تبليغاتX
شهر فیلم

threemonkey.jpg


‏<‏strong‏>سه ميمون‎‎‏ ‏Üç Maymun

کارگردان: نوري بيلگه جيلان. فيلمنامه: ابرو جيلان، نوري بيلگه جيلان، ارجان کسال. مدير فيلمبرداري: گوکهان ‏تيرياکي. تدوين: نوري بيلگه جيلان، آيهان ارگورسل، بورا گوکسينگول. طراح صحنه: ابرو جيلان. بازيگران: هاتيجه ‏آصلان[هاجر]، ياووز بينگول[ايوپ]، ارجان کسال[ثروت]، ريفات سونگار]اسماعيل]، جافر کوسه[بايرام]، گورکان ‏آيدين[بچه]. 109 دقيقه. محصول 2008 ترکيه، فرانسه، ايتاليا. نام ديگر: ‏Three Monkeys، ‏Les Trois singes‏. ‏برنده جايزه بهترين کارگرداني و نامزد نخل طلاي جشنواره کن. ‏

ثروت نامزد يکي از احزاب در آستانه انتخابات، در محلي خلوت با شخصي تصادف کرده و باعث مرگ وي مي شود. ‏او براي فرار از سوء شهرت و گرفتار شدن در آستانه انتخابات، راننده اش ايوپ را با دادن پول راضي مي کند تا دروغ ‏گفته و با پذيرش مسئوليت مرگ آن شخص به زندان برود. ثروت در انتخابات بازنده مي شود و همزمان با هاجر همسر ‏ثروت رابطه عاشقانه برقرار مي کند. اسماعيل فرزند هاجر که متوجه موضوع شده، مادر را متهم مي کند. يک سال بعد ‏ايوپ که از زندان آزاد شده، متوجه وقايع مي شود. وقتي اسماعيل با هدف پاک کردن شرافت خانواده ثروت را به قتل ‏مي رساند، ايوپ براي جلوگيري از به زندان افتادن اسماعيل کاري را که ثروت به او پيشنهاد کرده بود، اينک به ‏جواني بي کس و کار تکليف مي کند...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

حالا ديگر نوري بيلگه جيلان براي سينمادوستان سراسر دنيا-حتي ايراني ها- نامي آشناست و با معرفي سه ميمون به ‏آکادمي از طر ف کشور ترکيه براي رقابت در بخش اسکار بهترين فيلم خارجي امسال مي رود تا شهرتي ماندگار و ‏جايگاهي رفيع به عنوان نماينده سينماي امروز ترکيه کسب کند. ‏

البته شايد با خواندن خلاصه داستان بالا که بي شباهت به حوادث تکراري در فيلم ها يا اخبار شبکه هاي جورواجور ‏ترکيه است خود را با فيلم يا حداقل داستاني پيش پا افتاده روبرو فرض کنيد، اما بياييد منصفانه به فيلم هاي فيلمسازان ‏کبيري چون آنتونيوني يا برگمان نگاه کنيم تا آنگاه خود را با پيرنگ هاي عادي-اغلب عاشقانه حال مثلث هاي عشقي يا ‏عشق هاي نافرجام و شکست خورده- رو در رو ببينيم. بيلگه جيلان نيز مانند چنين اساتيدي که مي شود آثارشان را الهام ‏بخش فيلمسازان سينماي ميني ماليست فعلي هم ناميد، با انتخاب داستاني ساده به راه مي افتد. اما نوع نگاه، پرداخت ‏ديداري شنيداري و برخوردش با رسانه به گونه اي است که نوري تازه بر موضوعي کهنه مي اندازد. جيلان که در فيلم ‏هاي پيشين خود از دوستان و اعضاي خانواده اش به عنوان بازيگر استفاده کرده بود، در سه ميمون براي اولين بار ‏بازيگري حرفه اي-ياووز بينگول- را انتخاب کرده است. بينگول که شهرت خود را مديون کارنامه درخشان خود در ‏زمينه آوازخواني است[مادرش نيز از معدود عاشق‎ ‎هاي مونث-‏‎ ‎شايد اولين- و بسيار مشهور ترکيه است که در راه هنر ‏خويش مشقت هاي بسيار به جان خريده] و حزن و اندوهي که بر چهره مردانه و سمپاتيکش نهفته، او را تبديل به ‏بازيگري بي نظير براي نقش ايوپ کرده است. ‏

جيلان در سه ميمون نشان مي دهد که چگونه ضعف هاي کوچک مي تواند به دروغ هاي بزرگ تبديل شده و خانواده اي ‏را تهديد به فروپاشي کند. اما اعضاي اين خانواده با پنهان کردن حقايق تلخ زندگي شان با دست زدن به هر تلاشي ‏مصمم هستند تا در کنار هم بمانند. اما براي اين کار يک چيز لازم است و آن فرار از حقيقت به بهانه نبود تحمل در ‏برابر تلخي ها و مسئوليت ها، ناديده و نا شنيده گرفتن آن، و حتي صحبت نکردن درباره آن است. سه چيزي که در ‏بازي يا مجسمه هاي سه ميمون-نبين، نشنو، نگو- مستتر است. اما آيا اين اعمال مي تواند آن حقيقت را از ميان بردارد؟
سه ميمون که در جشنواره کن درخشيد و جايزه اي ارزنده براي سينماي ترکيه به ارمغان آورد بر زندگي چهار انسان ‏متمرکز شده و مي شود آن را مطالعه اي دقيق و موشکافانه از زندگي انسان هاي منطقه آناتولي نيز ناميد. فيلمي که در ‏وراي داستان ساده خود سوال هايي بزرگ مطرح مي کند و شما را به چالش مي طلبد. سه ميمون نيازمند نگاهي همه ‏جانبه و مطلبي مفصل است که به زودي در همين صفحات خواهيد خواند. تا آن روز فرصت ديدار را از دست ندهيد!‏
‏<‏strong‏>به نوازنده تار و همزمان خواننده آوازهاي محلي ترکي گفته مي شود. اما در منطقه آناتولي- بر خلاف ‏آذربايجان که عاشيق هاي مشهور و مونثي چون عاشيق پري را در تاريخ خود دارد- اين کار هنري مردانه است.‏
ژانر: درام. ‏

madagascar.jpg


‏<‏strong‏>ماداگاسکار: فرار به آفريقا‎‎‏ ‏Madagascar: Escape 2 Africa‎

کارگردان: اريک دارنل، تام مک گراث. فيلمنامه: اتان کوهن. موسيقي: هانس زيمر. تدوين: مارک اي. هستر. ‏بازيگران:برني مک[زوبا]، بن استيلر[الکس]، کريس راک[مارتي]، ديويد شوايمر[ملمن]، جادا پينکت اسميت[گلوريا]، ‏ساشا بارون کوهن[جولين]، سدريک د اينترتينر[موريس] اندي ريختر[مورت]، الک بالدوين[ماکونگا]. 89 دقيقه. ‏محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: ‏Madagascar 2‎، ‏Madagascar: The Crate Escape‏.‏

در ادامه ماجراهاي قسمت پيشين، الکس شير، مارتي گورخر، ملمن زرافه و گلورياي اسب آبي که از باغ وحش ‏نيويورک گريخته و به مقصد ماداگاسکار به راه افتاده اند، سر از ميان طبيعت وحشي آفريقا در مي آورند. جايي که ‏الکس با بقيه اعضاي خانواده اش ملاقات مي کند، اما به دليل سپري کردن مدت زيادي در باغ وحش مشکلات ارتباطي ‏زيادي ميان آنها به وجود مي آيد...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

خوب، آفريقا به نظر جاي فوق العاده اي براي زندگي مي آيد، ولي بهتر از سانترال پارک نيويورک هم هست؟
انيميشن موفق 2005 که دوستدارانش با بي صبري انتظار دنباله آن مي کشيدند سرانجام به نمايش در آمد و مطابق ‏معمول همه دنباله ها روي طناب باريک موفقيت فيلم پيشين راه مي رود. اين بار نيز ايده برخورد حيوانات خو گرفته به ‏زندگي باغ وحش با طبيعت وحشي پي گرفته شده و در کنار آن حوادث تلخ و شيريني براي قهرمانان فيلم رخ مي دهد. ‏البته اين بار نقش پنگوئن ها کمي پر رنگ تر شده و طبعاً لحظات بامزه بيشتري نيز به خود اختصاص داده اند. اين بار ‏هم پنگوئن ها که در قسمت پيشين طراح نقشه فرار بودند، با به دست آوردن بقاياي يک هواپيما و تعمير آن در صدد ‏کمک به قهرمان هاي ما براي بازگشت به نيويورک برمي آيند. اما فرجام کار گردشي مفصل در آفريقا است!‏

باز هم قهرمان هاي ما که خود را در محيطي تازه يافته و گمان مي کنند به سرزمين آبا و اجدادي خويش برگشته اند، با ‏حوادثي روبرو شده و در انطباق با طبيعت دچار سختي مي شوند. خوب، يعني باز هم يک انيميشن ديگر درباره ‏خودباوري و يک فيلمي نمونه اي آمريکايي درباره ارزش ها و دانستن قدر عافيت!‏

گويا جماعت آن ور اقيانوس يا دست کم اطفال شان دچار مشکل خودباوري شده اند يا زعماي قوم در صدد تلقين قيمت ‏داشته هايشان به آنها هستند تا مباداً کاه و جوي کسي زيادي کرده و مثل حيوانات باغ وحش لوکس نيويورک لنگ و لقد ‏بيندازد. ملالي نيست! ولي با فراموش کردن اين نکته نه چندان بي اهميت مي شود از حرکات بامزه قهرمان فيلم و ‏ماجراهاي آن لذت برد. چيزي که تهيه کنندگان شرک به خوبي دريافته و دست دو کارگردان فيلم را در خلق مجدد ‏لحظات موفق پيشين باز گذاشته اند. ‏

تيم مک گراث و اريک دارنل همين چند سال قبل بود که با قسمت اول ماداگاسکار به شهرت رسيدند. هر دو تجاربي در ‏زمينه انيميشن داشتند و دارنل قبل از آن انيميشن کوتاه و موفق ‏Gas Planet‏ و مورچه اي به نام زي را ساخته بود. اما ‏ماداگاسکار توانست هر دو را بک شبه به شهرتي جهاني برساند. چهار حيوان باغ وحش نيويورک پولي هنگفت نصيب ‏تهيه کنندگان فيلم کردند و بلافاصله مقدمات ساخت دنباله نيز فراهم شد. هم اکنون نيز گروه مک گراث و دارنل سرگرم ‏کار روي قسمت سوم هستند که در سال 2011 به نمايش در خواهد آمد. ماداگاسکار 2 که تا اين لحظه فروشي نزديک ‏به 150 ميليون دلار در اکران آمريکا داشته است. فيلم به برني مک تقديم شده که ماداگاسکار 2 آخرين کارش محسوب ‏مي شود. ‏
ژانر: انيميشن، اکشن، ماجرايي، کمدي، خانوادگي. ‏
‏ ‏
gitmek.jpg


‏<‏strong‏>رفتن: مارلون و براندوي من<‏‎/strong‏> ‏Gitmek: Benim Marlon ve Brandom

کارگردان: حسين کارابي. فيلمنامه: حسين کارابي، آيچا دامگاجي. موسيقي: کمال س. گورل، حسين يلديز، اردال گوني. ‏مدير فيلمبرداري: امره تانيلديز. تدوين: مري استفن. بازيگران: آيچا دامگاجي[آيچا]، حاما علي خان[حاما علي]، چنگيز ‏بوزکورت[آزاد-قاچاقچي]، امراه ئوزدمير[سوران]، آني ايک کايا[آريکانس]، نسرين جوادزاده[دريا]، ماهير ‏گونشيراي]ماهير]. 93 دقيقه. محصول 2008 ترکيه، انگلستان، فرانسه. نام ديگر: ‏Gitmek: My Marlon and ‎Brando، ‏My Marlon and Brando، ‏To Go‏. برنده جايزه قلب سارايووا براي بهترين بازيگر زن/دامگاجي از ‏جشنواره سارايووا، برنده جايزه بهترين فيلمساز تازه کار از جشنواره ترايبکا، برنده جايزه بهترين بازيگر زن از ‏جشنواره استانبول، برنده جايزه بهترين بازيگر زن از جشنواره آدانا، برنده جايزه فيپرشي از جشنواره قدس، برنده ‏جايزه فيپرشي و جايزه کليساي جهاني از جشنواره اريوان، برنده جايزه بهترين بازيگر زن از جشنواره سارايووا، برنده ‏جايزه بهترين بازيگر مرد نقش مکمل/ولگا سورگو از جشنواره آنتاليا، برنده جايزه بهترين فيلم آسيا-خاورميانه از ‏جشنواره توکيو، برنده جايزه بهترين فيلم از جشنواره بودرلندز. ‏

آيچا بازيگر تئاتر و اهل استانبول با حاما علي بازيگر کرد تبار اهل جنوب عراق سر صحنه يک فيلم آشنا و همبازي مي ‏شود. در طول فيلمبرداري آن دو عاشق يکديگر مي شوند، اما با به پايان رسيدن فيلمبرداري اجباراً حاما علي به عراق و ‏آيچا به استانبول بازمي گردد. وقتي ارتش آمريکا به عراق حمله مي کند، ارتباط دو محبوب از هم گسسته مي شود. اين ‏واقعه سبب مي شود تا آيچا رودروي خانواده و اطرافيان و همکارنش در تئاتر ايستاده و در وضعيتي که هر کس به ‏خاطر جنگ در حال گريز از عراق است، براي رسيدن به حاما علي سفري به داخل عراق را آغاز کند...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

حسين کارابي متولد 1970 استانبول است. بعد از 4 سال تحصيل در رشته اقتصاد تغيير رشته داده و در دانشگاه ‏مارمارا-مرمره- سينما خوانده است. بعدها بخش سينما را در مرکز فرهنگي خاورميانه تاسيس کرده و مدتي مديريت آن ‏را بر عهده گرفته است. کارابي کار خود را در زمينه مستندسازي از 1996 با فيلم اردوگاه ارتوش آغاز کرد و بعد ‏رفتن اولين فيلم داستاني وي محسوب مي شود. مشهورترين فيلم کارنامه او مرگ بي صدا[درباره زندان هاي انفرادي در ‏آمريکا] که جوايز فرواني از جشنواره هاي معتبر دريافت کرده است. کارابي فيلم کوتاه نيز ساخته و گاه به عنوان ‏تدوينگر در فيلم هاي ديگران حضور به هم رسانده است. ‏

رفتن يک درام سياسي و جاده اي است که قصه اي عاشقانه در پيش زمينه دارد. عشقي که نه تبار مي شناسد و نه ‏جغرافيا و نه مرزهاي سياسي...‏
رفتن که در لوکيشن هاي متعددي از استانبول، ديارباکير، ماردين، سيلوپي، وان در ترکيه گرفته تا اروميه در ايران و ‏اريبل و سليمانيه در شمال عراق فيلمبرداري شده، را مي شود فيلمي با محوريت موضوعي حقوق بشر دانست. چيزي ‏که دلمشغولي اصلي کارابي است و در فيلم هاي پيشن خود نيز به گونه اي شايسته تقدير به آن پرداخته است. او براي ‏ساختن رفتن بيش از 6000 کيلومتر راه رفته و رنج هاي بسيار براي تامين هزينه هاي فيلمش کشيده و بدون شک اگر ‏کمک وزارتخانه هاي فرهنگ چند کشور نبود، امکان به ثمر رساندن پروژه نبود.‏
‏ ‏
کارابي با گذر از اين رنج ها در فيلم خود روح زمانه را دميده و وابستگي روزافزون ما به رسانه را نيز به تصوير مي ‏کشد. حاماعلي نامه هاي عاشقانه خود به آيچا را روي نوار ويديوي هندي کم ضبط کرده و برايش مي فرستد. اما اين ‏نامه ها حاوي تصاوير ديگري نيز از خشونت و بي رحمي جاري در عراق هستند که آيچاي نشسته روي کاناپه نرم خود ‏در استانبول را مي آشوبد. اينکه داستان فيلم واقعي است و بازيگران آن وقايع چند سال گذشته خود را بار ديگر در برابر ‏دوربين جان بخشيده اند بر تاثيرگذاري و عمق آن مي افزايد. در زمانه اي که عشق ها نيز کم رنگ شده، ديدن چنين ‏عشاقي مي تواند اميد به آينده را زنده نگاه دارد. ‏

کارابي در کنار اين عشق به موضوع مهاجرت و هنرمندان در تبعيد نيز اشاراتي مي کند و به دليل نگاه قاطع و انساني ‏او به چنين مسائلي است که رفتن گرفتار سانسور مي شود. متاسفانه جنجال هاي آفريده شده بر سر سانسور فيلم که مدتي ‏طولاني بحث روز روزنامه ها نيز بود سبب شد تا بسياري فيلم را يک اثر تبليغاتي سياسي قلمداد کنند. اما به شما ‏اطمينان مي دهم که رفتن از چنين حال و هوايي به شدت دور و فيلمي فرامرزي است. فيلمي که شما را وادار خواهد ‏کرد به تولد يک فيلمساز هوشمند و به شدت متعهد در اين جغرافيا ايمان بياوريد. شديدا! توصيه مي کنم.‏
ژانر: درام، عاشقانه، جنگي. ‏

cityofember.jpg


‏<‏strong‏>شهر امبر<‏‎/strong‏> ‏City of Ember

کارگردان: جيل کنان. فيلمنامه: کارولاين تامپسون بر اساس کتاب جين دوپراو. موسيقي: اندرو لاکينگتون. مدير ‏فيلمبرداري: ژاوير پرز گروبه. تدوين: آدام پي. اسکات، زيک اشتينبرگ. طراح صحنه: مارتين لاينگ. بازيگران: بيل ‏موراي[شهردار امبر]، تيم رابينز[لوريس هارو]، سائوريس رونان[لينا ميفليت]، مارتين لاندو[سول]، مکنزي ‏کروک[لوپر]، 95 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. ‏

شهر امبر و شهردار آن براي نسل هاي آينده دنيايي زيبا و روشن خلق کرده اند. اما اصلي ترين و قوي ترين ژنراتور ‏شهر دچار مشکل شده و تمام لامپ هاي بزرگ شده شروع به روشن و خاموش شدن کرده اند. لينا ميفليت و دون هارو، ‏دو نوجوان تصميم به دنبال سرنخ هاي موجود براي گشودن راز قديمي شهر مي شوند. هدف آنها کمک به خروج اهالي ‏شهر قبل از خاموش شدن هميشگي لامپ هاست... ‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

جيل کينان را دو سال قبل با خانه هيولا شناختيم. انينميشني بديع که در کنار پول ساز بودنش، موفق به جلب توجه ‏منتقدان نيز شد. شهر امبر که بر اساس منابع موجود نام آن ريشه اي مجاري دارد و به معني شهر مردان يا کارگران ‏است، دومين فيلم اين کارگردان 32 ساله انگليسي است که نتوانسته موفقيت فيلم قبلي را تکرار کند. شهر امبر با وجود ‏داشتن بودجه اي متواضعانه-38 ميليون دلار- و بازيگراني مشهور نتوانسته بيش از 10 ميليون دلار در اکران آمريکا ‏به دست آورد. چيزي که با توجه به پيشينه فيلم هاي اين چنيني در سال ها اخير غير منتظره بود و گمان مي رفت با ‏حضور بازيگر نوجوان فيلم کفاره و همکار فيلمنامه نويس تيم برتون در ادوارد دست قيچي، عروس مرده توفيق نصيب ‏سازندگان فيلم شود. ‏

شهر امبر مطابق معمول فيلم هاي نوجوانان به موضوع شجاعت مي پردازد و در ادامه موج ارباب حلقه ها و نارنيا-با ‏کمي مسامحه هري پاتر- ساخته شده است. بديهي است که پولساز بودن اين پروژه ها باعث شد تا اغلب استوديوها در ‏جدول توليد آينده خود جايي براي فيلم هاي پر خرج مخصوص نوجوان ها که از کتاب هاي مشهور اقتباس شده، ‏بگنجانند. شهر امبر قرار بوده فرمول موفقيت آن فيلم ها را تکرار کند: دو نوجوان دنيايي سحرآميز وراي دنياي ‏يکنواخت خود کشف مي کنند. يعني دعوت بنده و شما به شرکت در يک ماجراي مهيج که از نظر بصري نيز خوب ‏پرداخت شده و پر از جانوران ساخته شده با رايانه است و....‏

اما، گويا شباهت قصه با فيلم هاي علمي تخيلي دهه 1960 و 70 آمريکايي مانند فرار لوگان، سياهر ميمون ها و تي اچ ‏ايکس 1138 در زمينه گريز از مدينه هاي فاضله کسالت بار به مذاق نوجوان ها خوش نيامده است. چون هدف ‏سازندگان فيلم جذب تماشاگران مقطع سني 8 تا 10 ساله بوده و بديهي است که فيلمي با موضوعي پسا آخر زماني نتواند ‏از سوي آنان پذيرفته يا هضم شود. با اين حال نمي شود از بازي هاي خوب شخصيت هاي اصلي و حال و هواي خلق ‏شده ستايش نکرد. کينان موفق شده اقتباسي خوب به نمايش بگذارد، فقط نيازمند بازاريابي مناسبي است تا آن را براي ‏نوجوان هاي بالاي 15 سال به نمايش بگذارد. اگر فرزندي در اين سنين داريد، ديدن اين فيلم را به او توصيه کنيد و اگر ‏خجالت نمي کشيد خودتان هم به همراه او به تماشاي آن بنشينيد. شايد بيش از فرزندتان از فيلم لذت ببريد. بعيد نيست!‏
ژانر: ماجرايي، خانوادگي، فانتزي. ‏

duches.jpg


‏<‏strong‏>دوشس<‏‎/strong‏> ‏The Duchess

کارگردان: سائول ديب. فيلمنامه: جفري هچر، آندرس تامس ينسن، سائول ديب بر اساس کتاب جئورجينا، دوشس ‏دونشاير نوشته آماندا فورمن. موسيقي: ر يچل پورتمن. مدير فيلمبرداري: گيولا پادوس. تدوين: ماساهيرو هيراکوبو. ‏طراح صحنه: مايکل کارلين. بازيگران: کايرا نايتلي[جئورجينا، دوشس دونشاير]، رف فاينس[دوک دونشاير]، شارلوت ‏رامپلينگ[ليدي اسپنسر]، دومينيک کوپر[چارلز گري]، هايلي آتوود[بس فاستر]، سايمون مک برني[چارلز فاکس]، ‏آيدان مک آردل[ريچارد برينسلي شريدان]، جان شراپنل[ژنرال گري]. 110 دقيقه. محصول 2008 انگلستان، ايتاليا، ‏فرانسه. نام ديگر: ‏La Duchessa‏. نامزد بهترين بازيگر زن/نايتلي-بهترني بازيگر نقش مکمل مرد/راف فاينس-بهترين ‏باتزيگر نقش مکمل زن/هيلي آتوول و بهترين دستاورد تکنيکي/مايکل اوکانر از مراسم فيلم هاي مستقل بريتانيايي. ‏

سال هاي پاياني قرن هجدهم. دوشس جئورجينا کاونديش يکي از زيباترين زنان عصر خويش است. او که با مردي مسن ‏تر از خود- دوک دونشاير- ازدواج کرده، همزمان رابطه عاشقانه اي با سياستمداري جاه طلب و جوان برقرار مي کند و ‏همين رابطه سبب برخوردي تلخ ميان او و شوهرش شده، و راه را براي يک رسوايي بزرگ باز مي کند..‏‎.‎

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

سائول ديب فرزند -مايک ديب مستند ساز- را سه سال قبل با عاشق اسلحه يا با عنوان اصلي آن ‏Bullet Boy ‎‏ ‏شناختيم. ديب که تا قبل از آن به مستندسازي اشتغال داشت با اين فيلم که نامش را از تيتر مقاله اي در هاکني گازت ‏گرفته بود، موفق شد به دليل خلوص و پختگي کارش ستايش بي نظير منتقدان را کسب کند. ديب در اين فيلم که با استفاده ‏از بازيگران غير حرفه اي ساخته بود به علاقه جوانان- به خصوص پسرها- به اسلحه و در نهايت نقد فرهنگ استفاده ‏از سلاح و ارتباط آن با امنيت اجتماعي مي پرداخت، اما دوشس بعد از وقفه اي نه چندان کوتاه در مسيري متفاوت سير ‏مي کند.‏

فيلم که نمايش آن با جنجال هاي رسانه اي پيرامون شباهت دوشس جئورجينا و پرنسس دايانا همراه بود در نيمه اول خود ‏به بي عدالتي هاي تاريخي در حق زنان مي پردازد و اين کار را به شکلي ظريف و دقيق انجام مي دهد. اينکه چگونه دل ‏زنان زيبا و جواني چون دوشس در پشت درهاي بسته منازل توسط شوهران پير و ثروتمندشان شکسته مي شود شايد ‏براي طرفداران حقوق زنان موردي جالب باشد، اما براي مردها و دوستداران فيلم خوب چه دارد؟ جز کايرا نايتلي که با ‏زيبايي افسونگر-و کلاسيک- خويش کم کم در حال تبديل شدن به سرقفلي و چهره ثابت فيلم هاي تاريخي است؟‏

حتي گفت و گوهايي چون "مردها به راحتي مي توانند مکنونات قلبي خود را بر زبان بياورند، ولي ما زن ها چون نمي ‏توانيم به راحتي سخن بگوييم حرف هايمان را با پوشيدن البسه زيبا بيان مي کنيم" مي تواند در نيمه دوم سبب ‏سرخوردگي همان مدافعان نيمه اول فيلم شود و از ميان رفتن اعتبار دوشس در طول فيلم به دليل رفتار غلطش او را از ‏حالت نمونه وار خود خارج کند. ‏

به عنوان يک تماشاگر بايد بگويم بار ديگر تهيه کنندگان به دام درام هاي تاريخي عصر ويکتوريا افتاده اند که و با تقليد ‏از آثار جين آستين به تنها دستاوردي که نزديک شده اند ساختار سريال هاي آبکي تلويزيوني است و چنين چيزي براي ‏ديب جز شکست اگر نباشد، درجا زدني بيش نيست. حتي در ميان بازيگران شناخته شده فيلم نيز جز شارلوت رامپلينگ ‏و رف فاينس هيچ کس موفق به ايفاي نقش جالب توجهي نمي شود، با اين حال دوستداران بانو نايتلي و عشاق سينه چاک ‏سريال هاي آبکي در سراسر دنيا از اين يکي هم استقبال خواهند کرد. حتي اگر بعد از تماشاي آن جرات توصيه اش به ‏شخص ديگري را نداشته باشند!‏
ژانر: درام، تاريخي. ‏

swingvot.jpg

‏<‏strong‏>راي سرگردان<‏‎/strong‏> ‏Swing Vote

کارگردان: جاشوا مايکل اشترن. فيلمنامه: جيسون ريچمن، جاشوا مايکل اشترن. موسيقي: جان دنبي. مدير فيلمبرداري: ‏شين هورلبات. تدوين: جف مک ايوي. طراح صحنه: استيو اسکالد. بازيگران: کوين کاستنر[باد جانسنو]، مدلين ‏کارول[مالي جانسون]، دنيس هاپر[دانلد گرينليف]، نايتان لين[آرت کرامب]، جورج لوپز[جان سوييني]، پائولا ‏پاتون[کيت مديسون]، کسلي گرامر[رئيس جمهور اندرو بون]، استنلي توچي[مارتين فاکس]. 120 دقيقه. محصول ‏‏2008 آمريکا. ‏

باد جانسون نه فقط هيچ انتظاري از زندگي ندارد، بلکه تمامي احساس و علاقه اش را نيز از دست داده است. او به تنها ‏چيزي که بها مي دهد دخترش مالي است که با وي زندگي مي کند. تا اينکه در پي حوادثي ناخواسته، مشخص مي شود ‏راي باد مي تواند در انتخب رئيس جمهوري بعدي آمريکا تعيين کننده باشد. رهبر حزب دموکرات دانلد گرينليف و رهبر ‏حزب جمهوري خواه اندرو بودن که رئيس جمهور وقت آمريکاست، همزمان دست به تلاش هايي مضحک و غريب ‏براي جذب باد به طرف خود مي کنند. اما خنده دار از همه قرار گرفتن سرنوشت کشور در دست هاي فردي بي تفاوت ‏مانند باد است که باعث به هم ريختن اساسي اوضاع مي شود...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

با اين فيلم که درست همزمان با انتخابات رياست جمهوري آمريکا اکران شده، چه بايد کرد؟
به تئوري توطئه اعتقاد زيادي ندارم، اما اين همزماني بي دليل و علت نمي تواند باشد. آن هم در زمانه اي که سياست ‏هاي بوش و کساني که خواستار نشستن بر جايگاه وي براي 4 سال آتي بودند-از جمله برنده اصلي اين انتخابات- مي ‏تواند بر زندگي ميليون ها انسان از جمله اهالي خاورميانه عموما و ايراني ها خصوصا تاثيري عميق بگذارد. و اينکه ‏تنها راي يک آدم معمولي مي تواند سرنوشت همه اين انسان ها و خودش را تغيير دهد. اگر تاثير نگاه فرانک کاپرايي و ‏زندگي شگفت انگيزي است را کنار بگذاريم و به رابطه پدر و دختر نگاه کنيم چه؟

پدري بيکار، دلمرده، آبجوخور و يک بازنده دوست داشتني که دخترش از او مراقبت مي کند و ناگهان اين آقاي هيچ ‏کس زماني که معلوم مي شود رايش مي تواند تعيين کننده سرنوشت انتخابات بعدي باشد، تبديل به صداي مردم مي شود ‏و همه براي تحت تاثير قرار دادن وي به دست و پا مي افتند. خوب، اگر سر و صدايش را در نياوريد-مثل سازندگان ‏فيلم- بايد بگويم که فيلم بازسازي يک فيلم نه چندان مشهور اسپانيايي به نام راي مناقشه برانگيز آقاي کايو (1986) ‏ساخته آنتونيو گومز ريکو است که بر خلاف فيلم فعلي يک درام بود! متاسفانه آن فيلم را نديده ام، اما اينکه چگونه ‏جاشوا مايکل اشترن[فيلمنامه نويس اميتي ويل:خانه عروسک و کارگردان ‏Neverwas‏] موفق به خلق کمدي از يک ‏درام شده، خود موضوعي جالب است. آن هم کمدي متوسطي که به هر حال توانسته 16 ميليون دلاري با اتکا به ‏بازيگري از دور خارج شده چون کاستنر از جيب تماشاگران خارج کند. ‏

شکي نيست که راي حتي يک نفر مي تواند در تعيين سرنوشت ملتي تاثيرگذار باشد، اما درک انگيزه هاي آدمي چون باد ‏هنگام مقاومت در برابر پيشنهاد رفاه تا پايان عمر از سوي رقباي انتخاباتي سخت و کمي دور از منطق است، يا عکس ‏العمل هاي او به سياست هاي ضد مهاجران دموکرات ها و سياست هاي ضد همجنس خواهان جمهوري خواهان..‏

البته کارگردان موفق مي شود از رهگذر دست انداختن همين سياست ها لحظاتي کميک خلق کند و هر دو طرف را زير ‏آماج تيرهاي انتقاد خود بگيرد، و دورويي سياستمداران را به نمايش بگذارد. اما پايان يوتوپيک فيلم همه رشته ها را ‏کمي پنبه مي کند. در کل مي شود فيلم را يک آب نبات احساسات در آستانه انتخابات براي بزرگسالان آمريکايي نام داد. ‏فيلمي که خيلي راحت تماشا و بعد راحت تر از آن فراموش مي شود و نمي تواند براي کساني چون ايراني ها که در يک ‏حکومت ديکتاتوري و در سيستم انتخاباتي فرمايشي بايد راي دهند، چندان تشويق کننده و دلگرم کننده باشد!‏
ژانر: کمدي. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 4:39 | لینک ثابت |

mustafa.jpg

‏<‏strong‏>مصطفي‎‎‏ ‏Mustafa

نويسنده و کارگردان: جان دوندار. موسيقي: گوران برگوويچ. مدير فيلمبرداري: جاندان مورات ئوزجان. تدوين: ‏آندرئاس ترسکه. طراح صحنه: يوسف آکچورا. بازيگران: يتکين ديکينجيلي لر[آتاتورک-فقط صدا]، بيهان ساران[زيبده ‏خانم-فقط صدا]، عاريف سوي سالان[خبرنگار نشريه تلگراف-فقط صدا]، گوگهان آک يوز-باهادير يازيجي-بوراک ‏اوناران-اديز محمدعلي-گورگيس کوندراگيانيس-اونور آيمرگر-الکساندر کورلوسکي[مصطفي کمال در مقاطع مختلف ‏سني]. 115 دقيقه. محصول 2008 ترکيه. ‏

زندگي مصطفي کمال، فرزند خانواده اي فقير که نه فقط توانست زندگي خود را تغيير داده و به مقام ژنرالي ارتش ‏برسد، بلکه به محبوب ترين فرد جمهوري ترکيه تبديل شده و زندگي ميليون ها انسان را مسيري تازه ببخشد...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

تا امرز فيلم هاي مستند و داستاني زيادي درباره آتاتورک ساخته شده و مقاطع مختلفي از زندگي اين مرد بزرگ به ‏تصوير کشيده است. اما دهم نوامبر امسال که مصادف با هفتادمين سالمرگ وي بود، دومين فيلم مستند بزرگ -بعد از ‏ساخته تولگا ئورنک- به نمايش در آمد که بر خلاف اولي از شب نمايش افتتاحيه آن در کاخ دولما باغچه-محل فوت ‏آتاتورک- سر و صداي بسيار خلق کرد. ‏

فيلم که با صرف هزينه اي معادل دو ميليون لير جديد ترک[حدود يک و خرده ميليون يورو] و برابر با بودجه يک فيلم ‏داستاني توليد شده، از ديدگاهي تازه و به گفته سازنده اش دکتر جان دوندار از نگاه مادرش –همان طور که او را ‏مصطفي صدا مي زده- و در واقع نگاهي از درون، نزديک و صميمانه به زندگي يک رهبر بزرگ انداخته است. ‏
نگاهي که آتاتورک را با وجود زيستن با ميليون ها انسان مردي افسرده و تنها، متمايل به الکل و زن ها و سيگار نشان ‏مي دهد. نگاهي منصفانه که بسياري را به دليل مخدوش کردن سيماي قديس گونه اي که از وي ترسيم کرده بودند به ‏خشم آورده است. گويا فراموش کرده اند که مدت هاست هر آنچه سخت و استوار بوده-مقدس!- دود شده و به آسمان رفته ‏است. آنچه مهم است دستاورد او براي 70 ميليون انساني است که در منطقه آناطولي زندگي مي کنند. اين يک مسئله ‏انکار ناپذير تاريخي است که نه فقط ترک ها آشنايي شان با مدرنيسم را مديون وي هستند، بلکه ما نيز به طبع ‏الگوبرداري رضاشاه از وي مديون آتاتورک هستيم. ولي چنين ديني هم نمي تواند مانع از نگاه انتقادي به زندگي ‏شخصي و يا حيات سياسي اش گردد. با زولفو ليوانلي نويسنده، سياستمدار و آوازخوان بزرگ ترک هم صدا مي شوم که ‏وجه برجسته انقلابي گري آتاتورک تمامي اين ضعف ها-و اعتراض هاي بيهوده- را تحت الشعاع قرار مي دهد. او نيز ‏يک انسان است با تمامي قوت ها و ضعف هايش و نبايد يکي مانع از ديدن ديگري يا قضاوت نادرست درباره اش گردد. ‏و اينکه زمان انتخاب است، زمان رويارويي با حقيقت زندگي اين مرد و شايد همين انتخاب است که براي بسياري ‏آزاردهنده است. چون مثلي ترکي مي گويد: انتخاب شکنجه است!‏

اما جدا از اين وجوه، فيلم به عنوان يک اثر مستند به دليل تحقيقات انجام شده و ساختار بسيار حرفه اي آن ارزشمند است ‏و مي شود آن را رفيع ترين قله کارنامه جان دوندار دانست. ‏

دکتر جان دوندار متولد 1961 از نويسندگان، محققان و روزنامه نگاران مشهور ترکيه است که کارنامه پر بار و ‏درخشان در زمينه ساخت فيلم هاي مستند نيز دارد. دوندار در سال 1982 از دانشگاه آنکارا فارغ التحصيل شده و از ‏سال 1979 با نشريات معتبري چون حريت، نوکتا[نقطه]، سوز[حرف] و تمپو همکاري کرده است. وي در سال 1986 ‏موفق شد رشته روزنامه نگاري را در دانشکده روزنامه نگاري لندن به اتمام رسانده و دو سال بعد از دانشگاه ‏خاورميانه در رشته علوم سياسي درجه فوق ليسانس دريافت و دو سال بعد در همين رشته دکترا اخذ کند. دوندار از سال ‏‏1988 با راديو تلويزيون دولتي ترکيه شروع به همکاري کرد. وي تاکنون با روزنامه مشهور و معتبر زيادي به شکل ‏مرتب و روزانه همکاري کرده و از سال 2001 تاکنون به صورت اختصاصي براي روزنامه مليت مي نويسد. اولين ‏تجربه فيلمسازس وي مستند 10 قسمتي دميرکيرات(1991) نام داشت و با مستندهاي جنجالي چون ساري زيبک، 12 ‏مارچ، انستيتوهاي روستايي و فنرباغچه دنبال شد. مستند 4 قسمتي ناظيم حيکمت(2002) که پخش گسترده جهاني نيز ‏يافت به گسترش شهرت بين المللي وي کمک بسيار کرد. وي تا قبل از مستند بلند مصطفي درباره سياستمداران معاصر ‏ديگر ترک مانند بولنت اجويت نيز فيلم ساخته و مستند انسان قبل از هر چيز! درباره حقوق بشر در ترکيه او نيز سر و ‏صداي زيادي به پا کرده است. اکثريت آثار وي به شکل کتاب نيز منتشر شده و بالغ بر 20 جلد بوده و تا امروز براي ‏کارهاي متنوع خود جوايز متعدد و معتبري نيز دريافت کرده است. ‏
ژانر: مستند، تاريخي، زندگي نامه. ‏
‏ ‏
dream.jpg


‏<‏strong‏>رويا‎‎‏ ‏Bi-mong

نويسنده و کارگردان: کيم کي دوک. بازيگران: ژو اوداگيري، نا-يئونگ لي. 95 دقيقه. محصول 2008 کره جنوبي. نام ‏ديگر: ‏Dream‏. ‏

جين يک کابوس ديده است؛ در آن رويا وي سبب بروز يک سانحه رانندگي مي شود. بيدار مي شود و به محلي که در ‏رويا ديده مي رود و به محض رسيدن به آنجا با سانحه اي همانند که در خواب ديده، روبرو مي شود. فقط مسبب بروز ‏حادثه زني به نام ران است. جين در آنجا با ران آشنا شده و به وجود ارتباطي ميان شان پي مي برد. ران تمامي کارهايي ‏که جين در رويا انجام مي دهد، در عالم واقعيت مرتکب مي شود...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

رويا يا روياي غمگنانه آخرين فيلم کيم کي دوک فيلمساز کره اي بي نياز از معرفي در امتداد کارهاي پيشين وي بيش از ‏پيش به سوي کوچک تر شدن و حذف عوامل توليد پيش مي رود. فيلمي درباره عشق، حافظه و ارتباط ميان عناصر غير ‏واقعي با واقعيت که قرار است به ارتباط ميان آدم ها و درامي که خلق مي شود بپردازد. ‏

کيم کي دوک که با بهار، تابستان پاييز، زمستان و... بهار به نقطه اوج کارنامه اش دست يافته بود، از فيلم خانه خالي به ‏اين سو تصميم به ايستادگي روي روايتي خاص و کم ديالوگ و ساکن گرفته که نظريات متناقضي را در ميان منتقدان ‏برانگيخته است. فيلم قبلي او نفس نيز که با نقدهاي مثبت و منفي فراواني روبرو شد. بايد اعتراف کنم کي دوک در ميان ‏فيلمسازان امروز نمونه اي نادر است که به گفته خودش: وقتي چيزي رادرک نمي کنم فيلمي درباره آن مي سازم. چنين ‏برداشتي از رسانه شايد منحصر به فرد نباشد، اما بايد اذعان کرد که بسيار کمياب است. و زماني که چنين فيلمسازي هر ‏سال فيلمي روانه سالن ها مي کند بايد نسبت به طالع خود ما و او خوش بين باشيم. مخصوصاً زماني که رويا نسبت به ‏فيلم هاي پيشين او داستاني تازه تر و اريژينال تر داشته باشد. البته او در فيلم هاي پيشين خود نيز اشاره هايي به اين ‏موضوع ها کرده بود. مانند جملات پاياني فيلم خانه خالي:"گفتن اين که دنيايي که در آن زندگي مي کنيم خيال است يا ‏واقعيت، سخت است. "‏

قهرمان فيلم جين که از محبوبش جدا شده و قادر به فراموش کردن وي نيست، بعد از آشنايي با ران درمي يابد که مسئله ‏مشابه اي توسط او نيز تجربه مي شود و عملا اين دو حکم يين و يانگ را پيدا مي کند. در واقع روياي يکي کابوس ‏ديگري است و تنها راه براي گريز از اين وضعيت نخفتن است. چيزي که جين خيلي زود به آن پي مي برد. تلاش هاي ‏اين دو براي نخوابيدن چشم انداز جالبي براي تماشاگر ايجاد مي کند، اما نيمه دوم که شخصيت ها محکوم به رنج کشيدن ‏هستند ارتباط ميان آنها و بيننده اندکي گسسته مي شود. حتي مي شود گفت بيننده هم به همراه آنها رنج مي کشد. ‏

اگر فيلم در آغاز يک داستان عاشقانه غير عادي ديده مي شود، در ادامه نشانگان آشناي اين نوع را مي يابد و با وجود ‏حال و هواي ابسورد، تيره و تار و حتي کسالت آورش به شکلي قابل حدس به پايان مي رسد. شايد به همين خاطر است ‏که فيلم که به جز چند کشور آسيايي از جمله ترکيه، تنها در جشنواره سن سباستين به نمايش در آمده و شايد به اين زودي ‏ها نيز بخت راه يابي به بازارهاي جهاني را پيدا نکند. ‏
ژانر: درام. ‏
‎ ‎‏ ‏
‎ ‎‏ ‏
ungiorno.jpg


‏<‏strong‏>يک روز عالي‎‎‏ ‏Un Giorno perfetto

کارگردان: فرزان ئوزپتک. فيلمنامه: ساندرو پتراگليا، فزان ئوزپتک بر اساس رماني از ملانيا گايا ماتزوچو. موسيقي: ‏آنرئا گوئرا. مدير فيلمبرداري: فابيو زاماريون. تدوين: پاتريزيو مارونه. طراح صحنه: جيانکارلو باسيلي. بازيگران: ‏ايزابلا فراري[اما]، والريو ماستاندرئا[آنتونيو]، والريو بيانسکو[اليو فيوراوانتي]، نيکول گريمائدو[مايا]، فدريکو ‏کوستانتيني[آريس]، مونيکا گوئريتوره[مارا]، آنجلا فينوکيارو[سيلوانا]، استفانيا ساندره لي[آدريانا]، نيکول ‏مورجا[والنتا]، گابريل پائولينو[کوين]، جيوليا سالرنو[کاميلا]. 105 دقيقه. محصول 2008 ايتاليا. نام ديگر: ‏A ‎Perfect Day‏. برنده جايزه بهترين بازيگر زن/ايزابلا فراري و نامزد شير طلايي از جشنواره ونيز. ‏

اما شوهرش آنتونيو را ترک کرده و به همراه دو پسرش براي زندگي به نزد مادرش مي رود. اين کار وي سبب مي ‏شود تا آنتونيو در آپارتمان مسکوني شان تنها بماند. اما به زودي صداي شليک هايي شنيده مي شود و يکي از همسايه ها ‏به پليس خبر مي دهد. حال پليس آماده حمله به آپارتمان است...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

فرزان ئوزپتک را خوانندگان روز مي شناسند. فيلم هايش بارها معرفي شده و دو گفت و گوي اختصاصي با وي نيز در ‏اين صفحات منتشر شده است. يکي از کارگردان هاي صاحب سبک ايتاليا که داراي تبار ترک است. فيلم هاي وي اغلب ‏به روابط پر تنش ميان عشاق –اکثرا همجنس خواه- اختصاص دارد. اما اين بار زن و شوهري را در مرکز داستان خود ‏قرار داده و از وراي 24 ساعت زندگي آنها و بهتر بگويم به موازات آن، قصه زندگي هاي ديگري را نيز روايت مي ‏کند. قصه زندگي ها شاد و يا ناشادي که پر از وحشت، طنز، جداي و ترحم و مهرباني است. ئوزپتک اين بار کوشيده با ‏توسل به ترفندهاي روانشناختي نقبي به درون مشکل بزرگي چون خشونت درون خانواده ها بزند. ‏

فيلم که نامي متضاد را بر خود دارد، در قالب فلاش بک روايت مي شود و در يک کلام يک درام بالغ هوشمندانه است ‏که بر اساس کتاب بسيار پرفروش و مشهور ملانيا گايا ماتزوچو ساخته شده است. يک روز عالي حال و هواي ملودرام ‏هاي خوش ساخت ايتاليايي را دارد که دو بازيگر بسيار خوب در آن مي درخشند: فراري-با لب هاي پر گوشت و نگاه ‏هاي سردش در فيلم قبلي ئوزپتک نيز حضور داشت- و ماستاندرا. ‏

فيلم مانند تمامي آثار ئوزپتک در بعضي صحنه ها حال و هوايي تئاتري و پر ديالوگ به خود مي گيرد و همين سبب مي ‏شود تا بعضي منتقدان آن را کند بيابند، اما فراموش مي کنند که در ديگر ويژگي کارهاي ئوزپتک مانند نگاه هاي خيره ‏و طولاني شخصيت ها به يکديگر-مانند کلوزآپ هاي طولاني لئونه- دنيايي هيجان نهفته که حکايت از عشق و بي وفايي ‏و خيانت دارد و مي تواند دستمايه يک تريلر شود. يک روز عالي را مي توان يک فيلم عالي در کارنامه ئوزپتک ‏ارزيابي کرد که اين بار دوستدارانش را نيز شگفت زده خواهد کرد. فيلمي که مي تواند آينه تمام نماي درون رومي ها ‏امروز باشد. اما دوست دارم آن را فيلمي درباره يک ازدواج عاشقانه بنامم که چگونه تبديل به يک زندگي رنج آلود مي ‏شود!‏
ژانر: درام. ‏

garden.jpg


‏<‏strong‏>کرم هاي شب تاب در باغ‏‎‎‏ ‏Fireflies in the Garden

نويسنده و کارگردان: دنيس لي. موسيقي: خاوير ناوارت. مدير فيلمبرداري: دانيل مودر. تدوين: رابرت برکي. طراح ‏صحنه: رابرت پيرسون. بازيگران: جوليا رابرتز[ليزا ويچر]، رايان رينولدز[مايکل ويچر]، ويلم دافو[چارلز ويچر]، ‏اميلي واتسون[جين لارنس]، کري آن ماس[کلي هنسون]، هيدن پانتيه ره[جين لارنس جوان]، ايوآن گروفود[آديسون]، ‏شانون لوچيو[رايان ويچر]، جورج نيوبورن[جيمي لارنس]. 120 و 99 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. ‏

چارلز ويچر از ازدواج با ليزا صاحب پسري به نام مايکل و دختري به اسم رايان شده است. ليزا خواهري کوچکي به ‏نام جين دارد که صاحب فرزنداني به نام هاي کريستوفر و لسلي است. چارلز در جواني با پسر کوچکش مايکل رفتاري ‏نامناسب داشته و او را مورد اذيت و آزار روحي قرار داده است. اما وقتي که همسرش را در پي يک سانحه دلخراش ‏رانندگي از دست مي دهد، تلاش مي کند تا با ديگر اعضاي خانواده ارتباط عاطفي برقرار کند...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

دنيس لي نام آشنايي نيست. جست و جو در منابع نيز به ساخته شدن يک فيلم-‏‎ Jesus Henry Christ‎‏- قبل از اثر فعلي ‏و نوشتن فيملنامه خدا خوب است(2004) اشاره دارد. پس با اتکا به همين فيلم فعلي بايد درباره وي و کارش قضاوت ‏کرد که به گفته خودش حاوي مسائل اتوبيوگرافيک است[هر چند با الهام از شعري از رابرت فراست بزرگ شاعر ‏آمريکايي ساخته شده ].‏

فيلم که ميان وقايع زمان حال و 20 سال قبل در رفت و آمد است سرگذشت اعضاي يک خانواده را به تصوير مي کشد. ‏سرگذشتي پر از عشق، فداکاري و تنش که واقعه اي تراژيک آن را بيش از پيش بغرنج مي کند. فيلم که ابتدا در ‏جشنواره برلين به نمايش در آمده و به خاطر بازي هاي جوليا رابرتز و رايان رينولدز مورد استقبال تماشاگران قرار ‏گرفت، بيشتر پيرامون حس مسئوليت است. اما حال و هواي يک آلبوم خانوادگي را دارد که مي توانيد با اطمينان خاطر ‏آن را تماشا کنيد و در تجارب کوچک زندگي اعضاي آن شريک شويد. دنيس لي با همين فيلم موفق شده ثابت کند قادر ‏به خلق درام هاي قوي با حوادث کوچک و رومزه است، هر چند آن را با نگاه به زندگي خود نوشته باشد. از چنين ‏ديدگاهي نيز جسارت وي در تصوير کردن رابطه خود و پدرش ستودني است، کاري که در سال هاي اخير ميان ‏فيلمسازان تازه کار رايج شده-پرداختن به مسائل شخصي- که نمونه هاي شاخص اش قيچي در دست دويدن و نهنگ و ‏مرکب ماهي است. ‏

البته لي موفق نمي شود به رغم گروه بازيگران مشهور و قدرتمندش از کسالت گريزناپذير اين گونه فيلم ها که حوادث ‏بزرگي در آن رخ نمي دهند، پرهيز کند، اما دقايق درخشاني نيز خلق مي کند. مانند سکانس ماهيگيري که از لحظات ‏درخشان اخلاقي فيلم است و توصيه براي ديدن آن مي تواند دليل بسيار مناسبي براي انتخاب اولين فيلم بلند لي جهت ‏معرفي در اين هفته باشد!‏
ژانر: درام. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 4:28 | لینک ثابت |

‏<‏strong‏>معرفي فيلم هاي روز سينماي جهان<‏‎/strong‏>‏
‏ ‏
quantum1.jpg

‏<‏strong‏>ذره اي آرامش‏‎‎‏ ‏Quantum of Solace

کارگردان: مارک فارستر. فيلمنامه: پل هاگيس، نيل پروايس، رابرت ويد. موسيقي: ديويد آرنولد. مدير فيلمبرداري: ‏روبرتو شيفر. تدوين: مت چيز، ريچارد پيرسون. طراح صحنه: دنيس گاسنر. بازيگران: دانيل کريگ[جيمز باند]، اولگا ‏کوريلنکو[کاميل]، ماتيو آمالريس[دومينيک گرين]، جودي دنچ[ام]، جيانکارلو جيانيني[ماتيس]، جما آرترتون[استرابري ‏فيلدز]، جفري رايت[فليکس ليتر]، ديويد هاربور[گرگ بيم]، جاسپر کريستنسن[آقاي وايت]، آناتول تائوبمن[الويس]، ‏روري کينر[تانر]، خواکين کاسيو[ژنرال مدرانو]. 106 دقيقه. محصول 2008 انگلستان، آمريکا. نام ديگر: ‏B22‎، ‏Bond 22‎، ‏QoS‏. ‏

جيمز باند که از خيانت وسپر-زني که دوستش داشت- سرخورده شده، براي يافتن حقيقت آقاي وايت را دستگير و او را ‏به مقر سازمان متبوع خود در ايتاليا مي برد. اما هنگام بازجويي يک مامور نفوذي ام را زخمي و وايت را فراري مي ‏دهد. مامورين ‏MI6‎‏ ردي ميان فرد خائن و بانکي در هائيتي يافته و ام باند را به آنجا اعزام مي کند. در هائيتي باند با ‏کاميل زيبا برخورد مي کند که به دنبال گرفتن انتقام شخصي است. کاميل باند را به سوي مردي به نام دومينيک گرين ‏هدايت مي کند. تاجري بي رحم و ثروتمند که در راس تشکيلاتي به نام کوانتوم قرار دارد. باند با تعقيب رد گرين در ‏اطريش، ايتاليا و آمريکاي جنوبي به نقشه مخوف او مبني بر دست گذاشتن روي يکي از بزرگ ترين منابع طبيعي جهان ‏پي مي برد. اما اين کار بي رضايت ‏CIA‏ ممکن نيست و در نتيجه پاي افراد بسياري در دو سوي اقيانوس به ماجرا ‏کشيده مي شود. اما ام که در نيت باند نسبت به تعقيب پرونده شک کرده و آن را يک انتقام جويي شخصي مي داند، ‏کارت هاي اعتباري او را باطل کرده و از وي مي خواهد تا به لندن بازگردد. باند امتناع کرده و به سراغ ماتيس مي ‏رود. مردي خيلي زود جان خود را بر سر کمک به باند از دست مي دهد. مامور محلي ‏MI6‎‏ به نام فيلدز نيز که شيفته ‏باند شده و به او کمک کرده، در هتل محل اقامت شان کشته مي شود و اين واقعه باند را تبديل به هدف متحرک همکاران ‏خود مي کند...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

مارک فارستر متولد 1969 اولم، آلمان و بزرگ شده سوئيس است. در ابتداي دهه 1990 از دانشگاه نيويورک در زمينه ‏سينما فارغ التحصيل شده و سپس به لس آنجلس نقل مکان کرده است. با سومين ترجبه فيلمسازي اش در سال 2001 به ‏نام بزم هيولاها نامش شنيده شده و شهرتي جهاني کسب کرد. بعد از رد کارگرداني يکي از قسمت هاي هري پاتر با ‏ساخت يافتن نورلند بر شهرت خود افزود. اما سومين کارش بمان يا فيلم بعدي اش عجيب تر از قصه نتوانست موفقيت ‏هاي پيشين را کسب کند. سال گذشته اکران بادباک باز عملاً شکستي بزرگ براي کارنامه فارستر رقم زد و بعيد مي ‏نمود که کارگرداني فيلمي پر خرج از مجموعه باند به او سپرده شود. فارستر عملا غير بريتانيايي ترين کارگردان ‏مجموعه باند تا امروز است. مجموعه اي که عمده ويژگي آن ملي بودن آن است و عوامل اصلي تهيه و توليد آن هميشه ‏از ميان بريتانيايي ها برگزيده مي شود. ‏

اين اولين تغيير در باند جديد نيست. دامنه تغييرها بسيار گسترده تر از اين مسائل است و به ريخت شناسي قهرمان و ‏قصه باز مي گردد. چيزهايي که باعث خواهد شد بسيار از دوستداران اين پديده از آن روي برگردانند(و يا بيش از ‏گذشته شيفته آن شوند). ‏

بزرگ ترين تغيير از حضور دانيل کريگ، يک باند موطلايي آغاز مي شود. باندي که قرار است بر خلاف کانري، مور ‏و برازنان رمانتيک تر و احساساتي تر باشد. از روي دلايل و انگيزه هاي شخصي دست به اقدام بزند-دالتون در جواز ‏کشتن يک بار اين کار را کرده و به انتقام مرگ فليکس ليتر و همسرش دست به عمل زده بود- و عملاً رو در روي ‏رئيس اش بايستد. ‏

ذره اي آرامش که مانند همان جواز کشتن از موسيقي عنوان بندي غير متعارفي سود مي برد، بر خلاف تمامي باندهاي ‏پيشين ادامه منطقي داستان فيلم قبلي است. يعني داستان نيمه تمامي را قرار است به آخر برساند و اين بدعتي بزرگ د ر ‏مجموعه محسوب مي شود. مقدمات توليد آن نيز همزمان و به قولي قبل از آغاز فيلمبرداري کازينو رويال آغاز شده بود. ‏فيلم که فقط نامش را از عنوان يکي از قصه هاي ايان فلمينگ گرفته، از بنياد تغيير کرده و حتي موسيقي مشهور اين ‏مجموعه را نيز از دوستدارانش دريغ مي کند. و براي شنيدن تم معروف باند بايد تا تيتراژ پاياني فيلم صبر کنيد.‏

تنها نشانه اي که از فيلم هاي پيشين مانده مرگ مامور فيلدز به شيوه گلدفينگر روي تخت، لوکيشن هاي مختلف در ‏سراسر دنيا و مردي تشنه قدرت است که لاجرم وجوهي روانپريشانه هم دارد. به همين دليل آمالريس فرانسوي که در ‏يکي دو سال اخير نقش افرادي داراي مشکلات جسمي و روحي را بازي کرده، براي ايفاي نقش دومينيک گرين برگزيده ‏شده است. اما هرگز قادر به تجديد خاطره هموطنش ميشل لونسدال و يا کورت يورگنز آلماني نيست. واقعيت اينجاست ‏که بعد از فروپاشي اردوگاه کمونيسم و بر هم خوردن تعادل قوا در جهان، پديده اي مانند باند که تولد و باليدن خود را ‏مديون جنگ سرد ميان دو ابرقدرت بود موضوعيت توليد خود را از دست داده است. ديگر دشمن قابلي وجود ندارد تا ‏باند به مصاف او برود. فرجام کار نيز روشن است: تبديل اين فيلم ها به يکي از نمونه هاي دم دستي اکشن هاي گران ‏قيمت هاليوودي که ديگر تفاوت نمي کند چه کسي نقش اول آن را بازي کند يا چه کسي کارگرداني اش را بر عهده ‏بگيرد. در چنين وضعيتي سه گانه بورن برتري قابل توجهي نسبت به فيلم هاي اخير باند مي يابند، چون تعابير فرامتني ‏قابل قبول تري مي شود برايشان يافت. با چنين ديدگاهي و دوري کريگ از کليشه هاي اين نقش باند ديگر باند نيست. ‏ولي باز هم مي شود آن را به عنوان يک اکشن نفس گير-مخصوصا دو صحنه تعقيب و گريز ابتداي فيلم که چنين صوت ‏داودي از فارستر بعيد بود و شکل گيري چنين سکانسسي را بايد آن را مديون برادلي کارگردان صحنه هاي اکشن سه ‏گانه بورن دانست- تماشا کرد. باندي عاشق پيشه، محجوب و ريزنقش تر که تيکه اي مانند کوريلنکو را بعد از يک بوسه ‏رها مي کند و حتي دشمنش نيز به نقطه ضعف تازه او پي برده است. ‏

فيلم براي مجموعه باند يک پيروزي بزرگ نباشد، لااقل ضامن بقاي مجموعه است و ابرجاسوس بريتانيايي را در ‏هزاره تازه نيز وا نخواهد گذاشت. ولي براي فارستر بدون شک يک پيروزي است. از نکات برجسته فيلم بايد به ‏طراحي صحنه آن اشاره کرد که در صدد باز آفريني خاطره کن آدام است و اوج آن را مي شود در سکانس اپراي توسکا ‏و فرار باند از چنگ همکارنش در هتل ديد. فيلم که 225 ميليون دلار هزينه توليد آن شده، در هفته اول نمايش خود با ‏‏540 سالن در انگلستان توانسته رقم 15 ميليون پاوند را به دست آورد که آغاز خوش براي بيست و دومين باند سينما ‏است. اگر باند را دوست داريد، نيازي به توصيه نداريد. ولي اگر سينماي اکشن با معيارهاي کيفي بالا مد نظر شماست، ‏ذره اي آرامش بيش از مقداري که در عنوان آن وجود دارد قادر به تامين هيجاني نفس گير براي شماست!‏
ژانر: اکشن، ماجرا، مهيج. ‏
‏ ‏
ildivo.jpg


‏<‏strong‏>ايل ديوو/ملکوتي، معرکه‎‎‏ ‏Il Divo

نويسنده و کارگردان: پائولو سورنتينو. موسيقي: تهو تيردو. مدير فيلمبرداري: لوکا بيگاتزي. تدوين: کريستينا ‏تراواگليولي. طراح صحنه: لينو فيورتو. بازيگران: توني سرويلو[جوليو آندرئوتي]، آنا بونايوتو[ليويا دانسه]، پيرا دگلي ‏اسپوستي[بانو انيا]، پائولو گرازيوسي[آلدو مورو] جوليو بوزه تي[يوجينو اسکالفاري]، فلاويو بوچي[فرانکو ‏اوانجليستي]، کارلو بوچيروسو[پائولو چيرينو پوميچينو]، جيورجيو کولانجلي[سالو ليما]، البرتو کراچو[دون ماريو]، ‏لورنزو جيويلي[مينو پيکورللي]، جيانفليچه ايمپتاراتو[وينچنزو اسکوتي]، ماسيمو پ.پ.ليزيو[ويتوريو سبارادلا] و فاني ‏آرادن[همسر سفير فرانسه]. 110 دقيقه. محصول 2008 ايتاليا، فرانسه. نام ديگر: ‏Il Divo: La straordinaria vita ‎di Giulio Andreotti‏. برنده جايزه داوران و نامزد نخل طلاي جشنواره کن، نامزد 5 جايزه از مراسم فيلم اروپايي. ‏

جوليو آندرئوتي سياستمدار ايتاليايي که از سال 1947 بارها به وزارت و سه بار به نخست وزيري برگزيده شده، در ‏آخرين دوره اقتدار خويش به داشتن رابطه با مافيا و دست داشتن در قتل منتقدان خود متهم مي شود... ‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

جوليو آندرئوتي متولد 1919 رم، سياستمدار ايتاليايي-از حزب دموکرات مسيحي- و سلطان بي تاج و تخت صحنه ‏سياست ايتالياي قرن بيستم که چندين بار به وزارت انتخاب شده شخصيت محوري فيلم است. مردي که حضوري ‏سرنوشت ساز در عرصه سياست ايتالياي پس از جنگ داشته و در سال 1991 از سوي رئيس جمهور فرانچسکو ‏کاسيگا سناتور مادام العمر اعلان شد. آندرئوتي يکي از کساني است که سهمي عمده در جنگ سرد و نبرد ايدئولوژيک ‏دو اردوگاه کمونيسم و سرمايه داري داشته(تشکيل سازماني مخفي به نام گلاديو)، اما فيلم چندان به اين مورد نپرداخته و ‏فقط به سال هاي پاياني عمر وي و ارتباط وي با مافيا اشاره دارد که سبب دوري وي از صحنه سياست براي هميشه شد. ‏
فيلم بر اساس اسناد و روايت هاي مختلف ساخته شده و شخصيتي چند وجهي از آندرئوتي ترسيم مي کند. مردي که بالاي ‏سرش در اتاق خواب تصوير بزرگ کارل مارکس را نصب کرده، به خدا و مسيح اعتقاد دارد و مرتباً براي اعتراف نزد ‏کشيش آشنايش مي رود. ولي از حس طنز سياهي هم برخوردار است که انتقاد از خودش را بي رحمانه تر از هرکسي ‏انجام مي دهد. همچون القابي که به او داده اند و خودش برخي را مي پسندد. مردي که به ادعاي رقبايش نيز بايد اصول ‏سياست و خويشتن داري را بايد از وي آموخت. ‏

بديهي است پرداختن به زندگي چنين سياستمدار برجسته اي که مي تواند نوه راستين ماکياولي باشد، کار ساده اي نيست. ‏در پشت سکان هدايت چنين سفينه اي که خرج کمي نيز در بر نداشته(براي سينماي ايتاليا نزديک به 6 ميليون دلار آب ‏خورده و يک محصول حيثيتي به شمار مي رود) پائولو سورنتينو 38 ساله ناپلي قرار دارد که با ساختن فيلم هاي کوتاه ‏آغاز کرده و شهرتش را مديون ‏L' Uomo in più‏ و پيامدهاي عشق(در همين صفحات معرفي شد) است. او فقط با ‏شش فيلم توانسته خود را يکي از بزرگ ترين نمايندگان سينماي ايتاليا معرفي کند. ‏Il Divo‏ را مي شود نقطه اوج نحوه ‏روايت پر نيش و نوش سورنتينو دانست که هنرپيشه محبوبش در نقش اصلي فيلم توانسته به رغم پرداخت برشتي برخي ‏صحنه ها بدرخشد. ‏

اگر تا امروز فيلم هاي زندگي نامه اي مربوط به سياستمدران را فاقد جذابيت مي دانستيد، اين يکي مي تواند نظر شما ‏تغييري اساسي ببخشد. چون داراي قابليت هاي بسيار براي ايجاد جذابيت است. بازي هاي فوق العاده و حاشيه صوتي ‏قابل توجهي دارد. البته تم عذاب وجدان نزد آندرئوتي جايگاهي برجسته در روايت فيلم دارد و نوشته هاي به جا مانده از ‏آلدو موروي فقيد نقشي اساسي در شناخت شخصيت او ايفا مي کند. بسيار مشتاقم نظر خود آندرئوتي 89 ساله را در باره ‏اين فيلم بدانم!‏
ژانر: زندگي نامه، درام، تاريخ

 

نوشته شده توسط فیلم ساز در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 4:19 | لینک ثابت |

دو هفته گذشته را مي توان به حق داغ ترين تابستان سينمايي آغاز هزاره ناميد. در طول هشت سال گذشته هيچ تابستاني ‏را سراغ نداريم که نمايش با اين تعداد فيلم پرفروش همراه بوده باشد. چهارمين اينديانا جونز(314 ميليون دلار فروش) ‏و سپس هالک شگفت انگيز(با 133 ميليون دلار فروش) جاي خود را به شواليه سياه، موميايي(71 ميليون دلار ‏فروش)، پرونده هاي مجهول 2(19 ميليون دلار فروش)، پسر جهنمي 2(73 ميليون دلار فروش) و با زوهان در ‏نيفت(99 ميليون دلار فروش) دادند. شواليه سياه با 441 ميليون دلار عايدي در طول 4 هفته مي رود که رکوردشکن ‏ترين فيلم سال شود، در حالي که فيلم هايي چون سفر به مرکز زمين، ‏WALL-E، ‏Mamma Mia!‎، ‏Pineapple ‎Express، ‏The Sisterhood of the Traveling Pants 2 ‎‏ و برادر ناتني نيز با آغاز اکران شان به صف رقبا ‏پيوسته اند...‏

‎معرفي فيلم هاي روز سينماي جهان‏‎

blackknight.jpg

‎شواليه سياه‎‎‏ ‏The Dark Knight

کارگردان: کريستوفر نولان. فيلمنامه: جاناتان نولان، کريستوفر نولان بر اساس داستاني از کريستوفر نولان و ديويد ‏اس. گوير و شخصيت هاي خلق شده توسط باب کين. موسيقي: جيمز نيوتن هاوارد، هانس زيمر. مدير فيلمبرداري: والي ‏فيستر. تدوين: لي اسميت. طراح صحنه: ناتات کراولي. بازيگران: کريستين بيل[بروس وين/بتمن]، هيث لجر[جوکر]، ‏آرون اکهارت[هاروي دنت/دو چهره]، مايکل کين[آلفرد پني ورث]، مگي جايلنهال[ريچل ديوز]، گري اولدمن[ستوان ‏جيمز گوردون]، مورگان فريمن[لوشيوس فاکس]، مونيک کورنن[کارآگاه راميرز]، ران دين[کارآگاه وورتز]، کيليان ‏مورفي[مترسک]، چين هان[لائو]، اريک رابرتز[سالواتوره ماروني]. 152 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: ‏Batman Begins 2 ‎، ‏Batman: The Dark Knight، ‏Rory's First Kiss، ‏The Dark Knight: The ‎IMAX Experience ‎، ‏Untitled Batman Begins Sequel ‎، ‏Winter Green ‎‏. ‏

تبهکاري به نام جوکر بانکي را سرقت کرده و پس از قتل همدستانش با پول هاي مسروقه فرار مي کند. همزمان اربابان ‏جنايت در گاتام ستي گرد هم مي آيند تا در برابر حملات بتمن و نقشه هاي ستوان جيم گوردون چاره اي بينديشند، چون ‏دادستان شهر هاروي دنت نيز تصميم به مقابله سرسختانه با تبهکاران گرفته و اين سه نفر قصد دارند فساد و جنايت را ‏براي هميشه از شهر بزدايند. تبهکاران از طريق حسابدار چيني شان لائو خبردار مي شوند که پليس قصد حمله به ذخيره ‏مالي شان دارد و تصميم به خروج آن از کشور مي گيرند. در اين هنگام جوکر سر رسيده و به آنان پيشنهاد مي دهد در ‏ازاي دريافت نيمي از کل پول ها به آنان کمک کند و اين کمک چيزي نيست جز کشتن بيتمن! تبهکاران ابتدا او را جدي ‏نمي گيرند، اما بعدها با ربوده و بازگردانده شدن لو به گاتام سيتي توسط بتمن پيشنهاد وي مي پذيرند. جوکر اعلام مي ‏کند اگر بتمن خود را تسليم پليس نکند، هر روز تعدادي از مردم بيگناه را خواهد کشت و زماني که شروع به اين کار ‏مي کند، بروس تصميم به تسليم خود مي گيرد. اما قبل از اين کار دنت اعلام مي کند که بتمن اوست تا جوکر را از ‏سوراخ خود بيرون بکشد. جوکر براي کشتن وي اقدام مي کند، اما گوردون و بتمن قبل از اين کار او را دستگير مي ‏کنند. بعد از بازجويي از جوکر مشخص مي شود که جوکر براي کشتن دنت و ريچل ديوز که اينک محبوب دنت شده، ‏تله گذاشته است. تلاش بتمن و گوردون براي نجات هر دو نفر بي نتيجه مي ماند. ريچل کشته مي شود و نيي از صورت ‏دنت نيز در انفجار به شدت مي سوزد. جوکر نيز از بازداشت گريخته و دنت/دو چهره را که از مرگ ريچل به خشم ‏آمده، تحريک مي کند تا از پليس، تبهکاران، گوردون و بتمن انتقام بگيرد. با اين کار و کشته شدن همزمان بعضي ‏تبهکاران توسط جوکر و بمب گذاري هاي متعدد در شهر مشخص مي شود که وي قصد دارد تا کنترل تمامي گاتام سيتي ‏ر را در دست بگيرد. اينک بتمن نه فقط با جوکر بلکه با دنت نيز که خانواده گوردون را گروگان گرفته، مقابله کند... ‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

