنگ شده، ديدن چنين عشاقي مي تواند اميد به آينده را زنده نگاه دارد.
کارابي در کنار اين عشق به موضوع مهاجرت و هنرمندان در تبعيد نيز اشاراتي مي کند و به دليل نگاه قاطع و انساني او به چنين مسائلي است که رفتن گرفتار سانسور مي شود. متاسفانه جنجال هاي آفريده شده بر سر سانسور فيلم که مدتي طولاني بحث روز روزنامه ها نيز بود سبب شد تا بسياري فيلم را يک اثر تبليغاتي سياسي قلمداد کنند. اما به شما اطمينان مي دهم که رفتن از چنين حال و هوايي به شدت دور و فيلمي فرامرزي است. فيلمي که شما را وادار خواهد کرد به تولد يک فيلمساز هوشمند و به شدت متعهد در اين جغرافيا ايمان بياوريد. شديدا! توصيه مي کنم.
ژانر: درام، عاشقانه، جنگي.

<strong>شهر امبر</strong> City of Ember
کارگردان: جيل کنان. فيلمنامه: کارولاين تامپسون بر اساس کتاب جين دوپراو. موسيقي: اندرو لاکينگتون. مدير فيلمبرداري: ژاوير پرز گروبه. تدوين: آدام پي. اسکات، زيک اشتينبرگ. طراح صحنه: مارتين لاينگ. بازيگران: بيل موراي[شهردار امبر]، تيم رابينز[لوريس هارو]، سائوريس رونان[لينا ميفليت]، مارتين لاندو[سول]، مکنزي کروک[لوپر]، 95 دقيقه. محصول 2008 آمريکا.
شهر امبر و شهردار آن براي نسل هاي آينده دنيايي زيبا و روشن خلق کرده اند. اما اصلي ترين و قوي ترين ژنراتور شهر دچار مشکل شده و تمام لامپ هاي بزرگ شده شروع به روشن و خاموش شدن کرده اند. لينا ميفليت و دون هارو، دو نوجوان تصميم به دنبال سرنخ هاي موجود براي گشودن راز قديمي شهر مي شوند. هدف آنها کمک به خروج اهالي شهر قبل از خاموش شدن هميشگي لامپ هاست...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
جيل کينان را دو سال قبل با خانه هيولا شناختيم. انينميشني بديع که در کنار پول ساز بودنش، موفق به جلب توجه منتقدان نيز شد. شهر امبر که بر اساس منابع موجود نام آن ريشه اي مجاري دارد و به معني شهر مردان يا کارگران است، دومين فيلم اين کارگردان 32 ساله انگليسي است که نتوانسته موفقيت فيلم قبلي را تکرار کند. شهر امبر با وجود داشتن بودجه اي متواضعانه-38 ميليون دلار- و بازيگراني مشهور نتوانسته بيش از 10 ميليون دلار در اکران آمريکا به دست آورد. چيزي که با توجه به پيشينه فيلم هاي اين چنيني در سال ها اخير غير منتظره بود و گمان مي رفت با حضور بازيگر نوجوان فيلم کفاره و همکار فيلمنامه نويس تيم برتون در ادوارد دست قيچي، عروس مرده توفيق نصيب سازندگان فيلم شود.
شهر امبر مطابق معمول فيلم هاي نوجوانان به موضوع شجاعت مي پردازد و در ادامه موج ارباب حلقه ها و نارنيا-با کمي مسامحه هري پاتر- ساخته شده است. بديهي است که پولساز بودن اين پروژه ها باعث شد تا اغلب استوديوها در جدول توليد آينده خود جايي براي فيلم هاي پر خرج مخصوص نوجوان ها که از کتاب هاي مشهور اقتباس شده، بگنجانند. شهر امبر قرار بوده فرمول موفقيت آن فيلم ها را تکرار کند: دو نوجوان دنيايي سحرآميز وراي دنياي يکنواخت خود کشف مي کنند. يعني دعوت بنده و شما به شرکت در يک ماجراي مهيج که از نظر بصري نيز خوب پرداخت شده و پر از جانوران ساخته شده با رايانه است و....
اما، گويا شباهت قصه با فيلم هاي علمي تخيلي دهه 1960 و 70 آمريکايي مانند فرار لوگان، سياهر ميمون ها و تي اچ ايکس 1138 در زمينه گريز از مدينه هاي فاضله کسالت بار به مذاق نوجوان ها خوش نيامده است. چون هدف سازندگان فيلم جذب تماشاگران مقطع سني 8 تا 10 ساله بوده و بديهي است که فيلمي با موضوعي پسا آخر زماني نتواند از سوي آنان پذيرفته يا هضم شود. با اين حال نمي شود از بازي هاي خوب شخصيت هاي اصلي و حال و هواي خلق شده ستايش نکرد. کينان موفق شده اقتباسي خوب به نمايش بگذارد، فقط نيازمند بازاريابي مناسبي است تا آن را براي نوجوان هاي بالاي 15 سال به نمايش بگذارد. اگر فرزندي در اين سنين داريد، ديدن اين فيلم را به او توصيه کنيد و اگر خجالت نمي کشيد خودتان هم به همراه او به تماشاي آن بنشينيد. شايد بيش از فرزندتان از فيلم لذت ببريد. بعيد نيست!
ژانر: ماجرايي، خانوادگي، فانتزي.