اولين بار در ماه مه 1939 بود که موجودي به نام بتمن توسط باب کين و بيل فينگر در قالب داستاني مصور به ‏خوانندگان آمريکايي معرفي شد. و خيلي زود يعني چهار سال بعد در برابر دوربين توسط لوئيس ويلسون تجسد يافت. بنا ‏به سنت آن دوره اين اقتباس سينمايي شکل سريالي 15 قسمتي را داشت که در 1946 با سريال 15 قسمتي ديگري دنبال ‏شد. اين بار رابرت لاوري نقش بتمن/مرد خفاش را بازي مي کرد. اولين فيلم سينمايي در 1966 با شرکت آدام وست به ‏نمايش در امد و سپس به توليد انيميشن يا انتشار داستان هاي تازه بسنده شد. در پايان دهه 1980 و آغاز رونق گرفتن ‏انتقال قهرمانان مصور به روي پرده سينما در قالب فيلم هاي پرخرج و پرفروش، تيم برتون نسخه اي تازه و پيچيده با ‏بازي مايکل کيتون ارائه کرد. بازگشت بتمن با ظهور بزرگ ترين دشمنش روي پرده-جوکر- همراه بود که جک ‏نيکلسون نقش وي را ايفا مي کرد. بازيگري شايسته براي ايفاي نقشي اهريمي که توانست ادامه حضور قهرمان را روي ‏پرده تضمين کند. سه سال بعد، تيم برتون يکي از بهترين دنباله سازي هاي تاريخ سينما را با نام بتمن بازمي گردد ‏کارگرداني کرد که در آن دني دوويتو در نقش پنگوئن شرير به جنگ بتمن مي رفت. استقبال از اين فيلم باعث شد تا دو ‏انيميشن بلند در سال آتي به نمايش در آيد. اما تيم برتون ديگر حاضر به ساخت قسمت ديگري نبود. سکان به دست جوئل ‏شوماکر داده شد و وال کيلمر جاي مايکل کيتون را در هميشه بتمن گرفت. در 1997 دنباله ديگري با نام بتمن و رابين ‏با شرکت جورج کلوني توسط شوماکر عرضه شد و سپس به مدت 8 سال اين پروسه به بايگاني رفت. وقتي در سال ‏‏2005 کريستوفر نولان براي زدودن گر و خاک از لباس هاي سياه بتمن برگزيده شد، به راحتي قابل حدس بود که ‏انتخاب وي از سر ضرورت تزريق خون تاه اي در رگ هاي اين پروژه پولساز است. نولان نه فقط بازيگري تازه و ‏مناسب چون کريستين بيل را براي نقش اصلي فيلم برگزيد، بلکه قصه قهرمان تنهايش را از نو تعريف کرد و زواياي ‏تاريک روح او را نيز روي پرده برد. استقبال منتقدان از بازيافت هنرمندانه اين پديده آن قدر مثبت بود که تهيه کنندگان ‏را براي خرج 180 ميليون دلار جهت ساخت دنباله اي تازه با حضور بزرگ ترين دشمن وي-جوکر- ترغيب کند. ‏حاصل اين سرمايه گذاري اينک روي پرده سينماهاي دنياست و فقط در امريکاي شمالي بيش از 300 ميليون دلار در ‏گيشه به چنگ آورده است. برخورد منتقدان نيز همان طور که تصورش مي رفت، بسيار خوب بوده و مرگ نابهنگام ‏هيث لجر بازيگر نقش جوکر نيز به خودي خود تبديل به تبليغي براي فيلم شده است. ‏

کريستوفر جاناتان جيمز نولان متولد 1970 لندن از اميدهاي امروز سينما از هفت سالگي با دوربين سوپر هشت پدرش ‏شروع به فيلمسازي کرده، در رشته زبان و ادبيات انگليسي درس خوانده و اولين فيلم کوتاه اش به نام سرقت در 1996 ‏ساخته که به همراه دو فيلم کوتاه و سورئاليستي ديگرش به نام هاي ‏tarantella‏ و ‏doodlebug‏ در جشنواره فيلم ‏کمبريج به نمايش در آمده است. اولين فيلم بلندش تعقيب را در 1998 به طريقه سياه و سفيد ساخت ، اما دو سال بعد با ‏يادگاري بود که همه دنيا کشف اش کردند. فيلمي که روايتي پر پيچ و خم همچون ذهن شخصيت اولش داشت که حافظه ‏کوتاه مدت خود را بر اثر ضربه اي از دست داده و با اين حال در صدد شکار قاتل همسرش بود. بي خوابي در 2002 ‏با شرکت آل پاچينو پذيرش همه جانبه او در هاليوود بود که به ساختن فيلمي استوديوي مانند بتمن آغاز مي کند در ‏‏2005 با بودجه اي هنگفت انجاميد. فيلم بعدي او اعتبار/پرستيژ با حضور دو هنرپيشه اصلي فيلم بتمن[بيل و کين]از ‏ديدگاه سبکي چيزي ميان بتمن و يادگاري بود و مانند بسياري از توليدات هاليوود امروز قصه اي محلي با تم هاي جهاني ‏را روايت مي کرد. اما بازگشت شواليه سياه چيز ديگري است. فيلمي نه در سبک و سياق بي خوابي و يادگاري است و ‏نه حال و هواي رازآلود تعقيب را دارد. شواليه سياه برگرداني تيره از قصه اي مصور است که بايد قهرمان آن منجي ‏مردم باشد و به جاي پليس ناتوان از برقراري نظم در برابر جنايتکاران از آنها محافظت کند. اما او خود نيز مشکلات و ‏دلبستگي هايي دارد، حتي اگر يک ميليونر زاده باشد. بروس وين ميليونر و بتمن دو روي يک سکه اند، ولي همين ‏دوگانگي و تضاد چيزي است که جوکر روي آن انگشت مي گذارد. او به بتمن مي گويد تو شبيه مني و مرا کامل مي ‏کني!‏

اين همان چيزي است که در فلسفه شرق يين و يانگ ناميده مي شود. سياهي و سفيدي که دايره حيات را به دو قسمت ‏مساوي تقسيم کرده اند و بدون يکي ديگري بي معني است. اگر جوکر شيفته واقعي هرج و مرج است، بتمن نظم و ‏ترتيب را دوست دارد و بايد اين بازي ميان آنها برنده واقعي و هميشگي نداشته باشد. در کنار اين تم وقتي با مضمون ‏وجدان اجتماعي و فرديت روبرو مي شويد، اهميت دو چهره بودن شخصيت هاي اصلي قصه را بيشتر و از نظر ‏روانشناختي و جامعه شناختي بيشتر درمي يابيد. دنت، وين و جوک يک مثلث متشاوي الساقين هستند و در خور يکديگر ‏و نمايندگان ارکاني که وجودشان حيات اجتماعي را مي تواند شکلي ديگر و نه لاجرم تازه ببخشد. اگر جوکر و ساديسم ‏دروني او را نماينده شر مطلق بگيريم اشتباه کرده ايم. چه کسي از کودکي وي خبر دارد؟ چه کسي انگيزه هاي او را ‏مانند بتمن و دنت درک مي کند؟ اين همان چيزي است که نولان با کمي خساست از ما پنهان مي کند تا تعادلي به ‏وضعيت قصه اش بدهد. در عوض موجودات ديگري مانند بتمن هاي قلابي ابتداي فيلم يا حضور کوتاه مدت مترسک به ‏قصه اضافه مي کند تا بر وضعيت قهرمان اصلي فيلم نوري بيشتر بيفکند. اگر بتمن زاده دوران منع مشروبات الکلي و ‏اوج گرفتن دسته جات تبهکاري و گانگستري در آمريکا بود، بتمن فعلي از دنياي پيچيده تري مي آيد. ماشين روز قيامت ‏او بايد در خورد مقابله با تبهکاران قرن جديد باشد. کساني که به گاتام سيتي قانع نيستند و دايره فعاليت هايشان از ‏مرزهاي آمريکا هم بيرون مي رود. بنابر اين بتمن نيز به دوستاني نياز دارد، کساني چون فاکس که به خوبي در دل ‏قصه جا افتاده اند. همين باعث مي شود تا فيلم از يک قصه پليسي معمولي دور شده و در قالب فيلمي مربوط به ‏ماجراهاي بتمن به خوبي جا بيفتد. فضاي سرد و خاکستري کل فيلم هيچ نشاني از گرمي و نجات کامل به بيننده عرضه ‏نمي کند، هر چند صحنه هاي اکشن نفس گيرش که آدرنالين خالص توليد مي کنند براي لحظه اي دلش را خنک خواهد ‏کرد. ‏

کريستوفر نولان فيلمساز باهوش و با استعدادي است. حاصل کارش درون سيستم تجاري سينماي آمريکا نيز قابل ‏سرزنش نبوده و بعيد است دچار لغزش شود. شکستن رکوردهاي گيشه نيز حاکي از تيزبيني و موقعيت سنجي اش دارد، ‏اما با وجود لذت بردن از شواليه سياه به عنوان يک فيلم سرگرم کننده صرف و ماهرانه، ترجيح مي دهم يک فيلم کم ‏خرج تر از او مانند تعقيب را دوباره ببينم. البته خيلي عظيمي از تماشاگران شواليه سياه که به دليل پيچيدگي قصه و ‏طولاني بودنش حاضر به تماشاي دوباره و چندباره آن هستند، با من موافق نخواهند بود. شما چطور؟ ‏
ژانر: اکشن، جنايي، درام، رازآميز، مهيج. ‏
‏ ‏
thexfiles.jpg

‏<‏strong‏>پرونده هاي مجهول: مي خواهم باور کنم‏‎‎‏ ‏The X Files: I Want to Believe‎

کارگردان: کريس کارتر. فيلمنامه: فرانک اسپوتنيتز، کريس کارتر بر اساس سريال پرونده هاي مجهول. موسيقي: ‏مارک اسنو. مدير فيلمبرداري: بيل رو. تدوين: ريچارد اي. هريس. طراح صحنه: مارک اس. فريبورن. بازيگران: ‏ديويد داکاوني[فاکس مالدر]، جيليان آرمسترانگ[دانا اسکالي]، آماندا پيت[داکوتا ويتني]، بيل کانلي[پدر جوزف ‏کريسمن]، آلوين "اگزبيت" جوينر[مامور مازلي درامي]، ميچل پيلجي[والتر اسکينر]، کالوم کيت رني[جنک داکيشين]. ‏‏105 دقيقه. محصول 2008 آمريکا، کانادا. نام ديگر: ‏The X Files 2‎‏ ، ‏The X Files: Done One‏.‏

شش سال بعد از وقايع پاياني سريال و فرار مالدر، زني جوان در غزب ويرجينيا ربوده مي شود. مدتي بعد مامورين با ‏کمک کشيشي که ازقدرت فراطبيعي برخوردار است، دست بريده اي را که زير برف ها دفن شده مي يابند. اين تنها ‏سرنخ موجود با حادثه ناپديد شده زن جوان مي باشد، که بعدها مشخص مي شود مامور پليس است. سرکار مازلي درامي ‏از دانا اسکالي نيز که از خدمت در ‏FBI‏ خارج و در يک بيمارستان به عنوان پزشک مشغول به کار شده، براي سافتن ‏مالدر کمک مي خواهد. او يقين دارد تنها کسي که مي تواند اين پرونده را حل کند کسي نيست جز فاکس مالدر. اسکالي ‏به سراغ مالدر رفته و به وي مي گويد که در ازاي کمک به حل اين پرونده ‏FBI‏ حاضر است وي را عفو کند. اما مالدر ‏ايتدا باور ندارد و همه اينها را نقشه اي براي به دام انداختن خود ارزيابي مي کند. آن دو به واشنگتن رفته و با مسئول ‏پرونده داکوتا ويتني ملاقات مي کنندو سپس به سراغ پدر جوزف فيتزپاتريک کريسمن مي روند که در يافتن دست بريده ‏به پليس کمک کرده بود. مالدر مي خواهد حرف ها او را مبني بر دريافت الهام از سوي خدا براي کشف جنايت باور ‏کند، اما اسکالي پيشينه او را گوشزد کرده و حرف هاي او را رد مي کند. ‏

وقتي زن دوم نيز ربوده مي شود، ويتني و درامي به همراه مالدر و کريسمن به محل حادثه مي روند. در آنجا چشمان ‏کريسمن شروع به خون ريزي کرده و مالدر را بيش از پيش به صحت گفته هاي وي وادار مي کند. فرداي آن روز او به ‏ديدن ويتني مي رود تا روي پرونده ربوده شدن زن دوم کار کنند. کريسمن نيز که به آنها پيوسته، مامورين را به محلي ‏دفن اعضاي بدن انسان در منطقه اي يخ زده راهنمايي مي کند. بررسي اعضاي به دست آمده مامورين را به يک ‏موسسه انتقال عضو و شخصي به اسم داکيشين که در کودکي مورد تعرض پدر کريسمن قرار گرفته، رهنمون مي سازد. ‏داکيشين مي گريزد و در کيفي که از به جاي مي گذارد، سري يافت مي شود. مالدر و ويتني به تعقيب داکيشين مي ‏پردازند و طي اين کار ويتني کشته مي شود. اسکالي نيز که به ديدن کريسمن رفته با بيهوش شدن وي و انتقالش به ‏بيمارستان درمي يابد که او مبتلا به سرطان پيشرفته است. مالدر که اتومبيل اسکالي را قرض گرفته در شهرک نزديک ‏ربوده شدن زدن دوم، رد داکيشين را پيدا مي کند. اما داکيشين که به تعقيب شدنش توسط مالدر پي برده، اتومبيل او را ‏در جاده اي دور افتاده سرنگون مي کند. اسکالي که تماسش با مالدر قطع شده، زماني که از گرفتن کمک از ‏FBI‏ نا اميد ‏مي شود شخصاً به محل مي رود. اما مالدر که از سانحه نجات يافته، قبل از او به مخفيگاه داکيشين رسيده و با حقايق ‏هولناکي روبرو شده است...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

کريستوفر کارل کارتر متولد 1956 بلفلاور، کاليفرنيا و فارغ التحصيل رشته روزنامه نگاري از دانشگاه ايالتي ‏کاليفرنيا در لانگ بيچ است. روزنامه نگار آزاد و مدتي سردبير مجله موج سواري بوده و از 1985 با نوشتن فيلمنامه ‏در استوديوهاي ديزني شروع به کار در زمينه فيلم کرده است. در 1992 به شبکه تلويزيوني فاکس قرن بيستم پيوست و ‏سريال پرونده هاي مجهول را خلق کرد که پخش آن از سال 1993 آغاز و تا 2002 ادامه پيدا کرد. اين مجموعه براي ‏او و همکارانش جوايز معتبر فراواني از جمله گولدن گلاب و امي به ارمغان آورد و تبديل به يک پديده محبوب شد. ‏کارتر تاکنون سريال هاي ديگري مانند هزاره(1996) و ‏Harsh Realm‏(1999) نيز نوشته و گاه قسمت هايي از آنها ‏را تهيه و کارگرداني نيز کرده است. تقريباً تمامي اين سريال موفق بوده و توانسته اند جايگاه مناسبي در ميان تماشاگران ‏همه کشورهاي دنيا پيدا کنند. اما پرونده هاي مجهول بدون شک مهم ترين کار او و موفق ترين آنهاست. پرونده هاي ‏مجهول که در 201 قسمت توليد و پخش شد، کارگردان هاي متعددي به خود ديد. کريس کارتر نيز اولين تجربه هاي ‏فيلمسازي خود را با ساختن 10 اپيزود آن به دست آورد. اما وقتي در 1998 قرار شد نسخه سينمايي پرونده هاي ‏مجهول با نام دوم ‏Fight the Future‏ توليد شود، راب بومن که قسمت هاي زيادي از مجموعه را ساخته بود، روي ‏صندلي کارگرداني آن قرار گرفت. اما حاصل کار از نظر تجاري و هنري به اندازه سريال موفق نبود و به زحمت ‏توانست هزينه هاي توليد خود را بازگرداند. و اينک يک دهه بعد از اولين فيلم سينمايي و شش سال پس از اتمام سريال ‏خود کريس کارتر پشت دوربين قرار گرفته تا دومين قسمت سينمايي ماجراهاي مالدر و اسکالي را با نام فرعي مي ‏خواهم باور کنم کارگرداني کند. ‏

پرونده هاي مجهول يکي از پديده هاي مهم و قابل مطالعه جدي تاريخ تلويزيون-بيشتر- و حالا سينماست-کمتر- که سهم ‏اصلي را در نضج گرفتن ساخت سريال ها و فيلم هايي با تم ماورالطبيعه دارد. يک معجون قوي يا بهتر بگوييم فرمولي ‏ترکيبي از گونه هاي تريلر، رازآميز، ماجرايي، جنايي و کارآگاهي که قهرمان هايش بيش از آن که با شواهد و مستندات ‏فيزيکي سر و کار داشته باشند، با حوادث و شواهد غير طبيعي و فراطبيعي دست و پنجه نرم مي کنند. البته همه اينها با ‏اتکا به دو شخصيت اصلي- مالدر باورمند به فراطبيعت و حوادث غير قابل توضيح از نظر علمي مانند اجسام ناشناخته ‏پرنده و بيگانه و ديگري اسکالي که هيچ چيز بدون توضيح و دليل علمي در قاموس و تفکرش معنايي ندارد- با پيرنگ ‏اصلي تلاش دولت يا دولتي درون دولت آمريکا براي تماس با ديگر ساکنان هوشمند کهکهشان و سعي در انکار اين ‏پروژه و پديده ها در انظار عمومي که شخصاً با علاقه تمام و صرفاً به دليل جذابيت همين موضوع تئوري توطئه و ‏بشقاب پرنده ها کل 201 قسمت آن را تماشا کردم. ولي با نسخه سينمايي اش نتوانستم ارتباط چنداني برقرار کنم و ‏فرمولي که در کادر بسته تلويزيون توانسته بود ميليون ها نفر و مرا جلب خود کند، روي پرده نقره اي نتوانست به اندازه ‏کافي مهيج و گيرا باشد. اما افزايش روز افزون طرفداران اين سريال و اشتياق دائمي تهيه کنندگان هاليوودي به کشيدن ‏شيره تمام سوژه هاي امتحان پس داده و موفق باعث تا بار ديگر در سايه آن شهرت و محبوبيت فيلم سينمايي تازه اي ‏ساخته شده و قهرمانان پرونده هاي مجهول را به سر وقت معماي تازه اي بفرستند. براي افزودن رمز و راز و تشويق ‏تماشاگران به تماشاي اين يکي نيز کوشيده شد تا خط داستاني آن و مراحل توليدش به شدت مخفي بماند. البته براي پرهيز ‏از هرگونه مخاطره احتمالي بيش از 30 ميليون دلار بودجه برايش در نظر گرفته نشد و به نظر نمي رسد در بازگشت ‏سرمايه دچار مشکل جدي شود، هر چند رقبايي بسيار سرسخت روي پرده دارد. ‏

نام فرعي اين قسمت از جمله اي گرفته اي شده که از همان قسمت آغازين سريال مالدر با نصب پوستر بشقاب پرنده اي ‏در دفترش با همين نوشته سعي داشت آن را به اسکالي و تماشاگران بقبولاند. اعتراف مي کنم در ميان دوستداران واقعي ‏علم مثل خود من که شيفته پديده هاي توضيح ناپذير هم هستند، توانست موفق شود. اما تماشاي دومين نسخه سينمايي ‏ماجراهاي مالدر و اسکالي نيز مانند اولي نتوانست به اندازه سريال اصلي برايم هيجان انگيز باشد. مشکل در فقدان همان ‏پيرنگ اصلي سريال است که قصه فعلي را در مقايسه با آن کمرنگ و فاقد قدرت مي نماياند. ابته شخصاً آرزو مي کنم ‏توفيق در گيشه يارش باشد چون کارتر در مصاحبه اي با مجله ‏Entertainment Weekly‏ ساخته قسمت سومي در ‏‏2012 با پيرنگ اصلي سريال را منوط به سودآور بودن قسمت فعلي دانسته است. ‏

پرونده هاي مجهول: مي خواهم باور کنم در شکل فعلي و مستقل ان يک فيلم پليسي جنايي متوسط است که مايه هاي ‏ماورالطبيعه کمک زيادي در حل قصه آن نمي کند. بلکه تحقيقات مالدر و ديگران است که به يافته شدن رد ربايندگان و ‏دزدان اعضاي بدن منجر مي شود و شکل و شمايل يک فيلم کارآگاهي معمول را بيشتر دارد. منتها روي طناب موفقيت ‏سريال و محبوبيت دو بازيگر اصلي آن راه مي رود و موفق مي شود تعادلش را براي رسيدن به پايان خط حفظ کند. هر ‏چند چهره جيليان آرمسترانگ در مقايسه با ديويد داکاوني بيشتر شکسته شده باشد و يقيناً براي حضور در قسمت سوم ‏بايد متحمل گريمي بسيار سنگين تر شود. ‏

نويسنده و کارگردان فيلم کوشيده تا از فضاي لوکيشن انتخاب شده و اشاره به حوادث روز-مانند کودک آزار بودن پدر ‏کريسمن يا تصوير جورج بوش در دفتر ‏FBI‏ که در بازگشت مالدر و اسکالي به محل کار سابق شان که با شليک خنده ‏تماشاگران روبرو مي شود- رنگي امروزي تر به فيلم خود بدهد و موفق هم مي شود. اما فيلم هنوز بسيار کار دارد تا ‏اثري معاصر به معناي واقعي آن قلمداد شود. بهتر است آن را در قالب يک فيلم جنايي کمي تا قسمتي پيچيده ببينيد و نه ‏بيشتر! شخصاً اگر وقت اضافه داشته باشم، دي وي دي کل سريال را يک بار ديگر پشت سر هم تماشا مي کنم و منتظر ‏ساخته شدن سومين و احتمالاً سومين نسخه سينمايي آن مي مانم. ولي شما بهتر است با رفتن به سينما و خريد بليط ‏موجبات ساخته شدن آن را فراهم کنيد!‏
ژانر: رازآميز، علمي تخيلي. ‏


helliboy.jpg

‏<‏strong‏>هل بوي 2/پسر جهنمي 2 : ارتش طلايي‎‎‏ ‏Hellboy II: The Golden Army

کارگردان: گيلرمو دل تورو. فيلمنامه: گيلرمو دل تورو بر اساس داستاني از خودش و مايک ميگنولا و قصه مصور ‏ميگنولا. موسيقي: دني الفمن. مدير فيلمبرداري: گيلرمو ناوارو. تدوين: برنات ويلاپلانا. طراح صحنه: استفن اسکات. ‏بازيگران: ران پرلمن[هل بوي/پسر جهنمي]، سلما بلير[ليز شرمن]، داگ جونز[ايب ساپين/فرشته مرگ/پيشکار]، جيمز ‏داد[جان کراس]، جان الکساندر[جان کراس]، ست مک فارلين[جان کراس-فقط صدا]، لوک گاس[شاهزاده نوادا]، انا ‏والتون[شاهزاده نوآلا]، جفري تمبور[تام منينگ]، جان هارت[پرفسور تره ور بروتنهولم]. 120 دقيقه. محصول 2008 ‏آمريکا، آلمان. نام ديگر: ‏Hellboy 2‎، ‏Hellboy 2 - Die goldene Armee‎‏.‏

در کريسمس سال 1955، هل بوي نوجوان قصه اي از پدرخوانده اش پرفسور تره ور بروتنهولم درباره نبردي باستاني ‏ميان انسان ها و موجوادت اساطيري مي شنود. در اين قصه جني براي بالور پادشاه الوس ارتشي طلايي بالغ بر 4900 ‏سرباز شکست ناپذير مي سازد که توسط تاجي مخصوص کنترل مي شوند. اين ارتش فقط مي تواند در اختيار کساني ‏قرار بگيرد که خون خانواده پادشاهي در رگ هايشان جاري باشد. وقتي بالور شاه مي فهمد که اين ارتش قادر به نابودي ‏بي ترحم تمامي انسان هاست، تصميم به کنار گذاشتن شان مي گيرد. پسرش شاهزاده نوادا اين تصميم را قبول ندارد و به ‏تبعيدي خودخواسته تن مي دهد. تاج مخصوص نيز 3 قطعه شده و يک قطعه آن در اختيار انسان ها گذاشته مي شود. دو ‏قطعه ديگر نيز نزد بالور مي ماند تا ارتش طلايي هرگز به کار نيفتد. ‏

زمان حال. نوادا تصميم به جنگ عليه انسان ها گرفته و با به دست آوردن يکي از قطعات تاج تصميم به احياي ارتش ‏طلايي مي گيرد. اما پدرش با اين کار مخالف است و او را نزد خود مي خواند. نوادا با کشتن پدر و به دست آوردن يکي ‏ديگر از قطعات تاج خود را به اجراي نقشه اش نزديک تر مي بيند. ولي خواهر دوقلويش شاهزاده نوآلا با سومين قطعه ‏مي گريزد. همزمان هل بوي که سرانجام دل ليز را به دست آورده با سازمان خود دچار بر سر نگهداري راز وجود خود ‏دچار مشکل مي شود. در طي يک ماموريت تازه هل بوي که عصبي شده وجود خود را در مصاحبه اي براي تمام دنيا ‏آشکار مي کند. آنها در اين ماموريت قطعه سوم تاج را به دست مي آورند و ايب ساپين نيز کشف مي کند ه ليز آبستن ‏است. مافوق هاي آنان که از رفتار هل بوي به خشم آمده اند، ماموري به نام کراس را براي کنترل گروه به آنجا مي ‏فرستند. کراس نيز موجودي غير طبيعي است و پذيرش وي در گروه براي هل بوي و ديگران کار ساده اي به نظر نمي ‏آيد. آنها در تعقيب سرنخ هاي موجود به نقشه اي دست مي يابند که محل اختفاي ارتش طلايي در آن مشخص شده است. ‏ايب در طول مراقبت از شاهزاده نوآلا شيفته او مي شود، اما شاهزاده نوادا رد خواهرش را در قرارگاه هل بوي و ‏دوستانش يافته و به آنجا مي رود تا سومين قطعه و نقشه را به چنگ آورد. نوآلا نقشه را سوزانده و آخرين قطعه را ميان ‏يکي از کتاب هاي ايب مخفي مي کند. نوادا وي را ربوده و پس از وارد کردن زخمي مرگبار به هل بوي مي گريزد. اين ‏واقعه سبب مي شود تا ايب به همراه هل بوي، ليز و کراس براي يافتن آن دو وارد عمل شوند...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

هل بوي/پسر جهنمي از قهرمانان نسل جديد قصه هاي مصور است که اولين بار در سال 1993 به خواننده ها معرفي ‏شد. هل بوي مخلق مايک ميگنولا است و مانند مجموعه پرونده هاي مجهول قهرمان هايش در دفتر تحقيقات فراطبيعي و ‏دفاع که اختصاراً ‏B.P.R.D. ‎‏ يا ‏‎ BPRD‎ناميده مي شود، سرگرم فعاليت هستند. البته بر خلاف مالدر و اسکالي کساني ‏که در اين دفتر کار مي کنند نيز خود اکثراً موجوداتي غير طبيعي هستند. از جمله هل بوي که در سال هاي پاياني جنگ ‏جهاني دوم توسط پروفسور تره ور بروتنهولم يافته و به فرزندي پذيرفته مي شود. در کنار هل بوي ايب ساپين دو ‏زيستي و ليز شرمن هم وجود دارند و در حل بعضي معماها به يکديگر کمک مي کنند. اما مافوق هايشان اصرار دارند ‏که وجود چنين دفتر و افراد را انکار کنند. ‏

وجود پيشينه موفقيت آميز قصه او داشتن طرفداراني بالقوه که مي توانند تماشاگران بالفعل برگردان هاي سينمايي اين ‏گونه قصه ها باشند و اصولا شبيه فيلمنامه هاي آماده به نظر مي رسند، در کنار نياز بازار و در واقع تماشاگر پاپ ‏خورن نوجوان به دو ساعت تفريح خالص و بي نياز به تفکر خيلي زود پاي هل بوي را نيز به سينما باز کرد. اولين ‏نسخه سينمايي هل بوي 4 سال قبل (بعد از بازي ويديويي، ورق هاي بازي و ... آن) توسط دل تورو ساخته شد. کسي که ‏مي توان او را يکي از از پديده هاي سينماي اسپانيولي زبان امروز دانست. ‏

دل تورو متولد 1964 گوادالاخاراي مکزيک است. در نوجواني علاقه خود به فيلمسازي را کشف کرد و بعدها زير ‏نظر ديک اسميت[چهره پرداز جن گير] گريم و جلوه هاي ويژه را آموخت و اولين فيلم کوتاه خود را ساخت. ده سالي را ‏به عنوان سرپرست چهره پردازي کار کرد و کمپاني شخصي خودش نکروپا را در اواسط دهه 1980 تاسيس نمود. ‏همزمان به تهيه و ساخت فيلم و سريال در تلويزيون مکزيک پرداخت. اولين فيلم بلندش کرونوس نه جايزه آريل[ اسکار ‏مکزيکي] را به همراه جايزه منتقدان جشنواره کن و 8 جايزه بين الملي ديگر به دست آورد. با اين فيلم تماشاگران و ‏منتقدان سراسر جهان با دل تورو و دنياي سرشار از راز و خيال وي آشنا شدند. دنياي همچون آثار ادگار آلن پو که ‏حشرات، مجسمه ها و سمبل هاي مسيحي[مخصوصاً از نوع کاتوليکي اش] در آن حضور داشتند. چهار سال بعد از ‏کرونوس به هاليوود رفت و ميميک را با شرکت ميرا سوروينو کارگرداني نمود. هر چند اين فيلم موفقيت تجاري قابل ‏توجهي به دست آورد، اما به نظر مي رسيد جايگاهي در کارنامه وي ندارد. سال 2001 و بازگشت به محيط آشنا و ‏ساخت ستون فقرات شيطان در کمپاني تازه تاسيس خود به نام تکيلا نقطه اوج ديگري براي کارنامه دل تورو رقم زد و ‏براي بازيگر اصلي فيلم ادواردو نوريه گا نيز شهرت بين المللي به ارمغان آورد. ستون فقرات شيطان که جنگ داخلي ‏اسپانيا را براي پس زمينه قصه خود انتخاب کرده بود، جايزه بهترين فيلم فانتزي اروپايي جشنواره آمستردام دريافت کرد ‏و در جشنواره متعددي خوش درخشيد. پس از اين فيلم دل تورو دوباره به هاليوود بازگشت و اين بار با دقت و وسواس ‏بيشتري شروع به کار نمود. بليد 2 [‏Blade‏] و سپس پسر جهنمي[‏Hellboy‏] موفقيت هاي مالي قابل توجهي براي دل ‏تورو کسب کردند. دو سال قبل بازگشت به دوران جنگ داخلي اسپانيا بزرگ ترين نقطه اوج کارنامه فيلمسازي وي را ‏رقم زد. نمايش افتتاحيه هزار توي پان - سفر يا بهتر بگوييم گريز دخترکي خيال پرست از دنياي پر از خشونت ‏پيرامونش به دنياي افسانه ها- با تشويق 22 دقيقه اي تماشاگران در جشنواره کن پايان يافت و در کنار کسب جوايز گويا ‏و بافتا در مراسم اسکار نيز سه جايزه را نصيب گروه سازنده اش کرد. فيلمي که در قالب يک قصه پريان طبع آزمايي ‏دل تورو در زمينه شناخت اتوريته، فاشيسم و جنايت بود و نگاهي غمخوارانه به سرنوشت تلخ آزادي خواهان کشته شده ‏به دست افسران فرانکو داشت. ‏

هل بوي فاقد جديت هزارتوي پان است و گويا زنگ تفريح يا دورخيزي براي کار بزرگ بعدي باشد. اما دل تورو با ‏وسواس تمام و دلبستگي آن را کارگرداني است. نبرد ميان انسان ها و موجودات اساطيري سوژه اي بسيار ناب براي ‏کارگرداني چون اوست و طبعاً برخي ها بتوانند تعابير فرامتني نيز از دل آن بيرون بکشند. اما بياييد فارغ از اين تعابير ‏و در قالب يک قصه مهيج با آن روبرو شويم. هل بوي نيز فرمولي مشخص دارد از نجات دنيا توسط ماموري زبده، ‏يعني يک کهن الگو که قهرمان اصلي آن واجد قدرت هايي فراطبيعي است. مگر جيمزباند يا امثال او نبودند و نيستند؟
هل بوي نيز از تمامي سنت هاي چنين فيلم هايي پيروي مي کند. از جمله طراحي صحنه چشمگير و سکانس پر زرق و ‏برق درگيري نهايي که بايد در مکاني عجيب و غريب صورت بگيرد. دل تورو تمامي اين فرمول را با دنياي خود و ‏ميگنولا به خوبي ممزوج کرده و حاصل کار فيلمي مسنجم است که بيننده اش را دچار سرگيجه نمي کند. در عوض آنچه ‏به وي ارزاني مي دارد، دو ساعت تفريح خالص همراه با ارضاي خاطر است. چون دل تورو به خوبي رگ خواب ‏تماشاگر کم حوصله امروزي را دريافته و نياز او به رگباري از تصاوير و فانتزي براي درک انسانيت(باعث تاسف ‏است!) خيلي خوب حس مي کند. مي شود روي خستگي تاريخي بشر و نياز وي به گريز از تعقل صفحه ها سياه کرد و ‏هل بوي را شاهد مثالي درجه يک آن دانست، ولي اين مکان جاي چنين بحثي نيست. پس خلاصه کنيم که هل بوي 2 نيز ‏با به دست آوردن نيمي از بودجه 72 ميليون دلاريش در هفته اول نمايش خود و رسيدن به همين مبلغ در دومين هفته به ‏صف پرفروش ها پيوسته و اين رقم در هفته هاي آخر تابستان بيشتر و بيشتر هم خواهد شد. چون در مقايسه با خيلي ها ‏از جمله راب کوهن يا کريس کارتر، اصولا گيلرمو دل تورو دنياي ذهني پيچيده تر و خلاقانه تري دارد و به مديوم نيز ‏مسلط تر است. ضمناً دل تورو مژده ساخته شدن قسمت سومي را در مصاحبه اخير خود به دوستداران هل بوي داده ‏است!‏
ژانر: اکشن، ماجرايي، کمدي، درام، فانتزي، علمي تخيلي. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در جمعه یکم شهریور 1387 ساعت 4:17 | لینک ثابت |

ladron.jpg

‏<‏strong‏>سرقت از يک دزد‎‎‏ ‏Ladrón que roba a ladrón

کارگردان: جو منندز. فيلمنامه: يويو هنريکسون. موسيقي: آندرس لوين. مدير فيلمبرداري: آدام سيلور. تدوين: جو منندز. ‏طراح صحنه: کريستوفر تاندون. بازيگران: فرناندو کولونگا[آلخاندرو تولدو]، ميگوئل واروني[اميليو لوپز]، گابريل ‏سوتو[آنيوال کانو]، يولي گونزالو[گلوريا]، ايوونه مونترو[رافائلا]، سونيا اسميت[ورونيکا والدز]، سائول ‏ليسازو[موکتزوما والدز]، اسکار توره س[ميگوئلتو]، روبن گارفياس[رافا]، يويو هنريکسون[خوليو ميراندا]، ريچارد ‏آزورديا[پريميتيو]، ليديا پيرس[بلانکا]. 98 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نام ديگر: ‏Bandoleros، ‏Movidas‏.‏

اميليو تبهکار کلمبيايي از راه هاي ‏غير‏ قانوني وارد لس آنجلس مي شود. او دو هفته وقت و گروهي زبده لازم دارد تا ‏به موکتزوما والدز همکار پيشين خود اکنون با فروش داروهاي تقلبي به لاتين تبارها مردي ثروتمند شده، دستبرد بزند. ‏آلخاندرو دوست اميليو و فروشنده دي وي دي هاي قاچاق گروهي را براي سرقت آماده مي کند، اما همه اين افراد غير ‏حرفه اي هستند و به نظر نمي رسد که نقشه با موفقيت به انجام برسد. اميليو از گروه راضي نيست، اما بعداز آموزش ‏هايي سريع دست به کار شده و به منزل والدز نفوذ مي کنند. گاو صندوق بزرگي که والدز تمام ول هايش را در آن ‏نگهداري مي کند به شدت تحت محافظت قرار دارد و باز کردن آن بدون دسترسي به دو کليد آن ممکن نيست. اميليو و ‏گروهش طي يک مهماني در منزل والدز موفق به دزديدن کليدها و در نتيجه خالي کردن گاوصندوق والدز مي شوند. اما ‏بعدها تمامي پول هاي مسروقه را به قربانيان نگون بخت داروهاي تقلبي والدز برمي گردانند. ‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

جو منندر متولد 1969 نيويورک است. والدينش از تبعيديان کوبايي بودند، اما جو بر خلاف آنان به سوي سياست گرايش ‏نيافت.دريافت يک دوربين سوپر 8 به عنوان هديه از سوي مادربزرگش در 8 سالگي مسير زندگي او را تعيين کرد. از ‏همان زمان با بردار کوچکش، پسر خاله ها و ديگر اعضاي فاميل شروع به ساختن فيلم کرد تا اينکه در 24 سالگي به ‏تلويزيون راه يافت. او يکي از 10 کارگردان رو به رشد لاتين تبار امروز آمريکاست. از 1995 با نوشتن و ‏کارگرداني اپيزودهاي متعددي از سريال هاي تلويزيوني مختلف شروع به فيلمسازي کرده و اولين فيلمش را در 2003 ‏با نام شکار انسان ساخته که برنده جايزه بهترين کارگرداني جشنواره ‏Method Fest‏ شد. سرقت از يک دزد يا دزدي ‏که به دزد زد دومين فيلم بلنداوست که در کنار ‏La Misma Luna‏ پرفروش ترين فيلم اسپانيايي زبان تاريخ سينماي ‏آمريکا محسوب مي شود. ‏

دسته يازده، دوازده و سيزده نفري اوشن را فراموش کنيد و به قصه انتقام رابين هود گونه دزدهاي اسپانيايي گوش فرا ‏دهيد. يک کمدي فوق العاده سرگرم کننده که با وجود آشنا بودن قصه اش، شما را با داستانک هاي خود از ته دل به خنده ‏وادار خواهد کرد. البته هنوز براي بسياري که اطلاعات اندکي نسبت به زندگي در آمريکا دارند، پذيرش فيلمي ‏اسپانيولي زبان از اين منطقه دشوار است. اما همسايگي آمريکا و مکزيک و بسياري از کشورهاي آمريکاي لاتين و ‏بالطبع حضور مهاجران بسيار اين زبان را به زبان اول يا دوم بسياري از ساکنان ايالات متحده آمريکا تبديل کرده است. ‏و همان طور که يکي از شخصيت هاي فيلم خطاب به مامور امنيتي مي گويد: آقاجان اينجا آمريکاست برو اسپانيولي ياد ‏بگير!‏

جو منندز فيلمساز تازه نفسي است. اين تازه نفس بودن در جاي جاي فيلم پيداست. از تيتراژ ابتدايي و انتهايي سرخوشانه ‏فيلم که بيننده را وادار مي کند تا آخرين نوشته هاي تيتراژ پاياني را دنبال کند گرفته تا ضرب آهنگ سريع فيلم و ‏شخصيت هاي طناز آن که هر کدام شان براي ساخت يک فيلم کافي هستند. و از همه جالب تر انتخاب هنرپيشه اي با ‏شباهت بسيار به جورج کلوني براي نقش منفي فيلم که از ديگر عوامل جذابيت آن به شمار مي رود. ‏

سرقت از يک دزد يکي از بهترين سکانس هاي افتتاحيه چنين فيلم هايي را دارد که طي آن والدز يقه بازيگر فيلم تبليغاتي ‏را گرفته و بعد از شنيدن ادعاي او درباره بازي به سبک اکتورز استوديو اخراجش مي کند. اين ريزبيني در همه جاي ‏فيلم حفظ شده و شخصيت هاي ديگر نيز به همين سبک و سياق معرفي مي شوند. اين دومين فيلم منندز است و بر خلاف ‏فيلم پيشين که داستاني واقع گرايانه، خشن و جنايي داشت، لحن اکشن/کمدي را برگزيده و ثابت مي کند که به مديوم ‏مسلط است. اگر طالب دو ساعت تفريح ناب هستيد، ببينيد که چگونه دزد به دزد مي زند!‏
ژانر: اکشن، ماجرايي، کمدي، جنايي. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 21:57 | لینک ثابت |

daneshkadeh.jpg

‏<‏strong‏>دانشکده‎‎‏ ‏Kollegiet

کارگردان: مارتين بارنوويتز. فيلمنامه: يانيک تاي موشولت. موسيقي: توبياس هايلندر، اُيويتدوينگارد. مدير فيلمبرداري: ‏ميکاييل والنتين. تدوين: بنيامين بيندروپ. طراح صحنه: استينه المهولت. بازيگران: نيل رونهولت[کاترينه]، ميکل ‏آرندت[رولف]، يولي اولگارد[سانه]، ميرا وانتينگ[لنا]، يون لانگه[لوکاس]، استين استيگ لومر[پدر کاترينه]. 90 ‏دقيقه. محصول 2007 دانمارک. نام ديگر: ‏Room 205‎‏. نامزد جايزه بهترين جلوه هاي ويژه از جشنواره رابرت. ‏

کاترينه دختري شهرستاني به خوابگاهي دانشجويي در کپنهاگ نقل مکان مي کند. اما به محض ورود با برخورد ‏خصومت آميز دانشجويي ديگر به نام سانه روبرو مي شود. اين برخوردها بعد از رابطه جنسي گذراي کاترينه با لوکاس ‏دوست پسر سابق سانه خصومت بيشتري پيدا مي کند. اما همزمان وقايعي عجيب نيز در شرف وقوع است. شايعاتي بر ‏سر زبان هاست مبني بر اينکه در اتاق 205 که سانه در آن زندگي مي کند، روح سرگردان دختري مقتول هم ساکن ‏است. کاترينه ابتدا اين شايعات را که از سوي سانه و دوستانش مطرح مي شود، جدي نمي گيرد. اما شبي بعد از شوخي ‏ترسناک ديگران با او روحي را در آينه اتاق سانه ديده و از هوش مي رود. کاترينه قبل از بيهوش شدن آينه را مي شکند ‏و ندانسته باعث خروج روح مي شود. با کشته شدن يکي از دانشجويان دختر خوابگاه، موضوع جدي شده و سانه کاترينه ‏را متهم به قتل مي کند. کاترينه که در بدو ورود با پسر کمرو و گريزپايي به نام رولف و ساکن قبلي اتاقش روبرو شده ‏بود، بعدها با وي دوست شده و ماجرا را به او مي گويد. رولف تنها کسي است که قصه کاترينه را باور مي کند و قصد ‏کمک به وي را دارد. اما قبل از انجام هر کاري لوکاس نيز به شکلي فجيع کشته مي شود. رولف و کاترينه سعي مي ‏کنند آينه شکسته را يافته و روح سرگردان را به درون آن بازگردانند. اما سانه که به خشم آمده با در دست داشتن آخرين ‏قطعه آينه شکسته قصد جان کاترينه را مي کند. پي آمد اين کار کشته شدن سانه و سرانجام بازگردانده شدن روح ‏سرگردان به درون آينه است. اما مدتي بعد، کاترينه روح سانه را در آينه مشاهده مي کند...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

مارتين بارنوويتز 34 ساله و دانمارکي است. از سال 1999 با ساختن فيلم هاي تلويزيوني شروع به فيلمسازي کرده و ‏نقطه قوت کارنامه اش فيلم کوتاه ‏Glimt af mørke‏(2004) برنده جايزه بهترين فيلم کوتاه جشنواره مانهايم-هايلبرگ ‏است. از بررسي منابع موجود چنين برمي ايد که دانشکده يا اتاق 205 اولين فيلم بلند سينماي اوست و پيش از آن 8 فيلم ‏کوتاه، مستند و ويدئويي ساخته است. ‏

دانشکده که مانند فيلمي به همين نام ساخته رابرت رودريگز در 1998 در محيط يک کالج مي گذرد و قصه اش را بر ‏اساس اسطوره اي محلي روايت مي کند. يک فيلم ترسناک کليشه اي که قهرمانش گذشته اي پر ابهام دارد، مادرش ‏بيماري رواني داشته و براي اولين بار مي خواهد تنها زيستن را در جايي دور از شهر خود تجربه کند. طبيعي است ‏حضور وي در خوابگاهي که گذشته اي تاريک دارد و کهن الگوي فيلم هاي ترسناک[تجاوز گروهي به يک زن] را ‏يدک مي کشد، نبايد جاي کار زيادي در اختيار کارگردانش قرار بدهد. بااين حال بارنوويتز کوشيده تا با اتخاد نحوه ‏تصوير برداري دانه دانه و تدويني پر ضرب آهنگ مکانيسم مناسبي براي خلق هيجان خلق کند. بودجه مناسبي در حد 6 ‏ميليون کرون دانمارک نيز در اختيار داشته که با دقت آن را مصرف کرده، اما آن چه در پايان گير تماشاگر مي آيد جز ‏يک فيلم کليشه اي ترسناک و خوش ساخت چيز ديگري نيست. قصه اي مانند هزاران فيلم خونريز ترسناک نوجوان پسند ‏آمريکايي که اين بار در اسکانديناوي ساخته شده است. البته با توجه به محيط خوفناک اين منطقه مخصوصاً در زمستان ‏تاريک و طولاني، خلق و شکل گيري داستان هاي هراس آور چندان دور از ذهن نيست. اما تلاش براي رسيدن به ‏الگوهاي هاليوودي چيز ديگري است. ‏

کارگردان در اولين فيلم بلندش به خوبي موفق به جذب تماشاگر و سهيم کردن او در ترس قهرمانش مي شود، اما ‏راهکار نهايي اش براي نجات از چنگ روح مزاحم کمي ساده و بچگانه به نظر مي رسد. تنها نکته بارز فيلم بازي ‏خوب يولي اولگارد در نقش سانه سليطه است که تماشاگر دوست دارد از او نفرت داشته باشد. ‏
ژانر: ترسناک.‏

normal.jpg

‏<‏strong‏>طبيعي/عادي‎ ‎‏ ‏Normal

کارگردان: کارل بساي. فيلمنامه: تراويس مکدانلد. موسيقي: کلينتون شورتر. مدير فيلمبرداري: کارل بسي. تدوين: ليزا ‏بينکلي. طراح صحنه: نانسي موسوپ. بازيگران: کري آن ماس[کاترين]، کوين زگرس[جوردي]، کالون کيت ‏رني[والت برافر]، اندرو آيرلاي[ديل]، تاي رانيان[دنيس برافر]، کاميل سوليوان[اليز]، لورن لي اسميت[شري]، مايکل ‏رايلي[کارل]، بريتني ايروين[مليسا]، آليسون هوساک[ابي]، کامرون برايت[برادي]، تارا فردريک[سيلوي فاربر]، ‏بنجامين رتنر[تيم]، زيک سانتياگو[باب]، هرتگار متيوز[جري]، گابريل رز[کاني]، دن شيا[پيتر]. 100 دقيقه. محصول ‏‏2007 کانادا. برنده جايزه بهترين کارگرداني-بهترين بازيگر نقش اول زن/کاميل سوليوان-بهترين بازيگر نقش اول ‏مرد/تاي رانيان و نامزد جايزه بهترين فيلمبرداري-بهترين فيلم-بهترين بازيگر نقش اول مرد/کالوم کيت رني-بهترين ‏تدوين-بهترين فيلمنامه-بهترين بازيگر نقش مکمل زن/بريتني ايروين-بهترين بازيگر نقش مکمل زن/لورن لي اسميت و ‏بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/کامرون برايت از مراسم لئو، برنده جايزه بهترين فيلم از جشنواره ونکوور، برنده جايزه ‏بهترين فيلم از اتحاديه نويسندگان کانادا. ‏

کشته شدن پسر نوجواني بر اثر سانحه اتومبيل، بعد از گذشت ها مدت ها زندگي کساني که با اين حادثه درگير بوده اند، ‏تبديل به جهنم کرده است. ابتدا کاترين مادر متوفي که ديگر علاقه اي به زندگي در خود نمي بيند. رابطه اش با شوهرش ‏به هم خورده و پسر ديگرش را تلويحاً تحت فشار قرار داده تا جايگزين فرزند از دست رفته شود. جوردي که مقصر ‏اصلي حادثه بوده، قادر به ادامه تحصيل نيست و با پدر و مادرخوانده جوانش دچار مشکل است. والت برافر استاد ‏دانشگاه که در حادثه دخيل بوده، زندگي زناشويي اش از هم گسيخته و برادري دارد که دو سال از منزل خارج نشده ‏است. هر کس به نوعي سعي دارد در برابر تبعات اين حادثه تلخ واکنش نشان داده و يا مقاومت کند، اما...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

کارل بساي فيلمساز مستقل کانادايي از نيمه دهه 1990 با دستيار فيلمبرداري وارد دنياي فيلمسازي شده و بعدها مشاغلي ‏چون مدير فيلمبرداري، نويسندگي، تهيه کنندگي و کارگرداني را تجربه کرده است اولين فيلمش برادراني از ‏ويتنام(1998) نام داشت و فيلم هايش مانند لولا، اميل، غير طبيعي و تصادفي با استقبال خوب منتقدان و مردم روبرو ‏شده است. فيلم هاي لولا و غير طبيعي و تصادفي جوايزي مانند بهترين فيلم کانادايي جشنواره فيلم هاي مستقل ويکتوريا ‏و بهترين فيلم غرب کانادا از جشنواره ونکوور را دريافت کرده اند. ولي براي کساني که او و سينمايش را نمي شناسند، ‏طبيعي بهترين وکامل ترين نمونه براي آشنايي با او سينماي مستقل کانادا است. ‏

يک درام بسيار شکيل، پيچيده و خوش ساخت که عنصر غاقلگيري را تا پايان فيلم به خوبي حفظ مي کند. مانند يکه ‏خوردن والت برافر زماني که شري گوينده اخبار هواشناسي تلويزيون بعد از سکس به او مي گويد کسي که بعد از ‏خروج از دادگاه با او مصاحبه کرده، او بوده که اين يکه خوردن به تماشاگر نيز منتقل مي شود. يا لحظه اي که مادر به ‏محل تصادف فرزند رفته و در آنجا نشسته و فنجاني قهوه مي نوشد و آنجا جايي نيست جز وسط يک خيابان پر رفت و ‏آمد....‏

طبيعي يا عادي بر خلاف نامش فيلمي درباره کژکاري و اختلال است. يک فيلم روانشناختي درجه يک که مي تواند ‏براي دانشجويان روانشناسي تدريس شود. مجموعه اي از نمونه هاي متفاوت رفتاري که برآيند حادثه اي يکسان ‏هستند[در اينجا تصادف اتومبيل] و بساي هوشمندانه از نمايش آن پرهيز مي کند. کارل بساي همچون روانکاوي ريزبين ‏بر آسيب هاي رواني افراد درگير ماجرا زوم مي کند. خود ماجرا هر چند از دست رفتن يک انسان باشد، در برابر ‏ضايعات روحي وارد شده بر مجموعه اي از نزديکان يا افراد دخيل در حادثه ناچيز است. مقايسه کنيد فيلم را با جاده ‏رزرويشن در طيفي محدودتر و با ديدگاهي متفاوت تر به قضييه مي پرداخت و از هر نظر سرتر از آن است. ‏

بساي و فيلمنامه نويس اش تا جايي که توانسته اند بر گسستگي عاطفي خانواده هاي درگير افزوده اند، اما هرگز از دايره ‏اعتدال خارج نشده اند. همه حوادث حتي رابطه جنسي جوردي با همسر جوان و زيباي پدرش به رغم هولناک بودنش ‏پذيرفتني است. و پرداخت هوشمندانه بساي از چنين صحنه هايي است که او را به عنوان يکي از بهترين کارگردان هاي ‏کانادا و امروز مطرح مي کند. فيلم چند داستانه او درامي مدرن، پيچيده و تلخ است که تماشاي آن نيز جسارت مي طلبد. ‏سينما دوستان و منتقدان گرامي، اين نام را به خاطر بسپاريد چون در آينده شگفتي هاي بسيار بزرگ تري خلق خواهد ‏کرد!‏
ژانر: درام. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 21:54 | لینک ثابت |

golsorkh.jpg

‏<‏strong‏>13 گل سرخ‏‎ ‎‏ ‏Las 13 rosas‎

کارگردان: اميليو مارتينز لازارو. فيلمنامه: ايگناسيو مارتينز د پيزون، پدرو کوستا، اميليو مارتينز لازارو. موسيقي: ‏روکه بانيوس. مدير فيلمبرداري: خوزه لوئيس آلکاينه. تدوين: فرناندو پاردو. طراح صحنه: ادورادو هيدالگو. بازيگران: ‏پيلار لوپز آيالا[بلانکا بريساک واسکز]، مارتا اتورا[ويرتودس]، ورونيکا سانچز[خوليا کونه سا]، ناتاليا منندز[ماريا ‏ترزا]، ناديا د سانتياگو[کارمن]، گابريلا پسيون[آدلينا گارسيا کاسيلاس]، گويا تولدو[کارمن کاسترو]، فليکس ‏گومز[پريسو]، فران پريا[تئو]، انريکو لو ورسو[کانه پا]، رامون آگوئيره، مارتا آلدو[مادر آنخلس]، آلبا آلونسو[سول ‏لوپز]، آرانتکسا آرانگورن[مانوئلا]، کارمن کابررا[لوئيزا رودريگز د لا فوئنته]، توماس کاله يا[سروان]، هلنا کاستانه ‏دا[زاپاتيتوس]، خوزه مانوئل سروينو[خاسينتو]. 100 و 132 دقيقه. محصول 2007 اسپانيا. نام ديگر: ‏‎13 Roses‎‏. ‏نامزد جايزه بهترين موسيقي از انجمن نويسندگان سينمايي اسپانيا، برنده جايزه بهترين فيلمبرداري-بهترين طراحي لباس-‏بهترين موسيقي-بهترين بازيگر نقش مکمل/خوزه مانوئل سروينو و نامزد جايزه بهترين کارگرداني- تدوين- بهترين فيلم- ‏چهره پردازي- بهترين بازيگر تازه کار زن/ناديا د سانتياگو-بهترين طراحي صحنه-بهترين فيلمنامه-صدابرداري و جلوه ‏هاي ويژه از مراسم گويا، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد نقش مکمل/خوزه مانوئل سروينو و نامزد سه جايزه ديگر از ‏اتحاديه بازيگران اسپانيايي، نامزد جايزه بهترين موسيقي از مراسم موسيقي اسپانيايي. ‏

اول آوريل 1939. نيروهاي فرانکو وارد مادريد مي شوند و جنگ داخلي اسپانيا به پايان مي رسد. اما شکار کمونيست ‏ها و جمهوري خواهان به شکلي وسيع آغاز مي شود. بعضي از جمهوري خواهان از کشور مي گريزند، اما بسياري ‏موفق به اين کار نمي شوند. فرانکو اعلام مي کند تنها کساني را که دست هايشان به خون آغشته است، مجازات خواهد ‏کرد. اما بيگناهان بسياري اسير دژخيم هاي نيروي امنيتي وي مي شوند. مانند کارمن 16 ساله، سوسياليستي جوان در ‏ارتش خلقي که هرگز سلاح به دست نگرفته يا بلانکا دختر يک يهودي فرانسوي که با نوازنده اي ازدواج کرده و تنها ‏جرمش آشنايي با يک کمونيست و کمک مالي به او براي فرار است. آنها به همراه دختران و زنان جوان ديگري ‏دستگير، شکنجه و بازجويي و سرانجام به زندان سالس فرستاده مي شوند. آنها که مي پندارند که کاري در حد مجازات ‏هاي سنگين نکرده اند، يقين دارند بعد گذشت چند ماه يا حداکثر چند سال آزاد خواهند شد. اما چند روز قبل از محاکمه، ‏گروهي از مخالفان فرانکو يکي از فرماندهان ارشد او را ترور مي کند. فرجام کار مشخص است: فرانکو افراد نظامي ‏اش با قصد انتقام گيري بعد از محاکمه اي نظامي و فرمايشي 43 مرد و 13 دختر جوان به اتهام کمک به شورشيان ‏محکوم به اعدام شده و 48 ساعت بعد به خوجه اعدام سپرده مي شوند. ‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

اميليو مارتينز لازارو متولد 1945 مادريد، براي تماشاگر ايراني نام شناخته شده اي نيست. اما حضور نزديک 4 دهه او ‏در سينماي اسپانيا به عنوان بازيگر، نويسنده، تهيه کننده و کارگردان ساخته شدن نزديک به 20 فيلم را سبب شده که ‏بري از آنها از فيلم هاي مطرح دو دهه اخير سينماي اين کشور محسوب مي شوند. اولين بار در 1986 با فيلم لولو در ‏شب نامش شنيده شد. در 1992 جايزه بهترين فيلم جشنواره فيلم هاي کمدي پينيسکولا را براي ‏Amo tu cama rica‏ ‏دريافت کرد. اتفاقي که در 1997 با فيلم جاده هاي فرعي تکرار شد. ديگر ساخته مشهور او طرف ديگر تخت ‏خواب(2002) نام دارد که جوايزي از جشنواره اي فانتاسپورتو و مالاگا دريافت کرده است. اما 13 گل سرخ را مي ‏توان بهترين و منسجم ترين فيلم کارنامه او به شمار آورد که در تضاد با فيلم هاي کم و بيش سرشار از طنز پيشين ‏کارنامه او قرار دارد. ‏

اگر با مقوله فاشيسم، توتاليتاريسم، دستگيري، شکنجه و زندان آشنايي داريد که مقولاتي آشنا در ايران سه دهه اخير ‏هستند، 13 گل سرخ قصه اي ملموس و پر آب چشم از کساني است که جان بر سر آرمان نهاده اند. قصه اي واقعي ‏درباره زنان و دختراني که گل زندگي شان توسط رژيمي خونخوار پرپر شد، آن هم به دليل واهي شرکت در توطئه قتل ‏فرانکو که هيچ کدام از دخترها از آن خبر نداشت. فيلم مارتينز لازارو که بر اساس کتاب کارلوس لوپر فوئنسکا ساخته ‏شده، داستان دوره پس از جنگ داخلي اسپانيا را روايت مي کند. اينکه چگونه مردم عادي و حتي به دور از سياست ‏قرباني ددمنشي فاشيست ها شده و مجبور به همرنگي با پيراهن سياه ها مي شوند. اينکه چگونه براي زهر چشم گرفتن ‏از هر مخالف بالقوه اي کشتارهايي بزرگ تدارک ديده مي شود تا در قالب احترام به مذهب و وطن پرستي هر ‏دگرانديشي تحويل جوخه اعدام شود. البته فراموش نمي کند که ريشه هاي گرايش به فاشيسم را نزد برخي از مردم نيز ‏به تصوير بکشد. ‏

مارتينز با وجود روايت قصه هايي کوتاه و موازي از زندگي دختران با مهارت توانسته تعادلي قوي به فيلم خود داده و ‏از افتادن به ورطه از هم گسيختگي روايت پرهيز کند. بازي هاي خوب دخترها در کنار داستانک هاي عاشقانه مربوط ‏به چند نفر از آنها تماشاگر را از جان و دل با فيلم همراه مي کند. مهم نيست که به کدام ايدئولوژي اعتقاد داريد، مهم اين ‏است که انسان هستيد و امکان ندارد در برابر حوادثي که مي تواند بر سر هر انساني نازل شود بي تفاوت بمانيد. طيف ‏گسترده شخصيت هاي مونث يا مذکر فيلم مانند پدر کارمن که افسري وظيفه شناس است و دختر را با دستان خود به ‏دژخيم تحويل مي دهد-و تماشاگر هرگز او را شماتت نمي کند- يا بستگان ترسوي نوازنده کمونيست که براي ايمن ماندن ‏او را لو مي هند و از همه مهم تر افسر باسکي که عاشق خوليا شده و هنگام خطر از نزديک شدن به او پرهيز مي کند، ‏همه و همه انسان هايي باورکردني هستند. اما آنچه فيلم را با ارزش مي کند نگاه منتقدانه نويسنده و فيلمساز به دوراني ‏سخت سرنوشت ساز در تاريخ اسپانيا و حتي اروپا و دنياست. چون جنگ داخلي اسپانيا چرخشگاه شکست و پيروزي ‏براي جبهه هاي فاشيسم و دنياي آزاد بود. مورخان عقيده دارند اگر فرانکو به پيروزي نمي رسيد، امکان بسيار ضعيفي ‏براي آغاز جنگ از سوي هيتلر وجود داشت. به همين خاطر از همه جاي دنيا انديشمندان، آزادي خواهان و هر کس که ‏به اين امر باور داشت براي مقابله با ارتش فرانکو به بريگاد بين الملل پيوسته بود. ارتشي که شاعري انگليسي آن را ‏سپاه ژنده پوش ها ناميده بود. سپاهي که چيزي نمي خواست جز صلح شرافتمدانه توام با آزادي...‏

فرانکو صلح را در اسپانيا به قيمت ريختن هزاران بيگناه حاکم کرد، اما شرافت را از ميان برد و آزادي را نيز... آزادي ‏دهه ها بعد با مرگ فرانکو به دست آمد و هنوز که هنوز است پس لرزه هاي آن دوران سخت تن و جان مردم اسپانيا را ‏زجر مي دهد. 13 گل سرخ يک تسويه حساب با آن رزيم نيست، بلکه نگاهي واقع گرايانه به دوره اي که بعضي دژخيم ‏ها مانند رئيس مونث زندان سالس در مرگ بندي ها خود مي گريست. آقايان و خانم ها و همه آزادي خواهان روزگار ‏من، کساني که به هنوز به زندگي در صلح شرافتمندانه باور داريد، 13 گل سرخ فيلمي براي همه شماست. يک شاهکار، ‏فيلمي واقعاً بزرگ و شايسته تحسين. اشک ريختن تان تضمين مي شود!‏
ژانر: درام. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 21:28 | لینک ثابت |

zodiac.jpg

زودياک Zodiac

کارگردان: ديويد فينچر. فيلمنامه: جيمز وندربيلت بر اساس کتابهاي رابرت گري اسميت. موسيقي: ديويد شاير. مدير فيلمبرداري: هريس ساويدس. تدوين: انگوس وال. طراح صحنه: دانالد گراهام برت. بازيگران: جک جايلنهال[رابرت گري اسميت]، مارک روفالو[کارآگاه ديويد تاسکي]، آنتوني ادواردز[کارآگاه ويليام آرمسترانگ]، رابرت داوني جونيور[پل آوري]، برايان کاکس[ملوين بلي]، جان کارول لينچ[آرتور لي آلن]. ١٥٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. نامزد نخل طلاي جشنواره کن، نامزد بهترين بازيگر/ جک جايلنهال مرد فيلم هاي ترسناک از مراسم انتخاب نوجوانان.
سانفرانسيسکو، سال هاي پاياني دهه ١٩٦٠. پس از قتل زوجي جوان پليس که نتوانسته ردي از قاتل آنها بيابد، خود را با معماي پيچيده اي رو در رو مي بيند. اين معما با وقوع قتل هايي ديگر و رسيدن نامه هايي به دفتر روزنامه سن فرانسيسکو کرونيکل با امضاي زودياک پيچيده تر مي شود. کارآگاه ديويد تاسکي و همکارش که مسئول پيگيري پرونده شده اند، براي ديدن نامه ها به دفتر روزنامه مي روند. پل آوري از خبرنگاران مشهور روزنامه نيز مسئول پيگيري ماجرا شده و به زودي توجه رابرت گري اسميت کاريکاتوريست روزنامه نيز به اين موضوع جلب مي شود. وقوع قتل هايي ديگر، رسيدن نامه هاي تازه و نوشته شده به رمز و همچنين پخش برنامه اي تلويزيوني ب حضور دکتر ملوين بلي سبب مشهورتر شدن قاتل سريالي مي شود. اما پليس با وجود داشتن چندين مظنون و فقدان مدارک محکمه پسند قادر به خاتمه دادن به مسئله نيست. گري اسميت که به شدت به اين قضيه علاقمند شده خود را وقف پيگيري ماجرا مي کند. چند سالي مي گذرد و آوري که الکلي شده موضوع را رها مي کند. تاسک نيز بعد از ماجراهايي و با وجود باز بودن پرونده علاقه خود را به زودياک از دس مي دهد. اما گري اسميت با پيگيري هاي خود سرانجام قانع مي شود که قاتل را يافته است. اين فرد کسي نيست جز آرتور لي آلن که از مظنونين اصلي پليس بوده و در گذشته دستگير نيز و به علت فقدان مدرک آزاد شده بود. گري اسميت دو کتاب با موضوع زودياک منتشر مي کند و پليس يک بار ديگر به سراغ آلن مي رود. آلن دو روز بعد به مرگ طبيعي فوت مي کند. بعد از مرگ وي ثابت مي شود که دست خط او و نمونه دي ان اي وي با نمونه يافته شده در نامه هاي زودياک مطابقت ندارد...

چرا بايد ديد؟

قتل هاي زنجيره اي از پديده هايي است که با نزديک شدن به روزهاي آغازين قرن بيستم شکل گرفت. شايد تقدير اين بود که هويت اولين قاتل سريالي کشف نشود يا کشف آن سال ها به طول بينجامد تا ضرروت تجهيز نيروي پليس به علم و تکنولوژي مدرن رخ بنمايد. اولين قتل هاي زنجيره اي در انگلستان صورت گرفت. مردي که به جک شکم پاره کن يا جک قصاب معروف شد، شروع به کشتن فواحش لندن کرد. جستجوي کارآگاه هاي اسکاتلنديارد سال ها طول کشيد و مظنونين زيادي دستگير شدند. اما هنوز بسياري از مورخين و کارشناسان اعتقاد دارند که قاتل واقعي هرگز شناسايي و دستگير نشد. هفت دهه بعد در آن سوي اقيانوس، قاتل ديگري که خود را زودياک مي ناميد، شروع به کشتار انسان هاي بيگناه کرد. انگيزه او با جک شکم پاره کن تفاوت بسياري داشت، ولي خيلي زود به دليل ناکامي مامورين پليس در يافتن وي تبديل به دومين فرد مشهور فهرست آدم کش هاي ناشناس-پس از جک-شد. افراد پليس نيز نسبت به اوايل قرن بيستم مجهزتر و کارآزموده تر بودند. ولي اين قاتل نيز با وجود مبادرت به قتل هايي ديگر در طول يک دهه، هرگز شناسايي و دستگير نشد. ظهور چنين جنايتکاراني بر ضعف هاي موجود در دستگاه پليس و قوه قضاييه و لزوم بازسازي و تجهيز آنها صحه گذاشت. اما همان گونه که جک قصاب تبديل به اسطوره اي ابتدا محلي و سپس جهاني شد، زودياک نيز مهر خود را بر دوران خود و دهه هاي بعد زد. با فاصله کوتاهي از اولين قتل ها، تام هنسون با شرکت هال ريد و باب جونز در سال ١٩٧١ فيلمي به نام زودياک قاتل ساخت. اما فيلم دان سيگل به نام هري کثيف که بعد از اين فيلم در همان سال و با اشاره اي مبهم به ماجراهاي زودياک/منطقه البروج[با بازي اندرو رابينسون] به نمايش در آمد، شهرت بيشتري کسب کرد. قاتل در اين فيلم خود را عقرب/ Scorpioنام داده بود، که اشاره اي صريح به زودياک بود.

در سال ١٩٧٧ اولين رمان به شخصيت محوري زودياک کليف اسميت جونيور نوشته شد و در طول دهه هاي گذشته اين تعداد به شش کتاب ديگر رسيد. در اوايل دهه ١٩٩٠ اولين داستان گرافيکي بر اساس اسن شخصيت توسط استيون فريل نوشته و در انگلستان منتشر گرديد. زوياک تاثير خود را بر موسيقي پاپ نيز گذاشت و در همين دوره آلبوم هايي متعددي با نام زودياک قاتل يا قتل هاي هاي زودياک منتشر شد. تلويزيون نيز در سال ١٩٩٦ با اختصاص دادن اپيزودي از ماجراهاي پليس سن فرانسيسکويي"نش بريجز" دان جانسون را به شکار مقلد زودياک فرستاد. در پايان همين قسمت زودياک واقعي با نش تماس تلفني مي گرفت. اين ارجاعات در سريال هاي ديگري نيز تکرار شد.

در ١٩٩٠ قسمت سوم جن گير اشاراتي نه چندان مستند به ماجراي زودياک داشت. در ١٩٩٦ نيز فيلم تلويزيوني The Limbic Region [با شرکت ادوارد جيمز الموس]که بر اساس کتاب رابرت گري اسميت ساخته شده بود، به نمايش در آمد. در سال ٢٠٠٠ فيلم کوتاهي با نام قاتلي در لباس مبدل نيز در شهر وايه خو[يکي از محل هاي واقعي جنايت] توسط گروهي فيليپيني ساخته شد که ماجراهاي آن در زمان حال رخ مي داد.

فيلم بعدي زودياک قاتل نام داشت که توسط يولي لامل در ٢٠٠٥ ساخته شد و باز هم به بازي موش گريه ميان زودياک واقعي و يک مقلد مي پرداخت. در سال گذشته نيز فيلم زودياک به کارگرداني الکس بالکلي، درباره ماجراهاي کارآگاهي خيالي که مسئول پيگيري پرونده قتل هاي وايه خو شده بود، به نمايش در آمد. هيچ کدام از اين فيلم ها-به غير از مورد آخري- به حوادث و رخدادهاي واقعي اعتناي چنداني نداشتند. وجود قاتلي مرموز که شايد هنوز زنده باشد، محملي براي خلق هيجان و تنش بود. اما فينچر بر خلاف پيشينيانش سعي دارد همه حوادث را از ديد فردي که در آن دوره زيسته و زندگي خود را وقف تعقيب زودياک کرده، نمايش دهد. رابرت گري اسميت که از نزديک با کارآگاه و خبرنگار مسئول پرونده در تماس بوده و دو کتاب نيز درباره همين موضوع به چاپ رسانده است.

ديويد فينچر با فيلم هاي قبلي خود از جمله هفت نشان داده که کارگرداني آشنا به موضوع قاتلين سريالي است. طبيعي است سرگذشت قاتلي واقعي که اعمالش چند دهه سن فرانسيسکو را در وحشت فرو برده- و از همه مهم تر حضور و وجود انسان هايي که تعقيب او را تبديل به تنها کار و وسوسه ذهني خود کرده اند- مي تواند دستمايه خوبي براي وي باشد. زودياک با فاصله اندکي از فيلم بالکلي اکران شد و از نظر دورنماي قصه چيز تازه اي براي تماشاگر ندارد. به همين علت با وجود اين که فيلم محصولي ٨٥ ميليون دلاري است و کارگرداني چون فينچر در پشت دوربين قرار دارد، از نظر تجاري با شکست روبرو شد.

ديويد لئو فينچر متولد ١٩٦٢ دنور، کلرادو در زمان وقوع قتل ها دانش آموزي بيش نبود. يقيناً او نيز به همراه بسياري مفتون اعمال اين آدم کش رواني شده و گزارش کارهاي وي را با دقت دنبال مي کرده است. به نظر مي رسد که فينچر بعد از چندين دهه از وراي روايت گري اسميت در حال بازخواني ماجراي زودياک است. ساختار کرونولوژيک فيلم، حضور شخصيت هاي واقعي و ريتم کند و سنگين فيلم نيز حکايت از همين دارد. چيزي که مي تواند تماشاگر آشنا با پيشينه او در ساخت فيلم هاي مهيج جنايي[هفت و بازي-حتي باشگاه مشت زني] را از سالن فراري دهد. اما مطمئن باشيد اگر کمي حوصله به خرج داده و تا پايان اين فيلم تقريباً سه ساعته را تماشا کنيد؛ صاحب تجربه اي گرانقدر در شناخت رفتار آدمي خواهيد شد. يعني همان چيزي که الهام بخش زودياک در انجام قتل هاست: خطرناک ترين بازي که توسط خطرناک ترين موجود زنده صورت مي گيرد؛ يعني شکار انسان توسط انسان!