<strong>دوشس</strong> The Duchess
کارگردان: سائول ديب. فيلمنامه: جفري هچر، آندرس تامس ينسن، سائول ديب بر اساس کتاب جئورجينا، دوشس دونشاير نوشته آماندا فورمن. موسيقي: ر يچل پورتمن. مدير فيلمبرداري: گيولا پادوس. تدوين: ماساهيرو هيراکوبو. طراح صحنه: مايکل کارلين. بازيگران: کايرا نايتلي[جئورجينا، دوشس دونشاير]، رف فاينس[دوک دونشاير]، شارلوت رامپلينگ[ليدي اسپنسر]، دومينيک کوپر[چارلز گري]، هايلي آتوود[بس فاستر]، سايمون مک برني[چارلز فاکس]، آيدان مک آردل[ريچارد برينسلي شريدان]، جان شراپنل[ژنرال گري]. 110 دقيقه. محصول 2008 انگلستان، ايتاليا، فرانسه. نام ديگر: La Duchessa. نامزد بهترين بازيگر زن/نايتلي-بهترني بازيگر نقش مکمل مرد/راف فاينس-بهترين باتزيگر نقش مکمل زن/هيلي آتوول و بهترين دستاورد تکنيکي/مايکل اوکانر از مراسم فيلم هاي مستقل بريتانيايي.
سال هاي پاياني قرن هجدهم. دوشس جئورجينا کاونديش يکي از زيباترين زنان عصر خويش است. او که با مردي مسن تر از خود- دوک دونشاير- ازدواج کرده، همزمان رابطه عاشقانه اي با سياستمداري جاه طلب و جوان برقرار مي کند و همين رابطه سبب برخوردي تلخ ميان او و شوهرش شده، و راه را براي يک رسوايي بزرگ باز مي کند...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
سائول ديب فرزند -مايک ديب مستند ساز- را سه سال قبل با عاشق اسلحه يا با عنوان اصلي آن Bullet Boy شناختيم. ديب که تا قبل از آن به مستندسازي اشتغال داشت با اين فيلم که نامش را از تيتر مقاله اي در هاکني گازت گرفته بود، موفق شد به دليل خلوص و پختگي کارش ستايش بي نظير منتقدان را کسب کند. ديب در اين فيلم که با استفاده از بازيگران غير حرفه اي ساخته بود به علاقه جوانان- به خصوص پسرها- به اسلحه و در نهايت نقد فرهنگ استفاده از سلاح و ارتباط آن با امنيت اجتماعي مي پرداخت، اما دوشس بعد از وقفه اي نه چندان کوتاه در مسيري متفاوت سير مي کند.
فيلم که نمايش آن با جنجال هاي رسانه اي پيرامون شباهت دوشس جئورجينا و پرنسس دايانا همراه بود در نيمه اول خود به بي عدالتي هاي تاريخي در حق زنان مي پردازد و اين کار را به شکلي ظريف و دقيق انجام مي دهد. اينکه چگونه دل زنان زيبا و جواني چون دوشس در پشت درهاي بسته منازل توسط شوهران پير و ثروتمندشان شکسته مي شود شايد براي طرفداران حقوق زنان موردي جالب باشد، اما براي مردها و دوستداران فيلم خوب چه دارد؟ جز کايرا نايتلي که با زيبايي افسونگر-و کلاسيک- خويش کم کم در حال تبديل شدن به سرقفلي و چهره ثابت فيلم هاي تاريخي است؟
حتي گفت و گوهايي چون "مردها به راحتي مي توانند مکنونات قلبي خود را بر زبان بياورند، ولي ما زن ها چون نمي توانيم به راحتي سخن بگوييم حرف هايمان را با پوشيدن البسه زيبا بيان مي کنيم" مي تواند در نيمه دوم سبب سرخوردگي همان مدافعان نيمه اول فيلم شود و از ميان رفتن اعتبار دوشس در طول فيلم به دليل رفتار غلطش او را از حالت نمونه وار خود خارج کند.
به عنوان يک تماشاگر بايد بگويم بار ديگر تهيه کنندگان به دام درام هاي تاريخي عصر ويکتوريا افتاده اند که و با تقليد از آثار جين آستين به تنها دستاوردي که نزديک شده اند ساختار سريال هاي آبکي تلويزيوني است و چنين چيزي براي ديب جز شکست اگر نباشد، درجا زدني بيش نيست. حتي در ميان بازيگران شناخته شده فيلم نيز جز شارلوت رامپلينگ و رف فاينس هيچ کس موفق به ايفاي نقش جالب توجهي نمي شود، با اين حال دوستداران بانو نايتلي و عشاق سينه چاک سريال هاي آبکي در سراسر دنيا از اين يکي هم استقبال خواهند کرد. حتي اگر بعد از تماشاي آن جرات توصيه اش به شخص ديگري را نداشته باشند!
ژانر: درام، تاريخي.

<strong>راي سرگردان</strong> Swing Vote
کارگردان: جاشوا مايکل اشترن. فيلمنامه: جيسون ريچمن، جاشوا مايکل اشترن. موسيقي: جان دنبي. مدير فيلمبرداري: شين هورلبات. تدوين: جف مک ايوي. طراح صحنه: استيو اسکالد. بازيگران: کوين کاستنر[باد جانسنو]، مدلين کارول[مالي جانسون]، دنيس هاپر[دانلد گرينليف]، نايتان لين[آرت کرامب]، جورج لوپز[جان سوييني]، پائولا پاتون[کيت مديسون]، کسلي گرامر[رئيس جمهور اندرو بون]، استنلي توچي[مارتين فاکس]. 120 دقيقه. محصول 2008 آمريکا.
باد جانسون نه فقط هيچ انتظاري از زندگي ندارد، بلکه تمامي احساس و علاقه اش را نيز از دست داده است. او به تنها چيزي که بها مي دهد دخترش مالي است که با وي زندگي مي کند. تا اينکه در پي حوادثي ناخواسته، مشخص مي شود راي باد مي تواند در انتخب رئيس جمهوري بعدي آمريکا تعيين کننده باشد. رهبر حزب دموکرات دانلد گرينليف و رهبر حزب جمهوري خواه اندرو بودن که رئيس جمهور وقت آمريکاست، همزمان دست به تلاش هايي مضحک و غريب براي جذب باد به طرف خود مي کنند. اما خنده دار از همه قرار گرفتن سرنوشت کشور در دست هاي فردي بي تفاوت مانند باد است که باعث به هم ريختن اساسي اوضاع مي شود...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
با اين فيلم که درست همزمان با انتخابات رياست جمهوري آمريکا اکران شده، چه بايد کرد؟
به تئوري توطئه اعتقاد زيادي ندارم، اما اين همزماني بي دليل و علت نمي تواند باشد. آن هم در زمانه اي که سياست هاي بوش و کساني که خواستار نشستن بر جايگاه وي براي 4 سال آتي بودند-از جمله برنده اصلي اين انتخابات- مي تواند بر زندگي ميليون ها انسان از جمله اهالي خاورميانه عموما و ايراني ها خصوصا تاثيري عميق بگذارد. و اينکه تنها راي يک آدم معمولي مي تواند سرنوشت همه اين انسان ها و خودش را تغيير دهد. اگر تاثير نگاه فرانک کاپرايي و زندگي شگفت انگيزي است را کنار بگذاريم و به رابطه پدر و دختر نگاه کنيم چه؟
پدري بيکار، دلمرده، آبجوخور و يک بازنده دوست داشتني که دخترش از او مراقبت مي کند و ناگهان اين آقاي هيچ کس زماني که معلوم مي شود رايش مي تواند تعيين کننده سرنوشت انتخابات بعدي باشد، تبديل به صداي مردم مي شود و همه براي تحت تاثير قرار دادن وي به دست و پا مي افتند. خوب، اگر سر و صدايش را در نياوريد-مثل سازندگان فيلم- بايد بگويم که فيلم بازسازي يک فيلم نه چندان مشهور اسپانيايي به نام راي مناقشه برانگيز آقاي کايو (1986) ساخته آنتونيو گومز ريکو است که بر خلاف فيلم فعلي يک درام بود! متاسفانه آن فيلم را نديده ام، اما اينکه چگونه جاشوا مايکل اشترن[فيلمنامه نويس اميتي ويل:خانه عروسک و کارگردان Neverwas] موفق به خلق کمدي از يک درام شده، خود موضوعي جالب است. آن هم کمدي متوسطي که به هر حال توانسته 16 ميليون دلاري با اتکا به بازيگري از دور خارج شده چون کاستنر از جيب تماشاگران خارج کند.
شکي نيست که راي حتي يک نفر مي تواند در تعيين سرنوشت ملتي تاثيرگذار باشد، اما درک انگيزه هاي آدمي چون باد هنگام مقاومت در برابر پيشنهاد رفاه تا پايان عمر از سوي رقباي انتخاباتي سخت و کمي دور از منطق است، يا عکس العمل هاي او به سياست هاي ضد مهاجران دموکرات ها و سياست هاي ضد همجنس خواهان جمهوري خواهان..
البته کارگردان موفق مي شود از رهگذر دست انداختن همين سياست ها لحظاتي کميک خلق کند و هر دو طرف را زير آماج تيرهاي انتقاد خود بگيرد، و دورويي سياستمداران را به نمايش بگذارد. اما پايان يوتوپيک فيلم همه رشته ها را کمي پنبه مي کند. در کل مي شود فيلم را يک آب نبات احساسات در آستانه انتخابات براي بزرگسالان آمريکايي نام داد. فيلمي که خيلي راحت تماشا و بعد راحت تر از آن فراموش مي شود و نمي تواند براي کساني چون ايراني ها که در يک حکومت ديکتاتوري و در سيستم انتخاباتي فرمايشي بايد راي دهند، چندان تشويق کننده و دلگرم کننده باشد!
ژانر: کمدي.
<strong>مصطفي Mustafa
نويسنده و کارگردان: جان دوندار. موسيقي: گوران برگوويچ. مدير فيلمبرداري: جاندان مورات ئوزجان. تدوين: آندرئاس ترسکه. طراح صحنه: يوسف آکچورا. بازيگران: يتکين ديکينجيلي لر[آتاتورک-فقط صدا]، بيهان ساران[زيبده خانم-فقط صدا]، عاريف سوي سالان[خبرنگار نشريه تلگراف-فقط صدا]، گوگهان آک يوز-باهادير يازيجي-بوراک اوناران-اديز محمدعلي-گورگيس کوندراگيانيس-اونور آيمرگر-الکساندر کورلوسکي[مصطفي کمال در مقاطع مختلف سني]. 115 دقيقه. محصول 2008 ترکيه.
زندگي مصطفي کمال، فرزند خانواده اي فقير که نه فقط توانست زندگي خود را تغيير داده و به مقام ژنرالي ارتش برسد، بلکه به محبوب ترين فرد جمهوري ترکيه تبديل شده و زندگي ميليون ها انسان را مسيري تازه ببخشد...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
تا امرز فيلم هاي مستند و داستاني زيادي درباره آتاتورک ساخته شده و مقاطع مختلفي از زندگي اين مرد بزرگ به تصوير کشيده است. اما دهم نوامبر امسال که مصادف با هفتادمين سالمرگ وي بود، دومين فيلم مستند بزرگ -بعد از ساخته تولگا ئورنک- به نمايش در آمد که بر خلاف اولي از شب نمايش افتتاحيه آن در کاخ دولما باغچه-محل فوت آتاتورک- سر و صداي بسيار خلق کرد.
فيلم که با صرف هزينه اي معادل دو ميليون لير جديد ترک[حدود يک و خرده ميليون يورو] و برابر با بودجه يک فيلم داستاني توليد شده، از ديدگاهي تازه و به گفته سازنده اش دکتر جان دوندار از نگاه مادرش –همان طور که او را مصطفي صدا مي زده- و در واقع نگاهي از درون، نزديک و صميمانه به زندگي يک رهبر بزرگ انداخته است.