ولي آن چه در روايت فينچر از نظر تاريخي اهميت دارد، ابطال دلايل يافته شده توسط رابرت گري اسميت و ادعاهاي او است که آرتور لي آلن را زودياک معرفي مي کند. فينچر در طول پنج سال گذشته و پس از اتاق امن که در مقايسه با فيلم هاي پيشين او قدمي به جلو محسوب نمي شد، فيلم ديگري نساخته است. بنابر اين توقع دوستداران وي و منتقدانش هنگام تماشاي زودياک، مواجهه با فيلمي بسيار قوي تر بود. اميدي که چندان فرجام خوشي نمي يابد. شايد دليل آن صادق بودن بيش از حد فينچر به ماجراهاي واقعي باشد که سبب ملال آور بودن فيلم شده است. هر چند داراي ارزش هايي روايي بالايي است و فضاسازي فينچر در داستاني که محدوده زماني گسترده اي را شامل مي شود، بي اغراق درجه يک محسوب مي شود. اما حضور هنرپيشه اي چون جايلنهال در نقش اصلي-با وجود تبحرش در بازيگري- به دليل فيزيک نامناسب که قادر به جذب همدلي تماشاگر نمي شود[بر خلاف رابرت داوني جونيور و حتي مارک روفالو] باعث شده تا تحقيقات پر افت و خيز و چند ساله گري اسميت و فيلم فينچر کسالت آور و عاري از هيجان لازمه فيلمي هاي جنايي/خبرنگاري يا کارآگاه خود خوانده شود. همين امر وقتي آوري پيشنهاد همکاري با او را رد مي کند[فراموش نکنيم که رابطه اين دو در گذشته نيز از گفتگوهاي معمولي چندان فراتر نرفته] باعث تعجب تماشاگر نمي شود.

تمامي سعي فينچر به شکلي آگاهانه معطوف به روانشناسي تعقيب کنندگان زودياک شده و شخصيت هايي فوق العاده عميق نيز خلق کرده است. اما بازي که اين بار او براي شرکت در آن از بيننده دعوت مي کند، بسيار بالغ تر و دور از دسترس تر از بازي[١٩٩٧] ده سال قبل اوست. تنها مزيت فيلم دعوت از تماشاگران به جستجوي اينترنتي يا مطالعه منابع نوشتاري درباره زودياک است. با اين حال اگر شيفته کارهاي فينچر هستيد، غلفت در تماشاي آخرين کار-حتي با داشتن عذر موجه- خطايي نابخشودني است!
ژانر: جنايي، درام، مهيج.

gaowmel.jpg

جانور Gwoemul

کارگردان: جوون هو بونگ. فيلمنامه: چول هيون بيک، جوون هو بونگ، وون جون ها. موسيقي: بايونگ وو لي. مدير فيلمبرداري: هايونگ کو کيم. تدوين: سيون مين کيم. طراح صحنه: سئونگ هيه ريو. بازيگران: کانگ هو سونگ[پارک گانگ دو]، هيه بونگ بايون[پارک هيه بونگ]، هائه ايل پارک[پارک نام ايل]، دو نا بايي[پارک نام جوو]، آه سونگ کو[پارک هايون سئو]، ديويد جوزف آنسلمو[دانالد]. ١١٩ و ١١٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ کره جنوبي. نام ديگر: The Host. نامزد جايزه ساترن بهترين فيلم و بهترين بازيگر جوان/آه سونگ کو از مراسم آکادمي فيلمي هاي علمي تخيلي، فانتزي و ترسناک، برنده جايزه بهترين تدوين، صدابرداري و بهترين بازيگر نقش مکمل/هيه بونگ بايون از جشنواره فيلم هاي آسيا و اقيانوس آرام، برنده جايزه بهترين فيلم و بهترين بازيگر زن/آه سونگ کو از مراسم Baek Sang Art، برنده جايزه اژدهاي آبي بهترين فيلم، بهترين بازيگر ن، بهترين بازيگر مرد نقش مکمل و جلوه هاي ويژه از مراسم بلو دراگون، نامزد جايزه امپاير بهترين کارگرداني، برنده جايزه بهترين کارگرداني از جشنواره فانتاسپورتو، برنده جايزه بهترين کارگرداني و تدوين به همراه ٥ نامزدي ديگر از جشنواره گراند بل/کره جنوبي، نامزد جايزه بهترين فيلم آسيايي از جشنواره هنگ کنگ، برنده بهترين جلوه هاي ويژه و جايزه اورينت اکسپرس از جشنواره Sitges کاتالونيا.

رودخانه هان با مناظر و چشم اندازهاي زيبايش شهر سئول را به دو قسمت تقسيم کرده است. جهانگردان و مسافران زيادي براي تماشاي زيبايي هاي رود هان به کرانه هاي آن مي آيند. در ساحل رود پارک هه بونگ پيرمردي شصت ساله - صاحب دو پسر، يک دختر و نوه - دکه اغذيه فروشي دارد. اما نه او و کساني که براي تفريح به ساحل مي آيند خبر ندارند که در اعماق رودخانه جانوري خطرناک متولد و بزرگ شده است. زباله هاي شيميايي خطرناکي که نيروهاي ارتش آمريکا چند سال قبل مخفيانه در رود هان ريخته اند، سبب به وجود آمدن اين هيولا شده است. يک روز ناگهان جانور پا به ساحل گذاشته و به افرادي که سرگرم پيک نيک هستند، حمله مي کند. در شلوغي و وحشت ايجاد شده از اين حمله، هايون سئو نوه پارک هه بونگ توسط جانور گرفتار مي شود. نام جوو- تيرانداز عضو تيم ملي- و نام ايل -يک غرغروي بيکار- فرزندان او، گانگ دو پدر ساده لوح دختر را به خاطر اين ماجرا سرزنش مي کنند. اما هجوم مامورين و ايجاد قرنطينه در اطراف رود مجالي براي اين کارها باقي نمي گذارد. نيمه شب در قرنطينه، موبايل گانگ دو زنگ مي خورد. هايون سئو زنده است و از لانه جانور با او تماس گرفته است. مامورين حرف هاي آنها را باور ندارند و به دليل هراس از پخش ويروسي که جانور در محيط پخش کرده، اجازه خروج از قرنطينه را هم نمي دهند. به همين خاطر خانواده پارک از قرنطينه پا به فرار مي گذارند تا به هر وسيله اي که شده هايون سئو را نجات دهند...

چرا بايد ديد؟

جوون هو بونگ متولد ١٩٦٩ نام چندان آشنايي براي تماشاگر ايراني نيست. او در سال ١٩٩٩ با نوشتن فيلمنامه شبح[بايونگ چون مين] وارد سينما شد. شبح يک فيلم اکشن مهيج درباره اولين زير دريايي اتمي کره بود که با استقبال خوب تماشاگران روبرو شد. سال بعد جوون هو بونگ اولين فيلمش را به نام سگ هايي که پارس مي کنند گاز نمي گيرند کارگرداني کرد. فيلم بر خلاف اثر قبلي يک کمدي درباره يک استاد پاره وقت کالج و دلگيري اش از پارس سگ همسايه بود. فيلم توانست جايزه فيپرشي جشنواره هنگ کنگ را به خاطر طنز سياه و پرداخت قدرتمندش به چنگ آورد و در جشنواره هاي بوگوتا، بوئنوس آيرس و اسليم دنس نيز بدرخشد. سه سال بعد دومين فيلم جوون هو بونگ به نام خاطراتي درباره قتل به نمايش در آمد. خاطراتي درباره قتل[با شرکت کانگ هو سونگ] بر اساس قتل هاي زنجيره اي اواسط دهه ١٩٨٠ و تلاش هاي نافرجام دو کارآگاه پليس براي يافتن قاتل ساخته شده بود. جوايز فراواني-از جمله جايزه بزرگ و ويژه جشنواره فيلم هاي پليسي کنياک و جايزه فيپرشي جشنواره سن سباستين- که اين فيلم براي کارگردانش به ارمغان آورد، زمينه ساز پخش گسترده جهاني آن شد. سه سال گذشته و جوون هو بونگ با سومين فيلمش در ژانري کاملاً متفاوت بازگشته است. اتفاقي که باعث شده تا منتقدان بسياري به احترام اين جانور کلاه از سر بر گيرند.

جانور در درجه اول فيلمي ١١ ميليون دلاري و طبعاً براي سينماي کره جنوبي يک محصول بزرگ و گران قيمت است. قسمت عمده اين مبلغ صرف جلوه هاي ويژه و خلق جانوري شده که نامش را به فيلم بخشيده است. اما نگاهي دوباره به جانور مي تواند توانايي هاي کارگردانش را در ساخت فيلمي پذيرفتني از قصه اي در خور فيلم هاي درجه سه ويديويي دهه هشتادي ثابت کند. سينماي کره در سال هاي اخير کارگردان هاي با استعدادي چون کيم کي دوک و چان ووک پارک را به سينماي دنيا هديه کرده است. روندي که به نظر مي رسد در سال هاي آتي ادامه خواهد يافت. جوون هو بونگ نيز يکي از اين فيلمسازان است که با اندکي تفاوت در کنار چان ووک پارک قرار مي گيرد. هر دو کارگردان بر خلاف کيم کي دوک به خلق هيجان و تعليق علاقه زيادي دارند و فيلم هاي شان از سوي تماشاگر عادي نيز بهتر پذيرفته مي شود. اتفاقي که مي تواند سينماي محلي کره جنوبي را از نظر اقتصادي بهبود بخشيده و درهاي بازار جهاني را نيز به روي آنان بگشايد.

جوون هو بونگ با کارنامه کوتاهش ثابت کرده، کارگرداني مسلط به ژانرها و قادر به نوآوري يا تلفيق مبتکرانه آنهاست. وقتي صحبت از ژانر مي کنيم بايد نگاهي به فيلم هاي با محوريت هيولاها در تاريخ سينما بيندازيم. اغلب اين فيلم ها ترکيب از دو ژانر علمي تخيلي و تريلر هستند يا اکشن هاي فانتزي به شمار مي روند. اما جانور بدون اين که از استحکام آن کاسته شود از ژانري به ژانر ديگر جهيده و موفق به رساندن درام شخصيت هاي خود به سر منزل نهايي گردد. بونگ با نشان دادن جانور از اولين سکانس فيلم توجه تماشاگر را از وي و حملاتش به سوي شخصيت هاي نه چندان متعادل خود معطوف مي کند. در واقع جانور خطرناک او ضعيف ترين حلقه فيلم است. حتي تعمداً ظاهري کميک به او داده شده : چيزي ميان جانوري دريايي و دايناسور! و تلاش مي شود تا مصنوعي بودن آن مشخص باشد. ولي با اين حال صحنه پردازي ماهرانه بونگ سبب مي شود که در چند سکانس تماشاگر بي اختيار دچار دلهره و هيجان شديدي شود. جانور از طعنه به آمريکايي ها-به عنوان نيروي نظامي مزاحم و حتي نابود کننده محيط زيست- هم غافل نيست و حتي مي کوشد با اشاره به وقايع دوره جنگ سرد- خاستگاه اصلي فيلم هاي هيولايي- جنبه اي مستند گونه نيز به فيلم اعطا کند. جانور يک نمونه کامل براي تفريح، براي آشنايي با سينماي رو به رشد کره جنوبي يک نمونه کامل و براي دوستداران سينما خيال پرداز فرصتي براي آشنايي با کارگرداني تازه نفس از شرق دور است!
ژانر: کمدي، فانتزي، ترسناک، علمي تخيلي، مهيج.


wildhogs.jpg

موتورسوارهاي وحشي Wild Hogs

کارگردان: والت بکر. فيلمنامه: براد کاپلند. موسيقي: تدي کاستلوچي. مدير فيلمبرداري: رابي گرينبرگ. تدوين: کريستوفر گرينبوري، استوارت اچ. پپه. طراح صحنه: مايکل کورنبليث. بازيگران: تيم آلن[داگ مدسن]، جان تراولتا[وودي استيونز]، مارتين لارنس[بابي ديويس]، ويليام اچ. ميسي[دادلي فرانک]، ري ليوتا[جک]، ماريزا تومي[مگي]، کوين دوراند[رد]، جيل هنسي[کلي مدسن]، ام. سي. گيني[مورداک]. ١٠٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. نام ديگر: Blackberry/تمشک سياه.

چهار مرد ميان سال [داگ مدسن دندانپزشک، بابي ديويس شيفته نويسندگي، دادلي فرانک متخصص خجالتي کامپيوتر و وودي استيونس ثروتمند] تصميم مي گيرند براي رهايي از استرس هاي زندگي روزمره و يکنواختي زندگي زناشويي سوار بر موتورسيکلت از سين سيناتي تا سواحل اقيانوس آرام سفر کنند. آنها که نام خوک هاي وحشي را براي خود برگزيده اند، با انديشه سفري پر هيجان و آزاد و رها از قيد و بندها پا در جاده مي گذارند. اما خيلي زود مي فهمند که اين زندگي آزاد آن چنان که از دور و در نگاه اول به چشم مي آمد جذاب نيست. چون سال هاست که به جاي ترک موتورسيکلت روي صندلي ها و مبل هاي راحتي جا خوش کرده اند. گروه چهار نفره که سفري براي تجربه ماجراهاي مهيج را در خيال پرورانده بودند، خود را در ميانه ماجراهايي بزرگ تر و دنيايي متفاوت مي يابند، مخصوصاً زماني که توقف شان در يک بار- متعلق به گروهي موتورسوار خشن معروف به دل فوئگوس- منجر به دزديده شدن يکي از موتورسيکلت هاي شان مي شود. چون تصميم دارند به هر قيمتي که شده، موتورسيکلت خود را پس بگيرند...

چرا بايد ديد؟

والت ويليام بکر متولد ١٩٦٨ هاليوود، فارغ التحصيل مدرسه سينما و تلويزيون[USC] با ساختن فيلم ون وايلدر در سال ٢٠٠٢ شروع به کارگرداني کرد. يک کمدي عاشقانه نوجوان پسند که ادامه دهنده مجموعه National Lampoon بود. بازي رايان رينولدز و آوازهاي فيلم مورد استقبال تماشاگران قرار گرفت و راه براي ساخت دنباله هاي ديگر، هم چنين فيلم بعدي بکر هموار شد. خريدن يک گاو که در همين سال به نمايش در آمد، يک کمدي عاشقانه با شرکت جري اوکانل و ريان رينولدز بود که کاري متوسط ارزيابي شد. به همين دليل ٥ سال فاصله ميان اين فيلم و موتورسوارهاي وحشي وجود دارد و هيچ کس تصور آن را نيز به مخيله خود راه نمي داد که فيلم بعدي بکر بتواند فروشي ١٧٠ ميليون دلاري را نصيب سازندگانش کند. موتورسوارهاي وحشي تا همين جا يک شگفتي تجاري محسوب مي شود و دلايل زياد و متفاوتي جهت تماشاي اين فيلم براي اشخاص مختلف وجود دارد.

اول از همه کلي بازيگر/ستاره هاليوودي يکي از يکي معروف تر روي زين موتورسيکلت که به نوعي يادآور زبل هاي شهري[ران آندروود، ١٩٩١]با شرکت بيلي کريستال است و قرار است سنت ايزي رايدر را هم زنده کنند!

در دو سه دهه گذشته فيلم هايي با قهرمانان ميان سال و حتي سال خورده در سينماي آمريکا جايي براي خوددست و پا کردند. از رفقاي سرسخت که آخرين درخشش هاي کرک داگلاس و بر لنکستر بگيريد و بياييد تا کابوي هاي فضايي ايست وود که نه فقط نشان مي دهند دود از کنده بلند مي شود، بلکه در لحظاتي موفق به تجديد خاطره تماشاگر با بت هاي ذهني و اسطوره هاي معاصر مي گردند. موتورسوارهاي وحشي نه فقط يکي از اين فيلم ها، بلکه نمونه دقيقي از يک محصول با کيفيت از کارخانه بازيافت هاليوود است. بسياري از کارگردان ها از مواد و مصالحي که در اختيارشان قرار داده مي شود، فيلم هاي بي بو و خاصيتي مي سازند که مايه آبروريزي منبه ارجاع شان نيز مي شود. اما بکر توانسته از اين امتحان سر بلند بيرون بيايد. بکر در کنار ارجاع هاي فراوان به ايزي رايدر توانسته بحران ميان سالي را با مهارت در آمريکاي امروز تصوير کند. به اينها بيفزاييد نگاه تيزبين او به ساختار خانواده و جامعه که بر غناي کار او مي افزايد. البته انتظار يک فيلم منتقدانه و جدي را هم نبايد از او داشت. اگر فيلم هاي قبلي بکر را نديده باشيد، موتورسوارهاي وحشي مي تواند آغازگر آشنايي با او و سينمايش باشد. از طرف ديگر، اگر يک کمدي پر ماجرا توجه تان را جلب مي کند: بفرماييد اين شما و اين هم موتورسوارهاي وحشي با بازي معرکه ويليام اچ. ميسي که براي ياد گرفتن موتورسواري روزها وقت گذاشته است!

محض اطلاع عرض مي شود که نام فيلم خوک هاي وحشي يا هر چيز ديگري نيست! چون Hog مخفف کلمه Harley Owners Group است!
ژانر: اکشن، ماجرا، کمدي.

reaping.jpg

درو کردن The Reaping

کارگردان: استيون هاپکينز. فيلمنامه: کري هيز، چاد هيز بر اساس داستاني از برايان روسو. موسيقي: جان فريزل. مدير فيلمبرداري: پيتر لوي. تدوين: کولبي پارکر جونيور. طراح صحنه: گراهام واکر. بازيگران: هيلاري سوانک[کاترين وينتر]، ديويد موريسي[داگ]، ادريس البا[بن]، آنا سوفيا راب[لورن مک کانل]، استفن رئا[پدر کاستيگان]، ويليام راگسديل[کلانتر کيد]، جان مک کانل[شهردار بروکز]، برجس جنکينز[ديويد وينتر]، استوارت گرير[گوردون]، لارا گريس[ايزابل]. ٩٩ و ٩٦ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.

پروفسور کاترين وينتر سال ها قبل شوهر و دخترش را در سودان حين انجام ماموريتي مذهبي از دست داده و پشت به دين کرده است. او اينک براي يافتن توضيح وقايع غير عادي به جاي دعا از راه هاي علمي استفاده مي کند. يک روزتلفني از دوستي قديمي به نام پدر کاستيگان دريافت مي کند که علائمي هشدار دهنده از سوي خدا دريافت کرده و اعتقاد دارد که جان وي در خطر است. کاترين بي اعتنا به هشدارهاي کشيش تلفن را قطع مي کند. مدتي بعد درخواستي از سوي معلم دهکده اي کوچک در لوئيزيانا به نام داگ بلاکول دريافت مي کند. داگ از و مي خواهد تا براي روشن شدن منشاء وقايعي غير عادي-از جمله به رنگ خون در آمدن يک درياچه- به آنجا برود، چون اهالي يقين دارند که اين حوادث نشانه خشم خدا و دختر بچه اسرارآميزي به نام لورن مک دانل حامل اين خشم است. لورن به همراه بن- همکاري تقريباً مومن- عازم دهکده مي شود. پس از آزمايش هاي اوليه و نخستين رويارويي تصادفي کاترين و دختر بچه مرموز، کاترين با يادآوري ماجراي مرگ شوهر و دخترش بار ديگر خود را در آستانه ماجرايي پيچيده مي يابد. هر قدمي که براي رسيدن به سرچشمه اين اسرار برمي دارد، خود را با توطئه اي سهمگين که دنيا را غرق در تاريکي خواهد کرد، نزديک تر مي بيند. و هولناک تر از همه؛ نقشي است که ناخواسته در اين توطئه به او واگذار شده است...

چرا بايد ديد؟

استيون هاپکينز متولد ١٩٥٨ جامائيکا کارگردان توانايي است. در انگلستان و استراليا بزرگ شده و در ١٩٨٧ با ساختن بازي هاي خطرناک کار هنري خويش را آغاز کرده است. بازي هاي خطرناک فيلمي مهيج بود که در استراليا ساخته شده و نسبت به استانداردهاي سينماي آن کشور فيلمي خوب و قابل اعتنا بود. با همين فيلم توجه تهيه کنندگان آمريکايي به سوي وي جلب شد که حاصل آن کارگرداني قسمت پنجم کابوس در الم استريت و دنباله غارتگر[Predator]بود. توفيق نسبي هر دو فيلم سبب شد تا در ١٩٩٣ اکشن متفاوت شب داروي و سال بعد در هنگامه اوج گرفتن حرکت هاي تروريستي Blown Away را کارگرداني کند. همزمان با کارگرداني ٣ قسمت از سريال داستان هاي از گور به تلويزيون راه يافت. و چند سال بعد با کارگرداني قسمت هاي متعددي از فصل اول ٢٤ خود را به عنوان فيلمسازي خوش ذوق و نو آور معرفي کرد. شايد اگر کارگرداني غير از وي سکان هدايت اولين قسمت هاي تعيين کننده اين سريال را به دست نمي گرفت، ادامه آن در طول هفت سال گذشته غير ممکن بود. اما اين دستاوردها در فيلم هاي بلند وي نمود زيادي نداشت. روح و تاريکي[The Ghost and the Darkness] و سپس گمشده در فضا فيلم هايي بود که هر کارگردان استوديويي مي توانست بسازد. از سال ٢٠٠٠ و فيلم مظنون[با شرکت جين هکمن، مورگان فريمن و مونيکا بللوچي] بود که تفاوت ها رخ نمود و چهار سال بعد با زندگي و مرگ پيتر سلرز نشان داد که مي تواند حتي در قالب فيلمي تلويزيوني با تکيه بر روايت بديع و کار روي شخصيت پردازي اثري در خور تحسين بسازد. زندگي و مرگ پيتر سلرز نامزد نخل طلاي جشنواره کن و نامزد جايزه بهترين کارگرداني از اتحاديه کارگردان هاي امريکا شد و توانست جايزه امي[اسکار تلويزيوني] بهترين کارگرداني را به چنگ آورد. اما دو سه سالي از آن ماجرا گذشته و انتظارها با نمايش درو کردن به سر آمده است؛ ولي حاصل کار با وجود تم قدرتمند و پر رنگ علم در برابر ايمان آش دهن سوزي نيست!

در سال هاي اخير توليد فيلم هاي ترسناک و مهيجي با تم دين[اختصاصاً مسيحيت] و خانواده رشد زيادي يافته است. همين چند سال قبل بود که ام. نايت شيامالان فيلم نشانه ها را ساخت و در پايان فيلم بار ديگر رداي کشيشي را به تن گيبسون پوشاند. اين بار يک زن که به معجزات باور ندارد و ايمان به خدا را نيز گم کرده، محور فيلم قرار گرفته تا هم رد گم کرده و مثلاً تازگي به داستان ببخشند و هم دل جنس مخالف[که بيشتر هم به دين و معجزات عقيده مند هستند]را به دست آورده باشند!

داستان فيلم بر اساس انجيل و ده بلاي معروف آن- خونين شدن آب درياچه، حمله ملخ ها و...- شکل گرفته و ساختاري قابل قبول دارد. اما بر خلاف ميراث دوران مدرنيسم و دستاوردهاي قرن بيستم، درو کردن در خدمت تعقل نيست.

هيلاري سوانگ[از معدود بازيگران زني که دو اسکار در کارنامه خود دارند] سعي دارد تا سيمايي زنانه تر از فيلم هاي پيشين خود به نمايش گذاشته و در قالب فيلمي تجاري قابليت هاي خود را نيز به نمايش بگذارد. اين کوشش وي ندانسته در خدمت اهداف واپس گرايانه فيلمسازي قرار مي گيرد که او را زن امروزي و متکي به عقل را به نقش سنتي مادر بودن و بردگي احساسات و از همه بدتر خرافات ديني فرا مي خواند. هاپکينز نيز نهايت تلاش خود را مي کند تا با استفاده از کليشه اعصاب تماشاگر را در اين چرخح تحول[چه عرض کنم؟! پس رفت] به بازي بگيرد که از اين جهت درو کردن فيلمي پذيرفتني-از حيث ديداري/شنيداري- است. اما بر خلاف انتظار سازندگانش هنگامي که در سکانس پاياني عرصه را به سازندگان جلوه هاي ويژه مي سپارد، قافيه را مي بازد و کم اثر مي شود. سازندگان فيلم اصرار دارند که معجزه در زمانه ما هم مي تواند اتفاق بيفتد و بيهوده است اگر به دنبال دلايل علمي براي حوادث غير طبيعي باشيم. اين فيلم را دوست ندارم، اين ديدگاهي شخصي است. چون متاسفانه هنوز در جامعه ايراني کسان بيشماري ب مذهب و خرافه هاي ديني اعتقاد دارند و حتماً اين فيلم سر از برنامه هايي تلويزيوني معناگرا يا ماورايي در خواهد آورد و بسياري را شيفته خود خواهد کرد!

از حالا مي دانم که اين فيلم طرفداران زيادي در چنين جوامعي پيدا خواهد کرد، ولي من عقيده دارم سينما بايد نگاه عاقلانه تر و مثبت تري در برابر چنين پديده هاي اختيار کند. ولي نمونه فعلي و پيش رو به جاي عقل در خدمت کليشه هاست!
ژانر: ترسناک، مهيج.

historymaiking.jpg

دانشجويان تاريخ The History Boys

کارگردان: نيکلاس هايتنر. فيلمنامه: آلن بنت بر اساس نمايشنامه اي از خودش. موسيقي: جورج فنتون. مدير فيلمبرداري: اندرو دان. تدوين: جان ويلسون. طراح صحنه: جان بيرد. بازيگران: ريچارد گريفيث[هکتور]، فرانسس د لا تور[خانم لينتوت]، اندرو نات[لاک وود]، جيمز کوردن[تيمز]، استيون کمپبل مور[ايروين]، راسل تووي[راج]، جمي پارکر[اسکريپز]، ساموئل بارنت[پاسنر]. ١٠٩ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ انگلستان. نامزد جايزه بافتاي بهترني بازيگر/گريفيث و فرانسس د لا تور. نامزد بهترين بازيگر زن، بهترني فيلمنامه، بهترين بازيگران تازه کار/ساموئل بارنت و دومينيک کوپر از مراسم فيلم هاي ستقل بريتانيايي، نامزد جايزه امپاير بهترني بازيگر تازه کار/دومينيک کوپر، برنده جايزه بهترين فيلم از مراسم گليتر، نامزد جايزه بهترين بازيگر مرد سال/گريفيث و بهترني بازيگر نقش مکمل سال/دومينيک کوپر از انجمن منتقدان فيلم لندن.

يورک شاير ١٩٨٣. هدف هشت جوان که در دبيرستاني واحد درس مي خوانند، ورود به دانشگاه آکسفورد يا کمبريج است. آنها از استاداني خوبي چون خانم لينتوت در رشته تاريخ بهره مند هستند، اما به زودي دو دبير بيش از ديگر استادان با اين هشت نفر سر و کار پيدا مي کنند: اولي هکتور که خود را وقف تعليم آنها و پيشرفت شان کرده و دومي ايروين جوان که از سوي مدير براي آموزش فوت و فن قبولي در کنکور تعيين شده است. رابطه ميان دانش آموزان و استادان باعث به وجود آمدن حوادث مفرح و گاه ساعت هاي کسالت آوري براي آنها مي شود که زندگي آينده آنها را تحت الشعاع خود قرار مي دهد...

چرا بايد ديد؟

مدت زمان زيادي از نمايش و توفيق حيرت انگيز فيلم هاي انجمن شاعران مرده[پيتر وير، ١٩٨٩] گذشته است. فيلمي که براي بسياري از ما و هم نسل هاي ما يادآور خاطرات خوش دوران تحصيل بود. کمتر انساني است که رابطه معلمي بردبار و دل سوز در شکل گيري آينده وي نقشي ايفا نکرده باشد و از همه مهم تر دلش نخواسته تا طغياني هم چون پايان فيلم انجمن شاعران مرده را تجربه کند. با اتکا به همين پس زمينه بود که چند سال قبل باشگاه امپراتورها[مايکل هافمن، ٢٠٠٢] ساخته شد و اينک دانشجويان تاريخ در برابر ماست. دانشجويان تاريخ بر اساس نمايشنامه موفق آلن بنت- که سال گذشته موفق به دريافت شش جايزه توني شد- ساخته شده و چون شمشيري دو دم هم به نقد سيستم آموزش انگلستان پرداخته و هم معضلاتي چون همجنس گرايي و نوجواني را بررسي کرده است. نيکلاس هينتر متولد ١٩٥٦ منچستر، کارگردان با سابقه و مشهور تئاتر است که چندين فيلم قابل قبول نيز در کارنامه اش دارد. اولين بار با فيلم جنون شاه جورج بود که نامش را شنيدم و بعدها The Object of My Affection و شب دوازدهم و سرانجام صحنه مياني و براي تماشاگر عام بوته بر اساس نمايشنامه ساحره سوزان آرتور ميلر که دانيل دي لوئيس و وينونا رايدر نقش هاي اصلي را در کنار پل اسکافيلد کبير بر عهده داشتند.[بوته براي تماشاگر ايراني نيز به دليل جوايزي که گرفته و نامزدي اش در مراسم اسکار و ترجمه چندينو چندباره نمايشنامه ميلر آشناتر است]. اغلب اين فيلم ها برگردان نمايشنامه هايي بودند که توسط خود هينتر و ديگران اجرا شده بود. دانشجويان تاريخ نيز فيلمي در همان سبک و سياق و حتي با همان بازيگراني است که آن را روي صحنه اجرا کرده بودند. فيلمي بسيار کم هزينه[٢ ميليون پوند] اما با کيفيت که نمايشي کم و بيش موفق نيز در آن سوي اقيانوس تجربه کرده است.

بگذاريد حرفي را که در پايان اين نوشته بنويسم، در همين ابتدا بگويم. دانشجويان تاريخ فرصت تبديل شدن به يکي از فيلم هاي ماندگار تاريخ سينما را فقط و فقط به دليل وفاداري بيش از حدش به نمايشنامه مورد اقتباس خود از دست داده است. اما به دليل نگاهي که به مقطعي مهم از زندگي انسان انداخته، قابل چشم پوشي هم نيست. يکي ديگر از موانع موجود در جذب تماشاگر غير بريتانيايي تاکيد زياد نويسنده نمايش بر شوخ طبعي انگليسي است که مي تواند مانعي نه چندان بزرگ به حساب آيد و خوشبختانه کارگردان کوشيده تا بخشيدن ابعادي فراگير به فيلم آنها را در دل فيلم حل کند. اما به نظر من، بزرگ ترين دستاورد نويسنده و کارگردان دانشجويان تاريخ ضرورت محک زدن علم و دانش بشري است که در فيلم همواره بر آن تاکيد مي شود. نگاهي دکارتي که هسته مرکزي فيلم و بالطبع تفکر غرب را تشکيل مي دهد. اولين احساسي که بعد از تماشاي اين فيلم قلب و ذهن مرا مسخر کرد توصيه تماشاي آن-با صداي بلند- به همه معلم ها و دانشجويان بود. پس همين کار را مي کنم. اول معلم ها ببينند!!!
ژانر: کمدي، درام.

نوشته شده توسط فیلم ساز در جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 7:17 | لینک ثابت |

 

6-Je%20m%27appelle%20Elisabeth.jpg

الیزابت صدایم کنید Je m'appelle Elisabeth
کارگردان: ژان پی یر آمه ریس. فیلمنامه: ژان پی یر آمه ریس، گیوم لورن بر اساس داستانی از آن ویازمسکی. موسیقی: فیلیپ سارد. مدیر فیلمبرداری: استفان فونتن. تدوین: لورنس بریو. طراح صحنه: ژان پی یر کوهو سولکو. بازیگران: آلبا گایا کراگده بلوجی[بتی/الیزابت]، استفانی فریس[رژی]، ماریا د مدیروس[مادو]، یولاند مورو[رز]، بنژامن رومن[ایوون]، لورن سیر[آگنس]، ویرژیل لکلر[کوئنتین]. ٩٠ دقیقه. محصول ٢٠٠٦ فرانسه. نام دیگر: Call Me Elisabeth.
سال های جنگ جهانی دوم....دختری ده ساله به نام بتی در یکی از روستاهای فرانسه به همراه پدر و مادرش که در حال جدایی هستند، زندگی می کند. خواهر بزرگ تر وی خانه را برای تحصیل ترک کرده و بتی را با کلفت مرموز و ساکت خانه تنها گذاشته است. بتی از تاریکی و چیزهای دیگری از قبیل قصر جن زده نزدیکی خانه شان می ترسد. تا این که یک روز یکی از بیماران آسایشگاه پدرش به نام ایوون فرار کرده و وارد باغچه منزل آنها می شود. دختر کوچک به شکلی غیر منتظره این غریبه را مخفی کرده و به حمایت از او برمی خیزد. به زودی ایوون کم حرف تبدیل به بهترین دوست بتی می شود. آیا این دختر کوچک به دنبال دوستی واقعی است یا برای اولین بار در عمر کوتاه خود می خواهد بلوغ و استقلال را تجربه کند؟

چرا باید دید؟
الیزابت صدایم کنید شاید در نگاه اول فیلمی شبیه به هزارتوی پان[جدا از لایه پر رنگ سیاسی آن] به چشم بیایید که پر بیراه هم نیست. این فیلم نیز ظاهراً قصه بلوغ توام با تنهایی و کشف دوستی دختری کوچک است و همچون هزارتوی پان عمده توفیق خود مدیون حضور بازیگری خردسال و با استعداد در برابر دوربین است. آلبا گایا کراگده بلوجی که او را با نقش کوچکی در فیلم وقتی زمان بگذرد[فرانسوا اوزون] به یاد می آورم، از آن کودکان خوش آتیه ای است که می تواند در آینده بازیگری مطرح شود. اما در حال حاضر روی سخن ما با فیلم ژان پی یر آمه ریس است.

ژان پی یر آمه ریس متولد ١٩٦١ لیون از ١٩٩٣ با ساختن فیلم قایق عروسی وارد سینمای فرانسه شد. اما با فیلم دومش کمدی/درام جنایی رضایت یک بیگناه که دو جایزه از جشنواره کن برایش به ارمغان آورد، به شهرت رسید. چهارمین فیلمش درام عاشقانه همراهان ناجور نیز جایزه جشنواره سانتا باربارا را گرفت، که پخش جهانی موفقی نیز به دنبال داشت. الیزابت صدایم کنید هفتمین فیلم بلند اوست که بعد از موفق ترین فیلمش زندگی همین است[٢٠٠١ برنده صدف نقره ای بهترین کارگردانی و یک جایزه دیگر از جشنواره سن سباستین] و سبک وزن[٢٠٠٤] کارگردانی کرده است.

در ابتدا گفتم این فیلم ظاهراً قصه بلوغ است. این که دخترک ده ساله اول فیلم که همه بتی صدایش می کنند، در پایان می خواهد تا او را الیزابت صدا کنند. او توانسته از مرحله کودکی گذر کند، یعنی موفق به سرکوب تمایلات خود شده و بالغ گردیده است. ولی آیا او دوران کودکی را واقعاً زیسته؟ آیا چون از تاریکی، قصر جن زده مجاور، درهایی که جیر جیر می کنند، دعواهای پدر و مادرمی ترسد، کودک است؟ آیا زمانی که می فهمد مادربزرگی که فکر می کرد به مرگ طبیعی مرده، در واقع خودکشی کرده است، اتفاقی برایش نیفتاده؟

زندگی او در خانه ای دورافتاده و در مجاورت آسایشگاه پدرش گذشته است. تنهاست و برای کودکی در سن و سال او پخته و مستعد که نمی تواند درد تنهایی اش را با کلفت خاموش خانه و سگش قسمت کند. بتی برای حل این مشکل پا به منطقه ممنوعه می گذرد.

یعنی تلاش های پدرش را برای دور نگهداشتن مسائل شغلی از خانه نادیده می گیرد. او حامی بیماری می وشد که همه تلاش دارند وجود او را پنهان کنند. پدر و مادرش نیز در تنهایی خود غرق شده اند و به نوبه خود رازهایی برای مخفی کردن دارند. بتی هم بازی خانگی پنهانی خودش را دارد. او حتی لحظه ای تصمیم می گیرد تا بار و بندیلش را جمع کرده و با کسانی که دوست شان دارد، از آن خانه بگریزد.

گوته سال ها قبل گفته است"انسان فقط از ورای انسان های دیگر می تواند موفق به شناخت خویشتن شود". بتی نیز از طریق ایوون موفق به یافتن خود شده و در پایان تبدیل به الیزابت می شود.
ژان پی یر آمه ریس زبان دیداری/شنیداری مناسبی را برای روایت قصه اش انتخاب کرده و به شکلی منسجم توانسته صحنه های به دقت کارگردانی شده را در کنار هم قرار دهد. اما موفق نشده تا دیوار موجود میان فیلم و تماشاگر را کاملاً فرو بریزد. با این وجود بعد از تماشای فیلم بی اختیار حس خواهید که نسیمی بر زندگی تان وزیدن گرفته است. نسیمی خنک و عطر آگین که از دست دادن آن روا نیست!
ژانر: درام.

3-The%20Condemned.jpg

محکوم به مرگ The Condemned
کارگردان: اسکات وایپر. فیلمنامه: اسکات وایپر، راب هیدن بر اساس داستانی از راب هیدن، اندی هیدن و اسکات وایپر. موسیقی: گریم ریول. مدیر فیلمبرداری: رز امری. تدوین: درک برکین. طراح صحنه: گراهام والکر. بازیگران: استیو آستین[جک کانراد]، وینی جونز[اوان مک استارلی]، ریک هافمن[گولدمن]، رابرت مامون]ایان برکل]، تروی موست[جولی]، کریستوفر بیکر[ادی]، سام هیلی[بلا]، مدلی نوست[سارا]، لوک پگلر[بکستر]، ماسا یاماگوچی[سایگا]، املیا برنز[ریو]، مانو بنت[پاکو]، داسی روز[رزا]، مارکوس جانسون[کی. سی. مک]. ١١٣ و ١٠٠ دقیقه. محصول ٢٠٠٧ آمریکا.

ایان برکل تهیه کننده ای مشهور و ثروتمند، ده محکوم به مرگ را از زندان های سراسر دنیا بیرون آورده و در جزیره دور افتاده نزدیک گینه گرد هم می آورد. هدف وی از این کار به راه انداختن نمایشی واقعی از مبارزه و کشته شدن این افراد به دست یکدیگر است. فقط یک نفر باید از این جزیره زنده بیرون بیاید و پاداش او آزادی به همراه چمدانی پر از پول خواهد بود. قصد برکل از به راه انداختن این مبارزه خونین و غیر قانونی پخش آن به صورت زنده و همزمان از طریق اینترنت و کسب میلیون ها دلار دیگر است. او که به همراه چندین متخصص زبده کامپیوتر و اینترنت مانند گولدمن در مکانی امن مستقر شده اند، ده محکوم را با دوربین های مخفی شده در سرتاسر جزیره تعقیب می کنند. اما یکی از محکومین و قوی ترین آنها به نام جک کانراد تمایلی به مبارزه و کشتن دیگر محکومین ندارد. هدف او زنده خارج شدن از جزیره و بازگشت نزد خانواده خویش است. وی بر خلاف دیگر محکومان، سرباز پیشین نیروهای ویژه ارتش آمریکاست که مدتی قبل در آمریکای لاتین ناپدید شده بود. محکومان به محض پیاده شده در جزیره شروع به کشتن یکدیگر می کنند. حریص ترین آنها اوان مک استارلی انگلیسی و سایگای ژاپنی هستند که موقتاً برای از میان بردن بقیه با هم متحد می شوند. و کانراد به زودی درمی یابد بر خلاف میل خود باید آنها را از میان بردارد....

چرا باید دید؟
مبارزه تا سر حد مرگ در سینمای اکشن چیز تازه ای نیست. این تخم لق را فیلمبردارن لومیر و ادیسون با ضبط صحنه های مشت زنی و دیگر مسابقات رزمی در دهان فیلمسازان شکستند. این تم در صد سال اول سینما تبدیل به یکی از کلیدی ترین عناصر فیلم های پول ساز شد و به لقب خطرناک ترین بازی هم مفتخر شد. بازی که خطرناک ترین موجود زنده-یعنی انسان- در آن شرکت داشت. اولین فیلمی که داستانی مشابه محکومان داشت و به شکار انسان می پرداخت نیز به همین نام خطرناک ترین بازی[١٩٣٢ ایروینپ پیچل و ارنست بی شودزاک] نامیده شد. فیلمی که اکنون جزو کلاسیک های نوع خود به شمار می رود. این فیلم سنگ زیرین بنایی شد که تا امروز هر سال بر ارتفاع آن افزوده شده است. ورزشکاران زیادی برای نقش آفرینی در چنین آثاری پا به سینما گذاشتند. تعدادی از آنها چون بروس لی[نمونه مشابه این نوع اژدها وارد می شود] یا چاک نوریس و بعدها جکی چان[یکی از اولین فیلم های مشهور وی نیز مبارزه بزرگ با همین تم بود، البته با چاشنی کمدی خاص چان] توانستند شهرتی به هم بزنند و گاه نیز فیلم زمینه ساز تولید فیلم های مفرحی شوند.

دست پخت جناب اسکات وایپر، بازیگری که از اوایل دهه ١٩٩٠ شروع به کارچرخانی نیز کرده، چیزی در حد بازیافت همین تم است. ماراتون مرگی که هر کاربر اینترنت می تواند با پرداخت ٥٠ دلار به تماشای آن بنشید. یعنی تجهیز تکنولوژیک قصه و زدن رنگ سودجویی و پول پرستی بر قصه ای کلیشه و نخ نما که به سبک و سیاق همین آثار ورزشکاری چون استیو آستین[ربطی به مرد شش میلیون دلاری ندارد!] را هم به خدمت گرفته است. در چنین موقعیتی حرف هایی جدی مثل انتقاد سازندگان فیلم به گردانندگان نمایش های زنده و واقعی تلویزیون محلی از اعراب ندارد و عملاً خود از همین برنامه های سخیف تغذیه می کند.
با این حال کسانی که هنوز به سینمای عضله سالار علاقمند هستند، این فیلم نسبتاً مهیج صد در صد کلیشه ای و مملو از آدرنالین را تماشا خواهند کرد. البته با توجه به استقبال کم فروغ تماشاچیان این گونه فیلم ها در آمریکا[٧ میلیون دلار فروش] چنین به نظر می رسد که نسل این بیننده ها نیز رو به انقراض است. به هر حال هر آن چه شرط بلاغ بود گفتیم، باقی را خود دانید!
ژانر: اکشن، مهیج.

5-Fritt%20vilt.jpg

فصل شکار/هتل شیطان Fritt vilt
کارگردان: روآر اوتاگ. فیلمنامه: توماس مولداشتاد، روآر اوتاگ بر اساس داستانی از مارتین سوندلند و ایده ای از یان ایریک لانگون و مانگه لونگنر. موسیقی: ماگنوس بیته. مدیر فیلمبرداری: دانیل ولدهایم. تدوین: یان اندره مورک. بازیگران: اینگرید بولسو بردال[یانیک]، رولف کریستین لارسن[مورتن توبیاس]، توماس الف لارسن[ایریک]، اندره مارتین میداشتایگن[میکاییل]، ویکتوریا وینگه[اینگون]، رونه ملبای[کوهنورد]، تونی لونده[مور]، هالوارد هولمان[پدر]. ٩٧ دقیقه. محصول ٢٠٠٦ نروژ. نام دیگر: Cold Prey. نامزد جایزه بهترین بازیگر زن/اینگرید بولسو بردال و بهترین فیلم از جشنواره آماندا.

شش جوان-یانیک، مورتن، توبیاس، ایریک، میکائیل و اینگون- برای اسکی کردن به طرف منطقه ای که کو یوتنهایم در آن قرار دارد، به راه می افتند. منطقه ای که هیچ نشانه ای از زندگی انسان ها در آن به چشم نمی خورد و تماس گرفتن با موبایل نیز از آنجا غیر ممکن است. تنها بنایی که در این منطقه وجود دارد، هتلی کوهستانی می باشد که در دهه ١٩٧٠ بعد از ناپدید شدن پسر پسر مدیر هتل تعطیل شده است. جوان ها که در جست و جوی سرپناه اجباراً در این ساختمان متروک پناه گرفته اند در طبقه اول آن اتاقی شبیه زندان کشف می کنند. آنها خیلی زود می فهمند که تنها نیستند و تعطیلاتی که قرار بود با ورزش سپری شود به کابوس بدل می شود. چون مشهورترین قاتل سریالی نروژ در این هتل اقامت دارد و به زودی بازی موش و گربه خطرناکی میان آنها آغاز می شود.

چرا باید دید؟
سینمای نروژ و طبعاً روآر اوتاگ می تواند برای خیلی از سینما دوستان ایرانی ناشناخته باشد. دردسر از آنجا آغاز می شود که اوتاگ سه چهار فیلم بیشتر نساخته و سابقه فیلمسازی اش نیز به ویدیوکلیپ سازی برمی گردد. دوری از وطن و زندگی در جهان آزاد هیچ نداشته باشد، لااقل محدودیت های دسترسی به فیلم های خارج از جریان اصلی سینمای آمریکا و اروپا را از میان می برد[این تنها شانسی است که دربدری اجباری برای من به ارمغان آورده!!!].
به هر حال اقامت در اسکاندیناوی باعث شد تا چشممان به جمال اولین فیلم بلند جناب ایشان [بعد از کلی فیلم کوتاه اسم و رسم دار مثل یک مشت کباب، قاتل تبر به دست و The Martin Administration] منور شود، که بی تعارف موجب پشیمانی نشد. دلیلش را عرض می کنم:

همه کم و بیش می دانیم که در اسکاندیناوی و مخصوصاً نروژ فیلم ساخته می شود، اما شنیدن نام محصولات محبوب مردم این کشور یا یافته شدن آنها در بساط صاحبان سالن های نمایش و حتی ویدیو کلوپ های همین کشورها هم کاری بی نهایت سخت است. پس تا اینجا همین فیلم را به عنوان بهترین نمونه سینمای عامه پسند نروژ از من قبول کنید. پیرنگ داستانی فیلم-هتلی متروک و محصور در میان برف ها- به خودی خود یادآور Shining استنلی کوبریک است. ارجاعاتی مثل اتاق شماره ٢٣٧ نیز نشان از ارادت سازنده اش به این قصه استیون کینگ و فیلم کوبریک دارد. اما شباهت ها به همین جا ختم می شود. در عوض تا دل تان بخواهد همه کلیشه های ژانر ترسناک [مخصوصاً دهه ١٩٨٠ آن] را در فیلم می توانید پیدا کنید. که البته به گونه ای منطقی و فارغ از ستایش یا هجو آن در دل روایت واقع گرای فیلم جا گرفته اند. کلیشه ها سهمی عمده در پیشبرد قصه فیلم دارد، اما این مهارت اوتاگ در تعادل بخشیدن و چیدن حوادث در امتداد فیلم است که به آن قدرت می دهد. این اتفاق و کشیده شدن اوتاگ به سوی ژانر ترسناک[تحت تاثیر فیلم های سام رایمی و پیتر جکسون] در اولین فیلمی که در کلاس هشتم به نام قاتل تبر به دست ساخته بود و زاده شدنش در زادگاه موسیقی Black Metal چیزی غیر طبیعی نیست. کافی است مثل بنده به نزدیکی قطب پرتاب بشوید تا بفهمید زندگی در میان زمستان تاریک و طولانی و پر برف چه مزه ای دارد و چقدر می تواند ترسناک باشد.

از اینها که بگذریم فصل شکار/هتل شیطان به معنی واقعی کلمه فیلمی پر از تعلیق است که تماشاگر را به تماشای دوباره خود دعوت می کند. اتفاقی که برای بسیاری از خوش ساخت ترین محصولات تجاری امروز نیز نمی افتد. به قول اسپیلبرگ: فیلم های امروز حکم غذایی را پیدا کرده اند که یک بار می شود آن را خورد!

از طرف دیگر ساخته شدن فصل شکار/هتل شیطان در کشوری که به دلیل نبود حمایت دولت از فیلم های تجاری و پرداخت وام های مناسب، سالانه بیش از ١٠ فیلم نمی توانست تولید کند اتفاقی بس مهم است. دولت نروژ در یکی دو سال اخیر به شرط تامین ٥٠ درصد بودجه فیلم از تهیه کنندگان غیر دولتی شرایطی برای در اختیار گذاشتن ٥٠ درصد باقیمانده آن برای فیلمسازان فراهم کرده است. اگر این وضعیت پیش نیامده بود، یقیناً تولید این فیلم نیز به حقیقت نمی پیوست. اتفاقی که سرآغاز نضج گیری مجدد سینمای بدنه نروژ نیز می تواند باشد و رونقی به بازارشان بدهد. نام روآر اوتاگ را به خاطر بسپارید و سعی کنید کارنامه اش را دنبال کنید. چون بعدها از او به عنوان بانی این حرکت و یکی از احیا گران سینمای نروژ نام برده خواهد شد!
ژانر: ترسناک.

7-Fr%C3%A1giles.jpg

شکننده Frágiles
کارگردان: خائوم بولاگوئرو. فیلمنامه: خائوم بولاگوئرو، خوردی گالسه رون. موسیقی: روکه بانیوس. مدیر فیلمبرداری: خاوی خیکه نز. تدوین: خائوم مارتی. طراح صحنه: آلن باینه، اینیگو ناوارو. بازیگران: کالیستا فلوکارت[ایمی نیکلاس]، ریچارد راکسبورگ[رابرت مارکوس]، الینا آنایا[هلن پرز]، جما جونز[خانم فولدر]، یاسمین مورفی[مگی]، کالین مک فارلین[روی]، مایکل پنینگتون[مارکوس]، دانیل اورتیز[مت]، سوزی ترالینگ[سوزان]، لوید اف. بوث شانکلی[سایمون]، مایکل گاتوود[دیوید]، اسکارلت کری[اما]. ٩٣ و ١٠٢ دقیقه. محصول ٢٠٠٦ اسپانیا. نام دیگر: Fragile: A Ghost Story. برنده جایزه بهترین تدوین از جشنواره بارسلونا، نامزد جایزه بهترین موسیقی از مراسم انجمن منتقدان فیلم اسپانیا، برنده جایزه گویای بهترین جلوه های ویژه و نامزد بهترین موسیقی، برنده جایزه تماشاگران، جایزه ویژه داوران و داوران جوان از جشنواره Gérardmer.
بیمارستان کودکان مرسی فالز پس از سال ها خدمت گذاری به بیماران، در آستانه تعطیل شدن است. اما تخلیه آن به خاطر بروز یک سانحه وحشتناک قطار که منجر به زخمی شدن انسان های زیادی شده[چون دیگر بیمارستان های منطقه قادر به بستری کردن این تعداد بیمار نیستند] به تاخیر می افتد. شرایط موجود در بیمارستان نیز چندان مساعد نیست. اغلب پرسنل آنجا را ترک کرده اند، بخش های زیادی تعطیل شده و برخی از دستگاه ها نیز جابجا شده است. کودکان بستری در بیمارستان نیز بی قرارند. چون از چیزی دچار ترس شده اند. این چیز موجودی به نام دختر مکانیکی است و ادعا می شود که در طبقه دوم بیمارستان ساکن است. پرستاری جوان به نام امی نیز که به تازگی برای کمک به بیمارستان فرستاده شده، خیلی زود متوجه شرایط عجیب و غریب آنجا می شود. او به زودی درمی یابد برای حمایت از کودکان باید این راز را کشف کند...

چرا باید دید؟
آخرین ساخته خائوم بولاگوئرو متولد ١٩٦٨ کاتالونیای اسپانیا که او را با فیلم تاریکی[٢٠٠٢] شناختم، قرار است به سبک و سیاق فیلم پیشین آجری دیگر در بنای سینمای ترسناک اسپانیا باشد. او در فیلم قبلی خود توانست تماشاگران تشنه هیجان و آدرنالین را به خوبی تا پایان فیلمش روی صندلی سالن های سینما میخکوب کند و به نظر می رسد این بار نیز توانسته درست به هدف بزند!
اگر در تاریکی خانه ای در شهرستانی کوچک و خلوت مکان اصلی بروز حوادث بود، این بار نیز بیمارستانی دور افتاده با مشخصاتی تقریباً یکسان و مساعد برگزیده شده است. غرابت از جای جای فیلم های بولاگوئرو می ریزد. اگر انتخاب آنا پاکوین در تاریکی همان قدر تعجب آور بود که این بار انتخاب کالیستا فلوکارت[بازیگر نقش الی مک بیل در تلویزیون و معشوقه هریسون فورد]و ریچارد راکسبری بد من فیلم مولن روژ! و تازه اینها شروع کار است. بولاگوئرو از ١٩٩٤ با ساختن آلیسیا شروع به فیلمسازی کرده و تا امروز چهار فیلم بلند دیگر ساخته است. حاصل این کارنامه کوتاه ١٨ جایزه بین المللی است. اتفاقی که ما را وادار می کند تا با فیلم های او با دقت بیشتری برخورد کنیم. شکننده که با تاخیری قابل توجه پخش جهانی پیدا کرده، همان گونه که از نام پخش بین المللی آن بر می آید یک قصه ارواح است. ماجرای شکسته شدن استخوان های بیماران خردسال و اغلب یتیم از سوی روحی سرگردان به خودی خود به دلیل تازگی سوژه جذاب هست. اما با وجود هنرپیشگان نام دار و ظاهر شیک آن، فیلمنامه اش از بالا تا پایین بر اساس کلیشه های این گونه بنا شده و آن را به فیلمی معمولی نزدیک می کند. [بر خلاف تاریکی]
قصه روح گرفتار میان دو دنیا که باعث آزار دیگران می شود، در سال های اخیر نمونه های فراوانی در سینمای ژاپن و سپس آمریکا داشته و چیز تازه ای نیست. مشکل دیگر فیلم تیپ سازی های معمول است که سرشت آدم ها را بلافاصله به نمایش گذاشته و عنصر تعلیق را از روند فیلم حذف می کند. این تیپ سازی در بازی اغراق آمیز شخصیت اصلی فیلم نیز وجود دارد و سبب همراه نشدن ما با او می شود. این باورپذیر نبودن به همه شخصیت های فیلم تسری پیدا کرده است. اتفاقی که وقوع در فیلمی از بالاگوئرو تعجب آور است. به نظر می رسد که بازیگران به حال خود رها شده اند و چیزی به نام هدایت بازیگر جزو وظایف کارگردان نبوده است. گفت و گوهای طولانی و گاه زاید در لحظات اوج داستان سبب سرخوردگی بیننده آشنا به کار بالاگوئرو می شود. راستی چه اتفاقی افتاده است؟

قبول دارم که او آلخاندرو آمنبار نیست و شکننده نیز نمی تواند فیلمی چون دیگران باشد. البته در مقایسه با فیلم های تهوع آور هالیوودی این گونه فیلم پاکیزه ای است و حال و هوایی احساسی هم دارد. حتی در سکانس پایانی موفق به حبس نفس تماشاگران در سینه می شود. اما به خاطر استفاده مفرط از کلیشه ها و نیفزودن سنگ تازه ای بر این بنا خیلی زود فراموش خواهد شد! شخصاً ترجیح می دهم منتظر فیلم بعدی بالاگوئرو باشم. شاید وقتی دیگر...
ژانر: ترسناک، مهیج.

نوشته شده توسط فیلم ساز در جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 7:11 | لینک ثابت |

delta.jpg

نيروي مسخره دلتا Delta Farce

کارگردان: سي. بي. هاردينگ. فيلمنامه: بير ادرهولد، تام ساليوان. موسيقي: جيمز اس. لوين. مدير فيلمبرداري: تام پريستلي جونيور. تدوين: مارک کنته. طراح صحنه: کيبات مک مولن. بازيگران: لري د کيبل گاي[لري]، بيل انگوال[بيل ليتل]، دي. جي. کوالز[اورت شاکلفورد]، کيت ديويد[گروهبان کيلگور]، دني تره خو[کارلوس سانتانا]، ماريزول نيکولز[ماريا]. ٩٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.

لري که در يک روز معشوقه و شغلش را از دست داده، بدترين روز زندگي اش را مي گذراند. او براي رهايي از اين وضعيت ناراحت کننده و هم چنين گذراندن يک تعطيلات کوتاه تصميم مي گيرد به همراه دوستانش- بيل و اورت- آخر هفته به اورست برود. اما به خاطر يک اشتباه کوچک سوار هواپيماي ديگري شده و سر از ميان گروهي نظامي در مي آورند که ظاهراً عازم جنگ در عراق هستند. سه دوست مي پندارند به زودي در خاورميانه فرود آمده و بلافاصله وارد جنگ شده و شايد هم تبديل به قهرمان شوند. اما دردسر به اينجا ختم نمي شود، چون خيلي زود خود را به جاي عراق در مکزيک و ميان يک درگيري با گروه هاي مافيايي مي يابند...

چرا بايد ديد؟

خودتان براي يک کمدي ارزان قيمت هاليوودي که قرار است به سنت معمول اين گونه با دست انداختن فيلم هاي ديگر و شوخي هاي سبک-و گاه نه چندان دلچسب- آبرويي براي خود و گروه سازنده اش کسب کند، آماده کنيد!

سنتي که مديون گروه ZAZ است. گروهي متشکل از جري زوکر، جيم آبرامز و ديويد زوکر که در دهه ١٩٨٠ با ساختن طياره! ١ و ٢ و بعدها سريال جوخه پليس- که تبديل به سه گانه اسلحه بدون غلاف شد- Hot Shots و فوق سري راه تازه اي براي بازيافت محصولات هاليوود و بالطبع کاسبي پر رونق ديگري پيدا کردند. اين پروسه هم در گذر از زمان شيره اش کشيده شد و به چيزهايي مثل فيلم ترسناک رسيد که چندان نشاني از نبوغ و تازگي نداشت. به نظر مي رسد نيروي مسخره دلتا از زير دست اين گروه رد شده و به جناب هاردينگ رسيده که بر اساس فيلمنامه هولدر و ساليوان هجويه اي کم فروغ بر همه فيلم هاي جنگي دو سه دهه گذشته بسازد.

هدف و روش سازندگان فيلم با ديدن پوسترهاي فيلم به راحتي لو مي رود. يکي از پوسترها دست انداختن[هجو لغت ارزشمندي است] پوستر غلاف تمام فلزي و دومي شوخي بي مزه اي با سه شاه است و اضافه کنيد به اينها نام فيلم را که قرار بوده طعنه اي به نيروي دلتا[فيلم جنجالي ١٩٨٦ مناخيم گولان با شرکت لي ماروين و چاک نوريس] باشد. سرتان را با اشاره به ديگر ارجاعات فيلم- مثل نام کيلگور که از و اينک آخرزمان دزديده شده- درد نمي آورم.

سي. بي. هاردينگ از کارگردان هايي است که در آستانه قرن تازه وارد تلويزيون و سينماي آمريکا شده اند. وظيفه اصلي کساني چون پر کردن ساعت پخش شبکه هاي تاق و جفت و ٢٤ ساعته آمريکايي با سريال ها و فيلم هاي تلويزيوني ارزان قيمت است که خيلي زود بعد از تماشا- و گاه حين تماشا- فراموش مي شوند. نيروي مسخره دلتا دومين فيلم بلند او بعد از Loveblind[يک آشغال درجه يک در گونه هرزه نگاري ملايم!] است.

فروش ٨ ميليون دلاري فيلم و برخورد سرد منتقدان آمريکايي نيز نشان از شکست چنين پروژه هايي است و هجويه سازان در آينده بايد بيش از اينها ظرافت به خرج بدهند. چون خنداندن مرد کار راحتي نيست، مخصوصاً اگر قرار باشد با دست انداختن به نشانه هاي فرهنگي روز اين کار صورت بگيرد. من که بعد از تماشاي فيلم نمي دانستم بخندم يا به حال و وقت خودم گريه کنم. اگر در يک کلمه بخواهم نيروي مسخره دلتا را توصيف کنم، نامربوط لغتي کاملاً برازنده آن است!
ژانر: اکشن، ماجرا، کمدي.

rise.jpg

احياء: جوينده خون Rise: Blood Hunter

نويسنده و کارگردان: سباستين گوتيه رز. موسيقي: ناتان بار. مدير فيلمبرداري: جاني تال. تدوين: ليزا برامول، راب ساليوان. طراح صحنه: جري فلمينگ. بازيگران: لوسي ليو[سدي بليک]، رابرت فارستر[لويد]، کامرون ريچاردسون[کولت]، آلن ريچ[هريسون]، سامانتا شلتون[ سردبير LA Weekly]، کوين ويتلي[اتان ميلز]، جيمز دآرسي[بيشاپ]، مايکل چيکليس[کلايد راولينز]، مارگو هارشمن[تريشيا راولينز] کامرون گودمن[کايتلين]، کارلا گوينو[ايو]. ٩٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا، نيو زيلند. نام ديگر: Rise.

سدي بليک خبرنگار جستجوگر LA Weekly به دنبال تحقيق درباره گمشدن دختران جوان و سپس يافته شدن اجساد تکه تکه شده آنها، به وجود گروهي با باورهاي فرا طبيعي شک مي کند. اما بعد از کشته شدن يکي از همکاران خود، زماني که به آپارتمان وي رفته به چنگ يکي از اعضاي اين گروه مي افتد. مدتي بعد، وقتي چشم باز مي کند خود را در سردخانه پزشکي قانوني مي بيند. سدي که پس از مورد حمله قرار گرفتن، تبديل به خون آشام شده، به زندگي بازگشته و قصد دارد تا انتقام بگيرد. کارآگاه راولينز که دخترش تريشيا نيز قرباني همين گروه شده، در تعقيب پرونده و يافتن ردي از اين گروه است. او که قسم خورده تا انتقام خود را از ربايندگان تنها دخترش بگيرد، به زودي با سدي برخورد مي کند. سدي که با کشتن يکي دو نفر از اعضاي اين گروه در صدد دسترسي به رهبرشان بيشاب است، با راولينز همراه مي شود. تنها تقاضاي وي از راولينز در ازاي کمک به وي و رسيدن به بيشاب يک چيز است: مرگ در پايان کار!

چرا بايد ديد؟

مدت زمان زيادي از شنيده شدن نام گوتيه رز براي اولين بار نمي گذرد. در سال ١٩٩٨ بود که با فيلم جنايي خوش ساخت بوسه يهودا[با بازي کارلا گوگينو و آلن ريکمن و برنده جايزه منتقدان جشنواره فيلم هاي پليسي کنياک] او را شناختم. اما گوتيه رز تا امسال و نمايش احياء ترجيح داد تا دوباره روي صندلي کارگرداني ننشيند. در عوض فيلمنامه هايي چون Gothika و مار در هواپيما نوشت که توفيق تجاري نيز براي وي به دنبال داشت و شهرتي در زمينه نگارش سناريوي هاي ترسناک و مهيج کسب کرد. انتخاب او براي نگارش نسخه هاليوودي فيلم چشم[برادران پنگ] نيز که سال آينده به نمايش در خواهد آمد، از همين شهرت ناشي شد. کساني مثل من که قبل از ديدن فيلم در جريان ساخت احياء بودند با توجه به سابقه نيک گوتيه رز و حرف هاي خود او انتظار يک فيلم متفاوت در ژانر ترسناک با تم خون آشام ها را مي کشيدند. از طرف ديگر پنداشته مي شد که پس از برخورد سخت منتقدان با Gothika در چهار سال قبل گوتيه رز با حزم و احتياط بيشتري به سراغ پروژه جديد برود. اين احتياط در ظاهر فيلم رعايت شده و از کليشه هاي اين نوع مثل دندان هاي تيز، استفاده از سير و صليب دوري گزيده است. حال و هواي قصه و پيچ پاياني آن نيز وامدار ژانر نوآر است. اما احياء در باطن محصولي از يک دوستدار فيلم هاي خون آشامي است که بايد به بسياري از کليشه ها وفادار مي مانده و همين وفاداري مايه احتضارش را فراهم کرده است. البته نبايد از کوشش هاي کارگردان براي برخورد با دستمايه اسطوره اي خود به عنوان يک افسانه صرف و دادن موقعيتي قابل باور به پرسوناژها-مانند فلج بودن هريسون- در کنار سبک بصري اش چشم پوشيد.

با اين وجود فيلم سرشار از دست اندازي هاي نويسنده و به کارگردان به فيلم هاي مطرحي چون بليد و نقطه گسست است که گاه به شکلي نه چندان ظرافتمندانه در کنار هم چيده و گاه به گاف هايي نيز ختم شده اند. مي توان احياء را تلاش هاي خون آشام هاي اشراف زاده براي خيزشي مجدد و دست و پا زدن هاي گوتيه رز براي تزريق خون تازه اي به رگ هاي اين ژانر ارزيابي کرد، که مانند هر تلاشي مي تواند به ناکامي نيز منجر گردد. از طرف ديگر مي توان اين فيلم را يک محصول کم هزينه و بي ادعا بر اساس اسطوره هاي غربي دانست. در هر دو حال فيلم يک کار متوسط رو به پايين با فيلمنامه اي متوسط است که بايد گوتيه رز خود را از شر آن رها کند. مي ماند حيرت من از حضور فيلمبرداري چون جان تال [برنده دو جايزه اسکار] در چنين پروژه اي که تنها نکته قابل توجه فيلم نيز کار اوست.

از نکات جالب توجه فرعي فيلم حضور مرلين منسون[خواننده] در نقش کوتاه يک بارمن، البته بدون گريم اغراق آميز هميشگي است!
ژانر: ترسناک، مهيج.

نوشته شده توسط فیلم ساز در جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 7:2 | لینک ثابت |

bourne.jpg

اولتيماتوم بورن The Bourne Ultimatum
کارگردان: پل گرين گراس. فيلمنامه: توني گيلروي، اسکات زي. برنز، جورج نولفي بر اساس داستاني از رابرت لادلوم. موسيقي: جان پاول. مدير فيلمبرداري: اليور وود. تدوين: کريستوفر روز. طراح صحنه: پيتر ونهم. بازيگران: مت ديمن]جيسون بورن]، جوليا استيلز[نيکي پارسونز]، ديويد استراتيرن[نوآ ووسن]، اسکات گلن[ازرا کريمر]، پدي کانسيداين[سايمون راس]، ادگار راميرز[پاز]، آلبرت فيني[دکتر آلبرت هيرش]، جون آلن[پاملا لندي]، تام گالوپ[تام کرونين]، کوري جانسون[ويلس]، دانيل بروئل[مارتين کروتز]، کوري جانسون[دش بوکساني]، کالين استينتون[نيل دانيلز]. ١١١ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.

جيسون بورن از سوي کساني که در CIA او را براي آدم کشي تربيت کرده اند، تحت تعقيب است. او که هنوز از فراموشي رنج مي برد، موفق مي شود تا هويت واقعي خود- ديويد وب- را کشف کند. اما کاملاً از آن چه بر سرش آمده، اطلاعي ندارد. ديدن مقاله اي در روزنامه که توسط سايمون راس درباره گذشته اش منتشر شده، باعث مي شود تا به سراغ وي برود. اما با وجود دقت بيش از اندازه بورن، راس سر قرار توسط پاز-يکي از ادم کش هاي تريدستون- کشته مي شود. راس قبل از مرگ چيزهايي درباره جيسون و تريدستون-کسي که او را اموزش داده- به وي مي گويد. ظاهراً کساني در CIA از جمله نوآ ووسن، نمي خواهند تا جيسون و ديگران به حقايقي ناخوشايند دست يابند. از طرف ديگر او اميدوار است تا سيستمي که با نام رمز Blackbriar شناخته مي شود فعال کرده و پا جاي پاي تريدستون بگذارد. ووسن براي يافتن رد بورن از پاملا ليندي کمک مي خواهد. اما ليندي خيلي زود به رفتار و نيت ووسن شک مي کند. بورن نيز بعد از برخوردي دوباره با نيکي پارسونز از سوي آدم کش هاي تريدستون و ووسن تحت تقيب قرار مي گيرد. ولي سر انجام موفق به ديدن دکتر آلبرت هيرش مي شود. کسي که جواب تمامي سوال هاي بورن در نزد اوست...

چرا بايد ديد؟

رابرت لادلوم [٢٠٠١-١٩٢٧] از نويسندگان موفق داستان هاي جاسوسي است که مي توان وي را همرديف جان لوکاره و لن ديتون قرار دارد. ٢٩ کتابي که نوشته بيش از ٢١٠ ميليون جلد در دنيا به فروش رفته و به ٣٢ زبان ترجمه شده است. تعدادي از کتاب هايش نيز تبديل به سريال هاي تلويزيوني و فيلم هاي سينمايي شده اند. اولين بار در ١٩٧٧ داستان The Rhinemann Exchange وي تبديل به يک ميني سريال شد. اما نمايش آخر هفته اوسترمن در ١٩٨٣ به کارگرداني سام پکين پا باعث شنيده شدن نامش در سطح بين المللي گرديد. دو سال بعد پيمان هولکرافت به کارگرداني جان فرانکن هايمر بر شهرت وي افزود، اما تا رسيدن جيسون چارلز بورن به پرده سينما راه درازي در پيش رو بود. جيسون بورن نيز مانند نياي خود جيمز باند، اولين بار در فيلمي تلويزيوني ظاهر شد. در سال ١٩٨٨ هويت بورن هشت سال پس از نگارش آن توسط لادلوم، توسط راجر يانگ [به شکلي بسار وفادارانه به کتاب] و با شرکت ريچارد چمبرلين در نقش اصلي تبديل به فيلمي ٣ ساعته شد و از شبکه ABC پخش گرديد. فيلمي که امروز شايد کسي آن را به خاطر نيز نياورد. اما نوشته شدن دو دنباله ديگر بر ماجراهاي بورن و نياز به خلق ابرجاسوس تازه اي در سينماي امروز سبب شد تا يک دهه و نيم بعد جيسون بورن به روي پرده سينما منتقل شود. لادلوم بعد از نگارش سومين قسمت و قبل به نمايش در آمدن اوليه نسخه سينمايي ماجراهاي بورن در سال ٢٠٠١ درگذشت. اما نمايش موفق اولين قسمت از ماجراهاي بورن بر پرده سينما باعث شد تا تهيه کنندگان به فکر ساخت ديگر قسمت هاي بيفتند و از طرف ديگر نويسنده اي به نام اريک وان لاستبادر نيز کتاب تازه اي در ادامه ماجراهاي بورن نوشت و در سال ٢٠٠٤ با نام ميراث بورن و همزمان با نمايش دومين ماجراي سينمايي بورن منتشر کرد. امسال براي جيسون بورن مصادف است با نمايش سومين فيلم سينمايي ماجراهايش و انتشار پنجمين کتاب[خيانت بورن/اريک وان لاستبادر] که نويد بخش ادامه اين مجموعه موفق هستند. اولين فيلم سينمايي بورن توسط داگ ليمان کارگرداني شد، اما با وجود تبحر وي و نتيجه خوبي که از کار او بر روي داستان لادلوم انجام شده بود، سکان هدايت اين پروژه به پل گرين گراس[يکي از بهترين کارگردان هاي عصر ما] سپرده شد. کسي که با نمايش سومين قسمت از ماجراهاي بورن بايد به نبوغ وي در کار با دوربين و خلق هيجان ايمان آورد و آفرين گفت.