نگاهي که آتاتورک را با وجود زيستن با ميليون ها انسان مردي افسرده و تنها، متمايل به الکل و زن ها و سيگار نشان مي دهد. نگاهي منصفانه که بسياري را به دليل مخدوش کردن سيماي قديس گونه اي که از وي ترسيم کرده بودند به خشم آورده است. گويا فراموش کرده اند که مدت هاست هر آنچه سخت و استوار بوده-مقدس!- دود شده و به آسمان رفته است. آنچه مهم است دستاورد او براي 70 ميليون انساني است که در منطقه آناطولي زندگي مي کنند. اين يک مسئله انکار ناپذير تاريخي است که نه فقط ترک ها آشنايي شان با مدرنيسم را مديون وي هستند، بلکه ما نيز به طبع الگوبرداري رضاشاه از وي مديون آتاتورک هستيم. ولي چنين ديني هم نمي تواند مانع از نگاه انتقادي به زندگي شخصي و يا حيات سياسي اش گردد. با زولفو ليوانلي نويسنده، سياستمدار و آوازخوان بزرگ ترک هم صدا مي شوم که وجه برجسته انقلابي گري آتاتورک تمامي اين ضعف ها-و اعتراض هاي بيهوده- را تحت الشعاع قرار مي دهد. او نيز يک انسان است با تمامي قوت ها و ضعف هايش و نبايد يکي مانع از ديدن ديگري يا قضاوت نادرست درباره اش گردد. و اينکه زمان انتخاب است، زمان رويارويي با حقيقت زندگي اين مرد و شايد همين انتخاب است که براي بسياري آزاردهنده است. چون مثلي ترکي مي گويد: انتخاب شکنجه است!
اما جدا از اين وجوه، فيلم به عنوان يک اثر مستند به دليل تحقيقات انجام شده و ساختار بسيار حرفه اي آن ارزشمند است و مي شود آن را رفيع ترين قله کارنامه جان دوندار دانست.
دکتر جان دوندار متولد 1961 از نويسندگان، محققان و روزنامه نگاران مشهور ترکيه است که کارنامه پر بار و درخشان در زمينه ساخت فيلم هاي مستند نيز دارد. دوندار در سال 1982 از دانشگاه آنکارا فارغ التحصيل شده و از سال 1979 با نشريات معتبري چون حريت، نوکتا[نقطه]، سوز[حرف] و تمپو همکاري کرده است. وي در سال 1986 موفق شد رشته روزنامه نگاري را در دانشکده روزنامه نگاري لندن به اتمام رسانده و دو سال بعد از دانشگاه خاورميانه در رشته علوم سياسي درجه فوق ليسانس دريافت و دو سال بعد در همين رشته دکترا اخذ کند. دوندار از سال 1988 با راديو تلويزيون دولتي ترکيه شروع به همکاري کرد. وي تاکنون با روزنامه مشهور و معتبر زيادي به شکل مرتب و روزانه همکاري کرده و از سال 2001 تاکنون به صورت اختصاصي براي روزنامه مليت مي نويسد. اولين تجربه فيلمسازس وي مستند 10 قسمتي دميرکيرات(1991) نام داشت و با مستندهاي جنجالي چون ساري زيبک، 12 مارچ، انستيتوهاي روستايي و فنرباغچه دنبال شد. مستند 4 قسمتي ناظيم حيکمت(2002) که پخش گسترده جهاني نيز يافت به گسترش شهرت بين المللي وي کمک بسيار کرد. وي تا قبل از مستند بلند مصطفي درباره سياستمداران معاصر ديگر ترک مانند بولنت اجويت نيز فيلم ساخته و مستند انسان قبل از هر چيز! درباره حقوق بشر در ترکيه او نيز سر و صداي زيادي به پا کرده است. اکثريت آثار وي به شکل کتاب نيز منتشر شده و بالغ بر 20 جلد بوده و تا امروز براي کارهاي متنوع خود جوايز متعدد و معتبري نيز دريافت کرده است.
ژانر: مستند، تاريخي، زندگي نامه.

<strong>رويا Bi-mong
نويسنده و کارگردان: کيم کي دوک. بازيگران: ژو اوداگيري، نا-يئونگ لي. 95 دقيقه. محصول 2008 کره جنوبي. نام ديگر: Dream.
جين يک کابوس ديده است؛ در آن رويا وي سبب بروز يک سانحه رانندگي مي شود. بيدار مي شود و به محلي که در رويا ديده مي رود و به محض رسيدن به آنجا با سانحه اي همانند که در خواب ديده، روبرو مي شود. فقط مسبب بروز حادثه زني به نام ران است. جين در آنجا با ران آشنا شده و به وجود ارتباطي ميان شان پي مي برد. ران تمامي کارهايي که جين در رويا انجام مي دهد، در عالم واقعيت مرتکب مي شود...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
رويا يا روياي غمگنانه آخرين فيلم کيم کي دوک فيلمساز کره اي بي نياز از معرفي در امتداد کارهاي پيشين وي بيش از پيش به سوي کوچک تر شدن و حذف عوامل توليد پيش مي رود. فيلمي درباره عشق، حافظه و ارتباط ميان عناصر غير واقعي با واقعيت که قرار است به ارتباط ميان آدم ها و درامي که خلق مي شود بپردازد.