کساني که براي ژانر اکشن و يا جاسوسي ارزش هنري چنداني قائل نيستند، بايد اين قسمت را حتماً ببيند. چون اولتيماتوم[اتمام حجت] بورن خوني تازه و جوان در رگ هاي اين ژانر کهن سال است. نزديک به دو ساعت تمام تعليق و هيجان که با صرف ١٢٥ ميليون دلار ساخته شده و تا اين لحظه -در پايان دومين هفته- اکران آمريکا بيش از ١٣٢ ميليون دلار درآمد داشته است.

پل گرين گراس در دومين طبع آزمايي اش با مخلوق لادلوم تمامي سنت هاي ژانر جاسوسي و جيمزباندي را به خدمت گرفته و حتي مي شود گفت که احياء مي کند. از لوکيشن هاي متنوع تا صحنه هاي تعقيب و گريز تماشاي-بالاتر از استانداردهاي اين نوع- و اشاره به حوادث روز[در کتب سه گانه لادلوم جنگ ويتنام، جنگ سرد و نبرد با اردوگاه چپ اولين پس زمينه هاي حوادث را تشکيل مي داد] که در تبديل به سناريوي امروزي تر لاجرم حوادث تازه تري را به خدمت گرفته است. گرين گراس که در يونايتد ٩٣ در کار با بازيگران و دوربين در فضايي محدود سر بلند بيرون آمد، در کار با مکان هاي متعدد و شخصيت هاي بسيار نيز به خوبي عمل کرده و روندي منطقي به ماجراهاي بورن مي دهد. و هر چند مت ديمن چه از نظر فيزيکي و چه از نظر بازيگري انتخاب مناسبي براي اين نقش نمي نماياند[قبول دارم که دوره بازيگران خوش سيما و حتي اسطوره اي چون شون کانري يا چارلتون هستون گذشته است]، اما موفق به قبولاندن وي در نزد تماشاگر مي شود. البته هنوز زواياي پنهاني در اين شخصيت وجود دارد که بايد در قسمت هاي آتي کشف شود. اولتيماتوم بورن از بازيگران خوبي در نقش هاي فرعي سود برده که مي توان به استراتيرن و جون آلن اشاره کرد و از آلبرت فيني کهن سال نيز غافل نشد. اما اولتيماتوم بورن بي اغراق فيلم کارگردان است. براي چنين سرگرمي نفيسي بايد کلاه را سر گرفت!
ژانر: اکشن، ماجرا، درام، راز آميز، مهيج.

goodbye.jpg

بدرود بافانا Goodbye Bafana

کارگردان: بيله اوگوست. فيلمنامه: گرگ لاتر بر اساس کتابي از باب گراهام و جيمز گريگوري. موسيقي: داريو مارينللي. مدير فيلمبرداري: رابرت فريس. تدوين: هروه شنايد. طراح صحنه:تام هانام. بازيگران: جوزف فاينس[جيمز گريگوري]، دنيس هايسبرت[نلسون ماندلا]، دايان کروگر[گلوريا گريگوري]، شيلاه هندرسون[برت گريگوري]، پاتريک لايستر[سرگرد پيتر جوردان]، فيث ندوکوانا[ويني ماندلا]، محبوب باوا[احمد کاترادا]. ١٤٠ و ١١٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آلمان، بلژيک، آفريقاي جنوبي، انگلستان، لوکزامبورگ. برنده جايزه صلح و نامزد خرس طلاي جشنواره برلين.

آفريقاي جنوبي، سال ١٩٦٨، ٢٥ ميليون سياه پوست زير سلطه حکومت نژاد پرست ٤ ميليون اقليت سفيد پوست قرار دارد. سياهان فاقد حق را، آموزش و مالکيت هستند. جيمز گريگوري، زندانباني سفيد پوست است که عقيده دارد سياهان شهروند درجه ٢ و نلسون ماندلا خطرناک ترين رهبر آنان مي داند. او که به زبان محلي تسلط دارد براي خدمت در جزيره روبن فرستاده مي شود. جيمز هم در زندگي شخصي و هم در زندگي شغلي خود فردي بي نهايت نژاد پرست و نسبت به سياهان بي رحم است. تا اين که در جزيره روبن با نلسون ماندلا آشنا شده و ٢٠ سال تمام زندانباني او را بر عهده مي گيرد. او در طي اين سال ها فرصت آشنايي با ماندلا و نظريات او را پيدا کرده و رفتار خصمانه خود را با دوستي نزديک اين مرد عوض مي کند.

چرا بايد ديد؟

بيله اوگوست متولد ١٩٤٨، نويسنده، فيلمبردار و کارگردان دانمارکي براي سينما دوست ايراني نامي آشناست. در اواسط دهه ١٣٦٠ بود که نمايش پله فاتح[برنده نخل طلاي جشنواره کن] او در ميان فيلم بازان ايراني شوري به پا کرد. تنها مجله معتبر سينمايي آن زمان نقدهايي درباره آن منتشر کرد و از رهگذر بود که سينماي معاصر اسکانديناوي در کشور مجال معرفي يافت. چند سال بعد اقتباس سينمايي وي از کتاب خانه اشباح ايزابل آلنده بر شهرت جهاني وي افزود و نوار ويديويي آن در ميان علاقمندان ايراني اش دست به دست گرديد. البته انتشار ترجمه اين رمان نيز در مقبوليت آن بي تاثير نبود و بعدها کتاب هاي ديگري از اين بانو هم بخت انتشار در ايران را يافت. اما ارتباط تازه شکل گرفته تماشاگر ايراني با اگوست تقريباً قطع شد. هر چند او فيلم هاي ديگري نيز ساخت، اما سينما دوست ايراني بيشتر درباره آنها خواند و موفق به ديدن شان نشد. نيت هاي خوب[برنده نخل طلاي جشنواره کن]، حس برفي اسميلا، آواز مارتين و برگشت داده شده به فرستنده همگي فيلم هاي معقول و معتبري بودند که اوگوست در قالب فيلم هاي محلي و گاه بين المللي آنها را کارگرداني کرد. اما نامش کمتر در محافل سينمايي به گوش مي خورد، تا اين که امسال پس از سه سال وقفه با نمايش افتتاحيه موفق بدرود بافانا در جشنواره برلين و دريافت چند جايزه بار ديگر خبر ساز شد.

دليل اين خبرسازي نه فقط کار او، بلکه شخصيت واقعي و مضمون انتخاب شده است. نلسون ماندلا يکي از اسطوره هاي زنده قرن بيستم و از معدود شخصيت هاي سياسي زمان ماست که ت اشتهار و محبوبيت وي به مرزهاي کشورش محدود نمي شود. مردي که نزديک به سه دهه از زندگي خود را به خاطر فعاليت در جنبش ضد تبعيض نژادي در زندان و تبعيد گذرانده است. يکي از اسطوره هاي مقاومت در قرن بيستم که به خاطر ديدگاه هاي انساني اش محبوبيتي بين المللي دارد. او از معدود مشاهيري است که بخت تماشاي زندگي نامه خود را بر پرده سينما داشته است. در ١٩٨٧ دني گلوور در فيلمي تلويزيوني به نام ماندلا[از تلويزيون ايران نيز پخش شد] نقش وي را بازي کرد. در ١٩٩٧ سيدني پواتيه در فيلم تلويزيوني ديگر به نام ماندلا و دکلرک و در سال ٢٠٠٤ لينداني نکوسي در فيلم طبل در نقش او ظاهر شدند. آخرين حلقه اين زنجير فعلاً دنيس هايسبرت[بازيگر نقش رئيس جمهور ديويد پالمر در سريال ٢٤] است و قرار است مورگان فريمن در سال ٢٠٠٩ ايفاگر نقش او در فيلم عامل انساني باشد. فيلمي که به حوادث دوران رياست جمهوري وي خواهد پرداخت.

جيمز گريگوري که فيلم بدرود بافانا بر اساس کتاب وي ساخته شده، در سال ٢٠٠٣ و قبل از آغاز مقدمات ساخت اين فيلم فوت کرد. کسي که در زمان انتشار کتاب اش متهم به داستان سرايي درباره خودش و ماندلا گرديد. بيله اگوست که براي پرهيز از افتادن به دام کساني که وي را متهم به اغراق و ارائه روايتي دور از واقعيت کرده بودند، به سراغ همسر و فرزندان گريگوري رفت و تحقيقات مفصلي نيز انجام داد. دنيس هايسبرت نيز که تا اين لحظه بهترين گزينه براي ايفاي نقش ماندلاست، براي رسيدن به نقش مقدا زيادي از مصاحبه ها و سخنراني هاي ماندلا را تماشا کرده و براي به دست آوردن لهجه مردم آفريقا جنوبي آموزش ديده است.

بدرود بافانا يک فيلم ٣٠ ميليون دلاري براي کارگرداني است که اقتباس هاي ادبي خوبي چون بينوايان، خانه اشباح و حس برفي اسميلا در کارنامه اش دارد و اين بار نيز موفق شده تا فيلمي شکيل و آبرومند ارائه دهد. اما ساختن فيلم درباره شخصيت هاي اسطوره اي معاصر نيز کار ساده اي نيست، چون انتظارات بزرگي از چنين فيلمي-در حد و اندازه نام ماندلا در اينجا- در اذهان شکل مي گيرد. و زماني که فيلمساز نتواند به توقعات بيننده مشتاق پاسخي وافي و کافي بدهد، قافيه را سخت خواهد باخت. اولين نقطه ضعف اگوست در برگردان زندگي دو شخصيت اصلي فيلمش، ماندن زير تاثير نوشته مورد اقتباس است که فيلم را بيش از قصه مبارزات ماندلا به روند تحول و دگرگوني يک زندانبان فاشيست تبديل مي کند. اين واقعه با ديدن نام فاينس و هايسبرت مي تواند به ذهن منتقدان متبادر شود. چون فاينس بازيگر نقش هاي اصلي و هايسبرت تا امروز يک بازيگر خوب نقش هاي دوم بوده است.

گريگوري در طول فيلم تحت تاثير خونسردي، وقار و رفتار انساني و صميمانه ماندلا ياد مي گيرد به مبارزه برابري خواهانه سياهان همچون گذشته به چشم يک حرکت تروريستي ننگرد. سخني ارزشمند که در هياهوي ساخت فيلم هاي سرگرم کننده شنيدني، يادآور ارزش آزادي و برابري است. هر چند از لحظات احساسي زيادي آکنده نبوده و معدود دقايق اين چنيني را نيز با خويشتن داري خاص اسکاندويناويايي نمايش دهد. آرزو مي کنم حرف هاي اگوست شنيده شود!

راستي بافانا در زبان محلي آفريقاي جنوبي[Xhosa] به معني رفيق و دوست خوب است. البته حکمت اعطاي لقب بافانا بافانا به تيم ملي فوتبال آفريقاي جنوبي را هم هر کس فهميد، به من هم خبر بدهد!
ژانر: زندگي نامه، درام، تاريخي.

klang.jpg

رونويسي کردن بتهوون Copying Beethoven

کارگردان: آني يژکا هولاند. فيلمنامه: استفن جي. رايول، کريستوفر ويلکينسون. مدير فيلمبرداري: اشلي راو. تدوين: الکس مکي. طراح صحنه: کارولاين ايمس. بازيگران: اد هريس[لودويگ وان بتهوون]، دايان کروگر[آنا هولتز]، ماتيو گودز[مارتين بائر]، نيکلاس جونز[آرشيدوک رودولف]، جو اندرسون[کارل وان بتهوون]، رالف ريش[ونزل شلمر]، بيل استورات[رودي]، انگوس برنت[کرنسکي]، ويکتوريا ديهن[ماگدا]. ١٠٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا، المان، اطريش. نام ديگر: Klang der Stille. نامزد جايزه گويا براي بهترين فيلم اروپايي، نامزد ريل طلايي بهترين تدوين صدا/اندرو گلن از انجمن تدوينگران صدا، نامزد صدف طلايي و برنده جايزه CEC از جشنواره سن سباستين.

سال ١٨٢٤... لودويگ وان بتهوون به آرامي در حال به پايان رساندن نهمين سمفوني خويش است. تهيه کننده و حامي مالي وي ونزل شلمر که از روند کند کار ناراضي است، احساس مي کند بايد يک منشي براي بتهوون استخدام کند. از اين رو آنا هولتز- دانشجوي ٢٣ ساله جوان و زيباي کنسرواتوار- را براي نت نويسي استخدام مي کند. اما در طول کار ميان بتهوون و آنا هولتز رابطه اي غير عادي شکل مي گيرد. همزمان آنا از سوي مارتين [کسي که مدت هاست با وي زندگي مي کند] پيشنهاد ازدواج دريافت مي کند. اين وضعيت سبب مي شود تا دختر جوان ميان مارتين و بتهوون دست به انتخاب بزند....

چرا بايد ديد؟

در طول صد سال گذشته متجاوز از ٢٠ فيلم درباره بزرگ آهنگساز آلماني ساخته شده است. براي پرهيز از اطاله کلام فقط به چند فيلم متاخرتر اشاره مي کنم و مي گذرم. فيلم هايي که با تصوير کردن مقاطعي از زندگي اين استاد مسلم موسيقي سعي در ترسيم چهره واقعي او يا پروسه خلق آثار فنا ناپذيرش داشته اند. شخصيتي که گري اولدمن در محبوب ابدي از وي به نمايش گذاشت، بتهووني با روحيه متلاطم، ظالم و پر دردسر بود و انصافاً بازي حيرت انگيزي از خود به نمايش گذاشت. ايان هارت نيز در فيلم تلويزيوني اروئيکا[٢٠٠٣] گوشه هايي ديگر از زندگي بتهوون را بازتاب داد. اما سال ٢٠٠٦ با دو فيلم Musikanten[١] [فرانکو باتياتلو/ با شرکت الخاندرو خودوروسکي] و رونويسي کردن بتهوون سال ويژه اي است. اد هريس بازيگر بسيار توانا و کمتر قدر ديده اي است که تجربه بازي در نقش شخصيت هاي هنري [مانند جکسون پولاک نقاش] و حتي کارگرداني چنين فيلم هايي را در کارنامه اش دارد و جدا از شباهت فيزيکي اش به بتهوون، مي تواند بهترين گزينه در ميان همکارانش براي بازي در اين فيلم باشد.

رونويسي کردن بتهوون به آخرين دوره زندگي آهنگساز [دقيقاً سه سال قبل از مرگ وي]مي پردازد و بر اساس وقايع و شخصيت هايي واقعي ساخته شده است. اما اين حرف به معني وفاداري کامل به واقعيت ها نيست. چون شخصي به نام آنا هولتز وجود خارجي نداشته و با تلفيق دو شخصيت متفاوت از هم شکل گرفته است. ابتدا منشي مذکر و اطريشي تبار بتهوون و سپس آهنگسازي مونث و فرانسوي به نام لورنس فرنز که به شدت تحت تاثير بتهوون بود.

آني يژکا هولاند متولد ١٩٤٨ ورشو، از برجسته ترين فيلمسازان لهستان است که در اواسط دهه ١٩٧٠ ا سمت دستياري کريستوف زانوسي و آندري وايدا واردعالم سينما شد. بعدها با همکاري وايدا فيلمنامه هاي متعددي نوشت و صاحب جايگاهي در موج نوي سينماي کشورش شد. نمايش فيلم تب در جشنواره ١٩٨١ برلين و نامزدي خرس طلا و سپس دريافت شير طلايي جشنواره فيلم لهستان سبب شنيده شدن نامش در ميان سينما دوستان علاقمند به فيلم هاي اروپاي شرقي شد. تم مذهبي فيلم هاي وي در اين دوران با فيلم محصول خشم شکلي منسجم به خود گرفت و جايزه کليساي جهاني جشنواره مونترال را براي وي به ارمغان آورد. نامزدي جايزه بافتا و اسکار بهترين فيلمنامه براي اروپا، اروپا[با موضوع کشتار يهوديان لهستان توسط نازي ها] زمينه ساز ورودش به پروسه توليد فيلم هايي با هنرپيشگان بين المللي چون ايرنه ژاکوب[باغ مخفي]، لئوناردو دي کاپريو[کسوف کامل] و اد هريس[معجزه سوم] در اواسط دهه ١٩٩٠ شد. آخرين موفقيت بزرگ هولاند با فيلم جولي به خانه بازمي گردد در سال ٢٠٠٢ و نامزدي شير طلاي جشنواره ونيز همراه با کسب جايزه بهترين کارگرداني از Method Fest شکل گرفت. هولاند ٥٩ ساله سال گذشته پس از فيلم تلويزيوني موفق دختري مثل من، بار ديگر به سراغ اد هريس رفت تا طوفاني ترين دوره زندگي بتهوون را به فيلم برگرداند. دوره اي که استاد براي خلق اثري تازه به شدت تحت فشار بود. ناشنوايي اش هر لحظه شدت گرفته و بر کارش اثر مي گذاشت. احساس تکرار خود از سويي و تنهايي بيش از اندازه از سويي ديگر راه را به سوي بحراني دروني باز مي کرد. هولاند در فيلمي ١١ ميليون دلاري کوشيده تا از وراي شخصيتي خيالي نقبي به درون بتهوون بزند و راه را براي درک وي باز کند.

براي نسل من که در نوجواني آمادئوس ميلوش فورمن را روي ويديو ديده و هنوز قهقهه هاي تام هالس-که هرگز نتوانست اين اوج را تکرار کند- در گوشش طنين انداز است، رونويسي کردن بتهوون شايد آش دهن سوزي نباشد. مخصوصاً اگر بتهوون نيز آهنگسازي نابغه و پر دردسر مانند موتزارت باشد[تعجب نمي کنيد که چرا کارگردان هاي تواناي اروپاي شرقي، زندگي آهنگسازان بزرگ اروپاي غربي را به فيلم برگردانده اند؟].

سخن گفتن از جسارت هريس براي بازي در زير گريمي چنين سنگين و شخصيتي چنين نامتعادل بيهوده است، چون مشک خود به اندازه کافي گويا-شايد هم بويا-ست. اما خود فيلم به دليل انتخاب مکان هايي محدود از شکوه و جلال آمادئوس-به خصوص در صحنه هاي کنسرت- بسيار دور است. همين اتفاق مي تواند سبب رنجيدگي هر عاشق موسيقي شود که با خيال ديدن تصوير استاد و شنيدن سمفوني وي پا به سالن گذاشته است. البته هولاند با اشاره به ازدواج نکردن بتهوون، فراماسون بودنش و بسياري مسائل ريز ديگر قصه اي جذاب را به تماشاگر ارائه مي کند و طبيعي است نابغه اي که دو دهه آخر عمرش را دور از مردم زندگي کرده، راز هاي زيادي براي کشف کردن مي تواند داشته باشد. اما عدم درک صحيح هولاند و فيلمنامه نويس ها از چگونگي شرايط روحي خلق آخرين شاهکار چنين نابغه اي فيلم را از تبيل شدن به يک شاهکار باز مي دارد. تنها شانس هولاند-بعد از حضور اد هريس- وجود بازيگري چون دايان کروگر زيباست که ستاره اش به شدت درخشيدن گرفته است. فقط به ميميک صورت وي در يکي از فوران هاي خشم بتهوون در فيلم نگاه کنيد: يک بازيگر بزرگ در حال متولد شدن است!

رونويسي کردن بتهوون براي هر فيلمساز تازه کاري مي توانست يک قدم بزرگ به جلو باشد، ولي براي هولاند درجا زدني بيش نيست. چون هر چه براي درک بتهوون مي کوشد بيشتر از وي دور مي شود و دست و پا زدن هاي زائد نيز به فرو رفتن بيشتر مي انجامد. چند سال بعد اگر عمري باقي بود؛ شايد به جاي قهقهه هاي تام هالس، لحظات فوران خشم نابغه اي بي همتا با بازي اد هريس به خاطرم بيايد!

[١] هنوز موفق به ديدن اين يکي نشده ام.
ژانر: درام، تاريخي، موسيقي، عاشقانه.

نوشته شده توسط فیلم ساز در جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 7:1 | لینک ثابت |

jazire.jpg

*جزیره Остров / The Island *
کارگردان: پاول لونگین. فیلمنامه: دیمیتری سوبولف. موسیقی: ولادیمیر مارتینوف. مدیر فیلمبرداری: آندری ژگالوف. تدوین: آلبینا آنتیپنکو. طراح صحنه: ایگور کوتسارف، الکساندر تولکاچیوف. بازیگران: پیوتر مامونوف[آناتولی]، ویکتور سوخوروکوف[پدر فیلارت]، دیمیتری دیوژف[پدر ایوو]، یوری کوزنتسف[تیخون]، ویکتوریا ایساکوف[ناستیا]، نینا اوستاوا[بیوه]، یانا یسیپوویچ[دختر]. ١١٢ دقیقه. محصول ٢٠٠٦ روسیه. برنده جایزه بهترین فیلم از مراسم نیکا، نامزد جایزه هیئت داوران جشنواره سندنس.
سال های پایانی جنگ جهانی دوم، بونین. یدک کش حاوی ذغال سنگ با دو خدمه اش تیخون و آناتولی توسط گشت دریایی نازی ها متوقف می شود. نازی قصد تیرباران کردن این دو را دارند، اما عجز و لابه آناتولی باعث می شود تا به وی بگویند در صورت کشتن همقطارش از تیرباران نجات خواهد یافت. آناتولی زیر فشار افسر نازی تیری به طرف تیخون شلیک می کند. تیخون به دریا می افتد و نازی ها بعد از کار گذاشتن بمبی در یدک کش آناتولی را آنجا رها می کنند. یدک کش منفجر می شود، ولی آناتولی نجات پیدا کرده و توسط گروهی از کشیش ها از دریا گرفته می شود. سی سال می گذرد. آناتولی تبدیل به کشیشی ژنده پوش و شفادهنده تبدیل شده و در آتشخانه صومعه زندگی می کند. کشیش ها و مردم دور و نزدیک با وجود ظاهر ژولیده آناتولی او رابه عنوان یک قدیس پذیرفته اند. تنها کشیشی جوان به نام ایوو با آناتولی سر ناسازگاری دارد و همواره به سر و وضع وی ایراد می گیرد. اما پدر فیلاره حامی آناتولی است. یک روز آناتولی به ایوو می گوید که مرگ وی نزدیک است و باید تابوتی برای خود فراهم کند. اما قبل از مرگ آناتولی، دریاسالاری به همراه دختر روان پریش خود از راه می رسد. بعد از شفا یافتن دختر مشخص می شود، دریاسالار همان تیخون است که گلوله شلیک شده توسط آناتولی به باویش خورده و او نیز نجات یافته است. اما آناتولی سه دهه تمام با عذاب روحی قتل دوستش زندگی کرده است. هر دو نفر از همدیگر طلب بخشش می کنند. آناتولی وفات می کند و توسط پدر ایوو دفن می شود.
*چرا باید دید؟*
پاول سمیونوویچ لونگین متولد ١٦٤٩ مسکو برای بسیاری از ایرانی ها نامی آشنا نیست، اما یکی از فیلمنامه نویس ها و کارگردان های مطرح سینمای جدید روسیه است. لونگین از نیمه دوم دهه ١٩٧٠ با فیلمنامه نویسی وارد سینما شد، اما در سال ١٩٩٠ با کارگردانی تاکسی بلوز نزد منتقدان و تماشاگران دنیا شناخته شد. تاکسی بلوز برنده جایزه بهترین کارگردانی و جایزه کلیسای جهانی از جشنواره کن شد و تا نامزدی نخل طلا نیز پیش رفت. این اتفاق شروعی درخشان در اولین گام بود که انتظارها را از فیلم های بعدی وی بالا برد. دو سال بعد لونا پارک نشان داد که امیدها بر باد نرفته و حقیقتاً سینماگر تازه ای در روسیه متولد شده است. تاکسی بلوز درامی درباره آدم های سرگشته ای بود که حسرت دوران کمونیستی را می خوردند و لوناپارک حکایت گروهی از جوانان نژادپرست روسی بود که تصمیم به پاک سازی تمام نشانه های دوران کمونیسم داشتند. سومین فیلم بلند لونگین حکایتی سورئالیستی در مورد مافیای روسیه بود و عروسی قصه ای کمیک از بازگشت یک مدل به روستای زادگاهش روایت می کرد. Tycoon یا به قول خودمانی ها قارون داستانی از جهش گروهی جوان به درون سیستم سرمایه داری پس از دوره گورباچف داشت و فیلم قبلی اش Bednye rodstvenniki نیز یک کمدی جذاب بود. اما جزیره به عنوان آخرین فیلم لونگین در حال و هوایی به شدت متفاوت سیر می کند.
جزیره از آن فیلم هاست که سینما دوستان دهه ١٩٩٠ آن را تارکوفسکی وار و تئوری سازان سینمای اسلامی معناگرا یا ماورایی می نامند. فیلمی درباره انسانی که همچون قابیل محکوم به زیستن همراه با عذاب وجدان بعد از قتل برادر است.[البته اینجا قتل چندانی هم صورت نگرفته] و در راه استغفار طلبی تا آنجا پیش می رود که هفت وادی را پشت سر گذاشته و تبدیل به شفا دهنده ای مستغنی از هر چیز می شود. ساخته شدن چنین فیلمی توسط لونگین ظاهراً در امتداد کارهای انتقادی پیشین او که همگی درام هایی اجتماعی بودند، منطقی به نظر نمی رسد. اما در واقع راه حل ارائه شده توسط لونگین برای یافتن دوباره معنویت پس از کسب تجربه در دوران کمونیسم و فروپاشی ان و سپس ظهور سرمایه داری جدید در روسیه قرار است تا نقشی سازنده پس از نشان دادن معایب در فیلم های قبلی را بازی کند. پناه بردن به مذهب و حتی خرافه ای مذهبی در آستانه هزاره جدید منحصر به اسلام نیست. مسیحیت و یهودیت با توجه به پیشینه طولانی خود بهره خوبی از این خرافه ها برده اند.
حضور پیوتر مامونوف ستاره سابق راک روسی نیز در نقش عارف ژنده پوش فیلم نیز نشان از ریشه دار بودن این باورها دارد. اشکال کار آنجاست که همچون فیلم های تارکوفسکی فقید، جزیره نیز فیلم خوش ساختی است که با بهره گیری درست از ابزار روایت ساخته شده است. همین امر باعث پذیرش محتوی آن در بسیاری از کشورها خواهد شد. متاسفانه سقوط کمونیسم به مثابه یک سیستم اداره کشور در روسیه و به قهقرا رفتن ارزش های اگزیستانسیالیستی در اروپا زمینه ساز حرکت های مذهبی و خدا باورانه تازه ای شد که صدق گفتار آندرو مالرو را به نمایش می گذارد: همیشه نیاز به مسمومیت وجود داشته است: چینی ها تریاک را دارند، اسلام حشیش را و غرب زن را.
ولی به نظر می رسد نوع زهر در حال تغییر یافتن است. پس برای به درک راه های تازه ای مسمومیت هم که شده، از تماشای جزیره غافل نشوید.
ژانر: درام.

alphadog.jpg

*آلفا داگ Alpha Dog *
نویسنده و کارگردان: نیک کاساوتیس. موسیقی: ارون زیگمن. مدیر فیلمبرداری: رابرت فریسی. تدوین: آلن هیم. طراح صحنه: دومینیک واتکینز. بازیگران: بن فاستر[جک مازورسکی]، شاون هاتوسی[الویس اشمیت]، امیل هیرش[جانی ترولاو]، شارون استون[الیویا مازورسکی]، جاستین تیمبرلیک[فرانکی بالن باخر]،آنتون یالچین[زاک]، بروس ویلیس[سانی ترولاو]، هری دین استانتون[کازمو گادابتی]. ١٢٢ و ١١٧ دقیقه. محصول ٢٠٠٦ آمریکا. نام دیگر: Jesse James Hollywood.
جک مازورسکی موادفروش قادر به پرداخت بدهی خود به جانی ترولاو نیست. از این رو جانی و دارو دسته اش،زاک برادر کوچک جک را می دزدند تا و تحت فشار قرار دهند. زاک که زیر نظر فرانکی، دوست جذاب جانی قرار دارد. او به مرور از حالت گروگان خارج شده و شروع به زیستن آرزوهای خود درباره مشروب و دخترها نزد فرانکی خوشگذران می کند. در حالی که مادرش از فرط ناراحتی به مرز جنون رسیده و به پلیس مراجعه می کند. این واقعه سبب می شود تا جانی که تا آن روز رفتار روسای مافیا را تقلید می کرده، به فکر رهایی از این دردسر بیفتد...
*چرا باید دید؟*
٧٢ ساعت! آیا می شود در این مدت زمان کوتاه زندگی شخص یا اشخاصی را تغییر داد! آلفا داگ یا به عبارتی مقلدان درجه یک و کارگردانش اعلام می کنند که این امکان همیشه وجود دارد. سرگذشت جوان هایی که شیفته زندگی خلافکاران[سکس، پول و مشروب و مواد مخدر] شده و می شوند، تا امروز دستمایه فیلم های زیادی بوده. فیلم هایی که اغلب پایان خوشی نداشته اند و آلفا داگ نیز یکی از آنهاست. فیلم قصه ٧٢ ساعت از زندگی گروهی جوان کالیفرنیایی است که زندگی تبهکاران خرده پا را در پیش گرفته اند. در حالی که به طبقه متوسط رو به بالا و یا مانند رهبرشان جانی به طبقه مرفه جامعه تعلق دارند. جرم برایشان معنی تفریح و بازی با آتش را دارد و هرگز به فکر سرانجام رفتار خود نیستند و مطابق معمول این فیلم ها حادثه ای که هرگز فکرش را هم نکرده اند، رخ می دهد و همه کاسه و کوزه شان را به هم می ریزد.
الفا داگ فیلم افتتاحیه جشنواره سندنس ٢٠٠٦ آخرین فیلم نیکلاس دیوید راولند کاساوتیس متولد ١٩٥٩ [فرزند جان کاساوتیس و جینا رولندز] که در ١٩٧٠ در نقشی کوتاه در یکی از فیلم های پدرش-شوهران- وارد سینما شده بود، در ١٩٩٩ با ساختن چیدن ستاره شروع به کارگردانی کرد. آلفا داگ پنجمین فیلم اوست و هم چون کارهای پیشین وی از ساختار درستی بهره مند است. کاساوتیس تقریباً با هر فیلمش ژانر تازه ای را آزموده و از این امتحانات سربلند بیرون آمده است. دختره خیلی دوست داشتنی است، جان کیو و دفتر یادداشت همگی فیلم های قابل اعتنا و موفقی بودند. آلفا داگ نیز با وجود بودجه اندک خود تااین لحظه بیش از ١٥ میلیون دلار عایدی داشته، که رقم مناسبی به شمار می رود.
فیلم بر اساس حادثه ای واقعی که در دبیرستانی دختر کاساوتیس در آن تحصیل می کرد، ساخته شده و قصه جوان ترین فرد فهرست افراد به شدت تحت تعقیب FBI معروف به جسی جیمز هالیوود است. فیلم کاساوتیس به یک نکته اساسی می پردازد و آن آزادی بیش از اندازه ای است که از طرف والدین به فرزندان شان داده شده و آن را مقدمه ورود نوجوان ها به دنیای جرم و جنایت می داند. چیزی که بروس ویلیس در نقش پدر جانی ترولاو نیز در ابتدای فیلم هنگام مصاحبه با گزارشگر بر زبان می آورد: من باید مراقب بچه خودم باشم، شما هم همین طور! شاید پیام فیلم و کاساوتیس دیرهنگام و از دید برخی متحجرانه باشد، اما در زمانه ای که جوان آمریکایی شاهد زندگی پر از حادثه بت های فعلی خود مانند کرتیس "فیفتی سنت" جکسون روی پرده سینما است و راه سریع و راحت دستیابی به پول، سکس و کلاً آدرنالین را همچون بسیاری در موادفروشی می یابد، ساخته شدن آلفا داگ ها گریزناپذیر می نماید.
اگر زبان کوچه و بازار شما را آزار نمی دهد[چون کاساوتیس برای واقعگرایی لازم از زبان کوچه استفاده کرده و همین امر باعث شده تا در از کلمه fuck بیش از ٣٠٠ بار در طول فیلم استفاده شود] فرصت را برای دیدار از آلفا داگ از دست ندهید. یکی از فیلم های قابل توجه گونه انتقاد اجتماعی که دیدارش نه فقط برای نوجوان ها، بلکه والدین نیز ضروری است!
ژانر: جنایی، درام.

sinav.jpg

*کنکور Sınav *
کارگردان: عمر فاروک سوراک. فیلمنامه: ائیت گورآلپ. موسیقی: اوزان چولاک اوغلو. مدیر فیلمبرداری: ولی کوزولو. تدوین: چاغری تورکان. طراح صحنه: ایپک سوراک. بازیگران: گوون کیراچ[رافت ٦٩]، آیدا آکسل[گولر]، بتول آلگانتای[هانده]، زافر آلگوز[کمیسر متین]، یاغمور آتاجان[سینان]، اوکان بای اولگن[لونت لمی]، نژات بیره جیک[عدنان]، توبا بویوک اوستون[زینب]، کادیر چوپدمیر[راحمی گنیش]، ولکان دمیراوک[اولوچ]، آلتان ارککلی[سدات]، ایسماعیل حاجی اوغلو[مرت]، حمیرا[استاد فاطمه]، رویا ئونال[گامزه]، جانر ئوزیورتلو[کاآن]، علی سورمه لی[سلجوک]، کاآن یلماز[توران]، ژان کلو وندام[چارلز]. ١٢٠ دقیقه. محصول ٢٠٠٦ ترکیه.
مرت، سینان، گامزه، کاآن و اولوچ پنج دوست دبیرستانی از خانواده هایی متعلق به طبقات اجتماعی مختلف دغدغه مشترکی دارند: موفقیت در کنکور و راه یافتن به دانشگاه. هر کدام از این دانش آموزان دلایل متفاوتی برای به دست آوردن پیروزی در کنکور دارد، اما هدف مشترک شان باعث می شود تا خیلی زود به دنبال یافتن راه هایی برای عبور از این سد محکم جستجو کنند. امتحانات پیش دانشگاهی با کشف رابطه جنسی میان رافت مدیر دبیرستان و یکی از دبیران زن و استفاده از این موضوع برای دستیابی به نمره قبولی با موفقیت به پایان می رسد. اما مشکل اصلی دست یافتن به سوال های کنکور است که به شدت تحت مراقبت قرار دارد. بعد از حضور یکی از دانش آموزان سابق دبیرستان به نام لونت لمی- که در گذشته به دلیل تقلب های مبتکرانه اش معروف بوده و اینک از ثروتمندان خیّر به شمار می رود- این پنج نفر به فکر استفاده از تجربه های او برای سرقت سوالات کنکور می افتند. اما لونت آنها را از این کار منع کرده و خطرات آن را گوشزد می کند. ولی پنج دوست چاره ای جز سرق سوال ها نمی بینند و از ناچار دست به دامن یک انگلیسی به نام چارلز عضو سرویس مخفی ملکه انگلستان می شوند که مدیون اولوچ است. چارلز می پذیرد و به ترکیه می رود. اما بعد از سرقت موفقیت آمیز سوال ها نتایج غافلگیر کننده ای در انتظار پنج یار دبیرستانی است....
*چرا باید دید؟*
بله، تعجب نکنید. خود ژان کلود وندام است که در فیلمی ترکی ظاهر شده و قرار هم نیست اولین بازیگر بین المللی باشد که در محصولی از سینمای ترکیه بازی کرده است. همین چند سال قبل بود که دیوید همینگز[بازیگر فیلم آگراندیسمان] به همراه پسرش در فیلم رمانتیک سینان چتین بازی کرد یا سال گذشته چارلز وینکلر فیلم شبکه ٢.٠ را در استانبول و با حضو ر انبوهی از بازیگران ترک فیلمبرداری کرد. سینمای ترکیه سال هاست در پی دستیابی به بازارهای جهانی است و یکی از روش های تضمینی موفقیت را استفاده از بازیگران بین المللی و تولیدات مشترک می داند. کنکور آخرین حلقه این زنجیر است که توسط یکی از کارگردان های تازه کار اما مشهور ترکیه ساخته شده است.
عمر فاروک سوراک فیلمبردار و کلیپ ساز برجسته ای است که در اولین تجربه فیلمسازی اش توانست با همکاری یلماز اردوغان پر فروش ترین فیلم تاریخ سینمای ترکیه را به نام ویزون تله در سال ٢٠٠١ بسازد. سه سال بعد با گورا، دومین فیلم خود که این بار به تنهایی آن را کارگردانی کرد، توانست رکورد فروش ویزون تله را بشکند. گورا هجویه ترکی فیلم های علمی تخیلی هالیوودی بود که در خارج از ترکیه نیز نمایشی موفق داشت. اما کنکور صد در صد کارکردی داخلی خواهد داشت. دلیل آن انتقاد اجتماعی آشکار فیلم نسبت به سیستم آموزش ترکیه و نقش سرنوشت ساز کنکور در زندگی جوان هاست. به همین خاطر کنکور فیلمی دوپاره به نظر می رسد. چون نیمه اول آن تا قبل از ظهور وندام با نمایش تلاش های پنج جوان حالتی کمیک و سرخوشانه دارد که در نیمه دوم تکرار نمی شود. حتی پایان غم انگیز فیلم که جنیه اخلاق گرایانه اثر را تشدید کرده و آن را آزار دهنده می نمایاند.
کنکور پر از بازیگران مشهور سینمای ترکیه است که اغلب نقش هایی کوتاه را بازی کرده اند. برخی از این اسامی –مانند حمیرا، همسر سابق عمر کاوور و آوازخوان برجسته-نشانه های یک دوره به شمار می روند یا همچون اوکان بای اولگن چهره روز و خبرسازی هستند. کنکور که با تبلیغات فراوان و در زنجیره عظیمی از سینماها در ترکیه اکران شد. ظاهراً قصه فیلم توجه وندام را نیز جلب کرده بود، چون بر خلاف تصور پذیرفت تا بدون پیش پرداخت سر صحنه حاضر شود[ البته کل قسمت های مربوط به وی در سه روز فیلمبرداری شد].
کنکور برای سینمای عامه پسند ترکیه حکم تایتانیک را دارد که از دادن پیام اخلاقی خود نیز چشم پوشی نمی کند: متقلب به جایی نمی رسد!
ولی- اگر دوست داشته باشید- برای دریافت این پیام حتماً باید فیلم را ببیند. قول می دهم این قرص تلخ را با لایه های شیرین خنده و فراموشی که در اطراف آن تعبیه شده، خیلی راحت قورت بدهید!
ژانر: کمدی، درام.

نوشته شده توسط فیلم ساز در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 7:48 | لینک ثابت |

 ‏

steeltoes.jpg

‏<‏strong‏>پنجه هاي فولادي ‏Steel Toes‎

کارگردان: مارک آدام، ديويد گو. فيلمنامه: ديويد گو. موسيقي: بنوآ گرولو. مدير فيلمبرداري: مارک آدام. تدوين: مار ‏آدام، سوزان شنکس. طراح صحنه: پري گورارا. بازيگران: ديويد استراتيرن[دني دانکلمن]، اندرو دبليو. واکر[مايک]، ‏آرون گرونفلد[دني-جوان]، ران ليا[مصاحبه گر]، جوئل ميلر[پدر دني]، مارينا اورسيني]آنا دانکلمن]، مايکل ‏رادر[سام]، ايوانا شين[جيل]، ايوان اسميت[ويکرام]، ليندا اسميت[باربارا]، دانيل تيرادو[بازيگر]، . 90 دقيقه. محصول ‏‏2006 کانادا. برنده جايزه هيئت داوران جشنواره بورلي هيلز، برنده جايزه بهترين فيلمنامه از متد فست، برنده جايزه ‏فيليپ بورسوس براي بهترين بازيگر/اندرو دبليو. واکر از جشنواره ويستلر، برنده جايزه ويژه داوران جشنواره ورلد ‏فست هيوستون، برنده جايزه بهترين فيلم از جشنواره فيلم هاي يهودي مرويل و...‏

مونترال. مايک داوني جواني بيست ساله داراي تمايلات شديد برتري جويانه و نژادپرستانه هنگام ملاقات با دوست ‏دخترش، به دنبال اتفاقي بي اهميت کارگري هندي را زير ضربات پوتين هاي خود که پنجه هايي فولادين دارد به قتل ‏مي رساند. مايک دستگير شده و بايد به اتهام قتل محاکمه شود. اولين احتمال درباره وي دريافت حکم 25 سال زندان ‏انفرادي براي اين قتل نژادپرستانه است. دني دانکلمن وکيلي ليبرال و يهودي ماموريت پيدا مي کند تا دني را براي ‏حضور در دادگاه آماده و در جهت دفاع به وي کمک کند. اما مايک و دني داراي عقايدي کاملاً متضاد هستند و اولين ‏ملاقات ها خوب پيش نمي رود. مايک مي کوشد تا عقايد فاشيستي خود را به دني حقنه کند و دني نيز مي کوشد تا باطل ‏بودن اين نظريه را ثابت کند. ظاهراً هيچ کدام از اين که مجبور به کار با طرف مقابل شده اند، راضي نيستند. مايک از ‏اين که وکيلي يهودي به او داده اند، خشنود نيست و او را دشمن خود مي پندارد. دني هم از اين که بايد به جوان خشک ‏مغز و کور باطني چون مايک کمک کند که همفکران وي مسبب يهودي کشي بزرگ قرن بيستم بوده اند، ناراحت است. ‏ولي پس از چند ماه، مايک که از دورنماي 25 سال زندان به هراس افتاده، کمک دني را مي پذيرد. اما اين فقط آغاز ‏است...‏‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

درام تماشايي دو مرد با تفکراتي متفاوت و متضاد که سرانجام راهي براي درک يکديگر پيدا مي کنند. البته مرد مسن تر ‏و با تجربه تر سهم بيشتري در تعالي مرد جوان تر دارد و موفق مي شود اصول اعتقادي آزادمنشانه و انساني خود را به ‏وي بقبولاند. جان کلام فيلم پنجه هاي فولادي و سازنندگان آن در زمان ما بسيار راحت دريافت مي شود، اما به راحتي ‏براي بسياري همچون مايک قابل درک و پذيرش نيست. فيلم تقابل دو دنيا، دو ايدئولوژي و دو جهان بيني است. تفاوت ‏ميان شرق و غرب است، چون نازي ها و اصولاً غربيان جماعت يهود[فرقي نمي کند سفارادي باشد يا اشکنازي] تحفه ‏شرق مي خوانند و با ديگر مکاتب شرقي در يک گروه جا مي دهند. شايد سخن بي ربطي نباشد، چون درک وصيت نامه ‏مقتول بودايي نيز براي دني وکيل يهودي نيز از همين رو سهل تر است تا نئونازيست سفيد پوستي چون مايکل داوني...‏
پنجه هاي فولادي اولين کار مشترک آدام و گو با ‏‎ ‎بودجه اي معادل 1 ميليون و 300 هزار دلار کانادا و در طول هفده ‏روز فيلمبرداري شده است. فيلمي که بر اساس نمايشنامه موفق ساخته شده، اما با وجود اندک بودن شخصيت ها و ‏محدود و بسته بودن مکان ها از يک تئاتر کنسرو شده دور است. قسمت عمده اين موفقيت نه فقط در دکوپاز کارگردان ‏هاي فيلم[از فيلمبرداري روي دست و اضطراب برانگيز برخوردهاي اوليه مايکل و دني تا نماهاي ساکن برخوردهاي ‏پاياني] بازي دو بازيگر اصلي فيلم است که يکي حرفه اي به تمام معنا و دومي تازه کاري بسيار با استعداد است. پنجه ‏هاي فولادي در نگاهي کلي تر ستايش انسانيت و آرمانگرايي است. تلاش براي ساختن دنيايي بهتر از راه درک آن، از ‏راه فهم رفتارهاي آدمي و گريز از عذرخواهي هاي بيهوده است. دني به مايکل ياد مي دهد به جاي پوزش خواهي از ‏دادگاه يا تظاهر به ندامت، انگيزه و طبيعت واقعي عمل خشونت بار خود را دريابد. نحوه نگاه قرباني اش به دنيا که او ‏را قبل از مرگ مي بخشد، درک کند و بکوشد بعد از رهايي از زندان سه ساله اش ايده آل هايي واقعي تر و انساني را ‏جايگزين افکار منحط قبلي خود کند. او مطمئناً در پايان دوره محکوميت خود جوان سابق نخواهد بود، دني نيز که ‏زندگي خانوادگي اش را به خاطر آرمان گرايي مفرط از دست داده، به اعتدال خواهد انديشد. چيزهايي که زمانه ما به ‏شدت نيازمند آن است. به کساني که فيلم را نديده اند و شايد با خواندن خلاصه داستان آن، فيلم را تبليغي براي آموزه هاي ‏يهودي و حتي ديني بيابند، توصيه مي کنم دچار پيشداوري نشوند. فيلم از اين گونه تفکر خالي نيست، اما نگاه انساني ‏قدرتمندي که در پس اين نگاه وجود دارد موفق مي شود باورهاي مذهبي را کم رنگ جلوه بدهد. اگر دنبال حادثه و ‏هيجان هستيد، اين فيلم را نبينيد!‏
ژانر: درام. ‏

 

نوشته شده توسط فیلم ساز در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 5:42 | لینک ثابت |

moncolonel.jpg

‏<‏strong‏>جناب سرهنگ ‏Mon colonel‎

کارگردان: لوران هربيه. فيلمنامه: ژان کلود گرومبرگ بر اساس داستاني از کوستا گاوراس و رمان فرانسيس زامپوني. ‏موسيقي: آرمان آمار. مدير فيلمبرداري: پاتريک بلوسيه. تدوين: نيکول برکمان. طراح صحنه: رامدان کاسر. بازيگران: ‏اليويه گرومه[سرهنگ دوپلن]، رابينسون استيونن[ستوان گاي روسي]، سسيل د فرانس[ستوان گالوا]، شارل ‏آزناوور[پدر روسي]، برونو سولو[کميسر ريداشر]، اريک کاراواجا[رنه آسنسيو]، ژرژ سيتاديس[سروان روژه]. 110 ‏دقيقه. محصول 2006 فرانسه، بلژيک. نام ديگر: ‏The Colonel

سرهنگ دوپلن، چند دهه پس از استقلال الجزاير در خانه اش به قتل مي رسد. ستوان گالوا ماموريت مي يابد تا درباره ‏قتل وي تحقيق کند. تنها سرنخ او نامه هايي حاوي يادداشت هاي روزانه فردي به نام ستوان گاي است، که توسط فردي ‏ناشناس فرستاده مي شود. ولي ستوان روسي فردي است که سال ها قبل در 1956 تحت فرمان سرهنگ دوپلن در ‏الجزاير خدمت کرده و در پرونده هاي ارتش به عنوان مفقود الاثر از وي نام مي برند... ‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

گذشت چند دهه از استقلال الجزاير و نبردهاي خونين ميان استقلال طلبان اين کشور با نيروهاي فرانسوي سبب نشده تا ‏از زخم هاي آن نبردها خون نچکد. پس لرزه هاي اين حوادث خونين، روان جمعي هر دو ملت را رنج مي دهد. و هر ‏دو طرف مي کوشند تا مرهمي براي اين زخم ها بيابند. سال گذشته روزهاي افتخار[رشيد بوشارب] کوشيد تا از اهالي ‏مستعمرات فرانسه اعاده حيثيت کند واين بار جنجالي ترين فيلمساز فرانسوي/يوناني[کوستا گاوراس] تلاش کرده تا جبهه ‏مقابل و نقطه نظرات اش را زير ذره بين بگذارد. بديهي است که وقتي گاوراس در مقام فيلمنامه نويس و تهيه کننده ‏جناب سرهنگ حضور دارد، بايد منتظر فيلمي افشاگرانه درباره جنگي کثيف باشيم. جناب سرهنگ به همه اين ‏انتظارها به شکلي مثبت پاسخ مي دهد و محاکمه طرز فکري است که سبب بروز و طولاني شدن چنين نبردي شد. ‏تفکري که هيچ گونه مخالفتي را برنمي تابيد و دست به امحاي افراد جبهه خودي نيز مي کرد. جناب سرهنگ فقط تسويه ‏حساب پدر گاي با سرهنگ دوپلن نيست، بلکه تسويه حساب نويسندگان فيلمنامه و کارگردان آن با گليست ها و دولت ‏هاي وارث تفکر استعماري است. ‏

جناب سرهنگ اولين فيلم بلند لوران هربيه متولد 1961 است. کسي که در ده ها فيلم مهم سينماي فرانسه دستيار ‏کارگردان بوده و در 1995 با ساختن فيلم کوتاه ‏Le Poids du ciel‏ شروع به فيلمسازي کرده است. جناب ‏سرهنگ[اصطلاحي که به جاي سرهنگ من يا فرمانده من برگزيده ام] براي هربيه تجربه اي گران قدر است. بودجه اي ‏مناسب[5 ميليون يورو معادل 8 ميليون دلار] به همراه فيمنامه نويس و تهيه کننده اي سرشناس و بازيگراني خوب از ‏چند نسل را به کار گرفته و حاصل کارش نشان مي دهد که بايد به آينده وي اميدوار بود. انتخاب قالب سياه و سفيد و گاه ‏رنگي براي فيلم بر جلوه فيلم مهابت آن ر صحنه هاي کشتار افزوده است. جناب سرهنگ همچون فيلم اجرا که در بالا ‏به آن اشاره شد، ترسيم کننده برخورد ميان دو دنيا، دو دين و دو فرهنگ است. يکي از طرفين عمليات انتحاري را ‏انتخاب مي کند-چون در مذهب و فرهنگ اش ايثار جسمي که خداوند به او عطاء کرده ضامن رستگاري است- و ‏ديگري شکنجه و خشونت را-براي جلوگيري از کشتار بيشتر- در حالي که هيچ کدام به ريشه هاي برخورد نمي انديشند. ‏سرهنگ دوپلن نماينده تفکر ميليتاريستي و استعماگرانه فرانسه است، مردي عمل گرا، خشن و پدرسالار که ابتدا گاي ‏بچه صورت را تحت تاثير خود قرار مي دهد، اما قانون گريزي اش و استفاده از روش هاي غير انساني باعث دوري آن ‏دو مي شود. تا جايي که گاي به دستور دوپلن از ميان برداشته مي شود. جناب سرهنگ در يک کلام فيلمي هشدار دهنده ‏و خوش ساخت است. فيلمي درباره زنده بودن اين طرز تفکر که تهديد به بازآفريني وقايعي مشابه مي کند. يا بهتر است ‏بگوييم کرده است!‏
ژانر: جنايي، درام، تاريخي، جنگي. ‏
‏ ‏
rescuedwn.jpg

‏<‏strong‏>سپيده دم رهايي ‏Rescue Dawn‎

نويسنده و کارگردان: ورنر هرتزوگ. موسيقي: کلاوس بادلت. مدير فيلمبرداري: پيتر زايتلينگر. تدوين: جو بيني. طراح ‏صحنه: ارين پينيجوارارک. بازيگران: کريستين بيل[ديتر دنگلر]، استيو زين[ديون]، جرمي ديويس[جين]، گلن ‏يوئن[‏Y.C.‎‏]، آبهيجاتي يوساکول[‏Phisit‏]، چيوان چونسوتيوات[‏Procet‏]، تيروات مولويلاي[هيتلر]، يوتانا ‏ميونوايا[کريزي هورس]، کيريانگساک مينگ اولو[جومبو]. 126 دقيقه. محصول 2006 آمريکا. ‏

داستان زندگي واقعي ديتر دنگلر خلبان جنگنده نيروي هوايي آمريکا که در اولين پرواز عملياتي خود بر فراز لائوس، ‏سقوط کرده و اسير مي شود. امتناع وي از امضاي انزجار نامه اي عليه ارتش آمريکا موجب فرستاده شدن وي به ‏بازادشتگاهي کوچک در ميان جنگل مي شود. جايي که گروه بسيار کوچکي از اسرا حدود 2 سال در آنجا زنداني بوده ‏اند، ولي ديتر قصد اقامتي طولاني در چنين مکان مخوفي را ندارد. نقشه وي براي فرار از سوي تني چند به دليل ‏مخاطرات فراوان با استقبال روبرو نمي شود. اما يکي از زنداني ها به نام مارتين ديون موافقت خود را براي اجراي ‏نقشه فرار اعلام مي کند. ولي اين فقط يک آغاز است...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

يک سال پس از مستند درخشان ‏Grizzly Man‏ ورنر هرتزوگ 65 ساله، يکي از بزرگ ترين فيلمسازان موج نوي ‏سينماي آلمان که مدت هاست ساکن آمريکا شده، به سراغ داستاني درباره ويتنام رفته است. فيلمي که به نظر مي رسد ‏ساخته شدن آن چند دهه پس از جنگ ويتنام، و فيلم هايي چون اينک آخر زمان و غلاف تمام فلزي اندکي دير است. اما ‏نبايد اسير چنين پيشداوري شد و دست به مقايسه سپيده دم رهايي با فيلم هاي متعارف جنگ ويتنام زد. هرتزوگ استاد ‏تبديل چنين قصه هايي به درام شخصي و دروني آدم هاي قصه است. جنگ ويتنام نيز در اين فيلم حکم پس زمينه را ‏دارد و آن چه مهم است تقلاي دنگلر آلماني تبار براي رهايي است. بديهي است که چنين کاري نيازمند دست وپنجه نرم ‏کردن با طبيعت خشن است؛ يعني تم محبوب هرتزوگ...‏

هرتزوگ فيلم را بر اساس مستند تحسين شده خود که در 1997 به نام ديتر کوچولو مي خواهد پرواز کند ساخته و براي ‏رسيدن به دلخواه خود بازيگران فيلم را وادار ساخته تا از وزن خود بکاهند. استيو زهن 40 پوند، جرمي ديويس 33 ‏پوند و کريستين بيل 55 پوند از وزن خود کم کرده اند تا براي بازي در سپيده دم رهايي آماده شوند. شايد بشود فيلم را ‏سپاس گذاري هرتزوگ و ديگر آلماني ها از آمريکا دانست:‏‎ ‎‏"من از امريکا ممنونم، چون به من بال پرواز داده".‏

اما اين تشکرنامه 10 ميليون دلاري نتوانسته توجه تماشاگران و منتقدان را تا اين لحظه چندان جلب کند. چنين مي نمايد ‏که سازنده فيلم هايي چون ويتزک و فيتزکارالدو کمي از خانه-و بالطبع از کارنامه خود- دور افتاده و نياز به بازگشت ‏دارد. با اين حال هرتزوگ داستان خود را به خوبي روايت مي کند و همچون فيلم هاي پيشين خود-به رغم طولاني بودن ‏مدت نمايش آن- بيننده را به خاطر ملال از سالن ها فراري نمي دهد. حتي اگر اين اتفاق دستاورد حضور در کنار ‏سينماي آمريکا باشد، با آن را به فال نيک گرفت! سپيدم رهايي سکانس هاي برجسته کم ندارد، اما شخصاً ترجيح مي ‏دهم فيلم مستند او درباره ديتر دنگلر را دوباره ببينم. هر چند تلاش کريستين بيل براي نزديک شدن به شخصيت او فوق ‏العاده است!‏
ژانر: اکشن، ماجرايي، درام، جنگي. ‏
‎ ‎‏ ‏‎ ‎
chapter27.jpg

‏<‏strong‏>فصل 27 ‏Chapter 27‎

نويسنده و کارگردان: جي. پي. شيفر. موسيقي: آنتوني مارينللي. مدير فيلمبرداري: تام ريچموند. تدوين: اندرو هافيتز، ‏جيم ماکيج. طراح صحنه: کالينا ايوانوف. بازيگران: جرد لتو[مارک ديويد چاپمن]، ليندسي لوهان[جود]، جودا ‏فرايدلندر[پل]، اورسولا ابوت[جري]، مارک ليندسي چاپمن[جان لنون]. 84 و 100 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، ‏کانادا. ‏

ماجراي تيراندازي مارک ديويد چاپمن در 8 دسامبر 1980 به سوي جان لنون-خواننده مشهور گروزه بيتلز- تحت تاثير ‏کتاب ناطور دشت نوشته ديويد جروم سالينجر...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

کتاب سالينجر تنها 26 فصل دارد و زماني که چاپمن دستگير شود نه تنها خود را با قهرمان قصه-هولدن کالفيلد- نزديک ‏مي دانست، بلکه احساس يکي بودن و در واقع هولدن کالفيلد بودن مي کرد!‏

فصل 27 اولين فيلم بلند جي. پي. شيفر و تلاش براي ترسيم دلايل چاپمن براي اقدام به قتل جان لنون است. او چاپمن را ‏همچون يک روان پريش تصوير مي کند که خود را صاحب ماموريتي براي پايان دادن به زندگي خواننده و انسان ‏دوستي مشهور مي پندارد. حاصل کار شيفر بيشتر به مطالعه روانشناختي شخصيت چاپمن و ترسيم وضعيت روحي او ‏در طول سه روز بحراني شبيه است تا يک درام جنايي و همين فيلم را به سوي درک و سپس همدلي با او-قاتل- سوق ‏مي دهد. همين استراتژي سبب شد تا نمايش فيلم با جنجال هاي زيادي همراه شده و حتي بسياري براي تحريم فيلم دست ‏به ايجاد سايت ها و وبلاگ هاي متعدد زدند. نقطه قوت فيلم بازي جرد لتو در نقش چاپمن[و افزايش وزن خود به مقدار ‏حدوداً 70 پوند تا به فيزيک چاپمن نزديک شود] است که اغلب منتقدان آن را ستوده اند و همين بيشتر زمينه را براي ‏پذيرش نقطه نظرهاي چاپمن هموار کرده است. فصل 27 يک محصول مستقل و قابل اعتنا درباره يکي از اسطوره هاي ‏قرن بيستمي است که در جشنواره سندنس امسال خوش درخشيد و جايزه اي در جشنواره زوريخ نيز به دست آورد، اما ‏نتوانست اکران مناسبي در آمريکا به دست آورد. پخش کنندگان آمريکايي فيلم که از واکنش طرفداران لنون به هراس ‏افتاده بودند، ترجيح دادند فيلم را بعد از حذف 16 دقيقه نسبت به نسخه جشنواره سندنس روانه بازارهاي اروپا و آسيا ‏کنند. با اين حال فصل 27 که با سرمايه اندک[5 ميليون دلار کانادا] توليد شده، يکي از بهترين فيلم هاي مستقل امسال و ‏نيازمند توجه بيشتري است و اين حذف به دستاورد با ارزش شيفر در اولين فيلمش لطمه چنداني نمي زند.‏
ژانر: جنايي، درام. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 5:29 | لینک ثابت |

katyn.jpg

‏<‏strong‏>کاتين ‏Katyn‎

کارگردان: آندري وايدا. فيلمنامه: آندري مولارچيک، آندري وايدا. موسيقي: کريشتف پندرچکي. مدير فيلمبرداري: پاول ‏ادلمن. تدوين: ماگدالنا ديپونت. طراح صحنه:کاميل پرژلچکي. بازيگران: آرتور ژميوسکي[آندري، سروان هنگ هشتم ‏کراکو]، مايا اوستاژوسکا[آنا، همسر آندري]، مايا کوموروسکا[مادر سروان]، ولاديسلادو کوالسکي[پدر سروان، استاد ‏دانشگاه کراکو]، يان انگلرت[ژنرال]، دانوتا اشتنکا[همسر ژنرال]، آندري چورا[يرژي، ستوان هنگ هشتم کراکو]، ‏پاول مالاژنيسکي[ستوان خلبان]، ماگدالنا چيلچکا[آني يژکا، خواهر ستوان خلبان]، آني يژکا گلينسکا[ايرينا، خواهر ‏ستوان خلبان]، سرگئي گارماژ[افسر روس]، کريشتف کولبرگر[کشيش]، کريشتف گلوبيش[پروفسور شيمي]، آنا ‏زادوان[عروس آنا]، آنتوني پاولچيکي[تاديوش، پسر خاله آنا]. 118 دقيقه. محصول 2007 لهستان. ‏

با آغاز جنگ دوم جهاني و حمله نيروهاي نازي به لهستان، در 17 سپتامبر 1939 با دستور استالين نيروهاي شوروي ‏نيز پا به خاک لهستان مي گذارند. اين واقعه سبب اسارت افسران لهستاني به دست ارتش شوروي مي شود. آنا همسر ‏سروان آندري هنگ هشتم کراکو که در انتظار بازگشت شوهر خويش است، مدتي بعد با دريافت لوازم شخصي و نشانه ‏هايي از وي درمي يابد که شوهرش به دست روس ها کشته شده است. همسر ژنرال نيز در آوريل 1943 پس از يافته ‏شدن گوري دسته جمعي توسط نازي ها در جنگل کاتين مي فهممد که شوهرش به دست شوروري ها کشته شده است. ‏سکوت و دروغ هاي فراوان درباره اين جنايت قلب آني يژکا خواهر ستوان خلبان را جريحه دار کرده، و مصمم است تا ‏سنگ يادبودي براي برادرش در گورستان شهر برپا کند. اما بسياري او را از اين کار برحذر مي دارند. تنها بازمانده ‏افسران لهستاني ستوان يرژي است که مجري گوش به فرمان روس ها شده و سرانجام خودکشي مي کند... ‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

ماجراي قتل عام افسران لهستاني توسط شوروي ها يکي از وقايع تلخ قرن بيستم است. مرگ کساني که حاضر به پذيرش ‏سلطه بيگانه نبودند و تا چندين دهه کوشش شد تا بر حادثه کشتار آنان توسط مقامات دولتي پرده اي از فراموشي کشيده ‏شود. پس از گذشت نيم قرن، بزرگ ترين کارگردان سينماي لهستان به سراغ اين واقعه رفته و از وراي داستاني درباره ‏سه زن به کالبدشکافي آن مي پردازد. فيلم درباره سه زن است که نزديکان شان قرباني اين جنايت هاي مخوف شده اند. ‏کساني که پدر، همسر، پسر يا برادري را در قتل عام افسران لهستاني به دست افراد ‏NKVD‏ در جنگل کاتين از دست ‏دادند. اما فيلم وايدا فقط درباره مستندات تاريخي نيست، هر چند مانند بسياري از فيلم هايش بخشي از يک واقعه تاريخي ‏و مستند را به نمايش مي گذارد. کاتين قصه استمرار خاطره و پاسداشت حقيقت است. تلاش براي کنکاش درباره واقعه ‏اي خونبار، وحشي گري يک رهبر ايدئولوژيک و سعي در درک اين واقعه به هنگام وقوع و تاثير آن در سرنوشت آدم ‏هاي اين جامعه پس از اتمام جنگ دوم جهاني...‏

کاتين آخرين ساخته آندري وايدا متولد 1926 است، کسي که پدرش سروان ياکوب نيز در جنگل کاتين به قتل رسيد. ‏وايدا از اشغال نازي ها جان به در برد و بعدها در کراکو سينما خواند و اينک در 80 سالگي پر افتخارترين فيلمساز ‏کشورش محسوب مي شود. اما کاتين چيزي بيشتر از اداي دين وي به خاطره پدر و همقطاران اوست. يک فيلم 6 ميليون ‏دلاري و گران قيمت براي سينماي لهستان و نماينده رسمي آن در مراسم اسکار آتي که قرار است تلنگري باشد بر ‏وجدان جمعي يک ملت و نگذارد دوره هراس انگيز استالينيسم و استيلاي شوروي بر اروپاي شرقي را از ياد ببرند. او ‏درباره آزاد و لزوم پاسداري از آن سخن مي گويد، از چيزي که اميدوار نبودند آن را به چشم خود مشاهده کنند:‏‎ ‎‏"اميد آن ‏را نداشتيم که يک روز شاهد سقوط اتحاد جماهير سوسياليستي باشيم يا ديدين لهستان به عنوان کشوري آزاد".‏

وايدا بر خلاف بسياري از برندگان اسکار افتخاري براي 5 دهه فيلمسازي موفق، در طول هفت سال گذشته به افق هاي ‏تازه اي دست يافت. آخرين فيلمش انتقام [2002] مورد توجه منتقدان دنيا قرار گرفت و به زودي کاتين نيز پس از آغاز ‏اکران جهاني اش دوستداران وي را با فيلمي ساده، گرم و گيرا از سازنده خاکستر و الماس و فيلم هاي برجسته ديگر رو ‏در رو خواهد ساخت. وايدا در اين فيلم به اوج سادگي در روايت و قاب بندي دست مي يابد. انتخاب شيوه سياه و سفيد ‏براي توليد چنين اثري فقط يک راه براي متفادت نمايي نيست. بلکه نماينده نوعي نگاه است. اگر اين فيلم تماماً رنگي ‏بود، يقيناً تاثير فعلي را نداشت. کار وايدا با رنگي و سياه و سفيد برجسته تر از دستاورد اسپيلبرگ در فهرست شيندلر ‏است و موسيقي تکان دهنده و اصيل کريشتف پندرچکي نيز بر غناي تصاوير کاتين مي افزايد. تصور نمي کنم تماشاي ‏چنين فيلم برجسته اي از کارگرداني مشهور و اسطوره اي زنده، نياز به توصيه از طرف همچو مني داشته باشد!‏
ژانر: درام، تاريخي. ‏

tigers.jpg

‏<‏strong‏>دم ببر ‏The Tiger's Tail‎

نويسنده و کارگردان: جان بورمن. موسيقي: استيون مک کئون. مدير فيلمبرداري: سيموس ديساي. تدوين: ران ديويس. ‏طراح صحنه: ميو پيترسون. بازيگران: برندان گليسون[ليام اوليري]، کيم کاترال[جيم اوليري]، کيان هيندز[پدر اندي]، ‏شو نمک گينلي[دکلن موري]، آنجلينا بال[اورسولا]، کتي بلتن[سالي]، دنيس کانوي[برتي برنان]. 107 دقيقه. محصول ‏‏2006 ايرلند. برنده جايزه بهترين فيلمبرداريو بهترني موسيقي و نامزد جوايز بهترين بازيگر زن نقش مکمل/سينيد ‏کيوزاک، بهترين طراحي لباس، بهترين کارگرداني، بهترين گريم، بهترين صدابرداري از مراسم فيلم هاي سينمايي و ‏تلويزيوني ايرلند. ‏

ليام اوليري، مدير يک شرکت توسعه و عمران- که در دوره رونق اقتصادي معروف به دم ببر يا ببر سلتي ثروتمند شده ‏برنده جايزه بازرگان سال ايرلند مي شود. او با همسر و پسرش زندگي مرفه و آرامي را مي گذراند، اما در پس اين ‏ظاهر همه چيز در حال فروپاشي است. آخرين طرح وي- ساختن يک استاديوم عظيم- بيش از اندازه طولاني شده، ‏پسرش از او و افکار کاپيتاليستي اش نفرت دارد و شبح همزادي خشمگين ليام را تعقيب مي کند. پيامد رويارويي هاي ‏چندباره با اين همزاد، پرس و جوي ليام درباره گذشته خويش است. اين تحقيق ليام را به سوي حقيقتي پنهان رهنمون مي ‏سازد و مي فههمد زني که او را هميشه خواهرش مي پنداشته، مادر واقعي اوست و برادر دوقلويي هم دارد...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

دوره رونق اقتصادي چشمگير ايرلند در آغاز دهه 1990 معروف به ببر سلتي [‏Celtic Tiger‏] يا معجزه اقتصادي ‏ايرلند با فرا رسيدن قرن تازه دچار رخوت و کندي شد و فقط در سال 2003 بار ديگر اوجي تازه يافت. اين دوره ايرلند ‏را تبديل به يکي از ثروتمندترين کشورهاي اروپا کرد، در حالي که تا پيش از آن ايرلندي ها از فقري نسبي رنج مي ‏بردند. اما سياست بازار آزاد نظام سرمايه داري بسياري را خوش نيامد و با وجود رفاه به دست آمده، بسياري از جوانان ‏به سوي آموزه هاي سوسياليستي کشيده شدند. در حالي که دنيا هنوز از شوک ناشي از سقوط بزرگ ترين سيستم ‏سوسياليستي موجود رهايي نيافته بود. ‏

جان بورمن متولد 1933 لندن، سازنده شاهکارهايي چون درست به هدف، جهنم در اقيانوس آرام، نجات يافتگان، اميد ‏و افتخار، ژنرال و زاردوز با فيلمي درباره رنج هاي رونق اقتصادي کشورش بازگشته است. فيلمي درباره بحران ‏هويت و قهرماني که از آن رنج مي برد. کسي مانند ببري که از لگد شدن پايش به خرخر افتاده، اما دنداني براي دريدن ‏ندارد!‏
احساس گناه ناشي از زيستن زندگي شخصي ديگر، کنايه بورمن به زندگي مدرن در ايرلند است. اوليري و همه ايرلندي ‏همچون او بايد راهي سفري براي شناخت خود شوند و بديهي است که چنين کاري خالي از مخاطره نيست. بورمن در ‏اين فيلم دستاوردهاي نئوليبراليسم و سياست متکي بر بازار آزاد را زير سوال مي برد، اما آلترناتيوي چون سوسياليسم ‏را نير توصيه نمي کند. شايد تلفيقي از سوسياليسم و دموکراسي چاره ساز به نظر بيايد، ولي بورمن ترجيح مي دهد تا به ‏آسيب شناسي شخصي و جمعي چنين نظام هاي دلخوش باشد. قهرمان يا بهتر بگوييم ضد قهرمان او در مقابله با پسرش-‏در آغاز فيلم- او را به خاطر دل بستن به سوسياليسم و زيستن در محيطي بورژوايي در دل دستاوردهاي کاپيتاليسم ‏ريشخند مي کند. اما در پايان بورمن و اوليري انگشت اتهام خود را متوجه جامعه طبقاتي خودخواهي مي کنند که جز به ‏رفاه به هيچ چيز ديگري فکر نکرده است. دم ببر هر چند نشانه هايي از کارهاي پيشين بورمن را با خود دارد و از ‏فيلمبرداري خوب سيموس ديساي بهره مند است، اما برابيهوده خواهد بود اگر آن را با تريلرهاي دهه هفتادي اش مقايسه ‏کنيم. با اين ديدار از فيلمي که به کنکاش درباره واقعه اي چنين مهم در تاريخ معاصر[که مشابه آن هم اکنون براي ‏ببرهاي جنوب شرقي آسيا-هنک کنگ، تايوان، کره جنوبي و سنگاپور-در حال رخ دادن است] پرداخته، خالي از ‏هيجان نيست. بازي هاي خوب و کارگرداني بي نقص بورمن نيز نيازي به تعريف ندارد!‏
ژانر: درام، راز آميز، مهيج. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 5:25 | لینک ثابت |

beowolf.jpg

‏<‏strong‏>بئوولف ‏Beowulf‎

کارگردان: رابرت زمه کيس. فيلمنامه: نيل گيمن، راجر اوري بر اساس شعر حماسي بيوولف. موسيقي: آلن سيلوستري. ‏مدير فيلمبرداري: رابرت پرسلي. تدوين: جرميا اّ دريسکول. طراح صحنه: داگ چيانگ. بازيگران: ري ‏وينستون[بيوولف]، آنتوني هاپکينز[شاهر هروتگار]، جان مالکوويچ[اونفرث]، رابين رايت پن[ويلتاو]، برندان ‏گليسون[ويگلاف]، کريسپين گلوور[گرندل]، آليسون لومان[اورسولا]، آنجلينا جولي[مادر گرندل]. 113 دقيقه. محصول ‏‏2007 آمريکا. نامزد جايزه بهترين طراحي صحنه براي فيلم بلند انيميشن از مراسم آني، نامزد جايزه بهترين فيلم ‏انيميشن و بهترين جلوه هاي ويژه از مراسم ساتلايت. ‏

سال 507 قبل از ميلاد. بئوولف، جنگجوي نيرومند براي نبرد با هيولايي آدم خوار به نام گرندل به دانمارک مي رود. ‏اين ماجرا خشم مادر گرندل را بر انگيخته و بئوولف را آماج تيرهاي خشم وي مي کند...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

اشعار حماسي بئوولف که بالغ بر 3180 بيت است به عنوان اولين اثر ادبي زبان انگليسي شناخته شده است. قدمت دست ‏نوشته اين اشعار که سراينده آن نامعلوم است به 2000 سال مي رسد. اين اشعار حماسي بر نويسندگان و هنرمندان دو ‏هزاره پس از خود تاثيرات فراواني گذشته وحتي نويسنده و محققي چون تالکين را واداشته تا با تقليد از آن سه گانه ‏ارباب حلقه ها را بنويسد. سينما نيز گوشه چشمي به اين افسانه داشته و تاکنون فيلم هايي با اشاره به اين ‏ماجرا[سيزدهمين سلحشور] يا بر اساس ماجراهاي شخصيت اصلي آن ساخته شده که مي توان به بئوولف[1999]ساخته ‏گراهام بيکر با شرکت کريستوفر لمبرت و بئوولف و گرندل[2005] به کارگرداني استورلا گونارسون و بازي جرارد ‏باتلر اشاره کرد. اما بي تعارف هيچ کدام از اين توليدات واجد آن جذابيت وشکوه حماسي اشعار مورد اقتباس خود ‏نبودند. بنابر اين اقتباس 150 ميليون دلاري رابرت زمه کيس که به شيوه ‏Motion capturing‏ ساخته شده با توجه به ‏نام هاي پشت دوربين اثري کنجکاوي برانگيز است و شايد سرانجام روايتي دلچسب و لايق اين اشعار به دوستدارانش ‏هديه کند.‏

رابرت زمه کيس که فيلم قبلي خود قطار سريع السير قطبي را نيز با همين روش در سال 2004 ساخته بود، شهرت خود ‏را مديون سه گانه بازگشت به آينده است که او را به ثروت و محبوبيتي عظيم نيز رساند. دريافت چندين اسکار در آغاز ‏دهه 1990 براي فارست گامپ نيز موقعيت او را به عنوان يک روياپرداز هاليوودي کار کشته تثبيت کرد. بئوولف ‏پروژه اي بلندپروازانه است، حتي براي او، به همين خاطر است که نگارش فيلمنامه آن در سال 1997 به افرادي چون ‏گيمن[خالق استارداست] و راجر اوري[همکار سابق تارانتينو] سپرده شد. با اين حال بدون اين که باعث ايجاد پيشداوري ‏بي مورد درباره کار زمه کيس شود، بايد اضافه کنم که حاصل کار گوشه چشمي به قصه هاي مصور نوشته شده بر ‏اساس اين شخصيت دارد. به هر تقدير، بئوولف هم به خاطر دنياي فانتزي و هم به خاطر تکنيک کنجکاوي هر ‏علاقمندي را برمي انگيزد!‏
ژانر: اکشن، ماجرا، درام، فانتزي. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 4:39 | لینک ثابت |

odemin.jpg

‏<‏strong‏>قطارهاي آدم/آدم و شيطان ‏Adem'in Trenleri‎

کارگردان: باريش پيرحاسان. فيلمنامه: ايسماعيل دوروک. موسيقي: اندر آکاي، سوناي ئوزگور. مدير فيلمبرداري: پيتر ‏اشتوگر. تدوين: آيلين زوي تينل. طراح صحنه: نزيه ديکيش اوغلو. بازيگران: نورگول يشيل چاي[هاجر]، جم ‏ئوزر[حاسان هوجا]، دريا الابورا[شکران]، آسومان داباک[منوّر]، زينپ ئوزباي[فاطمه کوچولو]، ئوميت ‏چيراک[موسا]، عاطيف امير بندرلي اوغلو[بکير]. 100 دقيقه. محصول 2007 ترکيه. نام ديگر: ‏Adam and the ‎Devil‏. نامزد جايزه بهترين فيلم از جشنواره استانبول. ‏

واعظي به همراه هاجر همسر جوان و زيبايش و دختر کوچک شان به ايستگاه قطاري دور افتاده وارد مي شوند. ساکنين ‏محل که اغلب کارمندان راه آهن هستند، از او خواسته اند تا در طول ماه رمضان در ازاي غذا و محل سکونت به ‏فرزندان شان احکام اسلام و قرآن بياموزد و نماز جماعت را برگزار کند. رفتار سرد و اندکي خشونت آميز واعظ با ‏خانواده اش باعث مي شود تا چندان مورد استقبال اهالي قرار نگيرد. اما يک نفر از ديدار هاجر متعجب شده و او کسي ‏نيست جز جواني به نام بکير که چند سال قبل به آن جا آمده است. سعي او براي نزديک شدن به هاجر و رفتار نامناسب ‏واعظ با فرزندش باعث بروز شايعاتي مي شود. سرانجام واعظ پرده پس از نماز از راز زندگي اش برمي دارد. سال ها ‏قبل هاجر که در همسايگي وي زندگي مي کرده، پس از آشنايي با پسري جوان آبستن مي شود. پسر جوان گريخته و ‏هاجر را زير فشار خانواده و شماتت اهالي تنها گذاشته است. واعظ که مردي خوشنام است، براي رهايي هاجر او را ‏عقد مي کند. اما پس از به دنيا آمدن کودک هاجر، او نيز تاب سرزنش هاي اهالي را نياورده و زادگاه خود را ترک و ‏تبديل به واعظي دوره گرد مي شود. ساکنان ايستگاه قطار بعد از شنيدن سرگذشت تلخ اين سه نفرف تغيير رفتار مي ‏دهند. به زودي مشخص مي شود که بکير همان پسر فراري است و حال قصد دارد تا سرپرستي هاجر و دخترش را ‏قبول کند. با پا درمياني اهالي واعظ مي پذيرد تا هاجر را طلاق دهد. اما بکير بار ديگر مي گريزد....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

باريش پير حاسان[حسن] متولد 1951 استانبول فرزند ودات تورکالي[نويسنده و کارگردان مشهور] در دانشگاه ‏بوغازايچي ادبيات انگليسي خوانده و کار هنري را با سرودن شعر شروع کرده است. سينما را با نوشتن فيلمنامه هاي ‏چشم بند[عمر کاوور] و نامش وصفيه است و آه بليندا[هر دو به کارگرداني عاطيف يلماز] آغاز کرد و در سال 1989 با ‏ساختن فيلم قصه اي درباره ماهي هاي کوچک- درباره زندگي پر از راز و خيانت طبقه خرده بورژواي ترکيه- شروع ‏به کارگرداني کرد. موفق ترين فيلم کارنامه وي تا امروز مرا بکش استاد يا داستان هايي از خاک اره[1996] نام دارد ‏که جوايز بهترين فيلم و بهترين فيلمنامه را از جشنواره هاي استانبول و آنکارا دريافت کرده است. پير حاسان کارگردان ‏کم کاري است. ميان فيلم اخير و ساخته پيشين وي[او هم مرا دوست دارد] شش سال وقفه به چشم مي خورد، اما اين ‏وقفه چندان هم نگران کننده نيست. پيرحاسان بعد از فيلمي عاشقانه اين بار به سراغ داستاني پيچيده تر رفته و عشق را ‏به زير سوال مي برد. کداميک عاشق واقعي است و اطلاً عشق چيست؟ بکير يا واعظ؟ کداميک صداق تر است؟ آيا ‏واعظ با ايثاري که کرده، و در عوض بي اعتنايي سال هاي بعدش به دخترک و هاجر اجر کار خود را از ميان نبرده ‏است؟ آيا هاجر که يک بار شاهد وسوسه کردن واعظ از طرف او هستيم، توانسته قدمي به اين مرد نزديک شود؟

پيرحاسان از وراي اين قصه عاشقانه به شدت نامتعارف، چيزي را مطرح مي کند که خوش دارم آن را معماي عادت نام ‏بگذارم. واعظ در عين بي اعتنايي به هاجر يا دختر او عميقاً به آنها احترام مي گذارد. اما ترتبيت سنتي و عرف مذهبي ‏حاکم بر زندگي اش اجازه نمي دهد اين علاقه را بر زبان و تن جاري کند. اما زماني که قطعه اي از پازل زندگي وي کم ‏مي شود، به معنا، ارزش و جايگاه آن پي مي برد. ‏

قطارهاي آدم يک فيلم کم هزينه[يک ميليون يورو] است. اما بسيار غني و مي توان آن را به مثابه برشي از جامعه ترکيه ‏به راحتي پذيرفت. زندگي در مکان هاي دورافتاده فلات آناتولي که توام با رنج و باورهاي مذهبي است. فيلمي درباره ‏يک کودک و از زبان يک کودک[آدم] که مي تواند تمثيلي از همه انسان ها باشد. به همين خاطر است که بهترين ‏قضاوت درباره واعظ[زماني که واعظ از شاگردانش مي خواهد تا نظرشان را درباره او بگويند] را از زبان او مي ‏شنويم: "وقتي به اينجا آمديد، ظالم بوديد. بعد تبديل ادمي قابل احترام شديد و حالا يک بيچاره هستيد!"‏

پيرحاسان به شکلي معقولانه بافت مذهبي جامعه پيرامون خود را زير ذره بين مي گذارد، اما نه به دور از احترام که ‏همين امر مي تواند آن را تبديل به اثري دل نشين و به دور از نگاه افراطي به دين اسلام جلوه دهد. واعظ فيلم به عنوان ‏نماينده همه مردان خدا[به خصوص اسلام] فردي قابل ترحم است که گاه در جامه فردي ظالم فرو مي رود. اما گناه اين ‏رفتار را نبايد به گردن شخص انداخت، بلکه آموزه هايش را بايستي نقد کرد. کاري که پيرحاسان به خوبي از عهده آن ‏برمي آيد. اتمسفر قطارهاي آدم بي اختيار هفت تيرهاي چوبي و عشق کودکانه را به يادم آورد، کاش عشق هاي کودکانه ‏سرانجام خوبي پيدا مي کرد!‏

بازي تکان دهنده جم ئوزر در نقش واعظ و فيرات جان آيدين کوچک در نقش آدم از نکات قوت فيلم است.‏
ژانر: درام. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 4:38 | لینک ثابت |

japani.jpg

‏<‏strong‏>ناگهان يک شب ‏Aju teukbyeolhan sonnim‎

نويسنده و کارگردان: لي يون-کي. موسيقي: کيم جئوگ-بئوم. مدير فيلمبرداري: چوي سانگ-هو. تدوين: کيم هيئونگ-‏جو. طراح صحنه: کيم سئونگ-دال. بازيگران: هان هايو-جو[بو کيونگ]، گي جو-بونگ، چوي ايل-هوا، کيم جونگ-‏کي، کيم يئونگ-مين[گي-يئونگ]. 99 دقيقه. محصول 2006 کره جنوبي. نام ديگر: ‏Ad Lib Night‏.برنده جايزه پرده ‏نقره اي براي بهترين بازيگر زن/هان هايو-جو از جشنواره سنگاپور

‏ بو کيونگ زني تنهاست که زندگي کسالت بار و يکنواختي را در سئول مي گذراند. تا اين يک روز دو زن ناشناس با ‏خواهشي عجيب به سراغ او مي روند. آنها از بو کيونگ مي خواهند تا براي مدتي نقش دختر گمشده پيرمردي مشرف به ‏موت را بازي کند.چون آخرين تقاضاي پيرمرد ديدار با دختر گمشده اش قبل از مرگ است. بو کيونگ مي پذيرد و ‏همراه آنان به خانه روستايي شان در خارج از سئول مي رود. برخوردهاي اوليه ديگر اعضاي خانواده با وي و نقشي ‏که بر عهده گرفته، چندان مساعد نيست. اما بو کيونگ خيلي زود با هويت تازه خود خو مي گيرد....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

لي يون-کي چند سالي بيش نيست که شروع به فيلمسازي کرده، اما توانسته خيلي سريع جايگاهي معتبر در ميان ‏فيلمسازان نسل جديد کره جنوبي براي خود دست و پا کند. اولين فيلمش اين دخير زيبا در سال 2004 جايزه نتپک را از ‏جشنواره برلين به دست آورد و نامزد جايزه بزرگ داوران جشنواره سندنس شد. يک سال بعد، دومين فيلم او با نام ‏صحبت عاشقانه نيز در جشنواره کارلوي واري مورد تحسين قرار گرفت و اينک سومين فيلم او بر اساس داستان آزوکو ‏تايرا همزمان با فيلم نفس[کيم کي-دوک]پخش جهاني يافته که خواه ناخواه مقايسه و رقابتي را نيز ميان اين دو را شکل ‏داده است. ‏

لي يون-کي با آخرين فيلم خود برشي کوتاه از زندگي دختري جوان را در کره جنوبي امروز به نمايش مي گذارد. زني ‏که در ميان شلوغي شهر بزرگ مدفون شده است. ناگهان يک شب قصه اي غمگنانه درباره بيماري هاي مزمن زندگي ‏مدرن است، يعني بيگانگي و روابط شکننده خانوادگي...‏
دو زن ناشناس ابتداي فيلم اصرار دارند که بو کيونگ همان دختر گمشده است، ولي بو کيونگ نمي پذيرد. اما بعد به ‏همراه شان مي رود تا در ساعت اوليه شب با پيرمرد ديدار کرده و نقش دختر او را بازي کند. دختري که سال ها قبل از ‏خانه فرار کرده بود. نقشي که ايفاي آن چندان سخت به نظر نمي رسد، چون پيرمرد حافظه خود را کم و بيش از دست ‏داده است. اما وقتي ملاقات موعود صورت مي گيرد، هم اطرافيان و هم تماشاگران دچار اين ترديد مي شوند که آيا بو ‏کيونگ همان دختر است يا خير؟

لي يون-‏‎ ‎کي تعليق ناشي از اين مسئله را تا پايان فيلم حفظ مي کند و با حداقل ديالوگ سعي مي کند تا زندگي سرد و ‏خالي پيرامون ما را در جهان امروز به شکلي شعرگونه به تصوير بکشد. او نيز مانند کيم کي-دوک نيازي به گذاشتن ‏ديالوگ هاي مطول در دهان شخصيت هايش نمي بيند. چند نگاه، غذايي گرم که خورده و يا جورابي به پا مي شود در ‏دقايقي کافي و با معني تر است. اگر معناي سينماي ميني ماليستي همين باشد، بياييد در برابر دستاورد قابل تقدير اين ‏جوان کره اي بلند شويم...‏
ژانر: درام. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 4:37 | لینک ثابت |

clayton.jpg

‏<‏strong‏>مايکل کلايتون ‏Michael Clayton‎

نويسنده و کارگردان: توني گيلروي. موسيقي: جيمز نيوتون هاوارد. مدير فيلمبرداري: رابرت الزويت. تدوين: جان ‏گيلروي. طراح صحنه: کوين تامپسون. بازيگران: جورج کلوني[مايکل کلايتون]، تام ويلکينسون[آرتور ادنز]، تيلدا ‏سوينتون[کارن کراودر]، سيدني پولاک[مارتي باخ]، مايکل اوکيف[بري گريسام]. 119 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. ‏برنده جايزه بهترين بازيگر مرد/کلوني از انجمن منتقدان فيلم آمريکا، نامزد جايزه بهتريت بازيگر مرد، بهترين بازيگر ‏زن نقش مکمل/تيلدا سوينتون و بهترين فيلمنامه از مراسم ساتلايت، نامزد شير طلايي جشنواره ونيز. ‏

مايکل کلايتون، داديار جنايي سابق اينک وکيلي ميانسال است که در يک شرکت حقوقي بزرگ در نيويورک به عنوان ‏کارچاق کن و حلال مشکلات کارمي کند. اما او خود در زندگي شغلي و شخصي اش مشکلاتي دارد که بايد با آنها نيز ‏دست پنجه نرم کرد. زندگي خانوادگي اش به هم ريخته، برادرش که تحت سرپرستي وي قرار دارد مبلغي کلان بدهکار ‏شده، خودش معتاد به قمار است، سرنوشت شغلي اش نامشخص است و ديگر از حل کردن مشکلات ديگران خسته شده ‏است. آرتور ادنز، دوست و همکار قديمي او هشت سال است روي پرونده اي مهم متعلق به فردي متشخص کار مي ‏کند، اما هنوز نتوانسته نتيجه قابل توجهي بگيرد، و به همين جهت از کلايتون براي رفع مشکل دعوت مي شود. کلايتون ‏موفق مي شود تا مسائل مهمي در رابطه با پرونده کشف کند، اما زماني که دوستش مي ميرد کلايتون خود را هدف ‏قدرت هاي پنهان مي يابد...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

توني گيلروي متولد نيويورک و بزرگ شده همين شهر است. پدرش فرانک دي. گيلروي نمايشنامه نويس، فيلمنامه نويس ‏و کارگردان-برنده جايزه پوليتزر- بود. توني ب خاطر نوشتن فيلمنامه هايي چون مخالف خوان[‏The Devil's ‎Advocate‏] و تيغ برنده/عامل موثر[‏The Cutting Edge‏] و امسال شاهد نمايش اولتيماتوم بورن با فيلمنامه وي ‏بوديم که براي اقتباس از کتاب لادلوم دستمزدي 2 ميليون دلاري گرفته بود. لازم به يادآوري است که هر دو قسمت قبلي ‏نيز توسط وي به فيلمنامه برگردانده شده بود. مايکل کلايتون اولين فيلم او در مقام کارگردان-همچنين فيلمنامه نويس- ‏است و هم اکنون در حال نوشتن فيلمنامه بعدي به نام فريب[‏Duplicity‏] است که قرار شده به کارگرداني وي در سال ‏‏2009 به نمايش در بيايد. ‏

اما سخن بر سر فيلم فعلي اوست که سه نام بزرگ در کنار وي[پشت و جلوي دوربين] قرار دارند: پولاک، کلوني و ‏سادربرگ. مايکل کلايتون در يک کلام قصه مردي تنهاست که در مواجهه با موقعيتي سخت و بغرنج سرانجام توان و ‏شهامت آن را مي يابد که خود واقعي اش را بازيابد. فيلم شرح تغيير و تحولات روحي همين شخصيت است، کسي که در ‏ابتدا هنگام رويايي با ادنز او را افسانه مي خواند، در حالي خود ادنز به مجرم بون خويش معترف است. اما در پايان در ‏برابر فساد درون شرکتي که به گفته خودش غذاي او را تامين مي کند، مي ايستد. مايکل کلايتون صاحب دو تا از ‏بهترين سکانس هاي افتتاحيه و اختتاميه اي است که در سال هاي اخير شاهد آن بوده ايم. سکانس افتتاحيه از نظر روايت ‏چيز تازه و فوق العاده اي ندارد، اما در رساندن پيام و القاي هال و هواي آن به شدت موفق است. اينکه حتي شرکت هاي ‏عظيم چند مليتي نيز در نهايت توسط انسان ها اداره مي شوند و همين انسان ها خواه ناخواه در درون خود احساسات ‏متناقضي چون گناه و ترحم را يدک مي کشند و گاه آنها را به قيمت سود شرکت سرکوب مي کنند. سوال فيلم و فيلمساز ‏نيز همين است: به چه قيمت؟ و اين احساسات را تا چه زماني مي شود سرکوب کرد؟ اگر بدانيد که با اجراي تصميم هاي ‏گرفته شده توسط شما و در ازاي پول هنگفتي که نصيب موسسه شما مي شود، انسان هاي بيگناه بسياري از ميان مي ‏روند تا کي مي توانيد به احساست خود پشت کنيد؟

اين اتفاق ابتدا براي ادنز مي افتد و سپس گريبان گير مايکل مي شود. ادنز از اين که شرکت زراعي ‏U/North‏ سود ‏کلاني به قيمت مسموم کردن انسان هاي معصوم به دست آورده و بايد از اين شرکت دفاع کند، ناراضي است و سپس ‏کنترل اعصاب خود را از کف مي دهد. شرکت نيز براي ماستمالي کردن افتضاح وي از کلايتون مي خواهد تا پرونده ‏را به دست بگيرد. اما کلايتون نيز به گونه اي ديگر اسير وجدان خود شده و کاري که از نظر مديران شرکت غلط است ‏انجام مي دهد. [صحنه رويارويي کلايتون پس از نجات از يک سوء قصد-انفجار اتومبيل- با کارن کراودر و بر ملا ‏کردن شواهدي دال بر خلافکاري و فساد، سپس پيشنهاد حق السکوت از طرف کارن و ضبط اين گفت و گو توسط ‏مايکل تا موجبات دستگيري رشوه دهنده را فراهم کند].‏

مايکل کلايتون فيلمي 25 ميليون دلاري که به رغم حال و هواي کم و بيش مشابهش با فيلم موسسه حقوقي[سيدني ‏پولاک] توانسته در اکران آمريکا نزديک به 40 ميليون دلار درآمد کسب کند. يک محصول آبرومند که براي تماشاگر ‏آمريکايي[به دليل حضور گسترده موسسه هاي حقوقي در کشورش] يک فيلم اجتماعي هشدار دهنده و ستايش گر وجدان ‏و اخلاق فردي و گروهي است. مايکل کلايتون هر چند با الهام از ماجرايي دهه هفتادي[شکايت عليه جنرال موتورز] ‏ساخته شده و به شدت يادآور فيلم هاي همين دهه مانند همه مردان رئيس جمهور، سه روز کندور و کلوت است، اما مي ‏شود آن را در رده تريلرهاي سياسي پس از جنگ عراق قرار داده که نگاه هايي منتقدانه از دل سيستم سرمايه داري به ‏آن دارند. با اين حال اگر به عنوان يک عاشق فيلم هاي مبارزه يک مرد تنها با سيستمي فاسد هستيد، باز هم آن را از ‏دست ندهيد. دوستداران جورج کلوني نيز دليل خاص خودشان را دارند. چون وي با اين فيلم بار ديگر قدرت خود را در ‏ايفاي نقش هاي پيچيده به اثبات مي رساند[از هم اکنون شايعاتي درباره نامزدي وي براي اسکار بازيگري بر سر زبان ‏هاست].‏
ژانر: درام، تريلر. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 4:18 | لینک ثابت |


‏ ‏
beforethedevil.jpg

‏<‏strong‏>پيش از آن که شيطان بفهمد تو مرده اي ‏Before the Devil Knows You're Dead‎

کارگردان: سيدني لومت. فيلمنامه: کلي مسترسون. موسيقي: کارتر بورول. مدير فيلمبرداري: ران فورتوناتو. تدوين: تام ‏سوارتووت. طراح صحنه: کريستوفر نوايک. بازيگران: فيليپ سايمور هافمن[اندي]، ايتن هاوک[هنک]، آلبرت ‏فيني[چارلز]، ماريزا تومي[جينا]، رزمري هريس[نانت]، آلکسا پالادينو[کريس]، مايکل شانون[دکس]، ايمي ‏رايان[مارتا]. 123 و 117 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. برنده جايزه بهترين گروه بازيگري از مراسم انجمن منتقدان ‏فيلم بوستون، نامزد جايزه بهترين گروه بازيگري و بهترين کارگرداني از مراسم منتقدان رسانه ها، نامزد جايزه بهترين ‏فيلمنامه اصيل از مراسم منتقدان فيلم شيکاگو، نامزد جايزه بهترين فيلمنامه، بهترني بازيگر زن نقش مکمل/تومي از ‏مراسم روحيه مستقل، نامزد جايزه بهترين بازيگر مرد نقش مکمل/فيني از انجمن منتقدان فيلم لندن، برنده جايزه بهترين ‏ازيگر زن نقش مکمل/ايمي رايان از مراسم انجمن منتقدان فيلم لس آنجلس، برنده جايزه بهترين گروه بازيگري و نامزد ‏جوايز بهترين کارگرداني، بهترين فيلم و بهترين فيلمنامه اصيل از مراسم ساتلايت. ‏

اندي کارگزاري ولخرج براي خروج از بن بست مالي برادر ساده لوحش هنک- که از همسرش جدا شده و قادر به تامين ‏نفقه او و مخارج دخترشان نيست- را اغوا کرده و از او مي خواهد تا نقشه سرقت از يک جواهر فروشي را عملي کنند. ‏نقشه بيش از اندازه ساده و عملي به نظر مي رسد و قرار است تا خون از دماغ هيچ کس نريزد، چون جواهر فروشي ‏مورد نظر به پدر و مادر آن دو-چارلز و نانت- تعلق دارد!‏

هنک که در خود قدرت انجام اين کار را نمي يابد و از طرف ديگر به شدت تحت فشار مالي قرار دارد، يکي از دوستان ‏تبهکار خود را اجير کرده و در روز موعود سر وقت جواهر فروشي مي روند. اما نقشه مطابق انتظار آن دو پيش نرفته ‏و نانت به طرف سارق تيراندازي کرده و او را مي کشد. هنک نيز از شنيدن صداي تيراندازي ترسيده و فرار مي کند. ‏وقتي اندي و هنک مي فهمند که مادرشان به شدت زخمي شده و به کما فرو رفته، دچار ناراحتي روحي شديدي مي ‏شوند. اما اين ناراحتي با مورد اخاذي قرار گرفتن هنک و برملا شدن رابطه او با جينا- همسر اندي- وارد مراحل ‏خطرناک تري مي شود...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

کيست نام سيدني لومت را نشنيده باشد؟ کدام سينما دوستي است که يکي از فيلم هاي او ميان انتخاب هاي عمرش جايي ‏نداشته باشد؟ سازنده 82 ساله شاهکارهايي چون 12 مرد خشمگين، نسل فراري، سمسار، سفر طولاني روز درون شب، ‏تپه، نوارهاي اندرسون، شبکه، بعد از ظهر نحس، سرپيکو و قتل در قطار سريع السير شرق و.... که هر کدام از اينها ‏براي ثبت نام فيلمسازي در تاريخ سينما کافي است. مردي که در دهه 1960 با ساختن فيلم هاي تلويزيوني شروع به ‏کاگرداني کرد و تا امروز نام خود را در تيتراژ بيش از 50 فيلم سينمايي و تلويزيوني حک کرده است. 5 بار نامزد ‏اسکار بوده، دو سال قبل اسکاري افتخاري نصيب اش شده و 28 جايزه بسيار معتبر ديگر به چنگ آورده است. ‏

بديهي است که چنين پيشينه اي نزديک شدن به آخرين ساخته او را پس از فيلم کمدي/جنايي محکومم کنيد[2006] ‏دشوار مي کند. اما نگراني بي مورد است. چون اين بار لومت کهنه کار به سراغ قصه اي جمع و جورتر رفته که الزاماً ‏قرار نيست حرف بزرگي نزند. قصه دو برادر و خانواده آنها که مجبور به رويارويي با دشمني بزرگ مي شوند: ‏خودشان!‏
آلبرت فيني در نقش پدرسالاري که مايل است قانون به هر قيميتي اجرا شود، بازي بسيار خوبي از خود به نمايش مي ‏گذارد. ماريزا تومي نيز در نقش زني با يک دل ودو دلبر که دست آخر هر دو را رها مي کند، بهترين انتخاب بوده ‏است. ‏

فيلم يک تراژدي پيچ در پيچ از روابط افراد يک خانواده که سرانجامي جز فروپاشي احساسي انتظارشان را نمي کشد. ‏يک فيلم بي زمان و مکان همچون تراژدي هاي يوناني، چون مي تواند هميشه و هر جا اتفاق بيفتد و اصول اخلاقي ‏رياکارانه را به زير سوال ببرد. هيچ کس از اعضاي خانواده بيگناه يا معصوم نيست. پدر زماني در حق پسرانش جفا ‏کرده و آن را پس از مرگ همسرش اعتراف مي کند. اين جفاکاري ناشي از همان چيزي بوده که خريدار اشياء مسروقه ‏به او گوشزد مي کند، يعني فرار از چنگ شيطان، در حالي که اهريمن در درون خود او لانه کرده بود. ‏

نحوه روايت لومت نشان مي دهد که او هرگز از تحولات روايي رسانه دور نبوده، با اين حال ترجيح داده تا ظاهري با ‏وقار و کلاسيک به فيلمش ببخشد. پيش از آن که شيطان بفهمد تو مرده اي يک فيلم با کلاس و درامي کلاسيک از يک ‏کارگردان متخصص نمايش سرقت هاي بدفرجام است. شايد به اندازه نوارهاي اندرسون هوشمندانه و بديع نباشد، اما بي ‏تعارف نشان مي دهد که هنوز دود از کنده بلند مي شود!‏

نام فيلم از يک جمله معروف ايرلندي گرفته شده : شايد غذا و تن پوشي داشته باشي و بالشي نرم زير سرت، شايد 40 ‏سال در بهشت باشي، پيش از آن که شيطان بفهمد تو مرده اي. ‏
ژانر: جنايي، درام، مهيج. ‏

theflock.jpg

‏<‏strong‏>مريد ‏The Flock‎

کارگردان:لائو واي کئونگ. فيلمنامه: هانس بائر، کريگ ميچل. موسيقي: گاي فارلي. مدير فيلمبرداري: انريکه چدياک. ‏تدوين: تريسي ادامز، مارتين هانتر. طراح صحنه: لستر کوهن. بازيگران: ريچارد گير[ارول بابج]، کلر دنيس[آليسون ‏لاوري]، کا دي استريکلند[وايولا فراي]، ري وايز[بابي استايلز]، راسل سيمز[ادموند گرومز]، آوريل لاويگني[بئاتريس ‏بل]، کريستينا سيسکو[هريت ولز]، دواين ال. برنز[وينسنت رنيسون]، مت شولز[گلن کوستيس]، اد آکرمن[لويس ‏کسلر]، مت سانفورد[جيمز ري وارد]. 105 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. ‏

ارول بابج، کارمند اداره سلامت عمومي در آستانه بازنشستگي است و بايد دستياري جوان به نام آليسون لاوري را قبل ‏از خاتمه خدمتش تربيت کند. وظيفه بابج کنترل خلافکاران جنسي ثبت شده در منطقه خويش است. کساني که دست به ‏ازار و اذيت زوج هاي خود زده يا آنان را به قتل مي رسانند. بابج سخت شيفته شغل خويش است و زماني که قوانين را ‏براي ممانعت از اين مجرمين کافي نمي يابد، شخصاً دست به اقدام مي زند. از اين رو بازنشستگي زود هنگام خود را ‏اخراج از سوي مديران بي مسئووليت ارزيابي مي کند و چندان راغب به ياد دادن رموز حرفه خود به دستيار جوانش ‏نيست. همزمان يافته شدن جسد دختران جواني که قبل از مرگ به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند و گمشدن ‏دانش آموزي نوجوان سبب مي شود تا بابج تلاش براي يافتن قاتل را در ميان خلافکاران منطقه آغاز کند. او که سال ها ‏قبل نتوانسته، دخترکي را از چنگال قاتلي بي رحم نجات دهد و همواره خود را سرزنش مي کند، اين بار مصمم است تا ‏دختر ربوده شده را زنده پيدا کند. کاري که خالي از مخاطره نيست و مجبور است تا به آليسون تازه کار نيز اعتماد ‏کند....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

لائو واي کئونگ يا آن طور که غربي ها بهتر مي شناسندش اندرو لائو، متولد 1960 هنگ کنگ با دستيار کارگرداني ‏در فيلم هاي رزمي چيني آغاز کرد، در دهه 1980 فيلمبرداري را آغاز کرد و در سال 1990 اولين فيلمش را با نام ‏عليه همه کارگرداني کرد. او تاکنون امضاي خود را پاي37 فيلم گذاشته، جوايز متعددي براي فيلمبرداري فيلم هاي خود ‏و ديگران گرفته، و سينما دوستان بسياري او را به خاطر پنج گانه جوان و خطرناک و سه گانه روابط جهنمي[که ‏مارتين اسکورسيزي از دست رفتگان را با اقتباس از آن ساخت] مي شناسند. روابط جهنمي براي لائو موفقيت هنري ‏فراواني به همراه داشت و جوايزي متعددي را نيز نصيب او ساخت و سرانجام باعث راه يافتن اش به هاليوود نيز شد. ‏آخرين موفقيت عمده لائو پيش از ساخت مريد نامزدي جايزه بزرگ جشنواره مونترال در سال گذشته براي کارگرداني ‏گل مينا‎ ‎‏[درباره يک پليس، يک آدم کش و يک گل] بود. ‏

مريد آن چنان که از نامش برمي آيد قصه تربيت کارآموزي جوان است که در نهايت تبديل به مريد استاد کهنه کار خود ‏مي شود. هر چند در آغاز با روساي او همداستان شده و مبارزه خودگمارده او در راه قانون و اجراي عدالت را تقبيح ‏مي کند. البته نام فيلم که مي شود معناي گله را نيز از آن مستفاد نمود اشاره به خيل متجاوزاني دارد که بابج همچون ‏چوپان دقيق بايستي آنها را زير نظر داشته باشد و در عالم واقعيت نيز چنين متجاوزاني کم نيستند. لائو در آغاز فيلم با ‏استفاده از ميان نوشته به اين واقعيت اشاره مي کند که در امريکا بيش از نيم ميليون خلافکار جنسي ثبت شده وجود دارد ‏و براي تحت نظزر داشتن هر هزار نفر آنها فقط يک مامور وجود دارد! [تصورش را بکنيد که آمار غير رسمي شامل ‏چه رقمي مي شود! هولناک است، مگر نه؟]‏

اما قرار نيست تا لائو و فيلمنامه نويس اش نقبي به شخصيت و روان آدم هاي دو سوي قصه بزند و دلايلي روانشناختي ‏و جامعه شناسانه ارائه کند. لائو يک تريلرساز است و اين بار نيز قصه اي از مبارزه با زمان را روايت مي کند. بابج و ‏همکارش بايد قبل از آن که دير شود، مظنون و مخفيگاه او را بيابند. بنابراين تمام هم و غم لائو نيز صرف ساختن ‏قهرمان از يک نگهبان خودگمارده قانون با استفاده از 35 ميلون دلار بودجه مي شود. اما حاصل کار گويا به مذاق تهيه ‏کنندگان خوش نيامده و نيلز ميولر را مامور فيلمبرداري مجدد از چند سکانس مي کنند. براي محکم کاري و محک زدن ‏بازگشت مالي فيلم نيز ابتدا آن را در برزيل اکران کرده اند تا بعد چه پيش آيد[شايد مستقيماً روانه بازار دي وي دي ‏شود]. هر چند تصور نمي کنم با پخش گسترده کپي غير قانوني آن از طريق اينترنت ديگر کسي رغبتي به تماشاي آن ‏در سالن هاي سينما داشته باشد. ‏

بازي ريچارد گير نقطه قوت فيلم است و به نظر مي رسد که لائو موفق شده تا نظر مثبت اربابان هاليوود را براي باز ‏گذاشتن دست خود در پروژه هاي آتي جلب کند. چون هم اکنون توليد پنج فيلم توسط او در سه سال اخير اعلام شده و باي ‏منتظر بود و ديد که اين بار کارگردان خوش سابقه هنگ کنگي در ينگه دنيا چه خواهد کرد. عجالتاً تا آن روز اگر فيلم ‏قابلي دم دست نداريد براي سرگرم شدن و کسب آدرنالين مريد را تماشا کنيد. اطمينان مي دهم که صد در صد بي ضرر ‏است!‏
ژانر: جنايي، درام، راز آميز ، مهيج. ‏
‏ ‏
nitro.jpg

‏<‏strong‏>نيترو/خداحافظ مکس ‏Nitro‎

کارگردان: آلن دس روشر. فيلمنامه: آلن دس روشر، بنوآ گيشار. موسيقي: ‏FM Le Sieur‏. مدير فيلمبرداري: بروس ‏شون. تدوين: اريک دروين. طراح صحنه: دومينيک دس روشر. بازيگران: گيوم لمي تيورژ[مکس]، لوسي ‏لوريه[مورگان]، مارتن ماته[وکيل]، ريمون بوشار[مگ]، ميريام تالار[آليس]، آنتوان دس روشر[تئو]، مارتين ديويد ‏پيترز[دامپزشک]، گاستون لپاژ[جراح اليس]، توني کنته[جينو]، رئال بوسه[هماهنگ کننده انتقال عضو]، جف ‏استيني[ويني]. 90 دقيقه. محصول 2007 کانادا. نام ديگر: ‏Adieu Max ‎‏. ‏

مکس زندگي خوبي با همسرش آليس و پسرشان تئو مي گذراند. تا اينکه بيماري کهنه آليس عود مي کند و اگر عمل ‏انتقال قلب روي وي انجام نشود، خواهد مرد. مکس که از اين وضعيت به سختي پريشان شده، به تئو قول مي دهد تا ‏آليس را نجات دهد. اما قلبي که بتوان آن را جايگزين قلب بيمار آليس کرد، در دسترس نيست. زمان به سرعت سپري ‏مي شود و مکس که سابقاً يک راننده حرفه اي بوده، در اوج نوميدي براي تامين پولي که بتواند هماهنگ کننده انتقال ‏عضو را وادار به همکاري کند، به سراغ پدرش مي رود. بعد از گرفتن اتومبيلي پر سرعت راهي محلي مي شود که ‏جايگاه جوانان عشق سرعت و مسابقات آنهاست و شرط بندي هاي کلاني نيز در آنجا صورت مي گيرد. مکس موفق مي ‏شود تا مقداري پولي تهيه کند، اما اين مبلغ کافي نيست. ناچار به سراغ کسي مي رود که در گذشته با وي برخوردي ‏خشونت بار داشته است. مردي معروف به وکيل که در پوشش اداره يک سکس کلاب دست به هر کاري مي زند، حتي ‏فروش اعضاي بدن انسان... اما وکيل مدت ها قبل مکس را تهديد کرده که در صورت ملاقات مجددشان، وي را خواهد ‏کشت....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

آلن دس روشر در دهه 1980 از دانشکده هنرهاي زيباي دانشگاه مونترال در رشته سينما فارغ التحصيل شده و با ‏ساختن ويديو کليپ براي هنرمندان کاناديي چون ميشل ريوار و ميتسو به دنياي فيلمسازي راه يافته است. اولين فيلم ‏کوتاهش را در سال 1990 با نام در ستايش از سينما ساخت که نامزد دريافت خرس طلايي بهترين فيلم کوتاه از ‏جشنواره برلين شد. شش سال بعد با کمدي کوتاه ‏L'Oreille de Joé‏ سينماي داستاني را آزمود. سال بعد اولين فيلم ‏بلندش را به نام بطري کارگرداني کرد که در مراسم جني نامزد دريافت جايزه بهترين کارگراني شد، اما در طول هفت ‏سال گذشته ترجيح داد تا با ساختن سريال هاي تلويزيوني روزگار بگذارند. نيترو دومين فيلم بلند اوست که موفق شده ‏تمامي رکوردهاي فروش در تاريخ سينماي کانادا را بشکند!‏

يک اکشن تمام عيار کانادايي که توانسته پشت حريفان قدري چون فيلم هاي اکشن بروس ويليس يا انيميشن هاي پيکسار ‏را در اکران داخلي به خاک برساند. با اين حال فيلم داستان آشنايي دارد و اندکي کليشه اي است. مردي که گذشته سياه ‏خود را فراموش کرده و اين بار براي نجات جان عزيزي مجبور به رجعت به سوي آن و انجام آخرين سرقت مي شود. ‏
آلن دس روشر به خوبي از دستمايه عاطفي خود استفاده کرده و سکانس هاي زيبايي در قالب فلاش بک براي مکس و ‏همسرش تدارک ديده است. از طرف ديگر رابطه پدر مکس با او و نوه اش يا مورگان-دختري که در گذشته محبوب وي ‏بوده و هنوز از دنياي خلافکارن خارج نشده- نيز به عنوان پيرنگ هاي عاطفي قوي به نيترو افزوده شده اند. اما بدون ‏شک دلبستگي مورگان به مکس که هنوز پس از گذشت سالياني دراز حاضر به فداکاري براي اوست، پر رنگ ترين ‏پيرنگ عاطفي فيلم است. پيرنگي که بازي لوسي لوريه در نقش مورگان[ در روزنامه هاي کبک به شدت مورد ستايش ‏قرار گرفته] به آن جذابيتي دو چندان بخشيده است. ‏

به نظر مي رسد سينماي کانادا در طول چند سال گذشته با الگوبرداري از فيلم هاي اکشن آمريکايي و توليد نمونه هاي با ‏کيفيت و گران قيمت آنها در قالب آثاري چون پليس خوب، پليس بد و اينک نيترو در صدد يافتن راهي براي خرروج از ‏بن بست مالي است. ترفندي که ظاهراً در زماني خوب انديشيده و به کار بسته شده است! در اهميت اين فيلم همين بس ‏که روزنامه معتبر ‏Globe and Mail‏ نيز مقاله اي درباره آن و اين گونه توليدات چاپ کرده است. نيترو به عنوان يک ‏محصول ملي براي سينماي تجاري کانادا توليدي قابل افتخار و براي مشتاقان فيلم اکشن خوراکي بي همتاست. هنگام ‏تماشاي فيلم مراقب فشار خون باشيد!‏
ژانر: اکشن. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 4:14 | لینک ثابت |

youtheliving.jpg

‏<‏strong‏>شما زنده ها ‏Du levande‎

نويسنده و کارگردان: روي اندرسون. موسيقي: بني اندرسون. مدير فيلمبرداري: گوستاو دانيلسون. تدوين: آنا مارتا ‏وائرن. طراح صحنه: ماگنوس رنفروس، الين سگرشتدت. بازيگران: جسيکا لوندبرگ[آنا]، اليزابت هلاندر[ميا]، بيورن ‏انگلوند[نوازنده توبا]، ليف لارسون[فرش فروش]، اوله اولسون[مشاور]، کمال شنر[آرايشگر]، هکان آنگسر[روانکاو]، ‏گونار ايوارسون[تاجر]، اريک بکمان[مايک لارسون]، پاتريک آندرس ادگرن[پروفسور]، لنارت اريکسون[مرد روي ‏بالکن]، پر فردريکسون[خريدار فرش]، جسيکا نيلسون[معلم]، يورگن نوهال[اوفه]، والدمار نوايک[جيب بر]، يان ‏وايکبلاد[طرفدار]، بريگيتا پرسون. 95 و 92 دقيقه. محصول 2007 سوئد، آلمان، فرانسه، دانمارک، نروژ. نام ديگر: ‏You, the Living، ‏Nous, les vivants‏. برنده هوگوي نقره بهترين کارگرداني از جشنواره شيکاگو، نامزد جايزه ‏بهترين کارگرداني از مراسم فيلم اروپايي، نامزد جايزه بزرگ و برنده جايزه ژرژ دلرو براي بهترين موسيقي از ‏جشنواره فلاندر. ‏

‏50 داستانک درباره شخصيت هاي مختلفي که هر کدام درد، رويا يا آرزويي دارند. از معلمي که همسر فرش فروش به ‏او توهين کرده تا کارگري که بساط ميز نهار خانواده اي اشرافي را بر هم مي ريزد و به خاطر شکستن ظرفي دويست ‏ساله به اعدام به صندلي الکتريکي متهم مي شود! يا دختري که عاشق يک خواننده و نوازنده راک است و زني ميان سال ‏که مي پندارد هيچ کس او را درک نمي کند و به الکل پناه برده است. و يک نوازنده توبا که همه اين قطعات را با نواي ‏سحرآميز سازش به هم وصل مي کند....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

روي اندرسون متولد 1943 يوته بوري[گوتنبرگ] سوئد است. او در 1968 با فيلمبرداري ‏Den Vita sporten‏ و ‏سپس دستياري بو وايدربرگ در فيلم آدالن 31 شروع به کار کرد. در فاصله سال هاي 1967 تا 69 سه فيلم کوتاه ‏ساخت و در 1970 يک سال پس از فارغ التحصيل شده از انستيتوي فيلم سوئد، اولين فيلم بلندش يک داستان عاشقانه ‏سوئدي را کارگرداني کرد. قصه عاشقانه دو نوجوان که اندرسون پوچگرا در پس آن سوال هايي بنيادي درباره حقيقت ‏مطرح مي کرد. فيلم نامزد خرس طلايي برلين شد و 4 جايزه مهم ديگر از جشنواره به چنگ آورد. موفقيت تجاري ‏گسترده فيلم نيز در سوئد و برخي کشورهاي اروپايي اميدهاي فراواني را به وجود آورد. اما 5 سال بعد نمايش ‏گيلياپ[درامي کم و بيش جنايي که در يک رستوران شهرستاني اتفاق مي افتاد]که تامي برگن بازيگر شناخته شده آن ‏سال ها- در ايران با فيلم هاي الويرا مديگان و حماسه جو هيل مشهور شد- نقش اول آن را بازي مي کرد، با شکست ‏عظيمي مواجه شد. اين واقعه سبب شد تا اندرسون ساخت فيلم هاي بلند را رها کرده و وارد دنياي فيلم هاي تبليغاتي شده ‏و در طول سه دهه بعد امضاي خود را پاي بيش از 400 فيل متبليغي بيندازد.‏

اندرسون در 1981 استوديو 24 را در استکهلم تاسيس کرد و 12 سال بعد از گيلياپ، با فيلم کوتاه چيزي اتفاق افتاده به ‏سراغ فيلم داستاني رفت. فيلم که به سفارش سازمان ملي بهداشت و تامين اجتماعي ساخته شد و به مسئله ايدز که در آن ‏دوره بحث روز محسوب مي شد، مي پرداخت. چيزي اتفاق افتاده قرار بود در مدارس نمايش تمام سوئد به نمايش در ‏آيد اما بعد از اتمام سه چهارم آن به دليل سياه بودن و بحث برانگيز بودنش کنار گذاشته شد و بالاخره در 1993 به ‏نمايش عمومي در آمد. ‏

‏4 سال پس از اين فيلم، دومين فيلم کوتاه وي با نام دنياي افتخار به نمايش در آمد که سرآغاز شکل گيري سبک تازه وي ‏بود. فيلم حکايت مردي معمولي بود که در مکان هاي مختلف و در فضايي رنگ پريده دربار احساسات خود و ديگران ‏سخن مي گفت. فيلم جايزه اول جشنواره اودنس را به چنگ آورد و اندرسون را در تکميل سبک تازه خود مصمم تر ‏کرد. تصميمي که 9 سال بعد با نمايش آوازهايي از طبقه دوم نمود عيني پيدا کرد. تکميل آن 4 سال به طول انجاميد و از ‏‏46 تابلوي سورئال يا برداشت بلند تشکيل شده بود. فيلمي شعرگونه که بر اساس شعري از سزار وايه خو که از نياز ‏بشر به عشق، عظمت و حقارت، اعترافات و از همه مهمر تر نقطه ضعف هاي ما سخن مي گفت. داستاني پر از ‏شخصيت هاي مختلف که گوشه چشمي به نسل کشي يهوديان در جنگ جهاني دوم داشت. آوازهايي اط طبقه دوم نامزد ‏نخل طلاي کن شد و جايزه بزرگ هيئت داوران را[در کنار 7 جايزه ديگر از جشنواره معتبر بين المللي ديگر] به دست ‏آورد. با اين فيلم جهان بار ديگر فيلمسازي از اسکانديناوي را کشف کرد، اما بر خلاف تصور منتقدان و تماشاگران بار ‏ديگر وقفه اي طولاني در کارنامه اندرسون رخ داد. سرانجام امسال با نمايش شما، زنده ها در جشنواره کن کاشفان دير ‏هنگام اين شاعر/فيلمساز سوئدي دريافتند که موفقيت فيلم قبلي تصادفي نبوده و او در طول اين غيبت طولاني سرگرم ‏کار روي سبک تازه خود بوده است. ‏

منتقدان آمريکايي او را اينگمار برگمني مي نامند که به سبک بزن بکوب[‏slapstick‏] فيلم مي سازد. کارگرداني که ‏سبک شخصي اش مبتني بر نماهاي ثابت و برداشت بلند، کمدي پوچ گرايانه، ترسيم کاريکاتورگونه زندگي و فرهنگ ‏سوئدي، گروتسک فليني وار، شوخي هاي بصري و تم هاي به شدت ضد سرمايه داري است. آخرين فيلم او شما زنده ها ‏نيز حاوي همه اين ويژگي هاست که مي تواند آينه تمام نمايي از زندگي در سوئد[و اسکانديناوي، اين را کساني که يکي ‏دو کشور اسکانديناوي را ديده باشند به راحتي درک خواهند کرد] و در نهايت اروپا و همه دنياي امروز باشد. يک ‏کمدي سياه و سورئاليستي و نماينده رسمي سوئد در هشتادمين مراسم اسکار که فيلمبرداري آن از 2003 آغاز و دو بار ‏به دليل نبود بودجه متوقف شده. تمامي صحنه هاي فيلم به غير از يکي، همه در استوديو فيلمبرداري شده و توليد آن 5 ‏ميليون يورو هزينه در بر داشته که خود رکوردي در سينماي سوئد محسوب مي شود. موسيقي و طراحي صحنه [به ‏خصوص ايده حرکت خانه همچون واگن قطار و خوش آمدگويي گرم مردم در سکانس روياي ازدواج دخترک و نوازنده ‏راک] از نکات قوت فيلم است. هر چند به نظر مي رسد از راه رسيدن بمب افکن ها در سکانس آخر فيلم پاياني تلخ تر ‏از آن چه مي پنداشتيم، براي اين شاهکار کمدي/تراژيک باشد. ‏

خود اندرسون دوست دارد شما، زنده ها را فيلمي درباره عظمت و شکوه زيستن اعلام کند، خوش دارم من نيز با او هم ‏کلام شوم. اميدوارم فرصتي براي نوشتن نقدي به هنگام نمايش گسترده آن فراهم شود. تا آن روز مي توانيد براي آشنايي ‏بيشتر با اين فيلمساز برجسته اسکانديناوي به مصاحبه اي که در اين شماره منتشر شده مراجعه کنيد.‏
ژانر: درام. ‏

nocountry.jpg

‏<‏strong‏>پيرمردها وطني ندارند ‏No Country for Old Men‎

نويسنده و کارگردان: ايتن و جوئل کوئن. موسيقي: کارتر بورول. مدير فيلمبرداري: راجر ديکينز. تدوين: ايتن و جوئل ‏کوئن. طراح صحنه: جس گانکور. بازيگران: تامي لي جونز[کلانتر اد تام بل]، خاوير باردم[آنتون شيگور]، جاش ‏برولين[لولين ماس]، وودي هارلسون[کارسون ولز]، کلي مکدانلد[کارلا جين ماس]، گارت ديلاهانت[معاون کلانتر ‏وندل]، تس هاپر[لورتا بل]، بري کوربين[اليس]، استيون روت[مردي که ولز را اجير مي کند]، راجر بويس[کلانتر ال ‏پاسو]، بث گرانت[مادر کارلا جين]. 122 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. برنده جايزه بهترين فيلم و بهترين بازيگر نقش ‏مکمل مرد/باردم از مراسم انجمن منتقدان فيلم بوستون، نامزد جايزه بهترين گروه بازيگري، بهترين کارگرداني، بهترين ‏فيلم، بهترين بازيگر نقش مکمل مرد و بهترين فيلمنامه از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، نامزد نخل طلاي جشنواره ‏کن، برنده جايزه بهترين کارگرداني، بهترين فيلم، بهترين فيلمنامه اقتباسي، بهترني بازيگر نقش مکمل مرد و بهترين ‏فيلمبرداري از مراسم انجمن منتقدان فيلم شيکاگو، برنده جايزه بهترين کارگرداني، بهترين فيلم و بهترين بازيگر نقش ‏مکمل مرد از مراسم انجمن منتقدان دالاس-فورت ورث، نامزد جايزه بهترين فيلم، بهترين کارگرداني، بهترين بازيگر ‏نقش مکمل مرد و بهترين فيلمنامه از مراسم گولدن گلاب، نامزد جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/مکدانلد، بهترين ‏کارگردان، بهترين فيلم سال و بهترين فيلمنامه زا مراسم انجمن منتقدان فيلم لندن، برنده جايزه بهترين گروه بازيگري، ‏بهترين فيلم و بهترين فيلمنامه اقتباسي از انجمن ملي منتقدان فيلم آمريکا، برنده جايزه بهترين کارگردان، بهترين فيلم، ‏بهترين فيلمنامه و هترين بازيگر نقش مکمل مرد از مراسم اتحاديه منتقدان فيلم نيويورک، برنده جايزه بهترين ‏کارگرداني، بهترين گروه بازيگري، بهترين بازيگر نقش مکمل مرد، بهترين فيلم، بهترين فيلمنامه اقتباسي از مراسم ‏منتقدان فيلم فونيکس، برنده جايزه بهترين کارگرداني از انجمن منتقدان فيلم سن فرانسيسکو، برنده جايزه بهترين ‏کارگرداني، بهترين فيلم و نامزد جوايزبهترين بازيگر/جاش برولين، بهترين تدوين، بهترين فيلمنامه اقتباسي از مراسم ‏ساتلايت، برنده جايزه بهترين کارگردان، بهترين گروه بازيگري، بهترين فيلم و بهترين بازيگر نقش مکمل مرد از ‏مراسم منتقدان فيلم واشتنگتن و حومه. ‏

جون 1980، وست تگزاس. آنتون شيگور توسط معاون کلانتر دستگير مي شود. اما در اداره پليس موفق مي شد او را ‏به قتل رسانده و بگريزد. کلانتر اد تام بل که در بازگشت با جسد معاونش روبرو شده، تصميم دارد تا قاتل را دستگير ‏کند. همزمان لولين ماس که براي شکار به خارج از شهر رفته با کارواني از اتومبيل ها در ميانه صحرا روبرو مي ‏شود. با نزديک شدن به کاروان و مشاهده اجساد و اتومبيلي پر از بسته هاي مواد مخدر، در مي يابد که يک معامله ‏بزرگ به خون کشيده شده است. با پرس و جويي از راننده مشرف به موت يکي از اتومبيل ها و تعقيب رد پاي بر جاي ‏مانده، به مردي زخمي که کيفي پر از دو ميليون دلار همراه دارد، مي رسد. تبهکار بر اثر زخمي که خورده، قالب تهي ‏کرده و هيچ مانعي بر سر راه ماس وجود ندارد تا پول ها را تصاحب کند. ماس به خانه بازمي گردد، اما همان شب با ‏تصور اين که راننده زخمي زنده مانده و درباره او سخني بگويد، وي را وادار مي کند تا شبانه به سر وقت کاروان ‏قاچاق چيان برود. اما زماني که به آنجا مي رسد با گروهي تازه نفس روبرو مي شود که گويا انتظارش را مي کشيده اند. ‏ماس موفق مي شود تا از چنگ آنها بگريزد. اما اتومبيل خود را جا مي گذارد و قاچاق چيان از اين طريق موفق به ‏شناسايي وي مي شوند. ماس در بازگشت همسرش کارلا جين را بيدار و او را با اتوبوس راهي شهري ديگر مي کند. ‏خود نيز براي گريز از چنگ قاچاق چيان و شيگور که براي يافتن پول اجير شده، سر به جاده ها مي گذارد. همزمان ‏کلانتر نيز در تعقيب ماجرا به منزل ماس مي رسد. شيگور که با کمک سينگال دستگاهي که درون کيف پول ها تعبيه ‏شده، به هتل محل اقامت ماس دست يافته و بقيه قاچاق چياني را که قبل از او به هتل رسيده اند، به قتل مي رساند. اما ‏خود توسط ماس زخمي مي شود. ماس نيز که زخمي شده، از مرز رد شده و به مکزيک مي رود. اما کيف را ناچار در ‏پست بازرسي مرزي پنهان مي کند. وقتي در بيمارستان مکزيکوسيتي چشم باز مي کند، با کارلسون ولز روبرو مي شود ‏که از او مي خواهد تا پول ها را به وي تحويل داده و جان خود را نجات دهد. اما ماس امتناع مي کند و از بيمارستان مي ‏گريزد. شيگور نيز به سراغ ولز رفته و پس از قتل او به سراغ ارباب وي نيز رفته و او را نيز مي کشد. کلانتر تام بل ‏نيز که توسط همسر ماس از محل ملاقات شان آگاه شده، تنها براي ختم موضوع به آنجا مي رود. اما قاچاق چيان زودتر ‏از او رسيده و ماس را به قتل مي رسانند. ولي ماس قبل از مرگ تقاضايي از شيگور کرده است و مدتي بعد شيگور ‏براي کشتن کارلا جين به سراغ او مي رود...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

جوئل کوئن[متولد 1954] و ايتن کوئن[متولد 1957] مينياپوليس، مينه سوتا زوج کارگردان، فيلمنامه نويس، تدوينگر، ‏تهيه کننده و بازيگر آمريکايي و مشهور به کارگردان دو سر[‏The Two-Headed Director‏]، سازنده فيلم هاي ‏جنايي، راز آميز، مهيج و خشن با چاشني طنز سياه که گاه از نام مستعار رادريک جينيس استفاده مي کنند. آنها از ‏‏1984 با ساختن ‏Blood Simple.‎‏ شروع به فيلمسازي کردند و تاکنون 11 فيلم ديگر ساخته اند که نمايش هر کدام شان ‏در سينماي دو دهه اخير آمريکا حادثه اي به شمار مي رود. از بزرگ کردن آريزونا و دورويي ميلر تا شاهکارشان ‏بارتون فينک؛ و سپس فارگو، بيگ لبوفسکي، اي برادر تو کجايي و اين اواخر مردي که آنجا نبود و اپيزودي از دوستت ‏دارم، پاريس که کارنامه اين دو برادر با نامزدي چندين اسکار، هفت بار نامزدي براي دريافت نخل طلاي کن و سه بار ‏دريافت جايزه بهترين کارگرداني از همين جشنواره و بيش از 40 جايزه بين المللي ديگر زينت داده است. ‏

اين بار بر خلاف بسياري از قصه هاي پيشين از آدم ربايي خبري نيست. يک محموله مواد مخدر، دو ميليون دلار پول ‏نقد و چند جسد... بازماندهاي يک معامله بزرگ و بد فرجام که منجر به آغاز حادثه اي سرنوشت ساز براي ماس مي ‏شوند. فيلم از زبان اد تام بل کلانتر محلي روايت مي شود. او از تغيير زمانه سخن مي گويد و اين که در گذشته نيازي ‏نبود تا مردان قانون[کساني همچون پدر او] همواره با خود سلاح حمل کنند. او از توحش زمانه مدرن مي نالد و اين که ‏زماني مجبور شده نوجواني را روانه صندلي الکتريکي کند. کسي که خواهرش را فقط به صرف اين که قتلي انجام دهد، ‏کشته بود. او اين بار مجبور است با يکي از خونسردترين و وحشي ترين قاتلين کرايه اي که تا امروز در سينما ديده ايم، ‏مقابله کند. شيگرو که براي کشتن برخي از قربانيانش يا باز کردن راه خود از تفنگ بادي مخصوص کشتن گاوها ‏استفاده مي کند. سلاحي هولناک که ردي هم از خود بر جاي نمي گذارد!‏

پيرمردها وطني ندارند که نامش را از رمان منبع اقتباس خود نوشته کورمک مک کارتي عاريت گرفته است[رماني که ‏به نوبه خود نامش را وامدار شعر سفر دريايي به بيزانتيوم ويليام باتلر ييتز است] تا اين لحظه 28 ميليون دلار در گيشه ‏به دست آورده، که مطمئناً اين رقم افزوده خواهد شد. برادران کوئن با اين فيلم بار ديگر به سراغ فلسفه و نگاه و طنز ‏سياه خود درباره طينت آدمي و صد البته عرب آمريکارفته اند که سخت دستخوش تغيير شده است. فيلم يک وسترن ‏جنايي مدرن است که خشونت اواخر قرن نوزدهم در مقايسه با رفتار شخصيت هاي آن يک بازي کودکانه بيش نيست. ‏

شخصيت شيگور که توسط خاوير باردم به شکلي فوق العاده تجسد يافته، يکي از اصيل ترين و خطرناک ترين ‏شرورهاي تاريخ سينماست و ماس طماع و ديگران نيز دست کمي از وي ندارند. فيلم سرشار از دلتنگي براي غرب ‏وحشي قديم است. مرثيه اي بر دوراني که جوانمردي سکه رايج بازارش بود، چيزي که پدر کلانتر تام بل فقط يادگار ‏رنگ و رو رفته اي آن است. درباره اين فيلم نيز بايد مفصل تر نوشت، اما تا آن روز شما را دعوت مي کنم به تماشاي ‏بازي موش و گربه سه مرد در چشم اندازهاي زيبا و خشن تگزاس با فيلمبرداري معرکه راجر ديکينز و بازي هاي بي ‏نهايت خوب[چنين صوت داودي از جاش برولين انتظار نمي رفت!] با يک کارگرداني ماهرانه که فيلم را تبديل به يکي ‏از شانس هاي اصلي مراسم اسکار کرده است. ‏
ژانر: جنايي، درام، وسترن

نوشته شده توسط فیلم ساز در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 4:11 | لینک ثابت |

triangel.jpg

‏<‏strong‏>مثلث آهنين ‏Tie saam gok‎

کارگردان: رينگو لام، تسويي هارک، جاني تو. فيلمنامه: شارون چونگ، کني کن، ناي-هوي يائو، کين يه آئو، تين -‏شينگ ييپ. موسيقي: ديو کلوتز، گاي زرافا. مدير فيلمبرداري: سيو-کئونگ چنگ. تدوين: ديويد ام. ريچاردسون. طراح ‏صحنه: ريموند چن، توني يو. بازيگران: لوئيس کوو[آه فاي]، کا تونگ لام[ون]، سيوت لام[فت بو]، کلي لين[لينگ]، ‏هونگلي سون[موک چونگ يوان]، سايمون يام[بوو سام]، يونگ يو[پليس]. 93 و 101 دقيقه. محصول 2007 چين، ‏هنگ کنگ. نام ديگر: ‏Triangle‏. ‏

فاي راننده تاکسي، بوسام شوهري بدهکار و ماک عتيقه فروش در يک ميخانه با هم آشنا مي شوند. هر سه بايد مبلغي ‏گزاف را بازپرداخت کنند، اما راه به جايي ندارند. بنابر اين تحت تلقين يکي از دوستانشان تصميم به همکاري با ‏تبهکاران براي سرقت از يک جواهر فروشي مي گيرند. اما همان شب پيرمردي مست به ميز آنها نزديک شده و قطعه ‏اي طلا به آنها مي دهد. پيرمرد مست به آنها مي گويد که جايي را مي شناسد که مقدار زيادي از اين طلاها در آنجا ‏مدفون است. سه مرد حرف هاي او را جدي نمي گيرند، اما فرداي آن روز زماني که يکي از آنان قصد فروش قطعه ‏طلا مي کند، پي به ارزش تاريخي آن مي برد. هر سه نفر سعي مي کنند تا با پيرمرد تماس بگيرند، اما وي ناپديد شده ‏است. دو روز بعد تصادفاً در اخبار تلويزيون تصوير او را مشاهده مي کنند و گوينده اعلام مي کند که اين مرد معروف ‏چند روز پيش فوت کرده است. با کمي تحقيق معلوم مي شود که گنچ مورد نظر در زير ساختمان محل کار پيرمرد -‏ساختمان شوراي قانون گذاري هنگ کنگ- مخفي شده و مي توان با نقشه اي حساب شده آن را خارج کرد. از طرف ‏ديگر خبر سرقت جواهرفروشي نيز به گوش مامورين پليس مي رسد و کارآگاهي فاسد به نام ون که با لينگ همسر ‏بوسام نيز رابطه دارد، از آن با خبر مي شود. تبهکاران نيز که از خبردار شده اند، سرقت انجام نخواهد شد، دست به ‏آزار دوست ماک مي زنند. همزمان سه مرد موفق مي شوند تا گنج را از مخفي گاه اش بيرون بياورند، اما کارآگاه به ‏دنبال آنهاست و به زودي بازي موش و گربه پيچيده اي ميان آنها و تبهکاران آغاز مي شود.‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

يک محصول گران قيمت هنگ کنگي [5 ميليون دلار]که نام سه کارگردان مشهور سينماي سال هاي اخير اين کشور را ‏بر خود دارد و دوستداران سينماي آسيا از ديدن آن دچار شعف خواهند شد. چون تمامي مولفه هاي هر سه کارگردان در ‏قالب يک اثر واحد گنجانده و به يک اکشن/کمدي به تمام معني منتهي شده است. هر سه کارگردان مدت زماني در حدود ‏‏30 تا 35 دقيقه از فيلم را کارگرداني کرده اند. هر کدام از شخصيت ها انگار از داخل فيلمي متعلق به يکي از آنها ‏عاريت گرفته شده- مانند فا که به قهرمانان فيلم هاي تسويي هارک مي ماند- اما ترکيب سبکي سه نفر باعث شده تا يک ‏سوم نهايي فيلم[به کارگرداني جاني تو] با وجود تحرک فروان نسبت به دو پاره پيشين وجه کمدي و البته سياه تري پيدا ‏کند. اين ايده که در پايان هيچ کدام از اين سه نفر و حتي ديگران چيزي از اين خوان نعمت به چنگ نمي آورند، شايد ‏تکراري اما با اين حال هنوز جذاب است. سه مرد ترجيح مي دهند در دنيايي که پول به شدت بر آن حاکم است[در ‏اپيزود اول به شدت بر اين امر تاکيد مي شود] و افراد فرو دست به راحتي زير چرخ هاي نظام سرمايه داري خرد مي ‏شوند، از پولي کلان چشم بپوشند. چون هر چه باشد پول بعد از مرگ چه ارزشي دارد؟‏

رينگو لام متولد 1954 سازنده فيلم هاي شهري در آتش[1987]، ‏Full Alert‏[1997] و قرباني[1999] است که ‏شخص شان به تارنتينو ارادت دارند. ‏

جاني تو متولد 1955 پر افتخارترين فرد گروه که براي فيلم انتخابات[2005]نامزد نخل طلاي کن هم بوده و 20 جايزه ‏ديگر هم در کارنامه اش دارد. ‏

و تسويي هارک متولد 1950 که تعدادي از فيلم هاي ژان کلود وندام را کارگرداني کرده و در سال 2000 براي فيلم ‏Time and Tide‏ جايزه جشنواره ونيز شده است. ‏
ژانر: اکشن. ‏
‏ ‏
yuma.jpg

‏<‏strong‏>قطار سه و ده دقيقه يوما ‏‎3.10 to Yuma‎

کارگردان: جيمز منگولد. فيلمنامه: هلستد ولز، ماييکل برندت، درک هاس بر اساس داستاين از المور لئونارد. موسيقي: ‏مارکو بلترامي. مدير فيلمبرداري: فيدون پاپامايکل. تدوين: مايکل مک کاسکر. طراح صحنه: اندرو منزيس. بازيگران: ‏راسل کرو[بن ويد]، گريستين بيل[دن اوانز]، پيتر فاندا[بايرون مک الروي]، گرچن مول[آليس اوانز]، بن فاستر[چارلي ‏پرينس]، دالاس رابرتز[گريسون باترفيلد]، آلن تيودايک[داک پاتر]، ونيسا شاو[امي رابرتز]، لوگان لرمن[ويل اوانز]، ‏کوين دوراند[تاکر]، لوک رينز[مارشال ويترز]، جاني وايتوورث[تامي دردن]، بنجامين پتري[مارک اوانز]. 117 ‏دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نام ديگر: ‏Three Ten to Yuma‏. نامزد جايزه بهترين موسيقي از مراسم انجمن ‏منتقدان رسانه ها، نامزد جايزه بهترين بازيگر مرد سال/کريستين بي از مراسم انجمن منتقدان فيلم لندن، نامزد جايزه ‏بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/فاستر و بهترين فيلم درام از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه بهترين گروه بازيگري از ‏مراسم اتحاديه بازيگران. ‏

دن اوانز مزرعه داري که انبارش به آتش کشيده شده، براي نجات فرزندانش از گرسنگي راهي شهر مي شود تا قطعه ‏طلاي کوچک همسرش را بفروشد. اما در بار زمينه دستگيري ياغي مشهوري به نام بن ويد- که افرادش انبار اوانز را ‏به آتش کشيده بودند- را فراهم مي کند. مردي که توسط کارآگاهان پينکرتون براي ده ها فقره سرقت بزرگ و کشتن آدم ‏هاي بسيار تحت تعقيب است. پس از دستگيري بن ويد، نماينده آزانس پينکرتون از کلانتر مي خواهد تا چند نفر را در ‏اختيار وي بگذارند تا ويد را به قطار يوما برسانند. چون يقين دارد که دستيار خونخوار ويد به نام چارلي پرينس سعي ‏خواهد کرد تا رئيس اش را نجات دهد. اوانز که موقعيت را مناسب ديده، مي پذيرد تا در ازاي 200 دلار همراه معاونين ‏کلانتر ويد را تا ايستگاه محافظت کند. مامورين براي منحرف کردن افراد ويد، کالسکه حامل زنداني را با يکي از ‏معاونين کلانتر که لباس هاي ويد را پوشيده، از مسير هميشگي فرستاده و خود شب هنگام پس از اقامتي کوتاه در منزل ‏اوانز با اسب راهي مي شوند. در طول راه ويد يکي از محافظين را به قتل مي رساند، اما مدتي بعد به آنها کمک مي کند ‏تا از کمين چند سرخپوست جان به سلامت در ببرند. چارلي پرينس و ديگران نيز همزمان با کشف حقه کلانتر برگشته و ‏به دنبال گروه همراهان ويد به راه مي افتند. پس از اتفاقات ديگري که منجربه کشته شدن بسياري از محافظان مي شود، ‏به ايستگاه مي رسند. اما چند ساعت تا رسيدن قطار سه و ده دقيقه به يوما باقي است و چارلي پرينس و افراد ويد نيز از ‏رده مي رسند. چارلي با تشويق اهالي در ازاي پول همکاري آنها را جلب کرده و مارشال و معاونين او را مي کشد. اما ‏اوانز که تنها مانده، هنوز مصمم است تا ويد را سوار قطار کند....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