کيم کي دوک که با بهار، تابستان پاييز، زمستان و... بهار به نقطه اوج کارنامه اش دست يافته بود، از فيلم خانه خالي به اين سو تصميم به ايستادگي روي روايتي خاص و کم ديالوگ و ساکن گرفته که نظريات متناقضي را در ميان منتقدان برانگيخته است. فيلم قبلي او نفس نيز که با نقدهاي مثبت و منفي فراواني روبرو شد. بايد اعتراف کنم کي دوک در ميان فيلمسازان امروز نمونه اي نادر است که به گفته خودش: وقتي چيزي رادرک نمي کنم فيلمي درباره آن مي سازم. چنين برداشتي از رسانه شايد منحصر به فرد نباشد، اما بايد اذعان کرد که بسيار کمياب است. و زماني که چنين فيلمسازي هر سال فيلمي روانه سالن ها مي کند بايد نسبت به طالع خود ما و او خوش بين باشيم. مخصوصاً زماني که رويا نسبت به فيلم هاي پيشين او داستاني تازه تر و اريژينال تر داشته باشد. البته او در فيلم هاي پيشين خود نيز اشاره هايي به اين موضوع ها کرده بود. مانند جملات پاياني فيلم خانه خالي:"گفتن اين که دنيايي که در آن زندگي مي کنيم خيال است يا واقعيت، سخت است. "
قهرمان فيلم جين که از محبوبش جدا شده و قادر به فراموش کردن وي نيست، بعد از آشنايي با ران درمي يابد که مسئله مشابه اي توسط او نيز تجربه مي شود و عملا اين دو حکم يين و يانگ را پيدا مي کند. در واقع روياي يکي کابوس ديگري است و تنها راه براي گريز از اين وضعيت نخفتن است. چيزي که جين خيلي زود به آن پي مي برد. تلاش هاي اين دو براي نخوابيدن چشم انداز جالبي براي تماشاگر ايجاد مي کند، اما نيمه دوم که شخصيت ها محکوم به رنج کشيدن هستند ارتباط ميان آنها و بيننده اندکي گسسته مي شود. حتي مي شود گفت بيننده هم به همراه آنها رنج مي کشد.
اگر فيلم در آغاز يک داستان عاشقانه غير عادي ديده مي شود، در ادامه نشانگان آشناي اين نوع را مي يابد و با وجود حال و هواي ابسورد، تيره و تار و حتي کسالت آورش به شکلي قابل حدس به پايان مي رسد. شايد به همين خاطر است که فيلم که به جز چند کشور آسيايي از جمله ترکيه، تنها در جشنواره سن سباستين به نمايش در آمده و شايد به اين زودي ها نيز بخت راه يابي به بازارهاي جهاني را پيدا نکند.
ژانر: درام.

<strong>يک روز عالي Un Giorno perfetto
کارگردان: فرزان ئوزپتک. فيلمنامه: ساندرو پتراگليا، فزان ئوزپتک بر اساس رماني از ملانيا گايا ماتزوچو. موسيقي: آنرئا گوئرا. مدير فيلمبرداري: فابيو زاماريون. تدوين: پاتريزيو مارونه. طراح صحنه: جيانکارلو باسيلي. بازيگران: ايزابلا فراري[اما]، والريو ماستاندرئا[آنتونيو]، والريو بيانسکو[اليو فيوراوانتي]، نيکول گريمائدو[مايا]، فدريکو کوستانتيني[آريس]، مونيکا گوئريتوره[مارا]، آنجلا فينوکيارو[سيلوانا]، استفانيا ساندره لي[آدريانا]، نيکول مورجا[والنتا]، گابريل پائولينو[کوين]، جيوليا سالرنو[کاميلا]. 105 دقيقه. محصول 2008 ايتاليا. نام ديگر: A Perfect Day. برنده جايزه بهترين بازيگر زن/ايزابلا فراري و نامزد شير طلايي از جشنواره ونيز.
اما شوهرش آنتونيو را ترک کرده و به همراه دو پسرش براي زندگي به نزد مادرش مي رود. اين کار وي سبب مي شود تا آنتونيو در آپارتمان مسکوني شان تنها بماند. اما به زودي صداي شليک هايي شنيده مي شود و يکي از همسايه ها به پليس خبر مي دهد. حال پليس آماده حمله به آپارتمان است...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
فرزان ئوزپتک را خوانندگان روز مي شناسند. فيلم هايش بارها معرفي شده و دو گفت و گوي اختصاصي با وي نيز در اين صفحات منتشر شده است. يکي از کارگردان هاي صاحب سبک ايتاليا که داراي تبار ترک است. فيلم هاي وي اغلب به روابط پر تنش ميان عشاق –اکثرا همجنس خواه- اختصاص دارد. اما اين بار زن و شوهري را در مرکز داستان خود قرار داده و از وراي 24 ساعت زندگي آنها و بهتر بگويم به موازات آن، قصه زندگي هاي ديگري را نيز روايت مي کند. قصه زندگي ها شاد و يا ناشادي که پر از وحشت، طنز، جداي و ترحم و مهرباني است. ئوزپتک اين بار کوشيده با توسل به ترفندهاي روانشناختي نقبي به درون مشکل بزرگي چون خشونت درون خانواده ها بزند.
فيلم که نامي متضاد را بر خود دارد، در قالب فلاش بک روايت مي شود و در يک کلام يک درام بالغ هوشمندانه است که بر اساس کتاب بسيار پرفروش و مشهور ملانيا گايا ماتزوچو ساخته شده است. يک روز عالي حال و هواي ملودرام هاي خوش ساخت ايتاليايي را دارد که دو بازيگر بسيار خوب در آن مي درخشند: فراري-با لب هاي پر گوشت و نگاه هاي سردش در فيلم قبلي ئوزپتک نيز حضور داشت- و ماستاندرا.
فيلم مانند تمامي آثار ئوزپتک در بعضي صحنه ها حال و هوايي تئاتري و پر ديالوگ به خود مي گيرد و همين سبب مي شود تا بعضي منتقدان آن را کند بيابند، اما فراموش مي کنند که در ديگر ويژگي کارهاي ئوزپتک مانند نگاه هاي خيره و طولاني شخصيت ها به يکديگر-مانند کلوزآپ هاي طولاني لئونه- دنيايي هيجان نهفته که حکايت از عشق و بي وفايي و خيانت دارد و مي تواند دستمايه يک تريلر شود. يک روز عالي را مي توان يک فيلم عالي در کارنامه ئوزپتک ارزيابي کرد که اين بار دوستدارانش را نيز شگفت زده خواهد کرد. فيلمي که مي تواند آينه تمام نماي درون رومي ها امروز باشد. اما دوست دارم آن را فيلمي درباره يک ازدواج عاشقانه بنامم که چگونه تبديل به يک زندگي رنج آلود مي شود!
ژانر: درام.