بازسازي 50 ميليون دلاري يکي از کارگردان هاي کارکشته هاليوود از وسترني کلاسيک به همراه ساخته شدن ترور ‏جسي جيمز به دست رابرت فورد ترسو باعث شد تا سال 2007 به عنوان نقطه عطفي در ژانر وسترن و آغاز دوراني ‏تازه براي اي گونه اصيل سينماي آمريکا را رقم بزند. جيمز منگولد متولد 1963 که تاکنون فيلم هاي معتبري چون ‏دختر روان پريش، هويت، کاپ لند/شهرک پليس و عبور از خطر را کارگرداني کرده، اين بار به سراغ ژانري رفته که ‏بسياري آن را مرده مي پنداشتند. ‏

قطار سه و ده دقيقه به يوما فقط يک بازسازي فوق العاده خوش ساخت[داراي يکي از بهترين دکوپاژهاو قاب بندي ها] ‏نيست. بلکه دميدن روح زمانه در قالب ژانري کهن است. چيزي که مي تواند يکي از پايه هاي سينماي دوره پست مدرن ‏قلمداد شود. يعني گرفتن يک انگاره يا يک عرف اخلاقي و نوسازي آن و يا به کار گرفتن رسانه بياني براي پاشيدن ‏نوري تازه، بر موضعي که زماني به گونه اي شايسته تقليد پوشش داده شده است. ‏

منگولد با انتخاب درست بازيگران، چيدن درست ميزانسن ها و استفاده از موسيقي شگفت انگيز مارکو بلترامي تماشاگر ‏را وادار مي کند که نسخه اصلي را در مقايسه با بزسازي او کم جان و بي رمق بدانيم. تااين لحظه منتقدان نقدهاي ‏ستايش آميزي بر فيلم نوشته اند، اما مطلبي جدي وعميق درباره نوزايي ژانر وسترن پس از تماشاي ترور جسي جيمز ‏خواهيم نوشت. قطار سه و ده دقيقه به يوما داراي بهترين تيم هاي بازيگري در فيلم هاي سال هاي اخير است. کساني ‏مثل من که از راسل کرو و بازي اش در نقش هاي مثبت خوششان نمي آيد، با اين فيلم و بازي اش در نقش يک بدمن ‏مادرزاد به قدرت بازيگري او ايمان خواهند آورد. اما بن فاستر در نقش شر آفريني چون چارلي پرينس نيز فراموش ‏نشدني است. اگر شما هم جزو کساني هستيد که فکر مي کنيد وسترن مرده است، کافي است تنها سکانس پاياني اين ‏فيلم[نبرد در محوطه ايستگاه] را ببينيد!‏
ژانر: اکشن، درام، وسترن. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 4:5 | لینک ثابت |

atonment.jpg

‏<‏strong‏>جبران/کفاره ‏Atonement‎

کارگردان: جو رايت. فيلمنامه: کريستوفر همپتون بر اساس رماني از ايان مک اوان. موسيقي: داريو مارينللي. مدير ‏فيلمبرداري: سيموس مک گريوي. تدوين: پل تاتيل. طراح صحنه: سارا گرينوود. بازيگران: جيمز مک اووي[رابي ‏ترنر]، کايرا نايتلي[سسيليا تاليس]، رومولا گارني[برايوني 18 ساله]، سائويريس رونان[برايوني 13 ساله]، ونيسا ‏ردگريو[برايوني کهن سال]، برندا بلتين[گريس ترنر]، جونو تمپل[لولا گوئينسي]، پاتريک کندي[لئون تاليس]، بنديکت ‏کامبربچ[پل مارشال]، ميشله دانکن[فيونا مک گواير]، جينا مک کي[خواهر دراموند]، دانيل ميز[تامي نتل]، الفي ‏آلن[دني هاردمن]. 130 دقيقه. محصول 2007 انگلستان، فرانسه. نام ديگر: ‏Reviens-moi‏. نامزد جوايز بهترين ‏موسيقي، کارگرداني، بهتني بازيگر زن نقش مکمل/ونيسا ردگريو، بهترين بازيگر زن جوان/رونان و بهترين فيلم از ‏انجمن منتقدان رسانه ها، نامزد جوايز بهترين فيلمبرداري، موسيقي و فيلمنامه اقتباسي از انجمن منتقدان فيلم شيکاگو، ‏نامزد جوايز بهترين کارگرداني، بهترين فيلم-درام، موسيقي، بازيگر مرد، بازيگر زن، بازيگر زن نقش مکمل/نونان و ‏بهترين فيلمنامه از مراسم گولدن گلاب، نامزد جوايز بهترين بازيگر مرد سال/مک اووي، بهترين بازيگر زن ‏سال/نايتلي، بهترين بازيگر تازه کار/نونان، بهترين کارگردان، بهترين بازيگر نقش مکمل زن/ردگريو و نونان، بهترين ‏فيلمنامه و بهترين فيلم سال از انجمن منتقدان فيلم لندن، برنده جايزه بهترين فيلمبرداري، بهترين موسيقي و بهترين ‏بازيگر جوان/نونان از انجمن منتقدان فيلم فونيکس، برنده جايزه بهترين فيلمنامه اقتباسي و نامزد جوايز بهترين بازيگر ‏زن، بهترين بازيگر نقش مکمل زن/نونان، بهترين طراحي لباس و موسيقي از مراسم ساتلايت، نامزد شير طلايي ‏جشنواره ونيز....‏

سال 1935. برايوني تاليس فرزند 13 ساله خانواده اي مرفه شاهد مغازله خواهر بزرگ ترش سسيليا با رابي ترنر، ‏فرزند تحصيل کرده يکي از خدمتکاران شان است. برداشت هاي غلط و کودکانه برايوني از اين رابطه عاشقانه پاک و ‏علاقه غير منطقي اش به رابي که از سوي وي رد مي شود، راه را براي سوء تفاهم و فاجعه اي بزرگ باز مي کند. ‏مدتي بعد، پس از آزار جنسي يکي از بستگان خانواده، برايوني نزد پليس شهادت مي دهد که رابي ترنر اين کار را کرده ‏و سبب دستگيري و زنداني شدن او مي شود. وقتي جنگ دوم جهاني آغاز مي شود، رابي براي جنگ عازم جبهه شده و ‏سسيليا نيز که همچنان عاشق اوست، خانه را ترک و در لندن ساکن مي شود. برايوني که خود مي داند با شهادت دروغ ‏زندگي رابي و خواهرش را نابود کرده، ابتدا براي کفاره پس دادن داوطلب شغل پرستاري مي شود. اما ديدن رنج ‏ديگران کافي نيست و تصميم مي گيرد تا به ديدار سسيليا رفته و از او پوزش بخواهد. اما ديگر دير شده است....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

همين دو سال قبل بود که جو رايت را با فيلم غرور و تعصب شناختيم. فيلمساز جوان لندني که در مدرسه هنري سنت ‏مارتين لندن و کمبرول کالج تحصيل کرده و کارش را با نمايش هاي عروسکي آغازيده است. جبران/کفاره دومين فيلم ‏بلند رايت است، کسي که قبل از ساختن غرور و تعصب چهار ميني سريال تلويزيوني و دو فيلم کوتاه در کارنامه اش ‏دارد و امسال با انتخاب دومين فيلمش براي نمايش افتتاحيه جشنواره ونيز لقب جوان ترين کارگردان تاريخ سينما[35 ‏ساله] که فيلمش در افتتاحيه اين جشنواره به نمايش در آمده، را دريافت کرد. ‏

غرور و تعصب نامزدي 4 اسکار، دريافت 10 جايزه معتبر بين المللي و نامزدي دريافت 35 جايزه ديگر را براي رايت ‏به ارمغان آورد، که براي اولين فيلم يک کارگردان جوان رکوردي بسيار قابل توجه محسوب مي شود. از طرف ديگر ‏سطح توقعات منتقدان و تماشاگران را براي ديدن فيلمي بهتر و قدرتمندتر از او در دومين قدمش، بسيار بالا برد. اما ‏اينک که جبران/کفاره به نمايش در آمده، مي بينيم که انتظارها بيهوده نبوده و فيلمساز جوان توانسته تا سبک سينمايي ‏خود را قوام دهد و به تمامي توقعات به وجود آمده پاسخي به سزا دهد.‏

فيلم از زبان برايوني 13 و سپس 18 ساله روايت مي شود. با موسيقي[در ترکيبي بديع از صداي شاسي هاي ماشين ‏تحرير که گويي مي خواهد رمان بودن اين حوادث را تاکيد کند] و تدويني زيبا که اختلاف نقطه ديد او و واقعيت را نيز ‏به نمايش مي گذارد. به نظر مي رسد هيچ چيز فوق العاده اي غير از يک روايت شکيل از قصه عاشقانه اي کلاسيک و ‏انگليسي.ار همچون آثار جين آستين يا خواهران برونته در کار نيست. اما با نزديک شدن فيلم به ميانه خود و نمايش ‏دهشت هاي جنگ و ارجاع به حادثه اي مهم در تاريج جنگ جهاني دوم[تخليه دانکرک، که مهم ترين سکانس اگر نباشد، ‏لااقل باشکوه ترين و عظيم ترين آنهاست] کم کم فيلم جهت و چهره ديگري به خود مي گيرد. بعد از اين سکانس است که ‏به نظر مي آيد برايوني توانسته قدرت رويارويي و طلب بخشش از خواهرش و رابي را پيدا کند. اما با يک جامپ کات ‏به زمان حال و ملاقات با برايوني که اکنون رمان نويسي موفق و سالخورده است، حقيقت را کشف مي کنيم. تمامي ‏داستاني که تا اين لحظه شاهد آن بوديم، بيست و يکمين و آخرين رمان اوست. رماني که بر خلاف ديگر آثارش جنبه ‏اتوبيوگرافيک دارد و از اين رو بعد از بازنويسي هاي مکرر به چاپ رسيده، چون مولف خود را در آستانه مردن مي ‏داند. او بالاخره موفق شده تا اشتباه بزرگ خود را در قالب رماني که فيلم نام خود را از آن گرفته، جبران کند. چون ‏خواهرش سسيليا در واقعيت به هنگام جنگ در يک پناهگاه زير زميني به دام افتاده و غرق شده و رابي نيز در آخرين ‏روز تخليه دانکرک بر اثر زخمي که روي سينه اش داشته، کشته شده است... اما رمان برايوني تاليس دو عاشق را در ‏خانه اي ساحلي که روياي زندگي هر دو شان بود، به هم رسانده است. ‏

تماشاي چنين فيلمي کلاسيک نما و باشکوه چون فيلم هاي ديويد لين کبير تجربه بسيار خوشايندي است و سخت يادآور ‏فيلم هاي خوبي چون برخورد کوتاه و ربه کا که در انتقال فضاي دوران جنگ جهاني دوم بريتانيا بسيار موفق بودند. با ‏اين حال نبايد در اين ميان سهم فيلمنامه نويس و منبع اقتباس را در توفيق فيلم از ياد برد. ايان مک اوان از رمان ‏نويساني است که فيلمسازان بسياري به برگردان آثارش علاقه نشان داده اند و حاصل کار نيز اغلب به ياد ماندني بوده ‏است. آرامش غريبه ها[1990، پل شرايدر]، باغ سيماني[1993، اندرو بيرکين]، بيگناه[1993، جان شلزينگر] و از ‏همه مشهور تر عشق ماندگار[2004، راجر ميچل] که در دو سال قبل در همين صفحات معرفي شد. مک اوان خود ‏گفته است که مي نويسد تا به خوانندگانش شوک وارد کند، رايت نيز همين کار را با فيلمش انجام مي دهد. اين دو به ما ‏مي گويند که بايد مراقب رفتارهاي احساسي خود باشيم، چون مي تواند فجايع غير قابل جبران به بار بياورد! و گفتن ‏اينکه "بسيار بسيار متاسفم از..." دردي را دوا نمي کند.‏

دومين همکاري رايت با کايرا نايتلي جوان نيز بدون شک ديدني است، نايتلي بي تعارف هنرپيشه بي رقيب رومانس ‏هاي انگليسي زمانه ماست. جبران/کفاره يک فيلم 30 ميليوني است که وجهه اي خوب براي سازنده اش و سينماي ‏انگلستان به دنبال خواهد داشت. تماشاي آن حتي اگر براي ديدن برداشت بلند چهار و نيم دقيقه اي سکانس دانکرک[که 5 ‏بار فيلمبرداري شده] نيز باشد، واجب است. سکانسي که ساختنش هر کارگردان کهنه کاري را هم چالش مي طلبد!‏
ژانر: درام، عاشقانه، جنگي. ‏

legend.jpg

‏<‏strong‏>من حماسه هستم ‏I Am Legend‎

کارگردان: فرانسيس لارنس. فيلمنامه: مارک پروتوسويچ، آکيوا گولدزمان بر اساس داستان ريچارد ماتيسون و فيلمنامه ‏‏1971 جان ويليام و جويس هارپر کورينگتون. موسيقي: جيمز نيوتن هاوارد. مدير فيلمبرداري: اندرو لسني. تدوين: وين ‏وارمن. طراح صحنه: ديويد ليزن، نائومي شوهان. بازيگران: ويل اسميت[رابرت نويل]، آليس براگا[آنا]، چارلي ‏تاهن[ايتن]، سالي ريچاردسون[زوئي]، ويلو اسميت[مارلي]، اما تامسون[دکتر]. 101 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. ‏نامزد جايزه بهترين صداگذاري از مراسم ساتلايت، نامزد بهترين بازيگري و بدل کاري از مراسم اتحاديه بازيگران. ‏

رابرت نويل تنها انسان بازمانده شيوع ويروسي مرگبار است. او در نيويورک به همراه سگش سامانتا زندگي تنها و ‏يکنواختي را مي گذارند. نويل ايمان دارد که خودش تنها بازمانده اين واقعه وحشتناک نيست و هستند انسان هايي که ‏شايد نجات يافته باشند. از اين رو هر روز پيامي ثابت مبني بر حضور خود و اينکه به دنبال مصاحبي از ميان ‏بازماندگان است، مخابره مي کند. نويل که قبلاً دانشمند بوده، زير زمين خانه قلعه مانند خود را تبديل به آزمايشگاهي ‏مجهز و زندگيش را در وقف يافتن واکسني براي مبارزه با اين ويروس مرگبار کرده است. يک روز پس از حادثه اي ‏هنگام جست و جوي غذا انساني آلوده[جهش يافته] را به دام مي اندازد. نويل که پس از آمايش بر روي حيوانات ‏آزمايشگاهي فرصت کار روي يک بدن انساني را يافته، اميدوار است تا بتواند از تحقيقات خود نتيجه مطلوب بگيرد. اين ‏کار به معني مداواي ميليونها موجودي است که فقط شب ها از پناهگاه هاي خود بيرون مي آيند و سابقاً انسان بوده اند. ‏اين موجودات که يکي از همنوعان خود را در دست نويل اسير مي بينند، براي وي دامي پهن مي کنند. اما در آخرين ‏لحظه زني-آنا- به همراه پسرش از راه رسيده و او را نجات مي دهد. سپس معلوم مي شود که آنا پيام او را دريافت کرده ‏و مي داند که يک کولوني کوچک از بازماندگان نيز در مکاني دور دست-ورمونت- وجود دارد. آنا از نويل مي خواهد ‏تا همراه وي به آن کولوني برود. اما پيش از اين کار، موجودات جهش يافته به خانه نويل حمله مي کنند. نويل که ‏سرانجام موفق شده واکسن مورد نظرش را تهيه کند، قبل از مرگ آن را به دست آنا مي سپارد...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

ريچارد ماتيسون متولد 1926 از نويسندگان مشهور داستان هاي فانتزي، ترسناک و علمي تخيلي آمريکاست که تا ‏امروز بيش از 60 داستان او توسط ديگران يا خودش تبديل به فيلمنامه شده است. تم اصلي داستان هاي او فاجعه آفرين ‏بودن علم آدمي و تلاش هاي انسان براي جلوگيري يا مهار اين فجايع است. داستان کوتاه من حماسه هستم 1954 يکي از ‏نمونه اي ترين نوشته هاي ماتيسون است که اولين بار در سال 1964 به کارگرداني اوبالدو راگونا و سيدني سالکوف با ‏شرکت وينسنت پرايس به فيلم برگردانده شد. استوديو همر فيلم نيز قصد داشت تا بر اساس فيلمنامه اي از خود ماتيسون ‏آن را با نام موجودات شب به فيلم تبديل کند، اما خشونت موجود در آن از سوي اداره سانسور پذيرفته نشد و لاجرم ‏پروژه مسکوت ماند. هفت سال بعد نسخه آمريکايي و هاليوودي آن به نام ‏The Omega Man‏ توسط بوريس سگال و ‏بازي چارلتون هستون توليد شد، که نويل به عنوان آخرين بازمانده دانشمندان سابق و کساني که مسبب بروز اين فاجعه ‏بودند، سعي داشت تا خود را از خطر موجودات خطرناک پيرامون حفظ کند. ‏

من حماسه هستم سومين و تا اين لحظه آخرين برگردان سينمايي داستان کوتاه ماتيسون است که از نام اصلي قصه منبع ‏اقتباس خود استفاده کرده، اما سازندگانش با استفاده از بودجه اي هنگفت و جلوه هاي ويژه کامپيوتري محصولي به ‏روزتر آفريده اند. فيلمي که بيش از علمي تخيلي بودن، مبتي بر اکشن و وامدار ژانر فيلم هاي ترسناک است. داستان فيلم ‏به آينده اي نزديک منتقل و بر بار عاطفي آن افزوده شده است. بديهي است در زمانه اي که چنگ ميکروبي و شيوع ‏انواع ويروس هاي مرگبار[سارس، آنفلونزاي مرغي و...] را به تازگي تجربه کرده ايم، چنين فيلمي مي تواند هراس ‏بسياري خلق کند. ‏

امتياز قصه فيلم از دهه 1970در اختيار کمپاني وارنر بوده و تاامروز تلاش هايي نيز براي بازسازي آن به کارگرداني ‏ريدلي اسکات و بازي ارنولد شوارتزنگر شده بود. اما سرانجام قرعه به نام لارنس و اسميت خورد. فرانسيس لارنس که ‏پيشتر به عنوان سازنده کليپ هاي موسيقي خوانندگاني چون بريتني اسپيرز، ويل اسميت، يارا مک لاکلن، جنيفر اسميت ‏و ارواسميت شهرت داشته، دو سال قبل با ساختن کنستانتين به کارگرداني فيلم هاي بلند وي آورد. من حماسه هستم ‏دومين فيلم بلند اوست که در مقايسه با اثر پيشين به دليل تعلقش به گونه فيلم هاي پسا آخر زماني از اهميت بيشتري ‏برخوردار است. البته اين به اين معني نيست که از گاف ها و سوراخ هاي فيلمنامه اي که دو حرفه اي نيز نام خود را در ‏پاي آن گذاشته اند، خالي باشد. سرنوشت توليد اين فيلم نيز بي شباهت به برگردان قبلي نيست. اگر ‏The Omega Man‏ ‏فيلم هستون بود، اين يکي نيز فيلم اسميت است. هر دو بازيگر در توليد فيلم ها نقش اساسي داشتند و انتخاب اول اسميت ‏براي کارگرداني فيلم فعلي نيز گيلرمو دل تورو بود. ‏

اگر نياز به ديدن بازي ويل اسميت داريد و دل تان براي ديدن عظمت صحنه هاي پا آخرزماني نيويورک غنج مي زند، ‏من حماسه هستم را ببينيد!‏
ژانر: اکشن، درام، فانتزي، ترسناک، مهيج، علمي تخيلي. ‏
‏ ‏
goldencompass.jpg

‏<‏strong‏>قطب نماي زرين ‏The Golden Compass‎

نويسنده و کارگردان: کريس ويتز. موسيقي: الکساندر دسپليت.مدير فيلمبرداري: هنري براهام. تدوين: آن و. کوتيس، ‏پيتر هونس، کوين تنت. طراح صحنه: دنيس گسنر. بازيگران: نيکول کيدمن[ماريزا کولتر]، دانيل کريگ[لرد عزرييل] ‏داکوتا بلو ريچاردز[لايرا بلاکوآ]، بن واکر[راجر]، اوا گرين[سرافينا پکالا]، جيم کارتر[جان فا]، تام کورتني[فاردر ‏کورام]، سام اليوت[لي اسکورسبي]، کريستوفر لي[نفر اول شوراي عالي]، ادوازد د سوزا[نفر دوم شوراي عالي]، ‏سايمون مک برني[فرا پاول]، درک جيکابي[قاصد]، کلر هيگينز[ما کوستا]، جک شپرد[ارباب]، ماگدا زوبانسکي[خانم ‏لانزديل] و صداي ايان مک کلن، فيليپ پولمن، ايان مک شين، فردي هايمور، کريستين اسکات تامس و کتي بتس. 113 ‏دقيقه. محصول 2007 آمريکا، انگلستان. نامزد جايزه بهترين فيلم خانوادگي، بهترين بازيگر جوان/داکوتا بلو ريچاردز ‏از مراسم منتقدان رسانه ها، نامزد بهترين بازيگر تازه کار/داکوتا بلو ريچاردز از انجمن منتقدان فيلم لندن، نامزد جوايز ‏بهترين فيلمبرداري، بهترين فيلم، آواز، صداگذاري و جلوه هاي ويژه از مراسم ساتلايت. ‏

دختر يتيمي به نام لايرا که نزد عمويش لرد عزرييل در محيطي دانشگاهي زندگي مي کند، از مدير دانشکده قطب نمايي ‏زرين هديه مي گيرد که حقيقت را به او نشان مي دهد. در ميهماني که به افتخار ورود ماريزا کولتر حامي دانشگاه برپا ‏شده، کولتر از رئيس دانشکده درخواست مي کند تا لايرا را به عنوان دستيار در اختيار او بگذارد. همزمان يکي از ‏دوستان لايرا به نام راجر ناپديد مي شود.لايرا شايعاتي مبني بر دست داشتن شوراي عالي[‏Magisterium‏] در اين ‏کودک ربايي شنيده و زماني که با پيشنهاد مشکوک خانم کالتر مبني بر سفر به شمال با کشتي پرنده او دريافت مي کند، ‏بلافاصله مي پذيرد. چون شنيده ها حاکي از آن است که بچه هاي دزديده شده در مکاني مخفي در قطب شمال نگهداري ‏مي شوند...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

قطب‌نماي زرين اقتباسي از کتاب نور قطبي شمالي نخستين جلد سه‌گانه تحسين شده "نيروهاي اهريمني اش" نوشته ‏فيليپ پولمن است. در دنياي خلق شده پولمن، کليسا و سازمان پرقدرت و مخوف ‏Magisterium‏[با کمي مسامحه آن را ‏شوراي عالي ترجمه کرده ام. متاسفانه به ترجمه چاپ شده آقاي فرزاد فربد دسترسي نداشتم. برخي نيز نيروي مطلق را ‏پيشنهاد کرده اند.] با آزمايش‌ها و تحقيقاتي بي‌رحمانه در ارتباط هستند که با هدف کشف ماهيت گناه صورت مي‌گيرد و ‏تلاش مي‌کنند بر واقعياتي که مشروعيت و قدرت کليسا را زير سوال مي‌برد، سرپوش بگذارند.‏

هر چند در فيلم تمام ارجاعات به کليسا حذف شده و کريس وايتز کارگردان فيلم سعي کرده از هر چيز که ممکن است ‏توهين به کليساروها تلقي شود، پرهيز کند. با اين حال بعضي از گروه‌هاي کاتوليک در ايالات متحده از مدت‌ها پيش از ‏اکران فيلم آن را تحريم کردند. توجيه آنها اين بود که نمايش فيلم قطب‌نماي زرين مي‌تواند آدم‌هاي بيشتري را به خواندن ‏کتاب‌هاي پرفروش پولمن ترغيب کند.‏

روزنامه واتيکان ضمن ابراز خشنودي از فروش اندک فيلم هفته اول نمايش [۲۶ ميليون دلار]قطب‌نماي زرين را فيلمي ‏ضد کريسمس لقب داده و نوشت فيلم و کتاب‌هاي پولمن نشان داد "وقتي انسان بکوشد خدا را از خود حذف کند، همه چيز ‏سرد و غيرانساني مي‌شود." در اوايل ماه اکتبر مجمع کاتوليک حقوق مذهبي و مدني در نيويورک با تحريم قطب‌نماي ‏زرين آن را فيلمي خطاب کرد که به مسيحيت ضربه مي زند و الحاد را براي بچه‌ها تبليغ مي‌کند.‏

رويترز نيز اعلام کرد در مقاله‌اي که چهارشنبه پيش در اوسرواتوره رومانو روزنامه رسمي واتيکان منتشر شده، فيليپ ‏پولمن نويسنده بريتانيايي مورد انتقاد قرار گرفته است. اين بزرگترين انتقاد واتيکان از يک نويسنده و يک فيلم پس از ‏محکوم کردن فيلم و کتاب رمز داوينچي در سال‌هاي ۲۰۰۵ و ۲۰۰۶ است. در بخشي از مقاله اين روزنامه آمده: در ‏دنياي پولمن، اميد اصلا وجود ندارد، چرا که رستگاري نيست، و ظرفيت شخصي و فردگرايانه براي کنترل شرايط و ‏احاطه بر حوادث است که حرف اصلي را مي زند.‏

با اين حال استقبال گسترده کودکان سراسر دنيا از قطب‌نماي زرين حاکي از موفقيت آن است و بايد صبر کرد و دو ‏قسمت باقيمانده آن را در سال هاي بعد ديد. قطب نماي زرين فيلمي تاريک تر و عميق تر نسبت به سه گانه ارباب حلقه ‏ها، نارنيا و سري فيلمهاي هري پاتر است. فيلمي سر چشمه گرفته از جادويي شبه فيلسوفانه بريتانيايي، ولي با طرح ‏سوالاتي جالب و کمي پيچيده تر. فيلم به عنوان يک تجربه ديداري باشکوه است و تخيل آدم را به چالش مي کشاند. ‏ميانسالان مجذوب و کوچک تر ها شيفته اش خواهند شد. هر چند که ممکن است کودکان مفاهيم اندکي تيره آن را به ‏راحتي هضم نکنند. البته اين مفاهيم در سه گانه رمان فيليپ پولمن نامفهوم نيستند.در کتاب هاي او چيزي کمتر از مرگ ‏خدا را بيان نمي شود، و از دين به عنوان نيرويي کهنه و شکست خورده و چيزي در حد يک ايدئولوژي تماميت خواه نام ‏مي برد.‏

کريس وايز متولد 1969 نيويورک در ترينيتي هال کمبريج تحصيل کرده و قطب نماي زرين سومين فيلم او بعد از به ‏زمين افتاده و درباره يک پسر است. و بدون شک تا اين لحظه جنجالي ترين فيلم سال 2007 و کارنامه اوست!‏
ژانر: اکشن، ماجرا، درام، خانوادگي، فانتزي، مهيج. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 4:4 | لینک ثابت |

bobby.jpg

‏<‏strong‏>مرگ و زندگي بابي زي ‏The Death and Life of Bobby Z‎

کارگردان: جان هرتزفلد. فيلمنامه: باب کراک اور، آلن لارنس بر اساس داستاني از دان وينسلاو. موسيقي: تيم جونز. ‏مدير فيلمبرداري: ماتيو موريارتي. تدوين: بروس کانون، آلن جيکوبوويتز. بازيگران: پل واکر[تيم کيرني]، لارنس ‏فيشبرن[تد گروزا]، جيسون فلمينگ[برايان کريور]، اليويا وايلد[اليزابت]، کيت کارادين[جانسون]، خواکيم د آلميدا[دون ‏هوئرتو]، جي. آر. ويلارئال[کيت]، جيسون لوئيس[بابي زي]. 97 و 94 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، آلمان. نام ‏ديگر:، ‏Kill Bobby Z Bobby Z، ‏Let's Kill Bobby Z‏. ‏

تد گروزا افسر اداره مبارزه با مواد مخدر، تيم کيرني تفنگدار دريايي سابق را که محکوميت کوتاه مدتي دريافت کرده به ‏همکاري فرا مي خواند. وظيفه او در ازاي خروج زود هنگام از زندان، کسب هويت قاچاق چي معروفي به نام بابي زي ‏است. کسي که با بزرگ ترين روساي باندهاي قاچاق در آمريکاي جنوبي رابطه دارد و مي توان از طريق وي ماهي ‏هاي بزرگ تر را به دام انداخت. گروزا به تيم مي گويد که بابي زي واقعي مرده، اما هيچ کدام از قاچاق چيان از اين ‏واقعه مطلع نيست. اما زني وجود دارد-اليزابت- که معشوق پيشين بابي زي بوده و قادر به شناسايي بابي زي واقعي ‏است. تيم پس از آموزش توسط گروزا و دستيارش وارد محفل قاچاق چيان مي شود. پس از برخورد با اليزابت به نظر ‏مي رسد که تيم موفق به قانع کردن او شده است. اما وقايع غير منتظره اي در انتظار اوست از جمله پسر 14 ساله اي ‏که اليزابت اصرار دارد فرزند بابي زي است و نقشه هايي که ديگران قاچاق چيان از جمله دون هوئرتو براي کشتن ‏بابي زي کشيده اند. تيم به همراه فرزند بابي مي گريزد، اما در درگيري نهايي ناگهان سر و کله بابي زي واقعي به ‏همراه گروزا پيدا مي شود....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

جان هرتزفلد نويسنده و کارگردان کم وبيش شناخته شده اي است که از سال 1979 وارد سينما شده و تعداد متنابهي فيلم ‏و سريال تلويزيوني موفق در کارنامه خويش دارد. اولين فيلم بلند خود را در 1983 ساخته و فيلم هاي دوم و سومش[دو ‏روز در دره لس آنجلس و 15 دقيقه-با شرکت رابرت دنيرو] مهم ترين کارهاي او به شمار مي آيند. مرگ و زندگي بابي ‏زي چهارمين فيلم بلند اوست که با صرف هزينه اي معادل 22 ميليون دلار ساخته شده، اما حاصل کار آن قدر کليشه اي ‏بوده که در بسياري از کشورها [از جمله خود آمريکا] مستقيماً روانه بازار دي وي دي شده است. ‏
فيلم داستاني قالبي درباره يک مرد، دو زندگي و دشمنان بي شمار دارد. بازيگراني کم و بيش مشهور و پولساز که اين ‏بار نه براي خود اعتباري فراهم کرده اند و نه پولي نصيب سرمايه گذران ساخته اند. با اين حال فيلم چندان هم بد نيست. ‏البته اگر توقع زيادي از يک اکشن نداشته باشيد! ‏

پيرنگ داستاني فيلم ملغمه اي از همه کليشه هايي است که تا امروز ديده ايد، از رابطه عاطفي يک مرد و يک بچه ‏بگيريد و بياييد تا برسيد به خائن بودن جناب گروزا که در پايان به خاطر هوشمندي کيرني به همراه بابي زي واقعي ‏کشته مي شوند. جناب شان هم به گفته راوي فيلم هم زن و هم پول ها را صاحب مي شود و روي عرشه کشتي تفريحي ‏به سمت غروب راه مي افتد. مي ماند استعدادهاي هدر رفته اي چون کيت کارادين و خواکيم د آلميدا که تمامي سعي شان ‏را براي بخشيدن جاني به اين فيلم بي رمق صرف کرده اند. اگر اين جا دادگاه بود و ما هم قاضي، تنها حکمي که مي ‏توانستيم درباره مرگ و زندگي بابي زي صادر کنيم اين بود: محکوم و ورشکسته به تقصير!‏
ژانر: اکشن، جنايي، درام، مهيج.‏

‏ ‏
kabadyl.jpg

‏<‏strong‏>لوطي ‏Kabadayı‎

کارگردان: عمر وارگي. فيلمنامه: ياووز تورگول. موسيقي: بنجامين واکن بلادي. مدير فيلمبرداري: فرنس پاپ. تدوين: ‏بولنت تاشار. طراح صحنه: تولوناي تورکوز. بازيگران: شنر شن[علي عثمان]، کنعان ايميرزالي اوغلو[دوران]، ‏اسماعيل حاجي اوغلو[مراد]، آصلي تاندوغو[کاراجا]، راسيم ئوزتکين[سرمه لي]، سليمان توران[جميل]، روحي ‏ساري[سليم حرامزاده]، رانا جابّار[حاجو]، کمال اينجي[بيتو]، دورسون علي ساري اوغلو[تورهان]. 150 و 141 ‏دقيقه. محصول 2007 ترکيه. ‏

در برابر افراد زورگو بسيار بي رحم و خشن و در برابر ضعفا و پناه جويان متواضع و دست و دل باز. او سال هاست ‏که سلاح را کناري گذاشته و زندگي تنها و ساکني را مي گذراند. تحت تاثير نصايح پدرش مال و مکنت خويش را در ‏ميان فقرا تقسيم کرده و درآمد خود از باشگاه وزرشي اش را نيز صرف اطعام مساکين کرده است. تنها نزديکان وي ‏جميل، ملي پوش سابق، دستيار وفادارش در اداره زمين فوتبال باشگاه، اتيه مستخدم خانگي اش و لوطي ها و هم سلولي ‏هاي سابق اش حاجو، بيتو، تورهان، حسن، طلعت و باتتال هستند که به شکل هفتگي گرد هم جمع مي شوند. تا اينکه يک ‏روز خبري از محبوب پيشين خود عفت که سال هاست رد وي را گم کرده، دريافت مي کند. اما عفت در بستر مرگ ‏است و به علي عثمان مي گويد که از ثمره عشق شان پسري به نام مراد به وجود آمده است. پسري که تا آن لحظه از ‏هويت پدر خبر ندارد و پدر نيز از وجود فرزند...‏

علي عثمان که از دريافت اين خبر شوکه شده، نزد مراد مي رود تا از وي بخواهد به ديدار مادرش برود. مراد که به ‏همراه معشوقش کاراجا در يک کلوب کار مي کند، برخورد نامناسبي با پدرش کرده و از رفتن به نزد مادر رو به مرگ ‏خود نيز سر باز مي زند. مراد نيز مشکلات خود را دارد، از جمله مزاحمت هاي دوران- معشوق پيشين کاراجا و يک ‏آدمکش مافيايي رواني- که براي به دست آوردن کاراجا براي کارفرماي آن دو دردسر ايجاد مي کند. دوران که تصميم ‏گرفته به هر قيمت، کاراجا را به دست آورد به همراه ايادي اش به کلوب حمله کرده و صاحب آنجا را به قتل مي رساند. ‏گلوله اي نيز که به قصد کشتن مراد به سوي وي شليک کرده، به پهلوي کاراجا اصابت مي کند. آدم هاي دوران در ‏بيمارستان به سراغ مراد رفته و او را تهديد مي کنند. مراد نيز که هيچ کسي را ندارد ناچار از پدر تازه يافته خويش ‏کمک مي خواهد. علي عثمان به همراه دوستانش به بيمارستان رفته و پس از درک وخامت اوضاع، مراد و کاراجا را ‏از انجا فراري داده و در خانه اي امن مستقر مي کند. دوران به سراغ دوستان علي عثمان رفته و با تهديد به نابودي ‏کسب و کار و از ميان بردن خانواده هايشان، نشاني مخفيگاه آنها را مي يابد. ‏

اما در آخرين لحظه، اين سه نفر موفق به فرار مي شوند. علي عثمان که از وجود نوار ويديويي قتل مدير کلوب و ‏خبرچيني دوران براي پليس مطلع شده، به سراغ پدرخوانده او و بزرگ مافيا مي رود. اما دوران پيش دستي کرده و بعد ‏از قتل پدرخوانده و رفتن کاراجا به نزد وي با هدف پيشگيري از کشته شدن مراد و پدرش، مراد را براي رويارويي ‏آخر دعوت مي کند. پيشنهاد دوران به مراد بازي رولت روسي است، اما بازي با رسيدن علي عثمان به شکلي ديگر تمام ‏مي شود....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

عمر وارگي متولد 1953 استانبول است.در 1976 از دانشگاه فني خاورميانه در رشته فيزيک فارغ التحصيل و از ‏‏1974 با دستياري شريف گورن و يلماز گوني در فيلم اضطراب وارد سينما شده است. وي تا 1977 در ديگر فيلم هاي ‏گورن به نام هاي زلزله، راننده تاکسي و رودخانه دستياري کرده و سپس به ساخت فيلم هاي تبليغاتي رو آورد. در ‏‏1982 با شريک شدن در شرکت ‏Filma Cass‏ به همراه همسرش مينه وارگي شروع به تهيه کنندگي[روزي که کسوف ‏شد، آمريکايي، راهزن، او هم مرا دوست دارد] کرد. در 1998 اولين فيلم بلند خود به نام همه چيز روبراه خواهد شد را ‏با شرکت کمدين محبوب ترکيه جم يلماز کارگرداني کرد. فيلم از نظر تجاري بسيار موفق بود، اما وارگي دومين فيلمش ‏را 5 سال بعد به نام کارگاه ساختماني ساخت. کارگاه ساختماني نيز به دليل بدعت هاي روايي و طنز سياهش توانست ‏نظر تماشاگران و منتقدان را جلب کند، اما وارگي که از 1996 با تهيه فيلم راهزن و موفقيت تجاري آن[پر فروش ترين ‏فيلم تاريخ سينماي ترکيه تا آن زمان] کار توليد را پيگيرانه دنبال مي کرد، بعد از نوشتن، تهيه و کارگرداني کارگاه ‏ساختماني بار ديگر به سراغ ياووز تورگول نويسنده و کارگردان راهزن رفت و در سال 2005 موفق شد تا فيلم زخم ‏قلب را با وي و شنر شن-بازيگر اصلي راهزن- توليد کند. لوطي يا به قول خودماني ها داش مشتي و جوانمرد سومين ‏حاصل اين همکاري و سومين فيلم بلند وارگي است. تورگول که با فيلمنامه نويسي وارد سينما شده، اين بار صندلي ‏کارگرداني را به عمر وارگي سپرده، اما حاصل کار مهر سينماي او را بر خود دارد، هر چند به گفته خود تورگول ‏فيلمنامه را فقط با نيت کارگرداني وارگي نوشته است. فيلم همچون کارهاي قبلي تورگول به جدال ميان کهنه و نو مي ‏پردازد و روابط پدران و پسران را نشانه مي رود و سعي در آشتي اين دو نسل را دارد. لوطي که در طول ماه اول ‏نمايش خود موفق شده بيش از 1 ميليون نفر را به سالن هاي سينما بکشاند و رکوردي تازه خلق کند، براي بسياري از ‏دوستداران سينماي ترکيه يک محصول پر خرج و آشناست. داستان پيچيده اش براي خيلي ها قابل حدس است و کليشه ‏اي، اما پرداخت وارگي و ديالوگ هايي که تورگول متخصص نوشتن آنهاست و بازي حيرت انگيز بزرگ ترين بازيگر ‏سينماي ترکيه-شنر شن- ارزش رويارويي مجدد با کليشه ها را حتماً دارد. لوطي به عنوان فيلمي که عوامل جلو پشت ‏دوربين آن از ميان برجستگان چند نسل سينماگر ترکيه تشکيل شده، فيلمي کم نظير است. تهيه مقدمات توليد آن يک سال ‏به طول انجاميده و اکثر صحنه هاي فيلم با دو دوربين فيلمبرداري شده است. تعدد لوکيشن ها و هنرورها و انجام ‏کارهاي صوتي آن در انگلستان و ساخت موسيقي آن توسط آهنگسازي غير بومي نيز بر غناي تکنيکي آن افزوده است. ‏لوطي يک پيروزي بزرگ براي سينماي مردم پسند است و اين که هنوز مي توان قصه هاي کهنه را با ته رنگي از ‏پيرنگ هاي تازه[مانند بيماري فراموشي علي عثمان که همچون قهرمان فيلم يادگاري کريستوفر نولان با گرفتن عکس ‏از پيرامونيان، سعي در غلبه بر آن دارد] باز هم روايت کرد. مگر نه اين که عشق پيچ اصلي اين قصه است و از هر ‏زبان که بشنوي نامکرر!‏
ژانر: اکشن، جنايي، درام. ‏

nanny.jpg

‏<‏strong‏>خاطرات پرستار بچه ‏The Nanny Diaries‎

کارگردان: شاري اسپرينگر برمن، رابرت پولچيني. فيلمنامه: شاري اسپرينگر برمن، رابرت پولچيني بر اساس رماني ‏از اما مک لافلين و نيکول کراوس. موسيقي: مارکو سوزو. مدير فيلمبرداري: تري استيسي. تدوين: رارت پولچيني. ‏طراح صحنه: مارک ريکر. بازيگران: اسکارلت جوهانسون[آني براداک]، لورا ليني[خانم ايکس]، آليسيا کيز[لاينت]، ‏کريس اوانز[هوارد هوتي]، دانا مورفي[جودي براداک]، نيکلاس ريس ارت[گرير]، جوديت رابرتز[ميليسنت]، پل ‏جياماتي[آقاي ايکس]، ناتان کوردري[کالوين]، جان هنري کاکس[دين]، مايک رد[ديود]. 105 دقيقه. محصول 2007 ‏آمريکا. ‏

آني که در نيوجرسي زندگي مي کند، پس از فارغ التحصيل شدن براي يافتن شغل به نيويورک مي رود. شغلي که ‏نصيب اش مي شود مراقبت از کودک يک خانواده مرفه منهتني است. او به زودي با سختي هاي کار و زندگي در ميان ‏طبقه مرفه اين شهر آشنا مي شود. اما زماني که عشق به سراغش مي رود، شرايط بيش از اندازه سخت و در هم ريخته ‏مي شود....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

شاري اسپرينگر برمن[متولد 1964 نيويورک] و رابرت پولينچي[متولد 1964 نيويورک] زن و شوهر نويسنده، ‏کارگردان، تدوينگري هستند که فيلمسازي را به شکل مشترک با فيلم ‏Off the Menu: The Last Days of ‎Chasen's‏ در سال 1997 اغاز کردند و تاکنون شش فيلم ديگر اعم از داستاني و مستند به کارنامه خود افزوده اند. ‏موفق ترين کار اين زوج فيلم ‏American Splendor‏ با شرکت پل جياماتي است که نامزدي اسکار بهترين فيلمنامه و ‏دريافت 28 جايزه معتبر بين المللي را برايشان به دنبال داشته است. ‏

خاطرات پرستار بچه ثمره آخرين همکاري آنهاست که بر اساس تجارب نويسندگان رمان[اما مک لافلين و نيکول ‏کراوس] از دوراني که پرستار بچه بوده اند، شکل گرفته و نکات جالبي در اين زمينه با خود دارد. فيلم با سکانسي گيرا ‏و طنزآلود آغاز شده و بعد به شکلي موشکافانه به روابط ميان افراد مرفه جامعه و اختلافات طبقاتي مي پردازد. محبوب ‏ترين و شايد عامل اصلي موفقيت فيلم بازيگر ستاره اش اسکارلت جوهانسون است که تا اين لحظه بيش از 25 ميليون ‏دلار براي توليد کنندگان فيلم به دست آورده است. اما نبايد از روايت روان سازندگان فيلم غافل شد که در کنار نقد ‏اجتماعي از خلق هيجان نيز چشم پوشي نکرده اند. اگر به دنبال فيلمي جدي تر هستيد، از تماشاي اين محصول نه چندان ‏واقعگرايانه و روز آمد خودداري کنيد. ولي اگر از کمدي هاي عاشقانه سبک خوش تان مي آيد، خاطرات پرستار بچه ‏همه چيز براي شما دارد و نمونه اي کامل از ژانر خويش است. از دست ندهيد!‏
ژانر: درام، عاشقانه، کمدي. ‏
‏ ‏
عکس ٦‏

‏<‏strong‏>خيلي بد ‏Superbad‎

کارگردان: گرگ موتولا. فيلمنامه: ست روگن، اوان گولدبرگ. موسيقي: لايل ورکمن. مدير فيلمبرداري: راس تي. ‏الزبروک. تدوين: ويليام کر. طراح صحنه: کري سال. اسپلمن. بازيگران: جونا هيل[ست]، مايکل سرا[اوان]، کريستوفر ‏مينتز پلس[فوگل]، بيل هدر[سرکار اسليتر]، ست روگن[سرکار مايکلز]، مارتا مک ايزاک[بکا]، اما استونز[جولز]، ‏آويووا[نيکولا]، جو لو تروگيلو[فرانسيس]، کوين کوريگان[مارک]. 118 و 114 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد ‏بهترين فيلم کمدي و بهترين بازيگر جوان از مراسم منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين بازيگر خوش آتيه/مايکل سرا ‏از مراسم انجمن منتقدان فيلم شيکاگو، نامزد جايزه بهترين فيلم تابستاني از مراسم انتخاب نوجوانان. ‏

ست و اوان دوستاني صميمي هستند که آخرين هفته هاي دوران تحصيل در مدرسه راهنمايي را مي گذراند. ان دو قرار ‏است با آغاز دوره دبيرستان در جاهايي مختلف ادامه تحصيل داده و از هم جدا شوند. بنابر اين بهتر فرصت براي ‏خوشگذراني، يعني جشن فارغ التحصيلي را نبايد از دست بدهند. اما مشکل اينجاست که اين دو موجود در ميان همگنان ‏خود به بازنده هايي بي دست و پا مشهورند و هيچ کس مايل به دعوت آنها به اين مهماني نيست. مشکل اصلي ست و ‏اوان نداشتن دوست دختر و فانتزي هاي جنسي است که نمي توانند آنها را به شکلي معقول و واقعي پاسخ گويند. تا اين ‏که ست در کلاس آشپزي با دختري زيبا آشنا شده و با قبول تهيه مشروب الکلي براي مهماني موفق به ثبت نام خود در ‏ليست مدعوين مي شود. اما مشکل اينجاست که او نوجواني زير 21 سال است و از اين رو قادر به خريد مشروب الکلي ‏نيست. اين دو نفر به همراه دوست اجق وجق شان فوگل هر راهي را براي خريد مشروب امتحان مي کنند، که فرجام آن ‏شبي به ياد ماندني براي اين سه دوست است....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

بگذاريد حرفي را که بايد در آخر اين مطلب بزنم، همين الان اعتراف کنم. خيلي بد بر خلاف نامش فيلم خيلي بدي ‏نيست! و بر عکس فيلم بامزه و خنده داري است که مي تواند لحظات خوشي را برايتان به ارمغان بياورد. شخصاً از ‏برخي ديالوگ هاي تند و تيز و حتي بي ادبانه اش قهقهه زدم. مانند صحنه ابتدايي فيلم که ست پس از ديدن پستان هاي ‏خوش ترکيب مادر دوستش به او مي گويد:‏‎ ‎‏"من واقعاً بهت حسوديم مي شه چون وقتي بچه بودي اين پستان ها را مک ‏زدي".‏

خيلي بد يک کمدي نوجوان پسند 20 ميليون دلاري با شرکت بازيگراني اغلب زير 18 سال است که تا لحظه 121 ‏ميليون دلار بازگشت مالي داشته، اين يعني مرغ تخم طلا! و همه کاره آن کسي نيست جز گرگ موتولا متولد 1964 که ‏با اولين فيلم بلندش ‏The Daytrippers‏ به شهرت و موفقيتي عظيم دست يافت. اما بدون شک عامل اصلي توفيق خيلي ‏بد فيلمنامه نويسان آن هستند که بنا به گفته خودشان از 13 سالگي شروع به نوشتن آن کرده اند و نام خود را نيز به ‏شخصيت هاي اصلي آن بخشيده اند. فيلم سرشار از عناصر اتوبيوگرافيک است و مي تواند به عنوان برشي از زندگي ‏نسل جوان اوايل قرن تازه است که تمامي دانسته هاي جنسي خود را از سايت هاي پورنوگرافيک اينترنتي به دست ‏آورده بود.يعني نسلي که شخصيت هاي شيريني آمريکايي نمونه هاي سبک آن بودند. البته شخصيت هاي خيلي بد بيشتر ‏وامدار فيلم هاي دهه هفتادي بالغ تر اين نوع مانند ديوارنوشته هاي آمريکايي و ‏Animal House‏ يا ‏Dazed and ‎Confused‏ ابتداي دهه 1990هستند. شايد بد دهن تر باشند، فاقد اخلاق و حتي فکر و ذکرشان سکس باشد، اما سنگيني ‏و دغدغه هاي دوران بلوغ دست کم به اندازه برادرهاي بزرگ ترشان بر دوش شان سنگيني مي کند. ‏

اگر کمي بتوانيد جلوي خنده خود را بگيريد، خيلي بد به عنوان تلنگري به عقده هاي جنسي مردانه[مانند خود قضيب ‏انگاري] مي تواند بيشتر از آنچه فکر مي کنيد، جدي باشد. بازيگران اصلي فيلم واقعاً درخشان هستند. مخصوصاً سبک ‏کمدي عصبي جونا هيل سخت يادآور کارهاي مرحوم جان بلوشي و ويل فرل يا جل بلک در سبک ‏Frat Pack‏ است. ‏اما بسياري از لحظات قهقهه برانگيز فيلم متعلق به کريستوفر مينتز پلس است. براي گذراندن دو ساعت خنده و هيجان ‏واقعي از شما دعوت مي کنم فرصتي براي تماشاي داستان دو بازنده که در حسرت خلوت کردن با دخترها مي سوزند و ‏مي سازند، فراهم کنيد!‏
ژانر: کمدي. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 7:12 | لینک ثابت |


‎ ‎
assisiniation.jpg

‏<‏strong‏>ترور جسي جيمز توسط رابرت فورد تر<‏‎/strong‏>‏
‏ <‏strong‏>‏The Assassination of Jesse James by the Coward Robert Ford‏<‏strong‏>‏

کارگردان: اندرو دومينيک. فيلمنامه: اندرو دومينيک بر اساس داستاني از ران هنسن. موسيقي: نيک کيو، وارن اليس. ‏مدير فيلمبرداري: راجر ديکينز. تدوين: کرتيس کلايتون، ديلن تيچنور. طراح صحنه: پاتريشيا نوريس. بازيگران: براد ‏پيت[جسي جيمز]، مري لوئيز پارکر[زي جيمز]، بروکلين پرولکس[مري جيمز]، داستين بالينجر[تيم جيمز]، کيسي ‏افلک[رابرت فورد]، سام راکول[چارلي فورد]، سم شپرد[فرانک جيمز]، گرت ديلاهانت[اد ميلر]، پل اشنايدر[ديک ‏ليديل]. 160 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نام ديگر: ‏The Assassination of Jesse James‏. نامزد جايزه بهترين ‏بازيگر نقش مکمل مرد/افلک از انجمن منتقدان رسانه ها. برنده جايزه بهترين فيلمبرداري و نامزد جايزه بهترين ‏موسيقي و بازيگر نقش مکمل مرد از مراسم انجمن منتقدين شيکاگو، برنده جايزه بهترين فيلمبرداري از مراسم انجمن ‏منتقدان دالاس فورت ورث، نامزد گولدن بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/افلک، نامزد جايزه بهترين بازيگر/افلک و ‏بهترين فيلم سال از مراسم انجمن منتقدان فيلم لندن، برنده جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل مرد از انجمن ملي منتقدان ‏آمريکا، برنده جايزره بهترين فيلم، بهترين بازيگر نقش مکمل مرد از انجمن منتقدان فيلم سن فرانسيسکو، برنده جايزه ‏بهترين بازيگر نقش مکمل مرد و نامزد بهترين طراحي صحنه، بهترين فيلمبرداري و بهترين موسيقي از مراسم ‏ساتلايت، نامزد جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل مرد از مراسم اتحاديه بازيگران سينما، برنده جايزه بهترين بازيگر و ‏نامزد شير طلايي از جشنواره ونيز. ‏

سال 1881. جسي جيمز 34 ساله پس از 14 سال غارت قطارها، بانک ها و دليجان ها در حال کشيدن نقشه سرقتي ‏تازه و همزمان دور ماندن از تير رس جايزه بگيراني است که در صدد شکار اويند. همکار ثابت اش-برادر بزرگترش ‏فرانک او را ترک کرده تا زندگي آرامي براي خود دست و پا کند. جسي براي سرقت آخر نياز به افرادي تازه دارد، اما ‏نمي داند به چه کسي مي تواند اطمينان کند. تنها افراد در دسترس خلاف کاراني خرده پا به نام برادران فورد هستند، اما ‏اعتماد جيمز به رابرت فورد که خود را شيفته وي اعلام مي کند، به بهاي زندگي جسي جيمز تمام مي شود.‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

يک وسترن زيبا، قوي، حماسي و شاعرانه درباره سرنوشت تراژيک مردي که هنوز بسياري بر سر ياغي يا قهرمان ‏بودن وي اختلاف دارند. مردي که سرنوشتي همچون تراژدي هاي يوناني را زيست و از پشت توسط مردي که به او ‏اطمينان کرده بود، تير خورد. ‏

ترور جسي جيمز توسط رابرت فورد ترسو يکي از بهترين نمونه ها براي بازيافت ژانري از دست رفته است، آن هم در ‏زمانه اي که به نظر مي آيد همه قصه ها ديگر گفته شده است. پس بايد قصه هاي کهن را با توسل به ابزار روزآمد ‏روايت کرد. اتفاقي که در دهه 1970 براي گونه وسترن افتاد و کساني چون رابرت آلتمن با مک کيب و خانم ميلر، ‏ترنس ماليک با روزهاي بهشت و دروازه بهشت، سام پکين پا با پت گرت و بيل د کيد، کلينت ايستوود با جوزي ولز ‏ياغي، جان ميليوس با جرميا جانسون و... کوشيدند تا خوني تازه در رگ هاي آن جاري کنند. ‏

سينماي آمريکا که هميشه از فقدان پيشينه تاريخي رنج برده، دستمايه لازم براي ساخت فيلم هاي تاريخي و حماسي- و ‏حتي در ابعاد بزرگ تر اسطوره سازي- را در ميان حوادث دويست سال پيش جست و جو کرده است. بديهي است در ‏سينماي کشوري که ژانر وسترن بومي ترين گونه آن محسوب مي شود، قهرماناني غير از مردان قانون و ياغيان وجود ‏ندارند. سينماي آمريکا اما به ياغيان هميشه بيشتر دلبستگي داشته و کوشيده تا چهره اي اسطوره اي از آنان ترسيم کند. ‏افرادي همچون بيلي د کيد قانون شکني که اصولاً شکل گيري اسطوره اش را مديون سينماست، يا بوفالوبيل که شهرت ‏سوئي در از ميان بردن سرخ پوست ها و بوفالوها دارد، بل استار تنها ياغي زن در جمع مردان و از همه مهم تر جسي ‏جيمز که جوانمرگ شد[پديده محبوب اسطوره سازان آمريکايي] و هنوز نزاع بر سر راهزن يا قهرمان بودنش ادامه ‏دارد. همه اين افراد و بسياري ديگر خيلي زود به سينما راه پيدا کردند. شايد بوفالو بيل و جسي جيمز خوش اقبال ترين ‏شان بودند. ويليام فردريک کودي مشهور به بوفالوبيل که خود وارد حرفه سرگرمي سازي شده بود، بعدها نقش خود را ‏در برابر دوربين بازي کرد. چند سال پس از او، تنها فرزند جسي جيمز نيز نقش پدر را در دو فيلم بازآفريني نمود و ‏اينک تعداد فيلم هايي که شخصيت جسي جيمز در آن به نوعي حضور داشته به رقم 71 رسيده است. ‏

ترور جسي جيمز توسط رابرت فورد ترسو آخرين آنهاست که بر اساس رمان ران هنسن ساخته شده و قصد دارد تا ‏زندگي خصوصي مشهورترين ياغي آمريکايي به تصوير بکشد. اما بيهوده است اگر بگويم که فيلم به همان اندازه که به ‏جسي جيمز تعلق دارد، متعلق به رابرت فورد نيز هست. داستان دو مرد؛ يکي ترسو که در حسرت افسانه شدن مي ‏سوزد و ديگري که افسانه است، اما مي داند اينها را به قيمت چهره خشونت بارش و خوني که دستانش را سرخ کرده، ‏به دست آورده است. فيلم نمايشگر تلاقي راه اين دو مرد است. نمي خواهم بر قضاوت شما قبل از ديدن فيلم تاثير گذاشته ‏باشم، اما راهي که رابرت فورد ترسو براي به دست آوردن شهرت انتخاب کرد چيز تازه اي نبود. اتفاقي که بعدها در ‏حق خودش تکرار شد تا مردي ديگر لقب"قاتل مردي که جسي جيمز را کشت" به دست آورد!‏

اندرو دومينيک متولد 1967 ولينگتون، نيوزيلند است. اما از دو سالگي در استراليا زندگي کرده و در سال 1988 از ‏مدرسه سينمايي سوينبورن شهر ملبورن فارغ التحصيل شده است. اولين فيلمش قصاب را در سال 2000 بر اساس ‏زندگي مارک براندون تبهکار بدنام استراليايي ساخت که براي او بازيگر اول فيلمش-اريک بانا- شهرتي قابل توجه به ‏ارمغان آورد. ترور جسي جيمز پس از 7 سال وقفه، دومين فيلم او محسوب مي شود. فيلمبرداري ترور جسي جيمز در ‏سال 2005 تمام شد، اما تدوينش دو سال طول کشيد. و زماني به نمايش در آمد که دومينيک سرگرم کار روي سومين ‏فيلمش است. ‏

ترور جسي جيمز توسط رابرت فورد ترسو يک وسترن 30 ميليون دلاري است که سه نام بزرگ در تهيه آن سهم داشته ‏اند[براد پيت، ريدلي اسکات و توني اسکات]. فيلمي که از نظر سبک تصويري بسيار شبيه به آثار ترنس ماليک از کار ‏در آمده و مي تواند سرآغازي تازه براي ژانر وسترن باشد. پس غفلت از تماشاي آن امري نابخشودني است!‏
ژانر: زندگي نامه، جنايي، درام، وسترن. ‏
‏ ‏
weownthenight.jpg

‏<‏strong‏>شب متعلق به ماست ‏We Own the Night‏<‏‎/strong‏>‏

نويسنده و کارگردان: جيمز گري. موسيقي: وويچک کيلار. مدير فيلمبرداري: خواکين باکا-آساي. تدوين: جان اکسلراد. ‏طراح صحنه: فورد ويلر. بازيگران: ژواکين فونيکس[رابرت"بابي" گرين]، اوا مندز[آمادا خوارز]، مارک ‏والبرگ[سروان جوزف"جو" گروسينسکي]، رابرت دووال[معاون رئيس پليس آلبرت"برت"گروزينسکي]، الکس ‏ويدوف[واديم نژينسکي]، دومينيک کولون[فردي]، دني هاچ[جامبو فالستي]، اولگ تاکتاروف[پاول لوبيارسکي]، موني ‏موشونوف[مارات بوژايف]، توني موسانته[سروان جک شاپيرو]. 117 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد نخل ‏طلاي جشنواره کن. ‏

نيويورک، سال 1988. يک محموله بزرگ ماده مخدر در شهر پخش شده و با خود موجي از تبهکاري و خشونت بي ‏سابقه به همراه اورده است. نيروي پليس که از فقدان مواد قانوني لازم و از همه مهم تر اسلحه و نفرات رنج مي برد، ‏قادر به جلوگيري از قاچاق چيان مسلح نيست. کار به جايي رسيه که هر ماه حداقل دو پليس کشته مي شود. جنگي که ‏آغاز شده به زودي دامن گنهکار و بيگناه را با هم مي گيرد. تبهکاران که کلوب شبانه اي در برايتون بيچ متلعق به ‏مارات بوژايف را پاتوق خود کرده اند، سعي دارند مدير آنجا-‏‎ ‎رابرت‎ ‎‏"بابي" گرين- را به سوي خود جذب کنند. اما ‏بابي با تمام قوا تلاش مي کند از دنياي تبهکاران فاصله گرفته و خود را درگير کارهاي کثيف نکند. بابي با وجود اين که ‏طرز زندگي دور از عرفي دارد، اما سخت دل بسته دوست دخترش آماداست و تنها رويايش راه انداختن کلوب تازه اي ‏در منهتن است. اما پدر- معاون رئيس پليس آلبرت"برت"گروزينسکي- و برادرش- سروان جوزف"جو" گروسينسکي- ‏که در خدمت نيروي پليس هستند، از وي مي خواهند تا خود را از اين دنيا بيرون بکشد. بابي مخالفت مي کند و در حمله ‏افراد برادرش به کلوب دستگير مي شود. جو خيلي زود بابي را آزاد مي کند، اما در بازگشت به خانه هدف گلوله ‏تبهکاران قرار مي گيرد. همه چيز عليه بابي است، و همين امر باعث مي شود تا سرانجام بابي طرفي اختيار کند. جو در ‏بيمارستان بستري است و بابي با کمک يکي از همکاران پدرش سعي مي کند تا ردي از پناهگاه قاچاقچيان مواد پيدا کند. ‏محل بسته بندي و توزيع مواد کشف مي شود، اما پليس ناچار مي شود واديم نژينسکي-‏‎ ‎خواهر زاده بوژايف و يکي از ‏خطرناک ترين تبهکاران روس- را پس از دستگيري رها کند. قاچاق چيان روس که خبرچين بودن بابي را دريافته اند، ‏سعي کنند تا او را از ميان بردارند. بابي که به خدمت نيروي پليس در آمده، شاهد کشته شدن پدرش توسط آنها مي شود. ‏اما وقايع هولناک بزرگ تري نيز در راه هستند....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

جيمز گري متولد 1969 را با اولين فيلمش اودساي کوچک شناختيم. فيلمي که در 24 سالگي آن را کارگرداني کرده ‏بود، اما حاصل کارش فيلمي به غايت خوش ساخت و تيره درباره روابط ميان مافياي روس در آمريکا بود. اودساي ‏کوچک از سوي منتقدان تحسين شد و جايزه شير نقره اي جشنواره ونيز را ربود. همه منتظر بودند تا گري بلافاصله و ‏به پشتوانه اين توفيق دست به کار ساختن فيلم بعدي شود. اما زمان گذشت و درست زماني که همه جيمز گري را ‏فراموش کرده بودند با فيلم محوطه/ياردز [2000]‏‎ ‎بازگشت. ‏

گري در نيويورک[کوئينز] بزرگ شده و در مدرسه سينمايي دانشگاه جنوب کاليفرنيا درس خوانده است. تصميم داشت تا ‏نقاش شود، ولي در نوجواني با فيلم کاپولا آشنا شد و راه خود را عوض کرد. پدر و مادرش از مهاجران روس هستند و ‏هر سه فيلمي که ساخته در محيطي مي گدرند که او به خوبي مي شناسد. [ياردز را در محله اي ساخته که خود در آن ‏بزرگ شده است]. گري تاکنون دو بار براي فيلم هاي ياردز و شب متعلق به ماست نامزد دريافت نخل طلاي جشنواره ‏کن بوده است. او هم اکنون سرگرم کار روي فيلم بعدي خود به نام دو عاشق است که امسال به نمايش در خواهد آمد. ‏
شب از آن ماست که نام خود را از شعار پليس نيويورک در دهه 1980 گرفته[به عنوان قولي به مردم براي کنترل ‏کارهاي غير قانوني که در شب انجام مي گيرد، از جمله تجارت مواد مخدر]است، شايد در مقايسه با قول هاي شرقي ‏ديويد کراننبرگ خشونت زيادي از مافياي روس را به نمايش نمي گذارد. البته هدف گري همچون دو فيلم پيشين خود نيز ‏بيشتر نمايش تراژدي زندگي دو مرد در دو سوي قانون است که در اودساي کوچک از وراي رابطه دو برادر به بهترين ‏وجه روايت کرده بود. محوطه/ياردز نيز آن در رابطه ميان دو دوست تصوير مي کرد و اينک بار ديگر دو برادر که ‏ظاهراً در دو سوي قانون قرار دارند و يکي از آنها بايد وفاداري خود به خانواده اش و درستکاري اش را نيز اثبات کند. ‏خط قصه بعد از تماشاي از دست رفتگان اسکورسيزي که قصه اي مشابه داشت، اندکي تکراري به نظر مي رسد.‏

اما شب متعلق به ماست يک فيلم 21 ميليون دلاري با بازي هاي خوب، فيلمبرداري درخشان و پيرنگ هاي فرعي ‏جذاب-مانند رابطه واقعاً عاشقانه آمادا و بابي- و کار چيره دستانه گري با صدا و تصوير است که سبب مي شود تا فيلم ‏را به عنوان يک کار جنايي بسيار خوش ساخت تا انتها دنبال کنيد. فقط تنها نتيجه اي که شايد بگيريد اين است: نبرد ‏براي کنترل شب بيهوده است!‏
ژانر: جنايي، درام، مهيج. ‏
‏ ‏

elizabeth.jpg

‏<‏strong‏>اليزابت: عصر طلايي ‏Elizabeth: The Golden Age‏<‏‎/strong‏>‏

کارگردان: شکار کاپور. فيلمنامه: ويليام نيکلسون، مايکل هيرست. موسيقي: کرگ آرمسترانگ، اي. آر. رحمان. مدير ‏فيلمبرداري: رمي آده فاراسيان. تدوين: جيل بيلکوک. طراح صحنه: گاي دياس. بازيگران: کيت بلانشت[ملکه اليزابت ‏اول]، جفري راش[سر فرانسيس والسينگهم]، کلايو اوئن[سر والتر رالي]، رايس ايفانس[رابرت رستون]، خوردي ‏مولا[فيليپ دوم شاه اسپانيا]، ابي کورنيش[بس تراکمورتون]، تام هولاندر[سر امياس پوله]، سامانتا مورتون[مري ‏استورات]، آنتوني کاريک[کاردينال اسپانيا]، ديويد ترلفال[دکتر جان دي]، ادي ردماين[تامس بابينگتون]. 114 دقيقه. ‏محصول 2007 انگلستان، فرانسه، آلمان. نام ديگر: ‏The Golden Age، ‏Elizabeth - L'âge d'or، ‏Elizabeth - ‎Das goldene Königreich‏. نامزد جايزه بهترين بازيگر زن از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، نامزد گولدن گلاب ‏بهترين بازيگر زن، برنده جايزه بهترين طراحي صحنه از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه بهترين بازيگر زن از مارسم ‏اتحاديه بازيگران سينما. ‏‎ ‎‏ ‏

داستان مقطعي طوفاني از زندگي اليزابت اول، يکي از بزرگ ترين ملکه هاي تاريخ که در فاصله سال هاي ‏‎1558-‎‎1603‎‏ قريب به 45 سال بر تخت سلطنت انگلستان تکيه زد. دوره اي که در آن مري، ملکه اسکاتلند و خويشاوند او با ‏فيليپ پادشاه انگلستان همداستان شده و براي از ميان برداشتن او توطئه چيني کردند. اما حضور مشاوري قدرتمند چون ‏والسينگهام در کنار اليزابت و اراده نيرومند ملکه سبب شد تا توطئه ها کشف و بي اثر شود. اما اليزابت مجبور بود ‏همزمان با يکي از بزرگ ترين ماجراهاي شخصي زندگي خود نيز دست و پنجه نرم کند: دل بستن به دريانورد جسور و ‏خوش قيافه اي به نام والتر رالي که به افتخار او بخشي از قاره تازه کشف شده آمريکا را به افتخار وي، ويرجينيا ‏نامگذاري کرده بود. مردي که دل به گرو عشق نديمه ملکه داده و پنهاني با وي ازدواج کرده است....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

شکار کاپور متولد 1945 لاهور، پنجاب بازيگر، تهيه کننده و کارگرداني است که با اولين فيلمش معصوم در 1983 به ‏موفقيت و شهرت عظيمي در سينماي هند دست يافت. فيلم هاي بعدي وي نيز در محدوده سينماي هند بسيار موفق بودند ‏و چندين جايزه از مراسم ‏Filmfare‏ نصيبش کردند، اما پخش جهاني ملکه راهزن که بر اساس سرگذشت واقعي فولان ‏ديوي ساخته بود او را به همه منتقدان و سينما دوستان جهان شناساند. ملکه راهزن از سينماي رايج هند فاصله بسيار ‏داشت، فيلمي خشن، بدون رقص و آواز و بدون هنرپيشه هاي مشهور باليوود...‏

اما شهرت جهاني 4 سال بعد با اليزابت در انتظارش بود. فيلمي که هم او و هم بازيگر نخست فيلمش -کيت بلانشت- را ‏شهره عالم کرد. با اليزابت بود که به جايزه بافتا و گولدن گلاب نزديک شد، اما فيلم بعديش-چهار پر- با وجود بهره مند ‏بودن از بودجه اي 80 ميليون دلاري و ستارگاني شناخته شده، يک شکست کامل و همه جانبه به دنبال داشت. شايد از ‏اين روست که بار ديگر به دنبال سکه شانس خود برگشته و بعد از وقفه اي 5 ساله بازگشته و ادامه اي بر فيلم موفق ده ‏سال پيش خود ساخته است.‏

فيلم به رغم تکيه بر داستاين واقعي مانند اغلب دنباله بر خط موفقيت فيلم پيشين گام برمي دارد. اليزابت بار ديگر بايد ‏آزموني سخت را همزمان در زندگي سياسي و شخصي خويش از سر بگذراند. البته اين بار سهمگين تر، چون پادشاه ‏اسپانيا به تاج و تخت وي نظر دارد و با ناوگان مجهز خود به سوي انگلستان به راه افتاده است. اليزابت بر خلاف فيلم ‏قبلي اين بار در سني است که بريدن از دل بستگي عاطفي اش به يک مرد کار چندان راحتي به نظر نمي آيد و همين امر ‏بر مهابت واقعه مي افزايد. اليزابت هر چند بار ديگر موفق مي شود تا با چشم پوشي از عشق به يک مرد و وقف خود ‏در راه خدمت به ميهن اش-که منجر به پيدايش دوران طلايي صلح و آرامش در انگلستان مي شود- تعادلي به زندگي ‏خويش ببخشد، اما قلب مجروحش و لقب ملکه باکره او را آزار خواهد داد. او باقيمانده معصوميت خود را در اين آزمون ‏با پذيرش اکراه آميز گردن زدن مري از کف مي دهد، عشق را به بوته فراموشي مي سپارد و تصميم مي گيرد همچون ‏يک مرد در جمع مردان ظاهر شود. ‏

فيلم با صحنه هايي همچون رقص والتر رالي با نديمه زينت يافته که تماشاگر را به ياد قسمت پيشين خواهد انداخت، اما ‏از رئاليسم خشن فيلم پيشين دور است. بيشتر به فيلمي حماسي/تاريخي شباهت دارد که بايد به عنوان درسي از تاريخ-در ‏زمانه اي که کمتر کسي حوصله کتب قطور تاريخ را دارد- آن را ديد و با ياد قسمت پيشين دل خوش کرد. هر چند تمامي ‏عوامل موفقيت فيلم قبلي-مانند بازيگران اصلي اش، بلانشت و راش- را در خود داشته باشد!‏
ژانر: زندگي نامه، درام، تاريخ. ‏

orphange.jpg

‏<‏strong‏>يتيم خانه ‏El Orfanato‏<‏‎/strong‏>‏

کارگردان: خوآن آنتونيو بايونا. فيلمنامه: سرگيو سانچز. موسيقي: فرناندو ولازکز. مدير فيلمبرداري: اسکار فائورا. ‏تدوين: النا روئيز. طراح صحنه: جوزف روزل. بازيگران: بلن روئه دا[لورا]، فرناندو کايو[کارلوس]، روگر ‏پرنسيپ[سيمون]، ميبل ريورا[پيلار]، مونته سرا کارولا[بنينا]، آندرس گرتروديکس[انريکه]، ادگار ويوار[بالابان]، ‏اسکار کاساس[توماس]، جورجينا آولاندا[ريتا]، کارلا گورديلو آليسيا[مارتين]، آلخاندرو کامپوس[ويکتور]، کارمن ‏لوپز[آليسيا]، اسکار لارا[گيلرمو]، جرالدين چاپلين[آئورورا]. 110 و 100 دقيقه. محصول 2007 مکزيک، اسپانيا. نام ‏ديگر: ‏The Orphanage‏. برنده جوايز بهترين بازيگر زن/بلن روئه دا، بهترني طراحي صحنه، بهترين فيلمبرداري، ‏بهترين فيلم، بهترين تدوين، بهترين کارگردان تازه کار، بهترين صدا برداري و نامزد موسيقي و بهترين فيلمنامه از ‏مراسم سينمايي بارسلونا، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم انجمن منتقدين رسانه ها، نامزد جايزه بهترين فيلم ‏خارجي از مراسم انجمن منتقدان فيلم شيکاگو، نامزد جوايز بهترين فيلم، بهترين بازيگر زن، بهترين بازيگر مرد/روگر ‏پرنسيپ، بهترين کارگرداني، بهترين بازيگر نقش مکمل زن/جرالدين چاپلين از مراسم گويا، نامزد جايزه بهترين فيلم ‏خارجي از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه هئت داوران از جشنواره سن پائولو.‏

لورا پس از خريد يتيم خانه اي که کودکي اش را انجا گذرانده بود، تصميم مي گيرد تا در آنجا ساکن شده و پس از ‏بازسازي بار ديگر پناهگاه کودکان بي سرپرست بنمايد. در اولين روزهاي ورود به يتيم خانه و در گردشي ساحلي، لورا ‏متوجه مي شود که پسرش سيمون دوستي خيالي براي خود يافته است. اين واقعه کم کم راه را براي نگراني لورا باز مي ‏کند، چون وقايعي غير قابل توضيح در آنجا شروع به رخ دادن مي کند. تا اينکه در روز جشن پايان بازسازي، سيمون ‏گم شده و در جستجو براي يافتن وي پاي لورا نيز مي شکند. پس از ناکامي پليس در يافتن ردي از پسر گمشده، لورا ‏گروهي پير‎ ‎روانشناس متخصص تحقيق در امور فوق طبيعي را به يتيم خانه دعوت مي کند. هدف وي يافتن ردي از ‏فرزند گمشده و علت بروز اين حوادث است. پيرروانشناس ها با کمک مديومي به نام آئورورا شروع به کار مي کنند، ‏اما قدم اصلي را بايد خود لورا بردارد. کاري که چندان راحت نيست....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

خوآن آنتونيو بايونا متولد 1975 بارسلونا، کاتالونياي اسپانيا نام آشنايي نيست. او با ساختن فيلم کوتاه ‏‎ ‎باعث افتخار من ‏است و کسب دو جايزه از جشنواره هاي بارسلونا و تولوز آغاز کرد. پس از ساخت دو فيلم کوتاه ديگر به کارگرداني ‏فيلم هاي ويديويي، تبليغاتي و کليپ هاي موسيقي روي آورد. اسپانيايي ها او را به خاطر کليپ هايي که براي گروه ‏موسيقي ‏‎ OBK‎، ‏Fangoria، ‏Ella Baila Sola‏ ساخته مي شناسند. يتيم خانه اولين فيلم بلند سينمايي اوست که با ‏کمک و تهيه کنندگي گيلرمو دل تورو ساخته که در جشنواره فيلم هاي فانتزي استيگز 1993 با هم آشنا شدند. کسي که ‏در طول دو دهه پيش ثابت کرده که يکي از بهترين روايان قصه هاي راز و خيال است. هزارتوي پان به عنوان کامل ‏ترين اثر وي تا امروز مويد اين نظر است و اين که او مي کوشد تا کساني را که قدرت گذاشتن پا جاي پاي وي دارند را ‏حمايت کنند. نوعي پدرخواندگي که نتيجه آن کسب نمايندگي رسمي اسپانيا توسط يتيم خانه براي حضور در ميان ‏نامزدهاي اسکار بهترين فيلم خارجي امسال است. ‏

يتيم خانه بر خلاف هزارتوي پان که قصه اي پريوار داشت، يک داستان اشباح است. خانه اي نفرين شده و گذشته اي ‏مرموز که منجر به نابودي پسر بچه مي شود. تا اينجا يتيم خانه مي تواند يک فيلم معمولي در اين ژانر به نظر برسد، اما ‏تاثير دل تورو و سبک وي در اينجا رخ مي نماياند. بازيگران اين درام هراس انگيز راهي در سکانس پاياني فيلم ‏همچون سکانس انتهايي هزارتوي پان راهي يکسان را انتخاب مي کنند: پناه بردن به سرزمين خيال/مرگ...‏
خوشبختانه کارگردان يتيم خانه به سبک و سياق فيلم هاي گونه ترسناک حمامي از خون براي تماشاگر تدارک نديده، اما ‏در رازآميز بودن دست کمي از ديگران[آلخاندرو آمنبار] ندارد. هزارتوي پان يک آليس در سرزمين عجايب بالغ بود، ‏اما نمي توانم بگويم که يتيم خانه يک پيتر پان بزرگسالان است. با اين وجود ديدني است!‏
ژانر: درام، ترسناک، راز آميز، مهيج. ‏

عکس ٦‏

‏<‏strong‏>خيزش اوباش/خيزش پياده نظام ‏Rise of the Footsoldier‏<‏‎/strong‏>‏

کارگردان: جولين گيلبي. فيلمنامه: جولين گيلبي، ويل گيلبي. موسيقي: سندي مک للاند، راس کولوم. مدير فيلمبرداري: ‏علي اسد. تدوين: جولين گيلبي، ويل گيلبي. طراح صحنه: ماتيو باتن. بازيگران: ريکي هارنت[کارلتون ليچ]، تري ‏استون[توني تاکر]، کريگ فيربراس[پت تيت]، رولند مانوکيان[کريگ رولف]، فرانک هارپر[جکوومز]، بيلي ‏موري\ميکي استيل]، نيل مسکل[دارن نيکولز]، ايان ويرگو[جيمي گرنوک]، کارولاين رز[دني]، ديو لجنو[بيگ جان]، ‏اميل بيچام[کلي]، لارا بلمونت[کارن]. 113 دقيقه. محصول 2007 انگلستان. ‏

داستان زندگي جواني جشن به نام کارلتون ليچ در اواخر دهه 1980 که از دعواهاي خياباني و اوباشيگري در مسابقات ‏فوتبال آغاز کرده و به عضو يکي از بدنام ترين گروه هاي تبهکاري منطقه لندن و اسکس تبديل مي شود. ‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

اوباشي گري در حاشيه مسابقات فوتبال پديده اي انگليسي است. زمينه اي مساعد براي بروز رفتارهاي خشونت آميز و ‏ناهنجار از سوي طبقات فرو دست اجتماع که هرج و مرج را بهترين راه يافتن تعادل روحي و پول يا موقعيت مي دانند. ‏پديده اي که در تاريخ معاصر انگلستان-مخصوصاً دوران تاچر- وجوهي سياسي هم پيدا مي کند. اما کارلتون ليچ جزو ‏کساني نيست که سياست هاي تاچر او را آزرده باشد، او يک تبهکار بالفطره است که اوباشي گري مقدمه شکل گيري ‏سيماي او به مثابه يک دشمن جامعه مي تواند باشد. او تشنه قدرت و قدرت نمايي است و فيلم داستان سه دهه نبرد بي ‏رحمانه وي براي رسيدن به قدرت و حفظ آن است. داستاني واقعي، هراس آور و براي کساني که از خشونت مي ‏گريزند، در يک کلام تهوع آور....‏

خيزش اوباش/خيزش پياده نظام يک فيلم مستقل 4 ميليون دلاري و سومين کار [دو فيلم قبلي او روز بازخواست 2002 ‏و ‏‎ Rollin' with the Nines‏2006 نام داشت] جولين گيلبي است. هر سه فيلم گيلبي درباره تبهکاران انگليسي و در ‏ژانر اکشن است که با الهام از فيلم هاي سام رايمي، پيتر جکسون، رابرت رودريگر و هموطنش گاي ريچي ساخته شده ‏اند. گيلبي متولد 1989 است و از 14 سالگي با ساختن فيلم هاي خانگي شروع به فيلمسازي کرده و در 1994 برنده ‏يک بورس تحصيلي در رشته سينما-دانشگاه ادينبرو، جايي که لين رمزي کارگردان شکارچي موش درس خوانده- شده ‏است. اولين فيلمش که ساختن آن 3 سال به طول انجاميد، فروشي جهاني موفقي داشت. دومين فيلمش نامزدي جايزه بافتا ‏را برايش به ارمغان آورد. خيزش اوباش اگر کامل ترين فيلم وي تا امروز نباشد، لااقل براي ترغيب مخالفان خشونت به ‏ستايش از فيلم وي بهترين است. سکانس آغازين فيلم که اوباش با يکديگر و پليس درگير مي شوند، به دليل حذف ‏موسيقي و استفاده از افکت هاي صوتي خرد شدن استخوان ها و دريده شده گوشت و پوست طرفين تکان دهنده است. ‏يقين دارم هر کس با ديدن اين صحنه به خيل مخالفان خشونت خواهد پيوست، چون از طنز خاص گاي ريچي در اين فيلم ‏خبري نيست. و همين دستاورد کمي براي يک فيلمساز محسوب نمي شود، دستاوردي که نمايش جذابيت هاي زندگي ‏دشمنان جامعه-سکس، پول و قدرت- در سکانس هاي بعدي مي تواند از تاثير آن بکاهد!‏
ژانر: اکشن. ‏

arrenged.jpg

‏<‏strong‏>ازدواج سنتي/تدارک ديده شده ‏Arranged‏<‏‎/strong‏>‏

کارگردان: دايان کرسپو، استفان سي. شيفر. فيلمنامه: استفان سي. شيفر بر اساس داستاني از خودش و يوتا سيلورمن. ‏موسيقي: سهراب حبيبيون، مايکل همپتون. مدير فيلمبرداري: دن هرشي. تدوين: ارين گرينول. طراح صحنه: کرن ‏کوهن. بازيگران: زويي ليستر جونز[راخل]، فرانسيس بن حمو[نصيرا]، جان روثمن[ماتان]، ميمي ليبر[شلي]، نيث ‏نقلي[عبدالحليم]، دوريس بليک[الونا]، آليسا رينر[لي]، مرسيا جين کورتز[جيکابي، مدير مدرسه]، نره ور براون[آوي]، ‏دانيل لاندون[اليوت]، آريان مؤيد[احمد]، پگي گورکلي[ميريام]. 90 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. برنده 3 جايزه از ‏جشنواره بروکلين. ‏

راخل و نصيرا و چند نفر ديگر به تازگي در يک مدرسه به عنوان کمک معلم استخدام شده اند. راخل يهودي و نصيرا ‏مسلمان است، اما اين امر با وجود سنتي بودن خانواده هايشان مانع از شکل گرفتن دوستي ميان اين دو دختر نمي شود. ‏راخل و نصيرا هر دو در سني هستند که از سوي خانواده براي ازدواج تحت فشار قرار دارند و به نظر مي رسد که ‏آموزه هاي مذهبي هر دو طرف فقط ازدواجي مطابق سنت و رسوم را تاييد مي کند. در حالي دو دختر جوان با ‏معيارهاي زندگي امروز آشنا شده اند و مي خواهند خود براي يافتن زوج زندگي شان تصميم بگيرند. ولي والدين راخل ‏دست به کار شده و از طريق دلال ازدواج مردهايي را براي وصلت با وي نامزد کرده اند. اما هيچ کدام از اين مردها ‏مطابق ذوق و سليقه راخل نيست. همين اتفاق براي نصيرا نيز رخ مي دهد. مردي از اقوام پدري که از سوريه آمده، ‏علاقه خود به ازدواج با نصيرا را اعلام مي کند. اما نصيرا حاضر به ازدواج با مردي بسيار مسن تر از خود و سنتي ‏نيست. پدرش که حافظ قرآن است، بر خلاف انتظار وي و با هدف سعادتمند شدن دخترش خواستگار را رد مي کند. اما ‏مادر راخل سرپيچي هاي دخترش را به راحتي نمي پذيرد. اتفاقي کوچک باعث آشنايي راخل با جواني يهودي و خوش ‏سيما در کتابخانه مي شود. اما مشکل وارد کردن اطلاعات وي به سيستم دلالي ازدواج است، يعني تنها راهي که مادر ‏راخل در زمينه يافتن شوهر يا همسر به آن ايمان دارد....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

حجاب يا شيتل؟
پاسخ سازندگان ناشناس ازدواج سنتي/تدارک ديده شده با کمي تسامح اين است: نه اين، نه آن و هم اين و هم آن!‏
پاسخي دو پهلو و حتي مي توان گفت با ريشه مذهبي که فقط تسامح را در برخورد آموزه هاي ديني کهن و سنت هاي ‏قومي و قبيله اي با مظاهر زندگي مدرن مانند آزادي هاي فردي تجويز مي کند. فيلمي به غايت کوچک[باور مي کنيد که ‏با 120 هزار دلار و در طول 17 روز ساخته شده باشد!] اما شخصي و صميمي که بر اساس تجربيات يوتا سيلورمن ‏دستيار توليد فيلم و دوستي اش با زني پاکستاني و مسلمان در بروکلين شکل گرفته است. ‏

داستان فيلم درباره دو دختر و جدال آنها براي گريز از سنت است. آنها دوست دارند زندگي شغلي شان را حفظ کنند و ‏مهم ترين تصميم زندگي شان-ازدواج- را خود بگيرند. اتفاقي که در زمانه ما امري پيش پا افتاده به نظر مي رسد، اما ‏چنين نيست. رشد بنيادگرايي مذهبي-‏‎ ‎تفاوت نمي کند يهودي يا مسيحي و مسلمان- در دهه هاي اخير راه را براي ‏گسترش رفتارهاي سنتي بيشتر باز کرده است. متاسفم که از قول دوستي بگويم:‏‎ ‎‏"در نگاهي به يک قرن گذشته، با تاسف ‏درمي يابيم که مادربزرگ ها و پدربزرگ هاي ما از ما مترقي تر فکر مي کرده اند." به همين خاطر است که سازندگان ‏ازدواج سنتي با نشان دادن رضايت هر دو زن در سکانس پاياني که به همراه فرزندان تازه به دنيا آمده خود روي ‏نيکمت پارکي در بروکلين نشسته اند، مي خواهند به ما بقبولانند که مي شود با اندکي دستکاري در آموزه هاي ‏ديني/سنتي آنها را دلپذيرتر و پذيرفتني تر کرد. چيزي که اصلاً نمي خواهم با توصيه به تماشاي اين فيلم شما را به ‏پذيرش آن محکوم کنم. چون يقين دارم بدون برچيدن اين آموزه هاي غلط نمي توان به آزادي و حقوق انساني مطلق دست ‏يافت. اما اگر در خود توان مقابل با پيشنهادهاي سازندگان فيلم را مي بينيد، مي توانيد به عنوان يک فيلم فرامستقل آن ‏را-فقط براي يک بار- تماشا کنيد!‏

Sheitel‏ نام سربندي که زنان يهودي پس از ازدواج بر سر خود مي بندند. ‏
ژانر: کمدي، درام، عاشقانه. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 7:4 | لینک ثابت |

sweenytodd.jpg

‏<‏strong‏>سوئيني تاد: سلماني شيطان صفت خيابان فليت ‏Sweeney Todd: The Demon Barber of Fleet ‎Street‏<‏‎/strong‏>‏
کارگردان: تيم برتون. فيلمنامه: جان لوگان، استيون سوندهايم، هيو ويلر، کريستوفر باند. موسيقي: استيوف سوندهايم. ‏مدير فيلمبرداري: داريوس وولسکي. تدوين: کريس لبنزون. طراح صحنه: دانته فره تي. بازيگران: جاني دپ[سوئيني ‏تاد]، هلنا بونهم کارتر[خانم لاوت]، آلن ريکمن[قاضي تورپين]، تيموتي اسپال[بيدل بدفورد]، ساشا بارون کوهن[سينيور ‏آدلفو پيرللي]، جمي کمپبل باور[آنتوني هوپ]، لورا ميشله کلي[زن گدا]، جين وايزنر[جوهانا]، اد سندرز[توبي]، هري ‏تيلور[آقاي لاوت]. 95 و 117 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، انگلستان. نامزد جايزه اسکار بهترين طراحي صحنه، ‏بهترين طراحي لباس و بهترين بازيگر نقش اول مرد/دپ، نامزد جايزه بهترين تدوين از انجمن تدوينگران سينماي ‏آمريکا، نامزد جايزخ بهترين طراحي صحنه از اتحاديه طراحان صحنه، نامزد جايزه بافتاي بهترين طراحي لباس و ‏بهترين چهره پردازي، نامزد 5 جايزه از انجمن منتقدان رسانه ها، نامزد جايزه بهترين طراحي لباس از اتحاديه طراحان ‏لباس، برنده جايزه بهترين فيلم/موزيکال يا کمدي و بهترين بازيگر مرد/دپ و نامزد جايزه بهترين کارگرداني و بهترين ‏بازيگر زن/ بونهم کارتر از مراسم گولدن گلاب، نامزد جايزه بهترين بازيگر زن از مراسم انجمن منتقدان فيلم لندن، ‏برنده جايزه بهترين کارگرداني از انجمن ملي منتقدان فيلم آمريکا، برنده جايزه بهترين طراحي لباس، طراحي صحنه و ‏بازيگر جوان/اد سندرز از مراسم منتقدان فيلم فونيکس، نامزد جايزه بهترين جلوه هاي ويژه از مراسم انجمن طراحان ‏جلوه هاي ويژه. ‏

بنجامين بارکر پس از سال ها به لندن بازمي گردد. او سال ها پيش در پي توطئه اي توسط قاضي تورپين به خاطر ‏جنايتي که مرتکب نشده، محکوم و تبعيد شده است. تورپين که با هدف دستيابي به همسر بارکر اين نقشه را اجرا کرده ‏بود، اينک سرپرست دختر بارکر شده است. بارکر که توسط ملاح جواني به نام آنتوني هوپ نجات يافته و همراه وي به ‏لندن بازگشته، در صدد يافتن همسر و فرزندش برمي آيد. او که نام خود را به سوئيني تاد تغيير داده، پس از برخورد با ‏خانم لاوت درمي يابد که همسرش فوت کرده است. هدف تاد از بازگشت به لندن تنها گرفتن انتقام از تورپين و دستيار ‏رذل او بدفورد است. از اين رو با به راه انداختن مغازه سلماني در طبقه فوقاني مغازه خانم لاوت سعي مي کند تا قاضي ‏را به آنجا کشانده و هنگام اصلاح او را به قتل برساند. همزمان آنتوني هوپ هنگام گردش در لندن، سر از مقابل خانه ‏قاضي در آورده و با ديدن جوهانا-‏‎ ‎دختر تاد- که در خانه محبوس شده، دل به او مي بازد. سوئيني تاد که از آن چه بر ‏سرش آمده، خشمگين است تصميم به گرفتن انتقام از همه اهالي لندن دارد. اولين قرباني او نمايشگر دوره گردي به نام ‏سينيور پيرللي است و پس از مرگ او دستيارش-پسر کوچکي به نام توبي- ساکن مغازه خانم لاوت مي شود. خانم لاوت ‏نقشه ازدواج با سوئيني را در سر مي پروراند، اما سوئيني تشنه خون حاضر به چشم پوشي از هدف خود نيست...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟ <‏‎/strong‏>‏

سوئيني تاد يکي از نمايش هاي محبوب و مشهور انگليسي است که اولين بار در سال ‏‎1846‎‏ به خوانندگان نشريه ‏The ‎People's Periodical‏ معرفي شد. داستاني که يک قاتل سريالي در راس آن قرار دارد و فراموش نکنيد که همه اينها ‏قبل از ظهور فردي چون جک شکم پاره کن صورت مي گيرد. يک قصه قرن نوزدهمي که سلاح اش تيغ سلماني است ‏و بديهي است که بهترين مکان استفاده از آن گلوي مشتريان نگون بخت...‏

تاکنون نسخه هاي متعددي از اين نمايش اجرا يا به فيلم تبديل شده که آخرين آن نسخه تلويزيوني ديو مور در سال گذشته ‏بود که ري وينستون نقش اصلي آن را ايفا مي کرد. فاصله اندک زماني ميان نمايش دو نسخه اخير مي تواند بسياري را ‏به تفکر وادارد که چرا کارگرداني چون تيم برتون بار دست به انجام چنين کاري زده است. پاسخ در اولين سکانس هاي ‏فيلم نهفته است. جايي که سوئيني تاد با دستيابي به جعبه تيغ هاي سلماني و پس از به دست گرفتن يکي از آنها سخن از ‏کامل شدن اندام-‏‎ ‎مشحصاً دست- خود مي گويد. صحنه اي که هر بيننده و منتقد آشنا به کارنامه برتون را به ياد ادوارد ‏دست قيچي مي اندازد. اما اين تنها ظاهر قضيه است. تاد بر خلاف ادوارد تشنه خون و انتقام است. انتقامي که او را کور ‏کرده و در پايان بعد از کشتن همسرش که خانم لاوت زنده بودن او را از وي مخفي کرده بود، به قيمت جان خودش تمام ‏مي شود.‏

سوئيني تاد حکايتي است که از الگوي مانند کنت مونت کريستو و قصه هايي مشابه استفاده مي کند. مردي که محبوب را ‏در پي توطئه اي از دست داده و پس از تحمل رنج فراوان براي گرفتن انتقام بازگشته است. تنها تفاوت در ميان اين دو ‏قصه ژانرهايي است که به خدمت گرفته شده است. اگر مونت کريستو داستاني پر ماجرا و مهيج است، سوئيني تاد قصه ‏اي کند و خونين از تلاش هاي مردي براي از ميان بردن دشمن خويش است. اما در ميانه راه تبديل به يک دشمن جامعه ‏مي شود. اين قصه که در سال 1979 صاحب نسخه اي موزيکال شده و در برادوي نمايش موفقي نيز تجربه کرد، اينک ‏در دستان مردي چون تيم برتون قرار گرفته که اگر او را آلن پوي سينماي زمان ما لقب ندهيم، قصوري نابخشودني ‏مرتکب شده ايم. اما برگردان موزيکال س.ئيني تاد با وجود تمامي تلاش برتون در افزودن مولفه هاي خود به قصه اي ‏مشخص فاقد آن رمز و راز آثار پيشين اوست. شايد خيلي ها از آواز خواندن دپ نيز تعجب کنند[کاري که با موفقيت از ‏عهده آن برآمده]، ولي باور کنيد که صحنه پردازي و بازي هاي فوق العاده فيلم به يک بار ديدنش مي ارزد!‏
ژانر: جنايي، موزيکال، مهيج. ‏

iamnotthere.jpg

‏<‏strong‏>آنجا نيستم. ‏I'm Not There.‎‏<‏‎/strong‏>‏

کارگردان: تاد هاينس. فيلمنامه: تاد هاينس، اورن موورمن بر اساس داستاني از هاينس. مدير فيلمبرداري: ادوارد ‏لاچمن. تدوين: جي رابينوويتز. طراح صحنه: جودي بکر. بازيگران: کريستين بيل[جک/ جان واعظ]، کيت ‏بلانشت[جاد]، مارکوس کارل فرانکلين[وودي]، ريچارد گير[بيلي]، هيث لجر[روبي]، بن وايشاو[آرتور]، شارلوت ‏گينزبورگ[کلر]، ديويد کراس[آلن گينزبورگ]، بروس گرين وود[خبرنگار]، جولين مور[اليس فابيان]، ميشله ‏ويليامز[کوکو رايوينگتن]. 135 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، آلمان. نام ديگر: ‏I'm Not There، ‏I'm Not There: ‎Suppositions on a Film Concerning Dylan‏. نامزد جايزه اسکار بهترين بازيگر زن نقش مکمل/بلانشت، ‏نامزد جايزه بهترين بازيگر انتخاب منتقدان از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، برنده قورباغه برنز/ادوارد لاچمن از ‏مراسم ‏Camerimage، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/بلانشت از انجمن منتقدان شيکاگو، برنده جايزه ‏گولدن گلاب بهترين بازيگر زن نقش مکمل/بلانشت، نامزد جايزه بهترين فيلم از مراسم گاتام، برنده جايزه رابرت آلتمن ‏و نامزد جوايز بهترين فيلم-بهترين بازيگر مرد و زن نقش مکمل/بلانشت و فرانکلين از مراسم روحيه مستقل، نامزد ‏جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل از مراسم اتحاديه ‏بازيگران، برنده جايزه ‏‎'CinemAvvenire'‎‏ بهترين فيلم، جايزه ويژه داوران، جايزه بهترين بازيگر زن و نامزد شير ‏طلايي جشنواره ونيز. ‏

يک پسرک 11 سياه پوست آمريکايي به نام وودي که موسيقي و نوشتن ترانه هاي محلي را کشف مي کند، يک خواننده ‏آوازهاي محلي به نام جک رولينز که بعدها واعظي پيشه مي کند تا از ترانه هايش را در راه خدا استفاده کند، يک ‏بازيگر فيلم هاي هاليوودي به نام روبي کلارک که پس از مدتي هرزه گردي تبديل به مرد خانواده مي شود، جاد کويين ‏يک نوازنده مشهور گيتار آکوستيک که با تغيير سبک خود از ‏folk‏ به ‏folk rock‏ طرفدارانش را مي رنجاند، و يک ‏بازيگر مسن که در فيلمي به نقش بيلي د کيد ظاهر شده. پنج آدم متفاوت که هر کدام به نوعي بازتاب گوشه هايي از ‏زندگي باب ديلن را به نمايش مي گذارند، البته در کنار ششمين نفر-آرتور رمبو- که پذيرفته به سوال هايي درباره گذشته ‏خود پاسخ دهد...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟ <‏‎/strong‏>‏

رابرت آلن زيمرمن يا با نام يهودي اش زوشه بن آوراهام متولد 1941 آوازخوان، نويسنده، آهنگساز و شاعر، يکي از ‏چهرهاي شاخص موسيقي آمريکا به مدت پنج دهه است. دوستدارانش او را به نام باب ديلن مي شناسند. آوازهايش در ‏متجاوز از 200 فيلم شنيده شده و خودش نيز چندباري در مقابل دوربين ظاهر شده که شاخص ترين آنها پت گرت و ‏بيلي د کيد به کارگرداني سام پکين پا است. هنرمندي که حضور طولاني اش و افت و خيزهاي زندگي هنري و شخصي ‏اش باعث شده تا همواره سوژه داغ روزنامه نگاران و حتي فيلمسازان باشد. کتاب ها متعددي درباره اش منتشر شده و ‏چند فيلم مستند نيز از زندگي ساخته اند. اما آنجا نيستم که نامش را از يکي از آوازهاي خود او گرفته، چيز ديگري است.‏

محصولي هنرمندانه از کارگرداني خوش ذوق که براي تسيم پيچيدگي هاي ذهني و شخصيتي ديلن از 5+1 نفر براي ‏بازي در نقش او استفاده کرده است. اتفاقي که بعد از ميل مبهم هوس بونوئل و بازي دو هنرپيشه در نقش يک زن واحد ‏به خودي خود اتفاقي مهم در سينماست. ‏

تاد هاينس متولد 1961 لس آنجلس از دانشگاه براون در رشته نشانه شناسي فارغ التحصيل شده و با ساختن آدم کش ‏ها:فيلمي درباره ارتور رمبو[1985] شروع به فيلمسازي کرده است. شهرت خود را مديون فيلم ‏Velvet Goldmine‏ ‏و دور از بهشت است که جوايز متعددي نيز برايش به ارمغان آورده ند. آنجا نيستم که با فاصله اي 5 ساله از فيلم پيشين ‏وي –دور از بهشت- ساخته شده است. فيلم ساختاري اپيزوديک دارد و غير از آرتور رمبو اشخاص ديگري نيز در ‏برابر دوربين به سوال هايي در مورد ديلن پاسخ مي دهند. از جمله اليس فابيان[جوآن بائز] که جان کلام را دو بار از ‏زبان وي مي شنويم‎ ‎‏"او اين استعداد را داشت که وقايع جهان پيرامون خودش را ببيند و آنها را به شکلي عالي در ‏آوازهايش نشان بدهد".‏

آنجا نيستم يک زندگينامه معمولي از ديلن نيست. بلکه با الهام از زندگي و آوازهاي وي شکل گرفته و بيشتر به حساسيت ‏هنرمند در برابر وقايع دنياي پيرامونش اشاره دارد. نمي خواهم ارج فيلم را با استفاده از کلمات قالبي چون رسالت ‏هنرمند پايين بياورم، اما هدف هاينس تلنگري به همه هنرمندان است تا با ديدن گوشه هايي از زندگي يک اسطوره زنده ‏دنياي هنر به ضرورت عکس العمل نشان دادن در برابر اتفاق هاي پيرامون خود فکر کنند. چيزي که سينماي آمريکا ‏هر لحظه بيشتر و بيشتر از آن دور مي شود. البته عشاق باب ديلن-که بسيارند- با تماشاي فيلم و شنيدن آوازهاي برگزيده ‏اش لذت بيشتري خواهند برد، اما براي کساني که هاينس و ديلن را نيز نمي شناسند تماشاي آنجا نيستم يک تجربه ناب ‏است. بهترين اپيزود متعلق به کيت بلانشت است که به شکل سياه و سفيد فيلمبرداري شده است. ‏
ژانر: زندگي نامه، درام، موسيقي. ‏

gonebabygone.jpg

‏<‏strong‏>کودک گمشده ‏Gone Baby Gone‏<‏‎/strong‏>‏

کارگردان: بن افلک. فيلمنامه: بن افلک، آرون استوکارد بر اساس داستاني از دنيس لهين. موسيقي: هري گرگسون ‏ويليامز. مدير فيلمبرداري: جان تال. تدوين: ويليام گولدنبرگ. طراح صحنه: شاروتسايمور. بازيگران: کيسي ‏افلک[پاتريک کنزي]، ميشله موناهان[آنجي جنارو]، مورگان فريمن[جک دويل]، اد هريس[رمي برسنت]، جان ‏اشتون[نيک پول]، امي رايان[هلن مک کريدي]، امي مديگان[بئا مک کريدي]، تايتوس وليور[لايونل مک کريدي]، ‏مايکل کنت ويليامز[دواين]. 114 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد جايزه اسکار بهترين بازيگر ن نقش مکمل/امي ‏رايان، برنده جايزه بهترين فيلمساز تازه کار و بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از انجمن منتقدان بوستون، برنده ‏جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان و نامزد جايزه بهترين گروه بازيگري از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، ‏برنده جايزه بهترين کارگردان خوش آتيه و نامزد جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منتقدان ‏شيکاگو، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منقدان فلوريدا، نامزد جايزه گولدن گلاب ‏جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منتقدان ‏لس آنجلس، برنده جايزخ بهترين کارگرداني و جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از انجمن ملي منتقدان ‏آمريکا، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منتقدان نيويورک، برنده جايزه بهترين ‏بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منتقدان سن فرانسيسکو، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان ‏از مراسم انجمن منتقدان فونيکس، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه ‏بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از اتحاديه بازيگران، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم ‏انجمن منتقدان ساوث وسترن، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/رايان از مراسم انجمن منتقدان منطقه واشنگتن ‏دي سي. ‏

دورچستر، يکي از خشن ترين محله هاي بوستون. وقتي آماندا مک کريدي 4 ساله گم مي شود، عمه او بئاتريس مک ‏کريدي دو کارآگاه خصوصي به نام هاي پاتريک کنزي و آنجي جنارو را براي يافتن وي اجير مي کند. اين دو کارآگاه با ‏وجود اين که تجربه زيادي در مورد پرونده هايي اين چنين ندارند، به دليل زيستن در همان محله و آشنايي با آدم هاي ‏آنجا انتخاب شده اند. چون بئاتريس مي داند که خيلي ها حاضر به همکاري يا صحبت با پليس نيستند. اولين شخص در ‏اين ليست، مادر آماندا است که سابقه خوبي هم ندارد. تلاش هاي اين دو کارآگاه ابتدا چندان موفقيت آميز نيست، اما ‏همکاري شان با رمي برسنت افسر پليس و سپس بازجويي از هلن مادر آماندا بسياري چيزها را روشن مي کند. او معتاد ‏است و چندين بار در جابجايي مواد مخدر نيز به فروشنده ها کمک کرده است. و در يکي از اين دفعات با کمک دوستي ‏سعي کرده تا پول هنگفتي را از قاچاقچيان بدزد و همين عمل باعث کشيده شدن پاي فرزندش به اين ماجرا شده است. ‏کنزي و جنارو به زودي خود را در حال گرفتن رد قاچاقچيان مواد، تبهکارن و کودک آزاران مي يابند، اما موفق به ‏يافتن آماندا نمي شوند. اين کار رابطه کينزي و جنارو را نيز متزلزل مي کند. چند ماه بعد پسر بچه ديگري ربوده مي ‏شود و يکي از دوستان کينزي با اطلاعاتي قيمتي به سراغ وي مي آيد. در حمله به منزل آدم ربايان همکار رمي زخمي ‏مي شود. کينزي نيز پس از درک اين موضوع که کودک دزديده شده مورد آزار جنسي قرار گرفته و کشته شده، کودک ‏آزار را به قتل مي رساند. او اينک قهرمان است و جنارو نيز او را بخشيده، ولي هنوز اميد يافتن آماندا وجود دارد...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟ <‏‎/strong‏>‏

بن افلک براي دوستداران سينماي آمريکا نامي آشناست. بازيگر اسکاري و خوش قيافه که مدت هاست تهيه کنندگي، ‏فيلمنامه نويسي و اينک کارگرداني را به کارنامه هنري خود افزوده است. البته کمتر کسي وجود دارد که اولين تجربه او ‏در فيلمسازي من همسر لزبينم را کشتم، از چنگک قصابي آويزان کردم و حالا در ديزني لند مشغولم[1993] را ديده ‏باشد و به ياد بياورد. يک کمدي 16 دقيقه اي درباه دنياي پشت صحنه فيلمسازي که نامش را مديون نمايشنامه آرتور ال. ‏کوپيت[آه پدر، پدر بيچاره، مامان تو را در گنجه آويزان کرده و من خيلي غمگينم] بود. پس عجالتاً کودک گمشده را به ‏عنوان اولين تجربه اش مي پذيريم و به تماشاي آن مي نشينيم. و بر خلاف انتظار با فيلمي هوشمندانه و بسيار دور از ‏کارنامه بازيگري افلک روبرو مي شويم. کودک گمشده يک فيلم کارآگاهي بسيار امروزي، هوشمندانه و اخلاقي است. ‏
تصوير کاملي از زندگي واقعي در آمريکا و سکون و رخوتي که بر آن حاکم است. روابط از هم گسيخته، سودجويي، ‏قر، مواد مخدر و... که باعث مي شود کينزي و جنارو نيز در پايان-زماني که آماندا را يافته اند- با يک دوراهي بزرگ ‏اخلاقي روبرو شوند. اين پرونده همه چيز اين دو نفر را به مخاطره مي افکند از رابطه شخصي شان تا زندگي و سلامت ‏عقل شان و اينها چيز کمي نيست. زماني که معماي کودک ربايي حل مي شود، غير از حيرت و شوک چيزي در انتظار ‏بازيگران و تماشاگران نيست. اين که چگونه بستگان نزديک يک کودک معصوم با زندگي او قمار مي کنند و اينها در ‏همين همسايگي ما اتفاق مي افتد. و به دست کساني که خود بايد حافظ قانون باشند، اما ضعف هاي انساني و قابل درک ‏شان سبب تغيير جايگاه و باورهاي شان مي شود. ‏

بن افلک در اولين تجربه کارگرداني خود اقتباسي بسيار زيبا از دنيس لهين[نويسنده ‏Mystic River‏] به نمايش مي ‏گذارد و ثابت مي کند اميدهاي که با نوشتن فيلمنامه ويل هانتيگ عزيز به وجود آمده بود، بيهوده نبوده است. ارزو مي ‏کنم بيشتر به کارگرداني بپردازد. بازي برادرش کيسي افلک و اد هريس از نکات قابل توجه فيلم است. ‏
ژانر: جنايي، درام، راز آميز. ‏

hitman.jpg

‏<‏strong‏>قاتل مزدور ‏Hitman‏<‏‎/strong‏>‏

کارگردان: زاويه گنس. فيلمنامه: اسکيپ وودز. موسيقي: جئوف زانللي. مدير فيلمبرداري: لوران بارس. تدوين: کارلو ‏رتزو، انتوآن واري. طراح صحنه: ژاک بوفنوآر. بازيگران: تيموتي اولفانت[مامور شماره 47]، داگري اسکات[مايک ‏وايتيه ر]، اولگا کوريلنکو[نيکا بورونينا]، رابرت کنپر[يوري مارکلوف]، اولريش تامسن[ميخاييل بليکوف]، هنري ايان ‏کيوساک[اودره بليکوف]، مايکل اوفي[جنکينز]. 100 و 92 دقيقه. محصول 2007 فرانسه، آمريکا. ‏

آدمکش برجسته اي که با نام مامور شماره 47 شناخته مي شود، ماموريت مي يابد تا بليکوف-رئيس جمهور روسيه- را ‏ترور کند. ماموريت انجام مي شود، اما شماره 47 بعدها در مي يابد که فقط بدل بليکوف را به قتل رسانده است و همه ‏اينها توطئه اي سياسي بيش نبوده است. او بايد خود را همزمان از چنگ مايک وايته ر مامور پليس بين الملل وافراد ‏FSB‏ –جانشينان ‏KGB‏- دور نگاه دارد. شماره 47 پس از يک درگيري خونين موفق مي شود فرار کند. او سعي دارد ‏تا ردي از توطئه گران يافته و بليکوف واقعي را نيز از ميان بردارد. براي اين کار به سراغ نيکا دوست دختر بليکوف ‏رفته و او را با خود همراه مي کند. اما تا رسيدن به هدف بايد بسياري از همکاران خود را از ميان بردارد...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟ <‏‎/strong‏>‏

قاتل مزدور دومين فيلم بلند کارنامه زاويه گنس متولد 1975 دانکرک، فرانسه است که با فاصله کوتاهي از اولين فيلمش ‏Frontières‏ در سال 2007 به نمايش در مي آيد. سابقه دستيار کارگرداني او در فيلم هاي اکشني چون حداکثر ‏مخاطره، تيم دو نفره و... در کنار ساخت چند فيلم کوتاه باعث شده تا لوک بسون-پدرخوانده فيلمسازان جوان فرانسوي- ‏سکان هدايت يک فيلم 33 ميليون دلاري را به وي بسپارد. اما از حضور افراد کارکشته تري در ساخت آن نيز غافل ‏نبوده که از ميان آنها مي شود به اسکيپ وودز فيلمنامه نويس اشاره کرد. کسي که در سال 1998 با اولين فيلمش به نام ‏پنجشنبه موفق شد تا جايزه ويژه داوران جشنواره فيلم هاي پليسي کنياک را بگيرد. وودز بعدها با نوشتن فيلمنامه ‏شمشيرماهي و تهيه کنندگي آن بر توانايي هاي پول ساز خود در زمينه فيلم هاي پليسي/حادثه اي صحه گذاشت، اما تا ‏امروز فيلم ديگري کارگرداني نکرده است. ‏

قاتل مزدور برگردان يک بازي ويديويي پر فروش ديگر به فيلم است که اعجوبه سينماي فرانسه-لوک بسون- عنوان ‏تهيه کنندگي آن را يدک مي کشد، اما با اين وجود عشاق سينه چاک اين بازي را مايوس خواهد کرد. نبود منطق کافي در ‏حوادث و حتي پرداخت شخصيت ها[مامور 47 با بارکدي که در پس کله طاس شان خورده بدون جلب توجه شهرهاي ‏بزرگ را زير پا مي گذارد!] باعث شده تا فيلم بيش از 40 ميليون دلار نصيب سازندگانش نکند. اين به معني موفقيتي ‏نسبي است و راه گنس را براي ساخت نسخه جديد کونان بربر در سال جديد هموارتر مي کند. با اين اگر با اين بازي ‏آشنا هستيد يا خير، و يا به دنبال تماشاي هنرنمايي هاي يک قاتل حرفه اي در فرار از چنگ پليس ها هستيد، قاتل مزدور ‏بهترين گزينه است. فراموش کنيد که قصه در روسيه اتفاق مي افتد يا انجمن برادري کليسا اين آدم کش ها را تربيت مي ‏کند. حادثه را بچسبيد!‏
ژانر: اکشن، جنايي، مهيج. ‏

nationaltreasure.jpg

‏<‏strong‏>گنجينه ملي: کتاب اسرار ‏National Treasure: Book of Secrets‏<‏‎/strong‏>‏

کارگردان: جان ترتلتاب. فيلمنامه: ماريان و کورمک وابلرلي بر اساس داستاني از گرگوري پواريه، تد اليوت، تري ‏روزيو، ماريان و کورمک وابلرلي با الهام از شخصيت هاي خلق شده توسط جيم کاوف، اورن آويو، چارلز سگرز. ‏موسيقي: تره ور رابين. مدير فيلمبرداري: امير مکري، جان شوارتزمن. تدوين: ويليام گولدنبرگ، ديويد رني. طراح ‏صحنه: دومينيک واتکينز. بازيگران: نيکلاس کيج[بن گيتز]، جاستين بارتا[رايل پوول]، دايان کروگر[ابيگيل چيس]، ‏جان وويت[پاتريک گيتز]، هلن ميرن[پروفسور اميلي اپلتن]، اد هريس[ميچ ويلکينسون]، هاروي کايتل[مامور ‏سادوسکي]، بروس گرينوود[رئيس جمهور]. 124 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد جايزه تمشک طلايي براي ‏بدترين بازيگر مرد/نيکلاس کيج و بدترين بازيگر مرد نقش مکمل/جان وويت. ‏

بن گيتز در يک جلسه اطلاعاتي تازه درباره جان ويلکز بوث قاتل آبراهام لينکلن و دفترچه خاطرات او که يکي از ‏صفحاتش گمشده، ارائه مي کند. مردي از ميان مدعوين که خود را ميچ ويلکينسون معرفي مي کند، برخاسته و صفحه ‏گمشده دفترچه خاطرات را به او عرضه مي کند. در اين صفحه از جد گيتز يعني تامس گيتز نام برده شده و ظن آن مي ‏رود که در ترور لينکلن دست داشته است. بن براي پاک کردن نام جدش به جست و جو برمي خيزد و در جريان جستجو ‏از وجود گنجينه اي بزرگ يقين پيدا مي کند. از اين گنج در کتاب ها و يادداشت هاي به جا مانده به عنوان شهر طلايي ‏نام برده شده است. بن براي يافتن ردي از اين گنج به همراه دوستش رايلي و سپس محبوب سابقش ابيگيل راهي سفر مي ‏شود. آنها پس از نفوذ به قصر باکينگهام، موفق به کشف کشوي مخفي ملکه شده و در مي يابند براي اطلاع دقيق از ‏محل گنجينه بايد به کتابچه اسرار روساي جمهور آمريکا دست يابند. اما دستيابي به اين کتابچه کار راحتي نيست، چون ‏از داخل کشوي ميز مشابه خود در کاخ سفيد جابجا شده و فقط رئيس جمهور وقت به آن دسترسي دارد. و تنها راه حلي ‏که به نظر گيتز مي رسد، دزديدن رئيس جمهور است. آيا او با اين کار مي تواند نام خانوادگي اش را تطهير کند، آيا ‏موفق به کشف گنجينه اي ملي خواهد شد؟ يا سندي درباره جدش به دست خواهد آورد که ارتباط وي با قتل لينکلن را ‏ثابت مي کند؟

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟ <‏‎/strong‏>‏

به قول عشاق نرم افزارهاي رايانه اي! نسخه ‏‎2.0‎‏ محصول اوليه[گنجينه ملي، 2004] که با حفظ تمامي عوامل دست ‏اندرکار قرار است يک محصول موفق ديگر از کارخانه جري بروکهايمر باشد، اما نيست. اشکال عمده آن همين عوامل ‏هستند و ايده ايندياناجونزي آن که اين بار به شکلي مسري يقه رئيس جمهور آمريکا را هم گرفته است.‏

نيکلاس کيج يکي از بازيگران خودساخته و با استعداد هاليوود است که اين اواخر انتخاب هاي غلط وي براي حضور ‏در پروژه هاي پول پارو کن کارنامه هنري اش را دچار مخاطره کرده است. البته نبايد انرژي منفي ساطع شده از فيلم ‏فعلي را تنها متوجه او دانست، بلکه فيلمنامه نويسان و کارگردان نيز با شبيه کردن قسمت دوم با رمز داوينچي در اين ‏سقوط سهيم اند. و افزودن بازيگران متشخصي چون هلن ميرن و اد هريس که حکم دوپينگ کردن را داشته اند نيز قادر ‏به نجات فيلم نيست. البته اينها نمي تواند تماشاگر نوجوان را به تفکر وادارد يا او را از سالن فراري دهد، بلکه ارجاع ‏سازندگان به تاريخ معاصر آمريکا و نشانه هاي آن مانند تصوير حجاري شده چهار رئيس جمهور در کوهستان راشمور ‏و اينکه رئيس جهمور آمريکا نيز عقده ايندياناجونز شدن دارد[بازي هريسون فورد در نقش رئيس جمهور فيلم هواپيماي ‏رياست جمهوري يادتان هست؟!]، باعث شده تا همين نوجوان ها سخاوتمندانه دست به جيب برده و 187 ميليون دلار تا ‏اين لحظه نصيب سازندگان فيلم کنند. ‏

از حوادث بدون منطق فيلم قبلي در اين يکي هم نمونه هاي بسيار خواهيد يافت و اين بار پيچيده تر و با سهل انگاري ‏بيشتر... بيشترين ضعف فيلمنامه در صحنه هاي فلاش بک فيلم نهفته که قرار است موتور محرکه فيلم باشد و تماشاگر ‏هرگز ارتباط منطقي ميان قتل لينکلن به دست بوث و گنجينه طلا پيدا نمي کند. اينها همه بهانه است تا پاي رئيس ‏جمهورهاي پيشين را به اين جست و جوي گنج بکشانند و بس!‏

جاناتان چارلز ترتلتاب متولد 1963 فارغ التحصيل مدرسه سينما و تلويزيون است. از سال هاي آغازين دهه 1990 ‏شروع به فيلمسازي کرده و از کارگردان هاي تجاري ساز و همه فن حريف هاليوود به شمار مي رود. از فيلم هاي او ‏مي شود به داري ديوونه ام مي کني، 3 نينجا، وقتي تو خواب بودي، پديده و پسربچه اشاره کرد. کتاب اسرار دومين ‏طبع آزمايي پوساز وي با شخصيت گيتز است. بهترين نمونه براي کساني که موقع تماشاي فيلم هاي مهيج دکمه ‏‎"off"‎‏ ‏ذهن خود را فشار مي دهند و دنبال منطق روايي نمي گردند!‏
ژانر: اکشن، ماجرا، راز آميز، ميهج. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 6:58 | لینک ثابت |

counterfieres.jpg

‏<‏strong‏>جاعل ها ‏Die Fälscher‏<‏‎/strong‏>‏

کارگردان: استفان رُزوويتسکي. فيلمنامه: استفان رُزوويتسکي بر اساس کتاب "کارگاه شيطاني" نوشته آدلف برگر. ‏موسيقي: ماريوس روهلند. مدير فيلمبرداري: بنديکت نئئونفلس. تدوين: بريتا ناهلر. طراح صحنه: ايزيدور ويمر. ‏بازيگران: کارل مارکوويچس[سالومون سوروويچ]، آگوست ديهل[آدلف برگر]، ديويد استريسوف[فرمانده فردريش ‏هرتزوگ]، مارتين برامباخ[فرمانده ارشد هولست]، آگوست زيرنر[دکتر کلينگر]، ويت اشتوبنر[آزته]، سباستيان ‏اورژندوفسکي[کوليا کارلوف]، آندرياس اشميت[زيلينسکي]، تيلو پروکنر[دکتر ويکتور هاهن]، لن ‏کودرياويزکي[لوژک]، نورمان اشتوفرگن[آبرامووويچ]، دولورس چاپلين[زن موقرمز]، ماري بائمر[آگلايا]. 99 دقيقه. ‏محصول 2007 آلمان، اطريش. نام ديگر: ‏The Counterfeiters‏. نامزد جايزه اسکار بهترين فيلم خارجي. نامزد ‏خرس طلايي جشنواره برلين. برنده جايزه بهترين بازيگر مرد نقش مکمل/ديويد استريسوف و نامزد 6 جايزه ديگر از ‏مراسم فيلم آلمان. ‏

سال 1936، آلمان. سالومون سوروويچ، سلطان جاعلين آلمان توسط هرتزوگ افسر پليس دستگير و به دليل يهودي ‏بودن به بازداشتگاه ماوت هاوزن فرستاده مي شود. با آغاز جنگ هرتزوگ که اينک لباس افسران نازي را به تن کرده، ‏سر مي رسد و او را به همراه تني چند به بازداشتگاه زاخزن هاوزن منتقل مي کند. سوروويچ در آنجا خود را با گروهي ‏از زندانيان يهودي روبرو مي بيند که صاحب تخصص هاي مختلفي هستند. هدف هرتزوگ از جمع آوري آنان جعل ‏اسناد و مدارک و ارز خارجي براي مامورين و جاسوسان نازي است. اما با گذشت زمان مشخص مي شود که هدف ‏اصلي هرتزوگ و افراد بالا دست وي جعل انبوه پوند انگليسي به قصد فروپاشاندن اقتصاد انگلستان است. سوروويچ و ‏همکارانش موفق مي شوند تا پوند انگليسي را جعل و در مقياس انبوه چاپ کنند. هدف بعدي هرتزوگ جعل دلار است. ‏اما برخي از يهوديان از جمله برگر قصد دارند با تعلل مانع از رسيدن نازي ها به اهداف خود شوند. چون مي دانند با ‏وارد شدن ضربه اقتصاد آمريکا شانس پيروزي متفقين کمتر و کمتر خواهد شد...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟ <‏‎/strong‏>‏

جاعل ها بر اساس داستاني واقعي ساخته شده و در هشتادمين مراسم اسکار به نمايندگي از طرف سينماي اطريش ‏حضور دارد. فيلمي درباره بزرگ ترين عمليات چاپ اسکناس جعلي در تاريخ که امروز به نام عمليات برنهارد شناخته ‏مي شود و توسط نازي ها به قصد فلج کردن اقتصاد کشورهاي انگلستان و آمريکا طراحي و اجرا شد.‏

فيلم درباره مردي يهودي است که در مشروب، روابط جنسي و قمار غرق شده، مردي که لقب سلطان جاعلين آلمان را ‏يدک مي کشد. مردي که مانند بسياري از هم نژادان خود-اما به شکلي مهيب تر- در مواجهه با دو راهي اخلاقي سر ‏راهش بايد دست به انتخاب بزند. ‏

جاعل ها ششمين فيلم استفان رُزوويتسکي کارگردان ويني متولد 1961 است که با فيلم دوگانه آناتومي در چند سال ‏گذشته شهرتي به هم زد. او که در رشته تاريخ و نمايش درس خوانده، ، ابتدا با مستندسازي آغاز کرد و سپس به ساختن ‏فيلم هاي تبليغاتي و کليپ هاي موسيقي براي گروه هايي چون ‏N'Sync, Scorpions, Die Prinzen‏ رو آورد. ‏رُزوويتسکي با فيلم ترسناک و مهيج آناتومي[با شرکت فرانکا پوتنته] به شهرت رسيد، اما فيلم هاي وارثان و ضرباهنگ ‏وي در ميان منتقدان طرفداران بيشتري دارد و جوايزي هم از جشنواره هاي معتبر بين المللي دريافت کرده است.‏

جاعل ها که با هزينه 4 ميليون و 200 هزار يورو ساخته شده مهم ترين فيلم کارنامه او در قياس با آثار پيشين اثري ‏جدي تر و پخته تر است. يکي از ويژگي هاي عمده فيلم بازي کارل مارکوويچس بازيگر اطريشي است که شهرت خود ‏را در ايران و کشورهاي آلماني زبان مديون حضور مستمرش در سريال کمسر رکس است. مارکوويچس توانسته در ‏نقش يک آلماني يهودي و روس تبار با استفاده از فيزيک و ميميک چهره اش بدرخشد. بدون شک جاعلين بدون او شکل ‏فعلي را نمي داشت. جاعل ها يکي از محتمل ترين برندگان اسکار بهترين فيلم خارجي امسال است. ‏
ژانر: جنايي، درام، جنگي. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 6:53 | لینک ثابت |

surfsup.jpg

‏<‏strong‏>موج سواري ‏Surf's Up‎

کارگردان: اش برانون، کريس باک. فيلمنامه: دان رايمر، اش برانون، کريس باک، کريستوفر جنکينز بر اساس داستاني ‏از کريستوفر جنکينز، کريستين دارن، ليزا آداريو، جو سيراکيوز. موسيقي: مايکائيل دانا. مدير فيلمبرداري: آندرس ‏مارتينز. تدوين: ايوان بيلانسيو، نانسي فرازن. طراح صحنه: پل لاسين. بازيگران[فقط صدا]: شيا بابيوف[کودي ‏ماوريک]، جف بريجز[بيگ زي/گيک]، زويي دشانل[لني آليکاي]، جان هدر[جو مرغه]، جيمز وودز[رجي]، ديريش ‏بادر[تانک اوانز]، برايان پوسهن[گلن ماوريک]، دانا لبن[ادنا ماوريک]، ريد باک[آرنولد]، ريس الوو[کيت]، ماريو ‏کانتون[ميکي آبرومووريتز]، کلي اسليتر[کلي]، راب ماچادو[راب]. 85 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد جايزه ‏اسکار بهترين فيلم انيميشن بلند، نامزد 9 جايزه آني، نامزد 4 جايزه از مراسم اتحاديه طراحان جلوه هاي ويژه بصري. ‏

پنگوئني به نام کودي ماوريک اهل شيورپول قطب جنوب که شيفته بيگ زي قهرمان مشهور موج سواري است، به ‏همراه دوستش جو مرغه به جزيره پن گو مي رود تا در مسابقاتي که به يادبود وي ترتيب داده شده، شرکت کند. بيگ ‏زي سال ها قبل در حين مسابقه اي با صخره ها برخورد کرده و ناپديد شده شده است. کودي جوان قصد دارد در مهم ‏ترين مسابقه موج سواري دنيا برنده شود، اما فاقد مهارت کافي براي رويارويي با م.ج هاي سهمگين جزيره پن گو است. ‏بزرگ ترين مدعي قهرماني پنگوئني درشت اندام به نام اوانز ملقب به تانک است و کودي را بون هيچ زحمتي در اولين ‏مراحل مسابقه از ميدان به درمي کند. تا اينکه دست تقدير پنگوئني به نام گيک را سرراه وي قرار مي دهد. پنگوئني که ‏دور از همه در ميان جنگل زندگي مي کند و درس هاي او در زمينه موج سواري و زندگي به کودي کمک مي کند تا در ‏مسابقه برنده شود.‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

شخصاً از ديدن نام انيميشن موج سواري در کنار پرسپوليس و راتاتوي حيرت کردم. اگر اين دو فيلم و يا سيمپسون ها: ‏نسخه سينمايي را ديده باشبد، به راحتي تفاوت هاي مضموني و کيفي ميان آنها را درخواهيد يافت. موج سواري يک ‏محصول کاملاً آمريکايي است که براي نوجوان ها ساخته شده و ستايشگر ورزشي صد در صد آمريکايي است. تنها ‏نکته اي که سبب راه يافتن آن به ميان نامزدهاي اسکار امسال شده، استفاده بديع آن از روش ‏CGI‏ است که در سال هاي ‏اخير شاهد به کارگيري آن در چند فيلم ديگر نيز بوده ايم. سازندگان تازه کار فيلم-کريس باک تنها يک فيلم[تارزان] و ‏اش برنون نيز دستيار کارگرداني داستان اسباب بازي 2 را در کارنامه اش دارد- کوشيده اند از ابتداي فيلم آن را مشابه ‏يک گزارش مستند از کار درآورند و از شوخي با رقباي سال هاي پيشين مانند پاهاي شاد در سکانس اول[اشاره به اينکه ‏پنگوئن فيلم فعلي مي تواند آواز بخواند يا برقصد] غافل نبوده اند. لحن فيلم با دوربين روي دست[در يک فيلم انيميشن! ‏جل الخالق!] در راستاي قهرمان پردازي و اسطوره سازي هاي معاصر هاليوودي است و توانسته برخي را با شوخي ‏هاي خود جذب کند. با قصه اي درباره جوانکي مجذوب يک افسانه که با کمک همين آدم خود تبديل به افسانه تازه اي ‏مي شود و انتقال تجربيات و حس ورزشکارنه و اخلاقيات و غيره و ذالک... البته فروش زير 60 ميليون دلار آن چندان ‏آش دهان سوزي نيست و در مقايسه با راتاتوي يا سيمپسون ها شکست محسوب مي شود، با اين حال مي تواند افراد ‏صاحب ذوق و سليقه متوسط را سر کيف بياورد. غير محتمل ترين برنده اسکار امسال!‏
ژانر: انيميشن، کمدي، خانوادگي، ورزشي. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 6:47 | لینک ثابت |

therewillbebolld.jpg

‏<‏strong‏>خون روان خواهد شد ‏There Will Be Blood‎

کارگردان: پل تامس اندرسون. فيلمنامه: پل تامس اندرسون بر اساس داستاني از اپتن سينکلر. موسيقي: جاني گرين وود. ‏مدير فيلمبرداري: رابرت الزويت. تدوين: ديلن تيچنور. طراح صحنه: جک فيسک. بازيگران: دانيل دي-لويس[دانيل ‏پلينويو]، پل دانو[الاي ساندي]، کوين جي. اوکانر[هنري]، کياران هيندز[فلچر]، ديلان فريزير[اچ. دابليو. پلينويو]، ‏سيدني مک آليستر[مري ساندي]، ديويد ويليس[ايبل ساندي]، ديويد وارشاوفسکي[اچ. ام. تيلفورد]، کالتون ‏وودوارد[ويليام بندي]، کولين فوي[مري ساندي بزرگسال]، راسل هاروارد[اچ. دبليوي بزرگسال]. 158 دقيقه. محصول ‏‏2007 آمريکا. نام ديگر: ‏Oil!‎‏. نامزد جايزه اسکار بهترين طراحي صحنه-بهترين فيلمبرداري-کارگرداني-تدوين-تدوين ‏صدا- بهترين فيلم-بهترين بازيگر نقش اول مرد-بهترين فيلمنامه اقتباسي، نامزد جايزه بهترين تدوين از انجمن تدوينگران ‏فيلم آمريکا، نامزد جايزه بهترين فيلمبرداري از انجمن فيلمبرداران آمريکا، نامزد بهترين طراحي صحنه از اتحاديه ‏طراحان صحنه، نامزد جايزه بافتا براي بهترين فيلمبرداري-بهترين کارگرداني-بهترين فيلم-بهترين بازيگر نقش اول ‏مرد-بهترين موسيقي-بهترين فيلمنامه اقتباسي-بهترين صدابرداري-بهترين بازيگر مرد نقش مکمل/دانو و بهترين ‏طراحي صحنه، نامزد حزس طلاي جشنواره برلين، برنده جايزه بهترين بازيگر نقش اول مرد-بهترين موسيقي و نامزد ‏جايزه بهترين فيلم از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد از انجمن منتقدان فيلم مرکز ‏اوهايو، برنده جايزه بهترين بازيگر و نامزد جوايز بهترين فيلمبرداري-کارگرداني-موسيقي-فيلمنامه اقتباسي و بهترين ‏فيلم از مراسم انجمن منتقدان سينمايي شيکاگو، برنده جايزه بهترين بازيگر از مراسم انجمن منتقدان سينمايي دالاس ‏فورت ورث، نامزد جايزه بهترين کارگرداني از اتحاديه کارگردان هاي آمريکا، برنده جايزه بهترين بازيگر از مراسم ‏انجمن منتقدان سينمايي فلوريدا، برنده جايزه گولدن گلاب بهترين بازيگر نقش اول مرد و نامزد گولدن گلاب بهترين ‏فيلم، برنده جايزه بهترين فيلم از انجمن منتقدان کانزاس سيتي، نامزد جايزه بهترين بازيگر-کارگرداني-بهترين فيلم و ‏بهترين فيلمنامه نويس از انجمن منتقدان فيلم لندن، برنده جايزه بهترين بازيگر-کارگرداني-بهترين طراحي صحنه و ‏بهترين فيلم از مراسم انجمن منتقدان سينمايي لس آنجلس، برنده جايزه بهترين بازيگر-بهترين فيلمبرداري-بهترين ‏کارگرداني وبهترين فيلم از مراسم انجمن ملي منتقدان سينمايي، برنده جايزه بهترين بازيگر-بهترين فيلمبرداري از ‏مراسم انجمن منتقدان سينمايي نيويورک، برنده جايزه بهترين بازيگر از مراسم انجمن منتقدان سينمايي فونيکس، نامزد ‏جايزه بهترين فيلمبرداري از مراسم ساتلايت، برنده جايزه بهترين بازيگر از مراسم انجمن بازيگران سينما، برنده جايزه ‏بهترين بازيگر از مراسم انجمن منتقدان سينمايي ساوت وسترن، نامزد جايزه بهترين فيلمنامه اقتباسي از مراسم اتحاديه ‏نويسندگان آمريکا. ‏

سال 1898، نيومکزيکو. دانيل پلينويو در معدن نقره خود سرگرم کار است. اما زماني که رگه اي از نقره مي يابد، در ‏پي سانحه اي پايش مي شکند و مجبور مي شود تا سينه خيز به شهر برود. او چند کارگر اجير کرده و با خود به معدن ‏مي برد. يکي از کارگران با خود کودک بي مادري همراه دارد. کار روي رگه نقره، تصادفاً منجر به کشف نفت مي ‏شود و پلينويو را از يک صاحب معدن تبديل به مردي داراي چاه نفت مي کند. هنگام حفاري پدر کودک در پي سانحه ‏اي کشته مي شود و پلينويو بچه را به فرزندي پذيرفته و تام اچ. دابليو. را به او مي دهد. 9 سال بعد پلينويو هر چند ‏فردي موفق اما هنوز ثروتمند خرده پا است. تا اين که يک شب پسر جواني به نام پل ساندي به محل کار وي آمده و ‏نشاني منطقه اي نفت خيز در يک ملک خصوصي در کاليفرنيا را به وي مي فروشد. پلينويو و اچ. دبليو. به آنجا مي ‏روند و زمين را در ازاي 10 هزار دلار از ايبل-پدر پل- خريداري مي کنند. اما ايلاي برادر دو قلوي پل تنها به شرط ‏ساختن يک کليسا زمين را قابل واگذاري مي دادند. ايلاي واعظي جوان ولي پر طرفدار است و از اين راه قصد دارد تا ‏نفوذ خود را گسترش دهد. اما پلينويو اين شرط را رد مي کند. پس از استقرار کارگران و شروع حفاري، پلينويو متوجه ‏مي شود که انتقال نفت خام به دليل نبود خط آهن در محل بسيار گران تمام خواهد شد. تنها راه خريداري زمين هاي ‏اطراف و کشيدن لوله است. اما يکي از زمين داران به نام باندي حاضر به واگذاري مزرعه خويش نيست. مزاحمت ‏هاي ايلاي نيز مزيد بر علت شده و رابطه اي طوفاني ميان او و پلينويو برقرار است و کشته شدن کارگري حين حفاري ‏بر دامنه اختلافات آنها دامن مي زند. بالاخره چاه به نفت مي رسد، ولي انفجار گاز باعث مي شود تا اچ. دبليو کر شود. ‏مدتي بعد مردي به نام هنري که خود را بردار پلينويو اعلام مي کند بر در خانه وي ظاهر مي شود. اما دردسر واقعي با ‏از راه رسيدن پيشنهادي مبني بر خريد زمين و چاه هاي نفت وي به قيمت 1 ميليون دلار از سوي ديگر ثروتمندان منطقه ‏آغاز مي شود....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

پل تامس اندرسون متولد 1970 کاليفرنياست. در 18 سالگي با فيلم داستان ديرک ديگلر-يک مستند ساختگي درباره يک ‏بازيگر فيلم هاي پورنو- توجه منتقدان را به خود جلب کرد. قصه اين فيلم چند سال بعد گسترش يافت و تبديل به شب ‏هاي عياشي شد و اندرسون را به اوج قله هاي موفقيت رساند. اما تا قبل از آن روز فيلم کوتاهي به نام سيگار و قهوه و ‏اولين فيلم بلندش را به نام سيدني يا جفت چهار ساخت. جفت چهار با وجود سوژه تازه اش در زمان نمايش خود توجه ‏زيادي جلب نکرد، اما شب هاي عياشي و سپس ماگنوليا نشان داد که اندرسون فيلمسازي گران قدر و وارث کارگردان ‏هايي چون افولس، رنوار، تروفو، اسکورسيزي، فليني، ولز، برسون و... است که در هر سه فيلم انگشت بر روي تباهي ‏نسل دهه 1980 و 90 آمريکا گذاشته و تم اصلي هر سه فيلمش خانواده جايگزين است. شب هاي عياشي و ماگنوليا ‏براي وي جوايز فراوان، ستايش منتقدان و نامزدي اسکار بهترين فيلمنامه و کارگرداني را به دنبال آورد. اما فيلم ‏Punch-Drunk Love‏ در سال 2002 با وجود مقبوليت اش در ميان بسياري از منتقدان، از کارهاي پيشين وي به ‏شدت دور بود. اينک پس از شش سال وقفه پنجمين فيلم بلند وي به نمايش در آمده و موفق به کسب نامزد چندين اسکار ‏شده است. البته اندرسون در اين سال ها به شدت سرگرم ساختن فيلم هاي کوتاه ويديوي يا تلويزيوني بوده، اما مي توان ‏تمامي آنها را تجديد قوا براي ساخت يک شاهکار حماسي به نام خون روان خواهد شد ارزيابي کرد.‏

اين شاهکار حماسي درباره حرص و آز آدمي بر خلاف تصور فقط با 25 ميليون دلار ساخته شده و تا اين لحظه ‏نتوانسته در گيشه موفقيت زيادي کسب کند. فيلم اقتباسي کاملاً آزاد و حتي غير وفادارانه به از کتاب سينکلر است. قصه ‏اي ظاهراً درباره يک جوينده ثروت، کسي مانند جويندگان طلاي قرن نوزدهم آمريکا که در ابتداي قرن تصادفاً تبديل به ‏جوينده نفت مي شود. اشتباه نکنيد، اين فقط پوسته ظاهري فيلمي است که دو شخصيت محوري دارد. يکي پلينويو و ‏ديگري واعظي شياد به نام ايلاي ساندي که هر دو به نوعي قرباني طمع خويش مي شوند. البته ديگران هم قرباني ‏حرص آنها خواهند شد. اندرسون اين بار بر فروپاشي انسان ها در پروسه ثروت و ايمان دست گذاشته و مطالعه اي ‏موردي در تاريخ معاصر آمريکا را به تصوير کشيده است. اين همان روياي آمريکايي است که حرص و باورهاي غلط ‏آن را به نابودي مي کشاند. يک گنج هاي سي يرا مادره به روزتر که شخصيتي چون دراکولا وار در راس آن قرار ‏دارد. مردي که ثروت را براي گريز از ديگر انسان ها مي خواهد!‏

خون روان خواهد شد در مقايسه با ديگر نامزدهاي اصلي اسکار فيلمي باشکوه تر، قوي تر و ماندگارتري است. يک ‏همشهري کين ديگر که بايد از سوي اعضاي آکادمي به آن دقت شود! از بازي دانيل دي لوئيس، فيلمبرداري الزويت و ‏موسيقي جاني گرين هر چه بگويم، کافي نخواهد بود. فقط توصيه مي کنم آن را چند بار ببينيد. ‏
ژانر: درام. ‏

mongol.jpg

‏<‏strong‏>مغول ‏Монгол‎

کارگردان: سرگئي بودروف. فيلمنامه: عارف عليف، سرگئي بودروف. موسيقي: توماش کاته لينن. مدير فيلمبرداري: ‏روگيه اشتوفرز، سرگئي تروفيموف. تدوين: والديس اسکارسدوتير، زاخ اشتينبرگ. طراح صحنه: داشي نامداکوف. ‏بازيگران: تادانوبو آسانو[تموچين]، هونگلي سون[جاموکا]، خولان چولون[بورته]، اودنيام اودسورن[تموچين جوان]، ‏آماربولد توينبايار[جاموکاي جوان]، بايارتستسگ اردنبات[بورته جوان]، آمادو مامادکوف[تارگوتاي]، با سن[اسوگي]، ‏بو رن[تايچار]. 120 دقيقه. محصول 2007 آلمان، قزاقستان، روسيه، مغولستان. نام ديگر: ‏Mongol‏. نامزد اسکار ‏بهترين فيلم خارجي، برنده جايزه عقاب طلايي بهترين طراحي لباس/کارين لوهر و بهترين تدوين صدا/استفان کونکن ‏مراسم آکادمي روسيه. ‏

تموجين فرزند يکي از خان هاي مغول، پس از نامزد کردن دخترکي به نام بورته شاهد قتل پدرش اسوگي و تاراج ثروت ‏وي مي شود. تموچين که به اسارت تارگوتاي در آمده، چند سال بعد موفق به فرار مي شود و تصميم مي گيرد تا با ‏دشمنان خود جنگيده و مقام خاني را به چنگ آورد. او که بورته را نيز فراموش نکرده، به سراغ وي مي رود. پس از ‏بازگشت به همراه بورته، بار ديگر دشمنان بر او تاخته و اين بار بورته را نيز از چنگ وي خارج مي کنند.‏‎ ‎تموچين ‏ناچار به سراغ تنها دوستش جاموکا مي رود تا با کمک وي بورته را نجات دهد. جاموکاي و افرادش به تموچين در ‏رهانيدن بورته از دست مرکيت ها کمک مي کنند. اما رفتار سخاوتمندانه تموچين در تقسيم غنايم با افراد، سبب مي شود ‏تا آنها جاموکاي را رها و با تموچين همراه شوند. مدتي بعد تموچين بار ديگر اسير و زنداني مي شود. اين بار بورته که ‏توسط راهبي پير از محل وي آگاه شده، براي رهانيدن وي عازم مي شود.‏‎ ‎تموچين با کمک بورته از زندان مي گريزد، ‏و اين بار تنها نقشه اي که در سر دارد متحد کردن قوم مغول و دستيابي به کشورهاي بسيار است...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