<strong>کرم هاي شب تاب در باغ Fireflies in the Garden
نويسنده و کارگردان: دنيس لي. موسيقي: خاوير ناوارت. مدير فيلمبرداري: دانيل مودر. تدوين: رابرت برکي. طراح صحنه: رابرت پيرسون. بازيگران: جوليا رابرتز[ليزا ويچر]، رايان رينولدز[مايکل ويچر]، ويلم دافو[چارلز ويچر]، اميلي واتسون[جين لارنس]، کري آن ماس[کلي هنسون]، هيدن پانتيه ره[جين لارنس جوان]، ايوآن گروفود[آديسون]، شانون لوچيو[رايان ويچر]، جورج نيوبورن[جيمي لارنس]. 120 و 99 دقيقه. محصول 2008 آمريکا.
چارلز ويچر از ازدواج با ليزا صاحب پسري به نام مايکل و دختري به اسم رايان شده است. ليزا خواهري کوچکي به نام جين دارد که صاحب فرزنداني به نام هاي کريستوفر و لسلي است. چارلز در جواني با پسر کوچکش مايکل رفتاري نامناسب داشته و او را مورد اذيت و آزار روحي قرار داده است. اما وقتي که همسرش را در پي يک سانحه دلخراش رانندگي از دست مي دهد، تلاش مي کند تا با ديگر اعضاي خانواده ارتباط عاطفي برقرار کند...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
دنيس لي نام آشنايي نيست. جست و جو در منابع نيز به ساخته شدن يک فيلم- Jesus Henry Christ- قبل از اثر فعلي و نوشتن فيملنامه خدا خوب است(2004) اشاره دارد. پس با اتکا به همين فيلم فعلي بايد درباره وي و کارش قضاوت کرد که به گفته خودش حاوي مسائل اتوبيوگرافيک است[هر چند با الهام از شعري از رابرت فراست بزرگ شاعر آمريکايي ساخته شده ].
فيلم که ميان وقايع زمان حال و 20 سال قبل در رفت و آمد است سرگذشت اعضاي يک خانواده را به تصوير مي کشد. سرگذشتي پر از عشق، فداکاري و تنش که واقعه اي تراژيک آن را بيش از پيش بغرنج مي کند. فيلم که ابتدا در جشنواره برلين به نمايش در آمده و به خاطر بازي هاي جوليا رابرتز و رايان رينولدز مورد استقبال تماشاگران قرار گرفت، بيشتر پيرامون حس مسئوليت است. اما حال و هواي يک آلبوم خانوادگي را دارد که مي توانيد با اطمينان خاطر آن را تماشا کنيد و در تجارب کوچک زندگي اعضاي آن شريک شويد. دنيس لي با همين فيلم موفق شده ثابت کند قادر به خلق درام هاي قوي با حوادث کوچک و رومزه است، هر چند آن را با نگاه به زندگي خود نوشته باشد. از چنين ديدگاهي نيز جسارت وي در تصوير کردن رابطه خود و پدرش ستودني است، کاري که در سال هاي اخير ميان فيلمسازان تازه کار رايج شده-پرداختن به مسائل شخصي- که نمونه هاي شاخص اش قيچي در دست دويدن و نهنگ و مرکب ماهي است.
البته لي موفق نمي شود به رغم گروه بازيگران مشهور و قدرتمندش از کسالت گريزناپذير اين گونه فيلم ها که حوادث بزرگي در آن رخ نمي دهند، پرهيز کند، اما دقايق درخشاني نيز خلق مي کند. مانند سکانس ماهيگيري که از لحظات درخشان اخلاقي فيلم است و توصيه براي ديدن آن مي تواند دليل بسيار مناسبي براي انتخاب اولين فيلم بلند لي جهت معرفي در اين هفته باشد!
ژانر: درام.
<strong>ذره اي آرامش Quantum of Solace
کارگردان: مارک فارستر. فيلمنامه: پل هاگيس، نيل پروايس، رابرت ويد. موسيقي: ديويد آرنولد. مدير فيلمبرداري: روبرتو شيفر. تدوين: مت چيز، ريچارد پيرسون. طراح صحنه: دنيس گاسنر. بازيگران: دانيل کريگ[جيمز باند]، اولگا کوريلنکو[کاميل]، ماتيو آمالريس[دومينيک گرين]، جودي دنچ[ام]، جيانکارلو جيانيني[ماتيس]، جما آرترتون[استرابري فيلدز]، جفري رايت[فليکس ليتر]، ديويد هاربور[گرگ بيم]، جاسپر کريستنسن[آقاي وايت]، آناتول تائوبمن[الويس]، روري کينر[تانر]، خواکين کاسيو[ژنرال مدرانو]. 106 دقيقه. محصول 2008 انگلستان، آمريکا. نام ديگر: B22، Bond 22، QoS.
جيمز باند که از خيانت وسپر-زني که دوستش داشت- سرخورده شده، براي يافتن حقيقت آقاي وايت را دستگير و او را به مقر سازمان متبوع خود در ايتاليا مي برد. اما هنگام بازجويي يک مامور نفوذي ام را زخمي و وايت را فراري مي دهد. مامورين MI6 ردي ميان فرد خائن و بانکي در هائيتي يافته و ام باند را به آنجا اعزام مي کند. در هائيتي باند با کاميل زيبا برخورد مي کند که به دنبال گرفتن انتقام شخصي است. کاميل باند را به سوي مردي به نام دومينيک گرين هدايت مي کند. تاجري بي رحم و ثروتمند که در راس تشکيلاتي به نام کوانتوم قرار دارد. باند با تعقيب رد گرين در اطريش، ايتاليا و آمريکاي جنوبي به نقشه مخوف او مبني بر دست گذاشتن روي يکي از بزرگ ترين منابع طبيعي جهان پي مي برد. اما اين کار بي رضايت CIA ممکن نيست و در نتيجه پاي افراد بسياري در دو سوي اقيانوس به ماجرا کشيده مي شود. اما ام که در نيت باند نسبت به تعقيب پرونده شک کرده و آن را يک انتقام جويي شخصي مي داند، کارت هاي اعتباري او را باطل کرده و از وي مي خواهد تا به لندن بازگردد. باند امتناع کرده و به سراغ ماتيس مي رود. مردي خيلي زود جان خود را بر سر کمک به باند از دست مي دهد. مامور محلي MI6 به نام فيلدز نيز که شيفته باند شده و به او کمک کرده، در هتل محل اقامت شان کشته مي شود و اين واقعه باند را تبديل به هدف متحرک همکاران خود مي کند...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
مارک فارستر متولد 1969 اولم، آلمان و بزرگ شده سوئيس است. در ابتداي دهه 1990 از دانشگاه نيويورک در زمينه سينما فارغ التحصيل شده و سپس به لس آنجلس نقل مکان کرده است. با سومين ترجبه فيلمسازي اش در سال 2001 به نام بزم هيولاها نامش شنيده شده و شهرتي جهاني کسب کرد. بعد از رد کارگرداني يکي از قسمت هاي هري پاتر با ساخت يافتن نورلند بر شهرت خود افزود. اما سومين کارش بمان يا فيلم بعدي اش عجيب تر از قصه نتوانست موفقيت هاي پيشين را کسب کند. سال گذشته اکران بادباک باز عملاً شکستي بزرگ براي کارنامه فارستر رقم زد و بعيد مي نمود که کارگرداني فيلمي پر خرج از مجموعه باند به او سپرده شود. فارستر عملا غير بريتانيايي ترين کارگردان مجموعه باند تا امروز است. مجموعه اي که عمده ويژگي آن ملي بودن آن است و عوامل اصلي تهيه و توليد آن هميشه از ميان بريتانيايي ها برگزيده مي شود.
اين اولين تغيير در باند جديد نيست. دامنه تغييرها بسيار گسترده تر از اين مسائل است و به ريخت شناسي قهرمان و قصه باز مي گردد. چيزهايي که باعث خواهد شد بسيار از دوستداران اين پديده از آن روي برگردانند(و يا بيش از گذشته شيفته آن شوند).
بزرگ ترين تغيير از حضور دانيل کريگ، يک باند موطلايي آغاز مي شود. باندي که قرار است بر خلاف کانري، مور و برازنان رمانتيک تر و احساساتي تر باشد. از روي دلايل و انگيزه هاي شخصي دست به اقدام بزند-دالتون در جواز کشتن يک بار اين کار را کرده و به انتقام مرگ فليکس ليتر و همسرش دست به عمل زده بود- و عملاً رو در روي رئيس اش بايستد.
ذره اي آرامش که مانند همان جواز کشتن از موسيقي عنوان بندي غير متعارفي سود مي برد، بر خلاف تمامي باندهاي پيشين ادامه منطقي داستان فيلم قبلي است. يعني داستان نيمه تمامي را قرار است به آخر برساند و اين بدعتي بزرگ د ر مجموعه محسوب مي شود. مقدمات توليد آن نيز همزمان و به قولي قبل از آغاز فيلمبرداري کازينو رويال آغاز شده بود. فيلم که فقط نامش را از عنوان يکي از قصه هاي ايان فلمينگ گرفته، از بنياد تغيير کرده و حتي موسيقي مشهور اين مجموعه را نيز از دوستدارانش دريغ مي کند. و براي شنيدن تم معروف باند بايد تا تيتراژ پاياني فيلم صبر کنيد.
تنها نشانه اي که از فيلم هاي پيشين مانده مرگ مامور فيلدز به شيوه گلدفينگر روي تخت، لوکيشن هاي مختلف در سراسر دنيا و مردي تشنه قدرت است که لاجرم وجوهي روانپريشانه هم دارد. به همين دليل آمالريس فرانسوي که در يکي دو سال اخير نقش افرادي داراي مشکلات جسمي و روحي را بازي کرده، براي ايفاي نقش دومينيک گرين برگزيده شده است. اما هرگز قادر به تجديد خاطره هموطنش ميشل لونسدال و يا کورت يورگنز آلماني نيست. واقعيت اينجاست که بعد از فروپاشي اردوگاه کمونيسم و بر هم خوردن تعادل قوا در جهان، پديده اي مانند باند که تولد و باليدن خود را مديون جنگ سرد ميان دو ابرقدرت بود موضوعيت توليد خود را از دست داده است. ديگر دشمن قابلي وجود ندارد تا باند به مصاف او برود. فرجام کار نيز روشن است: تبديل اين فيلم ها به يکي از نمونه هاي دم دستي اکشن هاي گران قيمت هاليوودي که ديگر تفاوت نمي کند چه کسي نقش اول آن را بازي کند يا چه کسي کارگرداني اش را بر عهده بگيرد. در چنين وضعيتي سه گانه بورن برتري قابل توجهي نسبت به فيلم هاي اخير باند مي يابند، چون تعابير فرامتني قابل قبول تري مي شود برايشان يافت. با چنين ديدگاهي و دوري کريگ از کليشه هاي اين نقش باند ديگر باند نيست. ولي باز هم مي شود آن را به عنوان يک اکشن نفس گير-مخصوصا دو صحنه تعقيب و گريز ابتداي فيلم که چنين صوت داودي از فارستر بعيد بود و شکل گيري چنين سکانسسي را بايد آن را مديون برادلي کارگردان صحنه هاي اکشن سه گانه بورن دانست- تماشا کرد. باندي عاشق پيشه، محجوب و ريزنقش تر که تيکه اي مانند کوريلنکو را بعد از يک بوسه رها مي کند و حتي دشمنش نيز به نقطه ضعف تازه او پي برده است.
فيلم براي مجموعه باند يک پيروزي بزرگ نباشد، لااقل ضامن بقاي مجموعه است و ابرجاسوس بريتانيايي را در هزاره تازه نيز وا نخواهد گذاشت. ولي براي فارستر بدون شک يک پيروزي است. از نکات برجسته فيلم بايد به طراحي صحنه آن اشاره کرد که در صدد باز آفريني خاطره کن آدام است و اوج آن را مي شود در سکانس اپراي توسکا و فرار باند از چنگ همکارنش در هتل ديد. فيلم که 225 ميليون دلار هزينه توليد آن شده، در هفته اول نمايش خود با 540 سالن در انگلستان توانسته رقم 15 ميليون پاوند را به دست آورد که آغاز خوش براي بيست و دومين باند سينما است. اگر باند را دوست داريد، نيازي به توصيه نداريد. ولي اگر سينماي اکشن با معيارهاي کيفي بالا مد نظر شماست، ذره اي آرامش بيش از مقداري که در عنوان آن وجود دارد قادر به تامين هيجاني نفس گير براي شماست!
ژانر: اکشن، ماجرا، مهيج.

<strong>ايل ديوو/ملکوتي، معرکه Il Divo
نويسنده و کارگردان: پائولو سورنتينو. موسيقي: تهو تيردو. مدير فيلمبرداري: لوکا بيگاتزي. تدوين: کريستينا تراواگليولي. طراح صحنه: لينو فيورتو. بازيگران: توني سرويلو[جوليو آندرئوتي]، آنا بونايوتو[ليويا دانسه]، پيرا دگلي اسپوستي[بانو انيا]، پائولو گرازيوسي[آلدو مورو] جوليو بوزه تي[يوجينو اسکالفاري]، فلاويو بوچي[فرانکو اوانجليستي]، کارلو بوچيروسو[پائولو چيرينو پوميچينو]، جيورجيو کولانجلي[سالو ليما]، البرتو کراچو[دون ماريو]، لورنزو جيويلي[مينو پيکورللي]، جيانفليچه ايمپتاراتو[وينچنزو اسکوتي]، ماسيمو پ.پ.ليزيو[ويتوريو سبارادلا] و فاني آرادن[همسر سفير فرانسه]. 110 دقيقه. محصول 2008 ايتاليا، فرانسه. نام ديگر: Il Divo: La straordinaria vita di Giulio Andreotti. برنده جايزه داوران و نامزد نخل طلاي جشنواره کن، نامزد 5 جايزه از مراسم فيلم اروپايي.
جوليو آندرئوتي سياستمدار ايتاليايي که از سال 1947 بارها به وزارت و سه بار به نخست وزيري برگزيده شده، در آخرين دوره اقتدار خويش به داشتن رابطه با مافيا و دست داشتن در قتل منتقدان خود متهم مي شود...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
جوليو آندرئوتي متولد 1919 رم، سياستمدار ايتاليايي-از حزب دموکرات مسيحي- و سلطان بي تاج و تخت صحنه سياست ايتالياي قرن بيستم که چندين بار به وزارت انتخاب شده شخصيت محوري فيلم است. مردي که حضوري سرنوشت ساز در عرصه سياست ايتالياي پس از جنگ داشته و در سال 1991 از سوي رئيس جمهور فرانچسکو کاسيگا سناتور مادام العمر اعلان شد. آندرئوتي يکي از کساني است که سهمي عمده در جنگ سرد و نبرد ايدئولوژيک دو اردوگاه کمونيسم و سرمايه داري داشته(تشکيل سازماني مخفي به نام گلاديو)، اما فيلم چندان به اين مورد نپرداخته و فقط به سال هاي پاياني عمر وي و ارتباط وي با مافيا اشاره دارد که سبب دوري وي از صحنه سياست براي هميشه شد.
فيلم بر اساس اسناد و روايت هاي مختلف ساخته شده و شخصيتي چند وجهي از آندرئوتي ترسيم مي کند. مردي که بالاي سرش در اتاق خواب تصوير بزرگ کارل مارکس را نصب کرده، به خدا و مسيح اعتقاد دارد و مرتباً براي اعتراف نزد کشيش آشنايش مي رود. ولي از حس طنز سياهي هم برخوردار است که انتقاد از خودش را بي رحمانه تر از هرکسي انجام مي دهد. همچون القابي که به او داده اند و خودش برخي را مي پسندد. مردي که به ادعاي رقبايش نيز بايد اصول سياست و خويشتن داري را بايد از وي آموخت.
بديهي است پرداختن به زندگي چنين سياستمدار برجسته اي که مي تواند نوه راستين ماکياولي باشد، کار ساده اي نيست. در پشت سکان هدايت چنين سفينه اي که خرج کمي نيز در بر نداشته(براي سينماي ايتاليا نزديک به 6 ميليون دلار آب خورده و يک محصول حيثيتي به شمار مي رود) پائولو سورنتينو 38 ساله ناپلي قرار دارد که با ساختن فيلم هاي کوتاه آغاز کرده و شهرتش را مديون L' Uomo in più و پيامدهاي عشق(در همين صفحات معرفي شد) است. او فقط با شش فيلم توانسته خود را يکي از بزرگ ترين نمايندگان سينماي ايتاليا معرفي کند. Il Divo را مي شود نقطه اوج نحوه روايت پر نيش و نوش سورنتينو دانست که هنرپيشه محبوبش در نقش اصلي فيلم توانسته به رغم پرداخت برشتي برخي صحنه ها بدرخشد.
اگر تا امروز فيلم هاي زندگي نامه اي مربوط به سياستمدران را فاقد جذابيت مي دانستيد، اين يکي مي تواند نظر شما تغييري اساسي ببخشد. چون داراي قابليت هاي بسيار براي ايجاد جذابيت است. بازي هاي فوق العاده و حاشيه صوتي قابل توجهي دارد. البته تم عذاب وجدان نزد آندرئوتي جايگاهي برجسته در روايت فيلم دارد و نوشته هاي به جا مانده از آلدو موروي فقيد نقشي اساسي در شناخت شخصيت او ايفا مي کند. بسيار مشتاقم نظر خود آندرئوتي 89 ساله را در باره اين فيلم بدانم!
ژانر: زندگي نامه، درام، تاريخ