فيلم با ضرب المثلي مغولي آغاز مي شود: هرگز از يک توله متنفر نباش، چون ممکن است بچه يک ببر باشد. ‏
جان کلام سازندگان مغول يا آخرين نسخه سينماي زندگي نامه چنگيزخان نيز گويا همين ضرب المثل بوده و تصميم به ‏ساخت فيلم حماسي و باشکوه از زندگي اين مرد داشته اند. فراموش نکنيم که طولاني قصه درباره اين شخصيت ‏خونخوار تاريخي نيز در دوره استيلاي استالين توسط واسيلي يان روسي نوشته شده - چنگيزخان[1939]، باتو[1941] ‏و به سوي آخرين دريا[1954]- که قرار بوده همچون چنگيزخان دنيا را فتح کند. بي شباهت هم نبودند چون هر دو بر ‏اساس ياساي خويش هر کاري را فقط با مرگ پاداش مي دادند!‏

از دو نسخه سينمايي زندگي نامه چنگيز[تا جايي که من به ياد دارم] با شرکت جان وين!!! و عمر شريف!! مي گذرم که ‏هر دو جزو بدترين فيلم هاي سازندگانشان هستند. متاسفانه فيلم 1998 ساي فو و ليسي ماي-محصول چين و مغولستان، ‏برنده 8 جايزه معتبر- را هم نديده ام. تنها فيلم نزديک به واقعيت، سريالي دهه هشتادي بود که از تلويزيون ايران هم به ‏نمايش در آمد و مانند همين يکي مي خواست چنگيزخان را به چنگيزجان تبديل کند. خان زاده بخت برگشته اي که پدر و ‏محبوب را از دست داده و براي باز پس گرفتن همسر و سروري پدر تصمي به جنگيدن مي گيرد. سرنوشتي پر از ‏نامردي و خيانت و بدبختي که مي تواند با کمک حس همذات پنداري از اين شخصيت، خونخواري نازنين و محق بسازد. ‏تنها تفاوت مجموعه قبلي و فيلم فعلي در ابعاد آنهاست. مغول با سرمايه اي 20 ميليون دلاري ساخته شده و قرار است ‏اولين بخش از يک سه گانه باشد. فيلمي که از سوي قزاقستان[چرا مغولستان نه ؟!] به آکادمي ارائه شده و هر چند در از ‏شانس زيادي برخوار نيست، اما محصولي عطيم است که مي تواند براي سينماي آن کشور اعتبار به همراه آورد. ‏

بايد اعتراف کنم که چنگيزخان بر خلاف تصور ما که تاريخ کشورمان مملو از روايت هاي خونريزي مغولان است، از ‏سوي مردم بسياري کشورها و حتي مورخين شان يک فاتح و مردي بزرگ قلمداد مي شود. شخصيتي کاريزماتيک مانند ‏هيتلر که هنوز دوستداران بسيار دارد. بديهي است زندگي نامه او به عنوان قصه اي که به دفعات روايت نشده و هنوز ‏تازگي خود را حفظ کرده، مورد توجه فيلمسازان قرار گيرد. سرگئي بودروف در اولين بخش از تريلوژي خود تنها به ‏دوره جواني و آغاز شکل گيري امپراطوري مغول پرداخته است. فيلم در قزاقستان و چين فيلمبرداري شده و پر از ‏صحنه هاي چشمگير نبرد است و از تموچين قهرماني منصف و همسر نواز تصوير مي کند. او اولين مغولي است که به ‏خاطر يک زن جنگ مي کند. اگر مدتي است فيلمي حماسي و بزرگ نديده ايد، مغول همه چيز دارد. فراموش کنيد که ‏اين مرد بعدها موسس امپراطوري هزار ساله اي مي شود که نيمي از جهان را زير فرمان خود داشته و خون هاي ‏زيادي مي ريزد. مغول تاکنون در کشورهاي اندکي از جمله روسيه[نزديک به يک 8 ميليون دلار در آمد] به نمايش در ‏آمده، اما نامزدي اسکار بهترين فيلم خارجي راه را براي پخش جهاني آن باز خواهد کرد.‏

سرگئي ولاديميروويچ بودروف متولد 1948 خاباروفسک از فيلمسازان مشهور روسيه و دنياست که از ميانه دهه ‏‏1970 به کارگرداني اشتغال دارد. معروف ترين فيلم هاي او آزادي بهشت است[1989]، اسير قفقازي[1996]، ‏Running Free ‎‏[1999] و بوسه خرس[2002] است. ‏
ژانر: درام، تاريخي. ‏

inthevallyofelah.jpg

‏<‏strong‏>در دره الاه ‏In the Valley of Elah‎

کارگردان: پل هاگيس. فيلمنامه: پل هاگيس بر اساس داستاني از مارک بوآل و خودش. موسيقي: مارک ايشام. مدير ‏فيلمبرداري: راجر ديکينز. تدوين: جو فرانسيس. طراح صحنه: لارنس بنت. بازيگران: تامي لي جونز[هنک ديرفيلد]، ‏چارليز ترون[کارآگاه اميلي سندرز]، جيسون پاتريک[ستوان کيرکلندر]، سوزان ساراندون[جوآن ديرفيلد]، جيمز ‏فرانکو[گروهبان دن کارنللي]، بري کوربين[آرنولد بيکمن]، جاش برولين[رئيس پليس بوخوالد]، فرانسس فيشر]ايوي]، ‏وس چاتام[سرجوخه استيو پنينگ]. 121 و 124 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نام ديگر: ‏Death and Dishonor‏. ‏نامزد جايزه اسکار بهترين بازيگر مرد نقش اول، نامزد جايزه بهترين بازيگر از مراسم انجمن منتقدان فيلم لندن، نامزد ‏جايزه بهترين بازيگر از مراسم ساتلايت، نامزد جايزه شير طلايي و برنده جايزه از ‏SIGNIS‏ از جشنواره فيلم ونيز. ‏

هنک ديرفيلد کهنه سرباز جنگ ويتنام پيامي از طرف ارتش مبني بر بازگشت پسرش از عراق و سپس ناپديد شدنش ‏دريافت مي کند. هنک که يکي ديگر از پسرانش را سال ها قبل از دست داده، اين بار براي يافتن دومي عازم محل ‏خدمت وي مي شود. در آنجا با مراجعه به بخش گمشدگان اداره پليس متوجه مي شود که تشکيلات پليس قادر به کمک به ‏او نيست، چون تحقيقات در مورد پرسنل نظامي فقط بر عهده ارتش است. اما اصرار او و اينکه نظامي ها در حال ‏مخفي کردن چيزي هستند، توجه کارآگاه اميلي سندرز را جلب مي کند. پس از يافته شدن جسد تکه تکه شده مايک ‏ديرفيلد ارتش با اعلام اينکه جسد در محدوده منطقه نظامي يافته شده، پرونده را از دست سندرز خارج مي کند. اما ‏پرس و جو از افراد محلي توسط هنک ديرفيلد که موفق شده موبايل پسرش را از کمدي وسايل وي در پايگاه کش برود، ‏او را به سوي سرنخ هايي هولناک درباره چگونگي مرگ پسرش راهنمايي مي کند... ‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

پل هاگيس فيلمنامه نويس و کارگردان برجسته اي است. متولد 1953 اونتاريو که دو سال متمادي براي فيلمنامه تصادف ‏و تيکه ميليون دلاري جايزه اسکار را به دست آورد. داراي سابقه اي طولاني و مثبت در تلويزيون که توقع منتقد و ‏تماشاگر را بالا مي برد. ولي اين بار در دره الاه براي تماشاگر چندان جذاب نبوده و پرداختن هاگيس به موضوعي به ‏روز چون جنگ عراق و پيامدهاي آن که قرار است جاي ويتنام را در سينماي آمريکا بگيرد، فقط مورد پسند منتقدان ‏قرار گرفته است. ‏

فيلم که نام خود را از دره الاه يا دره ‏Terebinth‏ [اشاره به محل نبرد داود و گوليات در کتاب مقدس که در فيلم نيز ‏قصه آن توسط ديرفيلد براي فرزند سندرز روايت مي شود] گرفته، بر خلاف تصور رايج ميان هيئت انتخاب فيلمخارجي ‏جشنواره فجر امسال اثري در رد يا نکوهش جنگ عراق نيست. بلکه به نوعي يکسان پنداشتن نبرد داود با گوليات و ‏عراق با آمريکا است. تنها کاري که ديرفيلد انجام مي دهد جست و جو براي يافتن پسر خويش[کاري مثل جان وين در ‏جويندگان يا جورج سي اسکات در فيلم پورنو] و بعدها قاتلين او است نه محکوميت جنگ در عراق، جايي که فرزندش ‏براي گسترش دموکراسي در آنجا جنگيده است. هاگيس از ديدگاهي انتقادي به يک جنگ در حال وقوع مي پردازد و ‏همچون ديرفيلد عقيده دارد سربازاني که در اين نبرد شرکت کرده اند مستحق مراقبت بيشتري هستند تا پس لرزه هاي ‏اين جنگ روان شان را بيش از اين آزار ندهند. والدين اين سربازان نيز مستحق برخورد بهتري از سوي نظاميان ارشد ‏هستند. تنها نکته مثبت در دره الاه اين است: جنگ جهنم است!‏

نکته تازه اي نيست، اما هاگيس آن را در پوشش تازه اي به خورد تماشاگر امروز مي دهد. در دره الاه فيلمي احساساتي ‏نيست. قصد سوء استفاده از احساس تماشاگر را هم ندارد که نقطه قوت فيلم محسوب مي شود. اما سر و ته آويزان کردن ‏پرچم آمريکا به نشانه بودن وخيم بودن وضعيت از سوي ديرفيلد-کاري که در ابتداي فيلم به تصحيح آن برخاسته بود- ‏علامتي چالش برانگيز است. در دره الاه يک درام جنايي فوق العاده خوب، اما کم تحرک[قابل توجه کساني که دنبال ‏هيجان هستند] درباره سرگشتگي انسان هاي درگير جنگ و اينکه گاه توانايي روبرو شدن با حقيقت مهم تر از کشف آن ‏است. مطمئناً عراق ويتنام نيست، پس چند سالي منتظر مي مانيم تا فيلم هاي ديگري هم در اين باره ساخته شوند. بازي ‏تامي لي جونز ويژگي اصلي فيلم است و لايق اسکار بهترين بازيگر...‏
ژانر: جنايي، درام، راز آميز، مهيج. ‏

 

نوشته شده توسط فیلم ساز در شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 6:42 | لینک ثابت |

intothewild.jpg

‏<‏strong‏>در دل طبيعت وحشي ‏Into the Wild‎

کارگردان: شون پن. فيلمنامه: شون پن بر اساس کتاب جان کراکائر. موسيقي: مايکل بروک، کاکي کينگ، ادي ودر. ‏مدير فيلمبرداري: اريک گوتيه. تدوين: جي کسيدي. طراح صحنه: درک آر. هيل. بازيگران: اميلي هيرش[کريستوفر ‏مک کندلس]، مارشيا گي هاردن[بيلي مک کندلس]، ويليام هارت[والت مک کندلس]، جنا مالون[کارين مک کندلس]، ‏برايان دايرکر[ريني]، کاترين کينر[جن برز]، وينس ون[وين وستربرگ]، کريستين استوارت[تريسي]، هال ‏هالبروک[رون فرانز]. 140 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد جايزه اسکار بهترين تدوين و بهترين بازيگر نقش ‏مکمل مرد/هال هالبروک، نامزد جايزه بهترين تدوين ا انجمن تدوينگران سينماي آمريکا، نامزد 7 جايزه اط مراسم ‏انجمن منتقدان رسانه سينما، نامزد جوايز بهترين فيلم-بهترين فيلمنامه و بهترين بازيگر نقش مکمل مرد از مراسم انجمن ‏منتقدان فيلم شيکاگو، نامزد جايزه بهترين ترکيب صدا از انجمن صدابرداران سينماي آمريکا، نامزد جايزه بهترين ‏طراحي لباس از مراسم اتحاديه طراحان لباس، نامزد جايزه بهترين کارگرداني از اتحاديه کارگردان هاي سينماي ‏آمريکا، برنده جايزه گولدن گلاب بهترين آواز/‏‎ Guaranteed‎‏ و نامزد جايزه بهترين موسيقي، برنده جايزه بهترين فيلم و ‏نامزد بهترين بازيگري/هيرش از جشنواره گاتام، نامزد جايزه گرمي بهترين آواز نوشته شده براي فيلم، برنده جايزه ‏بهترين بازيگر/هيرش از جشنواره ميل ولي، برنده جايزه بهترين بازيگر/هيرش از انجمن ملي منتقدان آمريکا، برنده ‏جايزه بهترين کارگرداني و ستاره در حال طلوع/هيرش از جشنواره پالم اسپرينگز، برنده جايزه هيئت داوران جشنواره ‏رم، نامزد جايزه بهترين آواز/‏‎ Rise‎‏ از مراسم ساتلايت، نامزد 4 جايزه از مراسم اتحاديه بازيگران سينما، برنده جايزه ‏تماشاگران جشنواره سن پائولو، نامزد جايزه بهترين فيلمنامه اقتباسي از مراسم اتحاديه نويسندگان آمريکا. ‏

کريستوفر مک کندلس دانشجوي جوان و ورزشکار دانشگاه اموري، پس از فارغ‎ ‎التحصيل شدن در سال 1992 زندگي ‏‏عادي خود را رها کرده و بعد از بخشيدن‎ ‎تمامي پس انداز 24 هزار دلاري خود، پاي پياده به سوي آلاسکا راه مي افتد‎ ‎‏تا در دل طبيعت وحشي زندگي کند. او در طول راه با شخصيت هاي مختلفي‎ ‎برخورد مي کند که زندگي او را تغيير مي ‏‏دهد‎....‎

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

شون جاستين پن متولد 1960 سانتا مونيکا امروزه نه فقط به عنوان بچه بد هاليوود يا بازيگري با زندگي شخصي ‏جنجالي و يک فعال سياسي محبوب، بلکه به عنوان يک کارگردان نيز شهرتي به سزا کسب کرده است. اولين فيلمش ‏دونده سرخپوست حکم دست گرمي و دورخيز براي ساخت فيم هاي بعدي را داشت. نگهبان چهار راه به منتقدانش ثابت ‏کرد که مي تواند از پس قصه گويي و پرداخت درام هاي معاصر برآيد، اما اقتباس اش از کتاب قول فريدريش دورنمات ‏او را به مقام کارگرداني خوش قريحه ارتقاء داد و تثبيت کرد. پس از حضور در پروژه اپيزوديک 11 سپتامبر و شش ‏سال پس از فيلم قول، اين بار با فيلمي به شدت متفاوت با آثار پيشين خود بازگشته است. در دل طبيعت وحشي سفر اديسه ‏وار پسر جواني است که خود را در طبيعت گم مي کند تا بتواند به شناخت خود و جهان برسد. نوعي سفر اشراقي که ‏خود پن آن را تشويق جوانان براي دست برداشتن از عافيت زندگي مرفه شهري مي داند. او چنين سفرهايي را لازمه ‏خودشناسي و نوعي طي طريق مي داند، اما اين حرف ها به اين معني نيست که چون مک کندلس جوان خود را به خطر ‏انداخته و سرانجام در اثر گرسنگي ريق رحمت را سر بکشيد. چون بهايي که مک کندلس جوان براي کشف و لمس ‏زيبايي و طبيعت ناشناخته و حقيقت پرداخت، بسيار گزاف بود. ‏

مردي که مي خواست نوعي جک لندن دهه هفتادي باشد و با عبور از دشت هاي سرمازده و سفيد از برف آلاسکا زيبايي ‏هاي طبيعت را ببيند، فلسفه رها بودن و زندگي را تجربه کند و آرام بگيرد. پن در ترسيم روحيه ناآرام و زندگي ‏خانوادگي نه چندان شاد مک کندلس ها بسيار زيرکانه عمل مي کند و از کريستوفر جوان يک قديس نمي سازد. اتفاقي ‏که هر کارگردان کم تجربه اي مي توانست گرفتار آن شود. با اين حال در پايان فيلم يقيناً خيلي ها وسوسه خواهند شد تا ‏کوله بارشان را بسته و قدم در دل طبيعت بگذارند. چون بشر ناگزير از درک و پناه بردن به دامان آن است:‏
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد

به کوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
کريستوفر مک کندلسي که پن ترسيم مي کند کودکي بيش نيست، نوع نگاه او به جهان و زندگي هم کودکانه است. ساده و ‏بي آلايش و به همين خاطر است که آرامش را در دل مادر زمين مي جويد. او با انتخاب نام غريب الکساندر سوپر ‏ترمپ[الکساندر ابر ولگرد] سادگي کودکانه خود را به نمايش مي گذارد، اما در پايان همچون عارفي بالغ به مرحله فنا ‏رسيده و در ميان دشت هاي برف پوش آلاسکا جان مي سپارد. ‏

شون پن فيلم را بر اساس کتاب پرفروش کراکائر با استفاده از 15 ميليون دلار بودجه ساخته و نمايش آن در آمريکا ‏چيزي حدود 17 ميليون درآمد به دنبال داشته است. نقطه قوت فيلم بازي اميل هيرش تازه کار و حاشيه صوتي درخشان ‏فيلم است که آوازهاي به ياد ماندني آن را زينت داده اند. ‏
ژانر: ماجرا، زندگي نامه، درام. ‏

amere.jpg

‏<‏strong‏>ساختمان يعقوبيان عمارة يعقوبيان‎‎

کارگردان: مروان حامد. فيلمنامه: وحيد حامد بر اساس داستاني از علاء الأسوانى. موسيقي: خالد حماد. مدير ‏فيلمبرداري: سامح سليم. تدوين: خالد مرعي. طراح صحنه: نهاد نصرالله. بازيگران: عادل امام[زكى الدسوقى]، نور ‏الشريف[الحاج محمد عزام]، هند صبرى[بثينه]، خالد صالح[كمال الفولى]، خالد الصاوي[حاتم رشيد]، محمد امام[طه ‏الشاذلى]، إسعاد يونس[دولت الدسوقى]، باسم سمره[عبد ربه]، يسرا[كريستين]، سميه الخشاب[سعاد]، احمد بدير[ملاك ‏آرمانيوس]، احمد راتب[فانوس]، عباس أبو الحسن[مامور امنيتي]، يوسف داوود[فكرى عبد الشهيد]، تامر عبد المنعم[ ‏پسر الحاج عزام]، جيهان قمرى[رجاء]، يحيى الفخراني[راوي]. 161 دقيقه. محصول 2007 مصر. نام ديگر: ‏Yacoubian Building‏/‏‎ Omaret yakobean‎‏. برنده جايزه بهترين بازيگر/عادل امام و نامزد جايزه بهترين ‏کارگرداني از سوي هيئت داوران بين المللي جشنواره سائو پولو. ‏

دهه 1990، قاهره. زکي الدسوقي پيرمردي ثروتمند که با خواهرش دولت در بهترين آپارتمان ساختمان يعقوبيان زندگي ‏مي کند، هرگز ازدواج نکرده و اغلب به روابط موقتي با زنها اکتفا مي کند. همين رفتار او و رفتار مسرفانه اش، دولت ‏را به خشم آورده و بعد از دزديده شدن انگشتر گران قيمتش توسط يک از معشوقه هاي زکي او را از خانه بيرون مي ‏کند. زکي ناچار در محل کارش که وعده گاه او با زنان نيز هست، اطراق مي کند. ‏

طه الشاذلي فرزند سرايدار ساختمان يعقوبيان تصميم دارد تا بعد از فارغ التحصيلي در تشکيلات پليس استخدام شود. اما ‏شغل پدر باعث مي شود تا از پذيرش وي سرباز زنند و طه براي ادامه درس به دانشگاه مي رود. ولي در دانشگاه به دام ‏گروه هاي افراطي اسلام گرا افتاده و پس از مدتي دست از محبوب خود نيز کشيده و زندگي مخفي پيش مي گيرد. ‏

بثينه محبوب طه نيز که از کودکي در کنار يکديگر و ميان کپرها و آلونک هاي ساخته شده در پشت بام ساختمان ‏يعقوبيان بزرگ شده اند، پس از چند بار شغل عوض کردن به دليل مزاحمت هاي جنسي کارفرماها کار منشي گري را ‏در دفتر زکي الدسوقي قبول مي کند. اما بعد از مدتي توسط آرمانيوس صاحب بنگاه املاک وسوسه مي شود تا در ازاي ‏مقداري پول هنگام مستي از زکي امضا گرفته و آپارتمانش را از چنگ او دربياورد. ‏

حاتم رشيد فرزندي مردي مصري و زني فرانسوي و سردبير روزنامه فرانسوي زبان ‏Le Caire‏ [قاهره] نيز در يکي ‏ديگر از آپارتمان هاي ساختمان يعقوبيان زندگي مي کند. حاتم همجنسگراست، اما اين کار در مصر ممنوع است و او ‏ناچار بايد از راز زندگي خصوصي خويش به شدت محافظت کند. ‏

الحاج محمد عزام يکي ديگر از ساکنين ثروتمند ساختمان يعقوبيان که سابق بر اين کفاش بوده، در حال انجام معاملات ‏بزرگ اتومبيل با ژاپني هاست. او با وجود داشتن سن زياد و فرزنداني بزرگ به خاطر ميل جنسي زيادي که دارد، ‏مخفيانه دست به ازدواج دوم مي زند. حاج عزام که جاه طلب نيز هست، خواستار راه يافتن به مجلس و مقامات دولتي ‏است. او براي رسيدن به اين خواسته خود از خرج کردن پول ابا ندارد و آشنايي اش با وزيري متنفذ و فاسد راه را براي ‏وي باز مي کند. ‏

اين آدم ها و برخي از نزديکان شان که همگي از ساکنان فقير يا غني ساختمان يعقوبيان و به ظاهر فاقد هر گونه ‏ارتباطي با يکديگر هستند، به زودي مسير زندگي شان با هم تلاقي خواهد کرد.‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

اگر مثل نويسنده اين مطلب سينماي قديم مصر را از وراي فيلم هاي فريد الاطرش و ساميه جمال و دست بالا يوسف ‏شاهين مي شناسيد، بايد بگويم که سينماي قابل اعتنايي را از دست داده ايد. سينمايي که آثار نويسندگان برجسته اي چون ‏نجيب محفوظ دستمايه برخي از قله هاي آن بوده-مثلاً زقاق المدق/کوچه مدق- و اينک يکي از پر فروش ترين و جنجالي ‏ترين کتاب هاي معاصر اين کشور نيز منبع اقتباس گران ترين فيلم تاريخ سينمايش شده است. ‏

علاء الأسوانى متولد 1957 فعال سياسي و يکي از بنياگذاران حرکت کفايه، در رشته دندنپزشکي تحصيل کرده، ولي ‏بعدها به روزنامه نگاري و رمان نويسي روي آورده است. ساختمان يعقوبيان دومين رمان اوست که به زبان انگليسي ‏نيز ترجمه شده و همزمان يک فيلم سينمايي و يک سريال از روي آن ساخته شده است. هر چند به نظر مي رسد که قالب ‏سريال براي داستاني با چنين تعداد شخصيت و حوادث پيچ در پيچ فروان فرمت مناسب تر باشد، اما مروان حامد[که ‏طبعاً از پيشينه اش هيچ نمي دانيم جز ساختن يک فيلم به نام ليلا در سال 2001] به خوبي توانسته انسجام لازم را به فيلم ‏تقريباً طولاني خود اعطا کند. ‏

داستان در دهه 1990 رخ مي دهد، اما راوي در آغاز فيلم ما را با پيشينه ساختمان و طبعاً با تاريخ معاصر مصر آشنا ‏مي کند. ساختمان يعقوبيان نمادي معقول و در حکم يک برش عرضي از جامعه قرن بيستمي مصر پس از کودتاي جمال ‏عبدالناصر و طبعاً بر هم ريختن تمامي سيستم پيشين است. ساختمان و ساکنان آن در مقياسي عظيم يادآور فيلم خاطرات ‏دوران عقب ماندگي توماس گوتيه رز آلئا است. غير ممکن است يک ايراني با ديدن آن دست به مقايسه با شرايط بعد از ‏کودتاي رضا شاه تا شورش 57 و مکانيسمي که منجر به بروز اين حوادث شد، نزند. همه شخصيت هاي فيلم مانند ‏اعضاي يک جامعه بسته اسلامي اسير ليبيدو و تمايالت جنسي خود هستند. برخي آن را با سکس و برخي آن را با ‏سياست ارضا مي کنند. اما تقريباً به استثناي زکي و بثينه که عاشق يکديگر مي شوند، همگي تباه خواهند شد. ‏

ساختمان يعقوبيان که با هزينه اي معادل 19 ميليون پوند[يا جنيه] مصري ساخته شده، نمونه بسيار خوبي براي آشنايي با ‏سينماي جديد مصر[که به شکلي جسورانه موضوعي ممنوع چون همجنسگرايي را پوشش داده]، کشورهاي اسلام زده ‏خاورميانه و شرايطي است که اسلام بنيادگرا در آن مجال ظهور و رشد پيدا مي کند. تماشاي اين فيلم به هر قيمتي مي ‏ارزد! ‏
ژانر: درام. ‏

rambo.jpg

‎رمبو ‏Rambo

کارگردان: سيلوستر استالونه. فيلمنامه: آرت مونتراستللي، سيلوستر استالونه بر اساس شخصيت خلق شده توسط ديويد ‏مورل. موسيقي: برايان تايلر. مدير فيلمبرداري: گلن مک فرسون. تدوين: شون آلبرتسون. طراح صحنه: فرانکو-‏جياکومو کاربونه. بازيگران: سيلوستر استالونه[جان رمبو]، جولي بنز[سارا ميلر]، پل شولزه[برنت]، ماتيو ‏مارسدن[بچه محصل]، گراهام مک تاويش[لويس]، تيم کانگ[ان-جو]، ري کالگوس[دياز]، جک لا بوتز[ريس]، ‏موانگ موانگ خين[تينت]، کن هاوارد[آرتور مارش]، . 91 دقيقه. محصول 2008 آمريکا، آلمان. نام ديگر: ‏John ‎Rambo، ‏Rambo 4‎، ‏Rambo 4: John Rambo، ‏Rambo IV، ‏Rambo IV: End of Peace، ‏Rambo IV: ‎Holy War، ‏Rambo IV: In the Serpent's Eye، ‏Rambo IV: Pearl of the، ‏Cobra، ‏Rambo: First ‎Blood Part IV ‎، ‏Rambo: To Hell and Back‏.‏

جان رمبو، کهنه سرباز جنگ ويتنام زندگي ساده اي را در يک روستاي مرزي تايلند با گرفتن مار و فروش آنها سپري ‏مي کند. اما از راه رسيدن گروهي از مسيونرهاي مسيحي که داواطلبانه عازم برمه هستند تا به روستائيان کره اي ‏بازمانده از نسل کشي گسترده کمک کنند، همه چيز را بر هم مي ريزد. آنان از رمبو مي خواهند تا وظيفه رساندن و ‏راهنمايي شان را بر عهده بگيرد. هشدارهاي رمبو مبني بر خطرناک بودن منطقه سودي نمي بخشد و سرانجام بر اثر ‏اصرار اعضاي گروه مي پذيرد تا به آنها کمک کند. ولي در طول راه با گشتي ها روبرو مي شوند و رمبو براي نجات ‏جان ميسيونرها و مخصوصاً سارا مجبور به کشتن همه گشتي ها مي شود. با رسيدن به محل اعضاي گروه به طرف ‏دهکده هاي برمه حرکت مي کنند و رمبو نيز به خانه خود برمي گردد. ولي مدتي بعد کشيشي نزد وي آمده و از ‏سرنوشت اعضاي گروه که اسير سرگردي ساديست به نام تينت شده اند، ابراز نگراني مي کند. او از رمبو مي خواهد تا ‏گروهي مزدور را به محل پياده کردن ميسيون مذهبي برساند تا اعضاي گروه را نجات دهند. اما با رسيدن به محل رمبو ‏که از کم تجربگي مزدورها و خودخواهي رئيس شان باخبر شده، تصميم مي گيرد به آنها کمک کند. ‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

سيلوستر گاردنيتزيو استالونه متولد 1946 نيويورک با بازي در نقش هاي کوچک فيلم هاي درجه 2 در ابتداي دهه ‏‏1970 وارد سينما شد. اولين دستمزدي که براي بازي گرفت بيشتر از 200 دلار نبود، اما 6 سال بعد نوشتن فيلمنامه ‏راکي و بازي در نقش اول آن باعث شد تا يک شبه ره ساله را پيموده و شهرتي جهاني نصيب اش شود. اين شهرت با ‏خود دستمزدهاي کلان را نيز به همراه آورد و اينک استالونه از گران قيمت ترين بازيگران هاليوود[براي بازي در‏‎ D-‎Tox‏ 20 ميلون دلار دريافت کرد] به شمار مي رود. استالونه با وجود فقر دانش آکادميک، از هوش سرشاري ‏برخوردار است که در کنار قابليت هاي فيزيکي اش او را تبديل به نماد دوراني از تاريخ معاصر آمريکا کرده. بازي در ‏ادامه هاي راکي و سپس در نيمه دهه 1980 حضور در 3 قسمت از ماجراهاي رمبو او را بدل به شمايل دوران ‏ريگانيسم کرد. او در اين نقش ها به مصاف روس ها و هر چه که نشاني از تهديد آمريکا داشت، رفت و سمبل ‏عملگرايي و عرق نظامي آمريکايي شد. استالونه در کنار آرنولد شوارتزنگر نمادي از دوره اي بود که عضله سالاران ‏بر سينماي حاکم بودند. اما کمتر کسي مي توانست قبول کند که استالونه دو دهه بعد، باز هم به سراغ شخصيت رمبو ‏رفته و بعد از پا کردن گرد و خاک قامتش او را به مصاف يک سرگرد خونخوار کره اي بفرستد و در پايان فيلم رستگار ‏و رها به خانه اش در آمريکا بازگرداند. اين يعني نقطه پايان اسطوره رمبو که پذيرفته بازنشسته شود، اما فيلم به مثابه ‏آخرين حرکت قهرمان با وجود صرف هزينه و نيروي انساني قابل توجه، فيلم قابلي نيست. ‏

رمبو نسخه بازيافت شده سه گانه پيشين است و مانند دو قسمت قبلي از نوشته ديويد مورل جز شخصيت اصلي اش هيچ ‏نشاني ندارد. تد کاچف هنگام برگرداندن کتاب مورل به فيلم با نگاهي انتقادي از تبديل جوانان آمريکايي به ماشين هاي ‏کشتار و ضايعاتي رواني وحشتناکي به آنها تحميل شده بود، سخن مي گفت. اما سازندگان دو قسمت بعدي که از فيلمنامه ‏استالونه بهره مند بودند، تنها به نمايش عمليات محيرالعقول وي و عضلات در هم پيچيده اش بسنده کردند. فيلم فعلي نيز ‏به همان راه مي رود و با استفاده از همان صحنه هاي کليشه اي مانند آهنگري جناب رمبو يا کابوس هايش از ويتنام ‏سعي در رستگاري وي و صحه گذاشتن بر رفتار خشونت بار وي دارد. او با ديگر جانوران درنده جنگل هاي تايلند ‏تفاوتي ندارد، رمبو به اندازه سرگرد تينت خشن است. اما هدف وي عاملين خشونت است [مثل رفتار آقاي جورج بوش ‏در مقابله بااعضاي القاعده!]. ‏

چهارمين قسمت رمبو يا تور نوستالژيک جناب استالونه با بودجه هنگفت 50 ميليون دلاري اميدهاي زيادي خلق کرده، ‏اما فروش يکي دو هفته اول نمايش آن[حدود 20 ميليون دلار] حاکي از غلط از کار در آمدن حساب هاي سازندگان آن ‏دارد. فيلم ظاهراً همه چيز دارد، از لوکيشن هاي قابل توجه، ريتم تند و هيجاني که در همه جاي فيلم تنيده شده، اما فاقد ‏داستاني تازه است. و از همه بدتر ديدن رمبوي پت و پهن شده اي که خيلي هم روي فرم نيست، هر چند ديدن تحرک ‏استالونه 62 ساله که با کمک بدل کارها به اين طرف و آن طرف مي جهد دل پيرمردها را آب خواهد کرد!‏
ژانر: اکشن، مهيج. ‏

awake.jpg

‏<‏strong‏>هشيار‎ ‎‏ ‏Awake‎

نويسنده و کارگردان: جابي هارولد. موسيقي: ساموئل سيم. مدير فيلمبرداري: راسل کارپنتر. تدوين: کريگ مک کي. ‏طراح صحنه: دينا گولدمن. بازيگران: هيدن کريستنسن[کلايتن برسفورد جونيور]، جسيکا آلبا[سام لاک وود]، ترنس ‏هاوارد[دکتر جک هارپر]، لنا اولين[ليليث برسفورد]، کريستوفر مکدانلد[دکتر لري لوپين]، سام روباردز[کلايتن ‏برسفورد]، آرليس هاوارد[دکتر جاناتان تير]، فيشر استيونس[دکتر پوتنام]، جورجينا چاپمن[پني کارور]. 84 دقيقه. ‏محصول 2007 آمريکا. ‏

کلايتن برسفورد جونيور با وجود ثروتي که از پدر به وي رسيده، خوشبخت نيست. او بنا به توصيه دوستش دکتر جک ‏هارپر بايد هر چه زودتر تحت عمل جراحي قلب باز قرار گرفته و عمل پيوند قلب روي او صورت بگيرد. ولي اين کار ‏چندان هم راحت نيست، چون گروه خون کلايتن ‏O‏ منفي است و يافتن اهدا کننده مناسب مشکل است. کلايتن که از شش ‏ماه پيش با منشي اش سام لاک وود رابطه عاشقانه اي به هم زده، تصميم به ازدواج با او دارد. اما از ترس مادر ‏مقتدرش نمي تواند آن را به زبان بياورد. ولي سرانجام به توصيه دکتر هارپر و اصرار سام در برابر مادر ايستاده و پس ‏از ترک خانه با سام ازدواج مي کند. سحرگاهان با صداي پيجر که خبر از يافته شدن قلبي مناسب براي انجام عمل مي ‏دهد، زوج تازه ازدواج کرده به بيمارستان مي روند. در آنجا کلايتن با مادرش روبرو مي شود که از او مي خواهد تا ‏اجازه دهد دکتر معتمدش جاناتان تير مشهور وي را عمل کند. اما کلايتن که به دوستش دکتر هارپر اعتقاد دارد، اين ‏پيشنهاد را رد مي کند. عمل جراحي آغاز مي شود، اما کلايتن پس از تزريق داروي بيهوشي دچار حالتي نادر مي شود ‏که قادر به شنيدن و دريافت تمامي وقايع پيرامون خويش است. حالتي که از ميان 700 مورد عمل جراحي در سال فقط ‏‏1 نفر گرفتار آن مي شود و اين اتفاق تمام زندگي و آينده کلايتن را تغيير خواهد داد... ‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

جابي هارولد را نمي شناسم. شنيده ام که بريتانيايي است و هشيار اولين فيلمش محسوب مي شود. تنها سابقه اي که از ‏وي در منابع مکتوب به چشم مي خورد، دستيار کارگرداني فيلم کوتاه ‏Bacon Wagon‏[2001] است که دسترسي به ‏آن نيز دشوار است. از طرف ديگر ديدن نام جسيکا آلبا و هيدن کريستنسن در ميان نامزدهاي تمشک طلايي[اسکار ‏بدترين ها] در کنار نقدهاي منفي نوشته بر فيلم کافي است تا دچار پيش فرض هايي شده و با ديدي منفي به سراغ فيلم ‏برويد. يعني کاري که من کردم و نتيجه عکس گرفتم. ‏

بله، باور کنيد که اگر بخواهيد اسير اين پيشداوري ها شويد، در حق اين فيلم جفا کرده ايد. چون جابي هارولد قصه اي را ‏که خود نوشته با پيچ و خم ها و با تعليق هاي درست روايت مي کند. قصه اي که در آغاز به نظر مي رسد چيزي در حد ‏فيلم هاي هندي يا فارسي و عشق دختر فقير و پسر اين بار خيلي پولدار است، خيلي زود با افزودن پيرنگ هايي قابل ‏قبول تماشاگر را دچار هيجاني واقعي مي کند. هر چند پيرنگ اصلي در نوشته هاي ابتداي فيلم به شکلي مستندگونه در ‏اختيار تماشاگر قرار مي گيرد، اما همه چيز به آرامي شکل يک دسيسه از پيش طراحي شده را به خود گرفته و با تحول ‏هاي به جاي شخصيتي-مانند ليليث مادر کلايتن يا دکتر هارپر- تماشاگر را با حفظ عنصر غافلگيري و تعليق با خود ‏همراه مي کند. ‏

بر خلاف داوران مراسم تمشک طلايي هم گمان مي کنم شيمي ميان آلبا و کريستنسن جور است [قرار بود اين نقش ها ‏توسط جرد لتو و کيت بازورث ايفا شود]، بنابر اين اگر خوش داريد يک فيلم با پيرنگي بديع[هر چند کوچک، با 9 ‏ميليون دلار بودجه که موفق شده تا 14 ميليون در گيشه به دست آورد]، ساختاري حساب شده براي يک کار اول در ‏گونه تريلر روانشناختي و به اندازه کافي مهيج را ببينيد، هشيار بهترين انتخاب است. هر چند بسياري را دچار هراس از ‏اتاق عمل خواهد کرد! ‏
ژانر: درام، مهيج. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 8:7 | لینک ثابت |

theeye.jpg

‏<‏strong‏>چشم ‏The Eye‎

کارگردان: ديويد مورو، زاوير پالود. فيلمنامه: سباستين گونيه رز بر اساس فيلمنامه جو جو يئوت-چون هي، اوکسيد و ‏دني پنگ. موسيقي: مارکو بلترامي. مدير فيلمبرداري: جف جور. تدوين: پاتريک لوسيه. طراح صحنه: جيمز اچ. ‏اسپنسر. بازيگران: جسيکا آلبا[سيدني ولز]، آلساندرو نيوولا[دکتر پل فاکنر]، پارکر پوزي[هين ولز]، راده ‏سربدژيا[سايمون مک کولاگ]، فرناندو رومرو[آنا کريستينا مارتينز]، ريچل تيکوتين[رزا مارتينز]، اوبا بابتونده[دکتر ‏هاسکينز]. 97 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. ‏

سيدني ويولنيستي جوان و با استعداد که از کودکي نابينا شده، شانس آنها را مي يابد تا پس از عمل پيوند چشم براي اولين ‏بار دنياي اطراف خود را ببيند. در آغاز همه چيز محو و شبح گونه است، اما دکترها به او قول مي دهند به زودي قدرت ‏بينايي يک فرد عادي را به دست خواهد آورد. ولي سيدني که تاکنون به حس شنوايي خود متکي بوده، ابتدا شروع به ‏شنيدن صداهايي هراس آور و سپس ديدن اشباحي خوف انگيز در اطراف خود مي کند. به نظر مي رسد که سيدني به ‏شکلي ناخواسته قادر به ديدن اشباح شده و همين امر سبب ترس روزافزون وي مي شود. ديدن اشباح در مجتمع ‏مسکوني و کابوس هاي مکرر باعث مي شود تا سيدني همه اين حوادث را ناشي از پيوند چشم ارزيابي کرده وبه جست ‏و جوي صاحب قبلي چشم ها برآيد. سيدني به همراه دکترش راهي مکزيک مي شود. در آنجا با رزا مارتينز-‏‎ ‎مادر آنا ‏کريستيناي متوفي- روبرو شده و درمي يابد که دختر متوفي به جادوگر بودن شهرت داشته است. دليل اين امر اطلاع آنا ‏کريستينا از حوادثي مرگبار پيش از وقوع شان بوده است. سيدني پس از رويارويي با شبح آنا کريستينا به سوي آمريکا ‏به راه مي افتد. اما با رسيدن به گذرگاه مرزي مي فهمد که کابوس هايي که تاکنون ديده در حال تحقق يافتن است و بايد ‏براي نجات مردم بيگناهي که در خطر مرگ قرار دارند، بايد کاري بکند. کاري که بار ديگر به قيمت از دست دادن ‏چشم هايش تمام خواهد شد...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

بازسازي فيلم ترسناک اينک کلاسيک برادران پنگ که گويا براي افزودن شباهت بيشتر توسط دو نفر کارگرداني شده ‏است. آقايان ديويد مورو و زاوير پالود که يکي از يکي ناشناس ترند و جست و جو در منابع مکتوب و دنياي مجازي نيز ‏چيز زيادي در اختيارمان نمي گذارد. تنها ردپاي موجود فيلم ترسناک ديگران/آنان[2006] است که در حد و اندازه ‏سينماي فرانسه اثري قابل اعتنا و ديدني بود و همين!‏

چشم به عنوان دست گرمي و ابراز وجود حضرات در هاليوود فيلم بدي نيست و در هفته اول نمايش خود 12 ميليون ‏دلاري هم به جيب تهيه کننده اش سرازير کرده است. تنها نقطه ضعف فيلم سعي در آمريکايي کردن هر چه بيشتر ‏داستان است که سبب شده تا همذات پنداري با شخصيت ها اندکي دشوار شود[سکانس پاياني فيلم: انفجار نفتکشي عظيم و ‏در نتيجه کوري مجدد سيدني که براي نجات مردم بيگناه خود را به خطر افکنده، نمونه بارز آن است].‏

پذيرش جسيکا آلبا نيز در نقش دختري کور شايد ابتدا سخت به نظر بيايد، اما باور کنيد از انتخاب اول تهيه کننده-رنه ‏زلوگر- بسيار پذيرفتني تر است و تمامي تلاش خود را براي بازي درست انجام مي دهد. استعداد به هدر رفته فيلم پارکر ‏پوزي است که از سينماي هال هارتلي به ميان يک فيلم تجاري صرف پرتاب شده است.‏

چشم به عنوان يک بازسازي کاري متوسط است، مخصوصاً براي کساني که نسخه اصلي و واقعاً هراس انگيز آن را ‏ديده باشند. هرچند فيلمنامه نسخه فعلي بسيار کوشيده تا جوهره فيلم اصلي را حفظ کند، اما ميان وفاداري و خوش ساخت ‏بودن فاصله بسيار است. بعد از ديدن نسخه اصلي تماشاگر دوست داشت چشم به روي دنيا ببندد و با گوش خود ‏پيرامونش را بشنود، اما نسخه فرانسويان مهاجر از روي دست برادران آسيايي قادر به القاي چنين حالتي نيست و تنها ‏تاثير آن ايجاد حالت راضي به رضاي خدا نزد افراد معلول باشد تا با نقص جسمي خود ساخته و -گور باباي علم و ‏پيشرفت دانش پزشکي- دست به ترکيب خلقت خود نزنند!!! اميدوارم شما جزو اين تماشاگران نباشيد!!!‏
ژانر: درام، ترسناک، مهيج. ‏

cassandra.jpg

‏<‏strong‏>روياي کاساندرا ‏Cassandra's Dream‎

نويسنده و کارگردان: وودي آلن. موسيقي: فيليپ گلس. مدير فيلمبرداري: ويلموش زيگموند. تدوين: آليسا لپسلتر. طراح ‏صحنه: ماريا ديورکوويچ. بازيگران: اوان مک گرگور[ايان بلين]، کالين فارل[تري بلين]، هيلي آتول[آنجلا استارک]، ‏سالي هاوکينز[کيت]، تام ويلکينسون[عمو هاوارد]، جان بنفيلد[آقاي بلين]، کلر هيگينز[خانم بلين]، فيل ديويس[مارتين ‏برنز]، جيم کارتر[مدير گاراژ]، ديويد هوروويچ[پدر آنجلا]، کيت فاولر[مادر آنجلا]، تام فيشر[نايجل]. 108 دقيقه. ‏محصول 2007 آمريکا، انگلستان. ‏

ايان و تري، دو برادر لندني که از نظر مالي در مضيقه و دربدر به دنبال يافتن راهي براي پيدا کردن پول هستند. هر دو ‏دوست دخترهايي دارند که مخارجي نگهداري از آنان مسلتزم پول است. ايان براي ورود به صنعت هتلداري و رفتن به ‏لس آنجلس به همراه دوست دختر بازيگرش نيازمند پول است، اما نياز تري به پول حالتي ضروري تري دارد چون مبلغ ‏هنگفتي در قمار باخته است. همزمان سر و کله عموي ثروتمندشان هاوارد پيدا مي شود و مي پذيرد به آنها کمک کند. ‏اما عمو هاوارد نيز به سهم خود مشکلاتي دارد و نياز مند کمک برادرزاده هاي جوان خود...‏

ايان و تري بايد شخصي را که قرار است در دادگاه عليه عمو هاوارد شهادت دهند، از سر راه بردارند. چون در غير ‏اين صورت عمو هاوارد امکان دارد تا پايان عمر به زندان برود. و در نتيجه برادرزاده هايش نيز از کمک هاي مادي ‏او بي نصيب بمانند. اين کار چندان ساده نيست، اما ايان و تري که گريزراه ديگري ندارند سرانجام به قتل يک انسان تن ‏مي دهند. اما مدتي بعد در حالي که به نظر مي رسد همه چيز رو به راه شده، تري دچار هراس و کابوس مي شود. تنها ‏راه به پيشنهاد عمو هاوارد، برداشتن وي از سر راه توسط ايان است....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

آخرين فيلم آلن مانند فيلم پيشين وي يک کار اروپايي است و بسيار به دور از کمدي هاي هميشگي يا فيلم هاي جدي اش ‏که اداهاي فلسفي در مي آوردند. و شوربختانه ناموفق از فيلم قبلي که به نظر مي رسيد سرآغاز تازه اي براي يک ‏دوران کاري جديد باشد. يک درام جنايي اخلاق گرا و قدري که در پايان آن هر دو برادر به سزاي جنايتي که انجام داده ‏اند، مي رسند و بس!‏

چهل و سومين فيلم وودي آلن 73 ساله که با صرف 13 ميليون دلار و با حضور بازيگراني مشهور توليد شده و حق ‏خود را کسب کمتر از 1 ميليون دلار در اکران آمريکا به دست آورده است. مشکل اينجاست که تماشاگر امروزي در ‏پس اين‎ ‎قصه تراژيک بداعت يا هيجاني که لازمه چنين فيلم هايي است را نمي يابد. از طرف ديگر بسياري از ‏تماشاگران هرگز با فيلم هاي جدي آلن کنار نيامده اند و کمدي هاي سبک او را بيشتر ترجيح مي دهند. چيزي در حد ‏استند آپ کمدي هاي امروزي که آمريکايي جماعت کشته و مرده آن است. روياي کاساندرا سومين فيلمي است که آلن در ‏لندن ساخته، اما نه سرزندگي خبر داغ را دارد و نه قدرت درام جنايي امتياز نهايي و چيزي که نصيب بيننده مي شود ‏يک فيلم جنايي عبوس، کم تحرک با ديالوگ هاي به سرعت فراموش شدني است. تنها امتياز فيلم بازي ويلکينسون ‏است[به خصوص در صحنه پارک که از ايان و تري کمک مي خواهد] اما اين تک مضراب ها نمي تواند روياي ‏کاساندرا[نام قايق تفريحي ايانه و آلن را از غرق شدن نجات دهد! ‏

هرگز دوستدار پر و پا قرص وودي آلن نبوده ام، اما گمان مي کنم تحمل يک تراژدي وودي آلني فقط براي من سخت ‏نيست. پس وودي؛ لطفاً به خانه ات برگرد و باز هم کمدي بساز و دوستدارانت را از نگراني نجات بده! ممکنه؟
ژانر: جنايي، درام، مهيج. ‏

bukketlist.jpg

‏<‏strong‏>فهرست آرزوها ‏The Bucket List‎

کارگردان: راب راينر. فيلمنامه: جاستين زيکهم. موسيقي: مارک شيمن. مدير فيلمبرداري: جان شوارتزمن. تدوين: ‏رابرت ليتون. طراح صحنه: بيل برژسکي. بازيگران: جک نيکلسون[ادوار کول]، مورگان فريمن[کارتر چمبرز]، ‏شوت هيز[تامس]، بورلي تاد[ويرجينيا چمبرز]، آلفونسو فريمن[راجر]، روويتا کينگ[آنجليکا]، راب مارو[دکتر ‏هالينز]. 97 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد جايزه ريل طلايي بهترين تدوين صدا از انجمن تدوينگران صداي ‏آمريکا. ‏‎ ‎

ادوارد کول ميليونر و کارتر چمبرز کارگر مکانيک هيچ نکته مشترکي با هم ندارد جز بيماري علاج ناپذيري که ‏گرفتارش شده اند و مجبور مي شوند اتاقي در بيمارستان را با هم تقسيم کننند. کول که از حضور کارتر در اتاق ‏ناراضي است، کم کم به بودن وي عادت مي کند. اما بعد از آزمايش هاي متعددي که روي هر دوي آنها انجام مي شود، ‏کول و کارتر متوجه مي شوند که مدت زيادي براي استفاده از نعمت هاي زندگي در اختيار ندارند. از اين رو پس از ‏تنظيم ليستي از کارهايي که هميشه دل شان مي خواسته آنها را انجام دهند، از بيمارستان فرار مي کنند. اين سفر مشترک ‏در هوا و زمين باعث مي شود که به همديگر انس گرفته و يکديگر را تسلي دهند، اما مهم تر از دوستي به وجود آمده ‏ميان اين دو مرد درک لذت زندگي توسط آنهاست...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

راب راينر فيلمساز خوش ذوقي است. متولد 1947 برانکس که تهيه کنندگي، فيلمنامه نويسي و کارگرداني فيلم هايي به ‏ياد ماندني چون چند آدم خوب، ميزري، وقتي هري با سالي ملاقات کرد را مديون او هستيم. به همين خاطر ديدن فيلمي ‏متوسط و بهتر بگويم خيلي دور از اندازه هاي او براي من باور نکردني است. فهرست آرزوها هر چند دو بازيگر قدر ‏دارد که نقش هايي اين چنين در کارنامه خود کم ندارند و به راحتي قابل پذيرش و همدلي هستند. شايد به خاطر حضور ‏آنهاست که فهرست آرزوهاي 45 ميليون دلاري هم موفق شده تا 67 ميليون دلار در گيشه آمريکا به دست آورد. اما فيلم ‏غير از چند ديالوگ نه چندان درخشان چه نشاني از سينماي راب راينر دارد؟

علت را بايد در فيلمنامه آن جست و جو کرد که جناب زيکهم ادعا دارد آن را فقط در طول دو هفته نوشته است و جاي ‏تعجب هم ندارد. چون دقيقاً از روي فيلم آلماني خوب در بهشت را زدن دزديده شده و متاسفانه نتوانسته به درصدي از ‏وقار و زيبايي آن دست يابد. البته آمريکايي کردن ايده اصلي نيز يکي از موارد اتهامي فيلمنامه نويس و کارگران است ‏که از واقع گرايي به شدت دور است. کايل اسميت منتقد نيويورک پست در يک جمله تکليف فيلم را روشن کرده است، ‏بنابر اين با وي همکلام مي شوم: فيلم ساختن درباره مرگ راحت است و كمدي دشوار. اما كمدي‌هايي كه درباره مرگ ‏هستند از همه دشوارترند!‏
ژانر: ماجرا، کمدي، درام. ‏

cloverfield.jpg

‏<‏strong‏>کلاورفيلد ‏Cloverfield‎
کارگردان: مت ريوز. فيلمنامه: درو گودارد. مدير فيلمبرداري: مايکل بونويلين. تدوين: کوين استيت. طراح صحنه: ‏مارتين وايست. بازيگران: ليزي کاپلان[مارلنا]، جسيکا لوکاس[ليلي]، تي. جي. ميلر[هاد]، مايکل اشتال-ديويد[راب ‏هاوکينز]، مايک وگل[جيسن هاوکينز]، اودت يوستمن[بث مک اينتاير]، مارگوت فارلي[جن]، تئو روسي[آنتونيو]، ‏برايان کلاگمن[چارلي]، کوين يو[کلارک]، ليزا لاپيرا[هيدر]. 85 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: ‏Monstrous‏. ‏

پنج دختر و پسر نيويورکي در شب جشن تولد يکي از دوستان شان شاهد حمله هيولايي عظيم الجثه و ناشناخته به شهر ‏خود مي شوند. يکي از آنان با استفاده از دوربين ميني دي وي خود حوادث قبل و هنگام بروز فاجعه را ضبط کرده و ‏اين نوار بعدها تبديل به يکي از اسناد وزارت دفاع ايالات متحده شده است. ما نيز با مشاهده اين نوار شاهد شادي ها، ‏هراس ها، تلاش آنان براي نجات يکي از دوستان خود، روابط عاشقانه ميان دو نفر از آنها و سرانجام از ميان رفتن شان ‏مي شويم...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

پروژه جادوگر بلر يادتان هست؟ چند نوجوان دوربين به دست که هنگام جست و جو در جنگل از بين مي روند و ‏تماشاي نوارهاي باقيمانده از آنان وقايع هولناکي را که بر سرشان آمده، فاش مي کند. ‏

کلاورفيلد پس از نزديک به يک دهه همان ايده را با تغيير ژانر از ترسناک به فاجعه و صرف بودجه اي عظيم [30 ‏ميليون دلار]به سبک جري بروکهايمر به نمايش مي گذارد. البته ايده هاي کم مقداري چون استفاده جوانک دوربين به ‏دست از نواري کهنه که باعث مي شود به شکلي گذرا شاهد لحظات خوشي شخصيت ها در گذشته باشيم، نيز وجود ‏دارد. و باز هم خرابي به مقياس عظيم از جمله کنده شدن سر مجسمه آزادي و تعبيرهاي فرامتني پس از 11 سپتامبر که ‏به زور بر تن اين ايده قديمي و به نوعي گودزيلا يا آرماگدون بازيافت شده پوشانيده شده است. تعجب آورتر از همه ‏فروش 70 ميليون دلاري آن است که سبب شده تا منتقدان زبان به ملامت نوجوانان فيلم نشناس باز کنند[شخصاً مقدمه ‏‏18 دقيقه اي فيلم را که قرار است صرف معرفي شخصيت ها و رسيدن به لحظات فاجعه شود، کسالت آور يافتم].‏

متيو جورج ريوز متولد 1966 راکويل سنتر نويسنده، تهيه کننده و کارگردان معروفي نيست. تنها نکته مثبت کارنامه ‏وي همکاري در نگارش فيلمنامه ياردز و تهيه کنندگي آن است. اولين بار که روي صندلي کارگرداني نشست حدود 12 ‏سال قبل بود که حاصل آن فيلم ناموفق ‏The Pallbearer‏ بود و ترجيح داد تا با ساختن قسمت هايي از سريال هاي ‏مختلف تلويزيوني خود را سرگرم کند. کلاورفيلد دومين فيلم او در مقام کارگرداني است و با فروشي که از صدقه سر ‏تماشاگران جوياي تفريح ارزان و بي نياز از تفکر به چنگ آورده، بايد منتظر همکاري آتي او با جري بروکهايمر باشيم. ‏شايد هم کلاورفيلد 2!!! کسي چه مي داند؟‏
ژانر: اکشن، راز آميز، علمي تخيلي، مهيج. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 7:56 | لینک ثابت |

shakethehand.jpg

‏<‏strong‏>با شيطان دست بده ‏Shake Hands with the Devil‏<‏‎/strong‏>‏

کارگردان: راجر اسپاتيس وود. فيلمنامه: مايکل داناوان بر اساس کتاب رومئو دالر. موسيقي: ديويد هيرشفلدر. مدير ‏فيلمبرداري: ميروسلاو باژاک. تدوين:مايکل آرکاند، لويي مارتن پارادي. طراح صحنه: ليندسي هرمر-بل. بازيگران: ‏روي دوپوآ[ژنرال رومئو دالر]، دبرا کار اونگر[اما بيکر]، جيمز گالاندرز[سرگرد برنت بيردزلي]، اوديل کاتسي ‏گاکيره[نخست وزير آگاته]، اوئن لباکنگ سژک[ژنرال هنري آنيديهو]، ژان هيو آنگلاد[برنار کوشنر]، مايکل ‏مونگيو[لوک مارشال]. 112 دقيقه. محصول 2007 کانادا. برنده جايزه بهترين بازيگر/روي دوپوآ از جشنواره فيلم ‏آتلانتيک، نامزد 12 جايزه از مراسم جني، برنده جايزه تماشاگران و بهترين فيلم کانادايي از سادبري سينه فست. ‏

خاطرات ژنرال رومئو دالر کانادايي تبار فرمانده نيروهاي سازمان ملل در روآندا به هنگام نسل کشي بزرگ سال ‏‏1994 در آن کشور.‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

راجر اسپاتيس وود متولد 1945 اتاوا از استان اونتاريوي کاناداست. در بريتانيا بزرگ شده، اما همه او را فيلمسازي ‏آمريکايي مي شناسند. از دهه 1970 با تدوينگر وارد عالم سينما شده و تعدادي فيلم قابل توجه تلويزيوني نيز کارگرداني ‏کرده است. اولين فيلمش قطار وحشت محصول مشترک کانادا و آمريکا بود و از آن زمان تاکنون اغلب فيلم هايي که ‏ساخته، توليد آمريکا محسوب مي شوند. اسپاتيس وود با زير آتش-يکي از بهترين فيلم هاي تاريخ سينما با محوريت ‏خبرنگار جنگي- در 1983 براي اولين بار در ميان منتقدان دنيا شناخته مي شود و از آن زمان تا حال امضاي خود را ‏پاي فيلم هاي متفاوت و اکثراً پولساز چون شليک به قصد کشتن، روز ششم، هميشه فردايي هست[از سري جيمز باند] و ‏اين اواخر ‏Ripley Under Ground‏ انداخته است. بي تعارف بايد گفت که تمامي اين فيلم ها هر چند حرفه اي و خوش ‏ساخت هستند، اما هرگز از نظر جديت و ساختار به پاي دو فيلم اوليه او تعقيب دي. بي. کوپر و زير آتش نمي رسند. ‏شايد بتوان با شيطان دست بده را پس از دو دهه بازگشت به همان حال و هواي زير آتش دانست. ‏

با شيطان دست بده فيلمي گران قيمت براي سينماي کانادا است. هزينه 11 ميليون دلاري آن نيز تنها با يک هدف تامين ‏شده و آن نقش اين کشور در حمايت از حقوق بشر در دهه هاي اخير است. اما فيلم فاقد تحرک اثري چون هتل روآندا ‏است. البته به همان اندازه تلخ و ناراحت کننده است که از کارگرداني تا حدي قابل قبول و بازي ها بسيار خوب آن[البته ‏غير از دوپوآ که چهره اي سنگي اش ازارنده است] نشات مي گيرد. ‏

فيلم در واقع نمايش تک نفر دالر است و اسپاتيس وود نيز روي اعمال و رفتار وي بيشتر زوم کرده است. دالر مردي ‏شجاع، صادق و يک انسان دوست واقعي است. او از نمايش ضعف ها و احساسات خود واهمه ندارد، اما به موقع ‏شجاعت خود را براي نجات جان انسان هاي بيگناه درگير نسل کشي بيهوده را نيز به نمايش گداشته و عمل خود را از ‏يک مخاطره شخصي فراتر مي برد. فيلم با دقتي مستندگونه و قدرتمندانه شروع نسل کشي و ناتواني دالر در جلوگيري ‏آن را تصوير مي کند، و به نظر مي رسد که هنوز حرف هاي زيادي درباره فاجعه رواندا براي گفتن وجود داشته باشد!‏
با شيطان دست بده شايد به اندازه هميشه فردايي هست، سرگرم کننده نباشد که اصلاً با اين هدف نيز ساخته نشده است. با ‏اين حال مي تواند خاطره خوش زير آتش را براي دوستداران اسپاتيس وود تجديد کند. حتي اگر به همان قدرت نباشد!‏
ژانر: تاريخي. ‏

redacted.jpg

‏<‏strong‏>غير قابل انتشار/سانسور شده ‏Redacted‏<‏‎/strong‏>‏

نويسنده و کارگردان: برايان د پالما. مدير فيلمبرداري: جاناتان کليف. تدوين: بيل پنکاو. طراح صحنه: فيليپ بارکر. ‏بازيگران: پاتريک کارول[رنو فليک]، راب دويني[مک کوي]، ايزي دياز[آنخل سالازار]، مايک فيگه روا[گروهبان ‏جيم واسکز]، تاي جونز[سرگروهبان سوييت]، کل اونيل [گيب بليکس]، دانيل استوارت شرمن [بي. بي. راش]، پل ‏اوبراين[پدر بارتون]. 90 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، کانادا. نامزد ريل طلايي بهترين تدوين صدا از انجمن ‏تدوينگران صدا آمريکا، برنده جايزه شير نقره اي بهترين کارگرداني و جايزه فيلم بلند ديجيتالي و نامزد شير طلايي ‏جشنواره ونيز. ‏

يک جوخه از سربازان آمريکايي در نزديکي سامرا. آنخل سالازار به شکل تفنني از اعضاي جوخه فيلم مي گيرد. او ‏آرزو دارد تا پس از خروج از ارتش وارد دانشکده سينمايي کاليفرنياي جنوبي شود. از طريق فيلم هاي او با ديگر ‏اعضاي گروه آشنا مي شويم. سرگروهبان سوييت که به افرادش دستور مي دهد تا از معاشرت با بچه هاي عراقي ‏خودداري کنند، چون آنها چشم و گوش شورشي ها محسوب مي شوند. رنو فليک متعصب، بي. بي. راش چاق و چله و ‏مک کوي وکيل که مرتبا در حال خواندن رمان است. پس از حادثه اي در پست بازرسي که منجر به کشته شدن زني ‏عرب و باردار بر اثر تيراندازي دو نفر از سربازان آمريکايي مي شود، افراد محلي تصميم به انتقام مي گيرند. خشونت ‏بالا مي گيرد و دو سرباز نيز بقيه جوخه را وادار مي کنند تا دست به عمليات خصوص و انتقام جويانه اي بزنند. ‏سالازار نيز که دوربين را در کلاه خودش جاسازي کرده از تجاوز آنها به دختر پانزده ساله عراقي و سپس قتل او و ‏خانواده اش فيلم مي گيرد. ‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

برايان راسل د پالماي 68 ساله زاده نيوجرسي از فيلمسازاني است که با فيلم هاي مستقل شروع کرده و حالا از ‏کارگردان هاي مشهور آمريکا به شمار مي رود. از توفيق اوليه اش در 1973 با فيلم خواهران تا سانسور شده راه ‏زيادي پيموده، با فيلمنامه نويسان معتبري چون پل شرايدر، جان فريس و اليور استون کار کرده، يکي از بهترين اقتباس ‏ها را از داستان هاي استون کينگ[کري] کارگرداني کرده و فيلم پر فروشي چون تسخير ناپذيرها را از فيلمنامه ديويد ‏ممت ساخته است. ارادت غريبي به هيچکاک دارد، از ‏Split screen‏ بسيار استفاده مي کند و برداشت هاي بلندش به ‏عنوان نمونه در شيوه کارليتو در تاريخ سينما جايگاهي خاص دارند. اما خودش بارها گفته که "سينما هميشه دروغ مي ‏گويد، آن هم 24 دفعه در ثانيه". بنابراين ديدن فيلمي چون سانسور شده که قصد دارد نگاهي مستندگونه و از زواياي ‏مختلف به حادثه اي واحد را عرضه کند، در حکم نوعي نقيضه است. ‏

شايد همين ويژگي آن باعث شده تا تماشاگر آمريکايي دوستدار فيلم هاي د پالما به آن پشت کند. البته شکست تجاري فيلم ‏کم هزينه چون سانسور شده[تنها 5 ميليون دلار بودجه] نمي تواند لطمه اي به کارنامه استاد وارد کند که جوايزي هم ‏پشت قباله اش دارد. با اين وجود بايد اعتراف کنم که شخصاً ترجيه مي دهم يک مستند واقعي را تماشا کنم تا يک ‏مستندنمايي خسته کننده که بسياري آن را انتقاد آميز نيز خوانده اند. در حالي که د پالما چندان دل نگران عراقي ها ‏نيست. تنها ايده ممکن در نزد او و بسياري فيلمسازان ليبرال آمريکايي نيش زدن به دولت است که مانع پخش اخبار به ‏شکل سانسور نشده هستند. اين يعني اصرار بر اصلاح سيستم و بس! کاري که اليور استون سرآمد آن است. فيلم چندان ‏به عمق حوادث نمي رود. همه چيز چون گزارش هاي خبري يا فيلم هاي خانگي در سطح باقي مي ماند، در حالي که د ‏پالما نيز از دستکاري در حقيقت[مخصوصاً عکس هاي پاياني فيلم] براي تاثير گذاري بيشتر روي گردان نيست. اين هم ‏يک دليل ديگر براي اثبات حرف خود او درباره دروغ گويي سينما و اين که حقيقت اولين تلفات هر جنگي است!‏
ژانر: جنايي، درام، جنگي. ‏

flawless.jpg

‏<‏strong‏>بي نقص ‏Flawless‏<‏‎/strong‏>‏

کارگردان: مايکل رادفورد. فيلمنامه: ادوارد اندرسون. موسيقي: استيون واربک. مدير فيلمبرداري: ريچارد کريترکس. ‏تدوين: پيتر بويل. طراح صحنه: سوفي بکر. بازيگران: مايکل کين[آقاي هابز]، دمي مور[لورا کويين]، لامبرت ‏ويلسون[فينچ]، جاس آکلند[سر ميليتون اشتنکرافت]، ناتانيل پارکر[اولي]، ديويد هنري[سر ادموند گاتفريد]، نيکلاس ‏جونز[جميسون]، جاناتان آريس[بويل]، سايمون دي[بولند]، کنستانتين گرگوري[ديميتريف]، درن نسبيت[سينکلر]، بن ‏رايتون[برايان]، کوآن ويليس[لويس]. 100 و 108 دقيقه. محصول 2007 انگلستان. ‏

دهه 1960 لندن. لورا کوئين از کارمندان بالا رتبه کمپاني لاندن دايموند است. لورا خود را وقف کارش کرده تا بتواند ‏روزي به عنوان اولين مدير ارشد زن اين کمپاني بزرگ منصوب شود. پس از بروز بحران بر اثر مرگ چند صد ‏معدنچي در معادن الماس آفريقاي جنوبي و احتمال افشاي روابط کمپاني با روس ها، موقعيت کمپاني به خطر مي افتد. ‏کوئين ايده اي براي بيرون رفتن شرکت از اين بحران به سر ميليتون اشتنکرافت رئيس کمپاني ارائه مي دهد، اما خيلي ‏زود توسط هابز نظافت چي ساختمان مطلع مي شود که مديران بالادست در صدد اخراج وي هستند. هابز به او مي گويد ‏که نقشه اي براي سرقت از شرکت دارد و حال که او نيز در شرف اخراج قرار گرفته، بهتر است تا با وي همکاري ‏کرده و انتقام خود را از کمپاني بگيرد. نقشه هابز بسيار دقيق و حساب شده است و هدف تنها سرقت مقدار اندکي الماس ‏است. کوئين رمز گاوصندوق اصلي کمپاني را به دست مي آورد، اما قبل از روز موعود پديده تازه اي- دوربين مدار ‏بسته- در ساختمان به کار گرفته مي شود که نقشه را دچار مخاطره مي کند. با اين وجود هابز مصمم است تا با استفاده ‏از نقطه کور و زمان ميان چرخيدن دوربين ها کار خود را صورت دهد. سرقت با موفقيت انجام مي شود، اما فرداي آن ‏روز وقتي کوئين به کمپاني قدم مي گذارد، آگاه مي شود که بيش از يک تن الماس به سرقت رفته است. کاري که به نظر ‏مي آيد از عهده پيرمردي چون هابز خارج باشد...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

مايکل رادفورد متولد 1946 دهلي نو است. در دانشگاه آکسفورد درس خوانده و مدتي نيز به عنوان معلم کار کرده ‏است. بعدها در مدرسه ملي سينما و تلويزيون انگلستان تحصيل کرده و با ساختن فيلم هاي مستند به فيلمسازي روي ‏آورده است. در 1983 براي اولين منتقدان با فيلم مکاني ديگر، زماني ديگر نامش را شنيدند. يک سال بعد با فيلم 1984 ‏که بر اساس کتاب جورج اورول ساخته بود، موفق به دريافت جايزه لاله طلايي جشنواره استانبول و جايزه بهترين فيلم ‏از مراسم ايونينگ استاندارد بريتيش فيلم شد. شهرت جهاني يک دهه بعد با فيلم پستچي[درباره داستان عاشقانه يک ‏پستچي ايتاليايي که از زبان پابلوي نرودا شاعر تبعيدي روايت مي شد] نصيب وي شد. اما در طول يک دهه و خرده اي ‏که از آن فيلم مي گذرد، هنوز اثر قابل ديگري به کارنامه اش افزوده نشده است. آخرين فيلم به نمايش در آمده از وي ‏اقتباسي متوسط از تاجر ونيزي[با شرکت آل پاچينو و جرمي ايرونز] ويليام شکسپير سه سال قبل اکران شد.‏

اما فيلم 20 ميليون دلاري بي نقص که هر چند از نظر ساختار-مخصوصاً سکانس سرقت- واقعاً بي عيب و نقص است، ‏اما تماشاگر آشنا با فيلم هاي اين ژانر را بلافاصله به ياد فيلم هاي دهه 1970 مي اندازد. و اين يعني شکست!‏

بي نقص براي رادفورد يک گام بزرگ به پس است. فيلم متعلق به زمانه ما نيست و فقط پيرنگ هاي کم رنگي چون ‏تلاش کويين براي رسيدن به مقام اولين مدير زن از افاضات فمينيستي روز ريشه گرفته يا اقدامات خيرخواهانه اش ‏براي ريشه کني سرطان و غيره... در کنار اينها فيلم هيچ ندارد. هر چند مايکل کين کوشيده تا تقش خود را با دقت و ‏وسواسي چشمگير ايفا کرده و شاه بيت موضوع يعني هدفش از سرقت الماس ها[گرفتن انتقام همسر متوفايش از شرکت ‏بيمه] را تا دقايق پاياني مخفي و جذاب نگاه دارد، اما به قول آمريکايي ها فيلم در زمان و مکان اشتباهي ساخته است. ‏فيلمنامه حاوي پيرنگ هاي ديگري از جمله تمايل فينچ به کوئين نيز هست که هرگز سرانجامي شايسته پيدا نمي کند، که ‏اگر چنين مي شد بر شور و هيجان فيلم مي افزود و توان لامبرت ويلسون را نيز بيشتر به کار مي گرفت. فيلم در شکل ‏فعلي اش کهنه نما و ساخت آن غير لازم به نظر مي ايد. کاش رادفورد براي خلق شاه بيت ديگري در کارنامه اش تا دير ‏نشده، اقدامي جدي صورت دهد! ‏
ژانر: درام، جنايي. ‏

ladrones.jpg

‏<‏strong‏>جيب بر ها ‏Ladrones‏<‏‎/strong‏>‏

کارگردان: خايمه مارکز. فيلمنامه: خوآن ايبانيز، انريکه مارکز بر اساس داستاين از انريکه لوپز لاويگنه. موسيقي: ‏فدريکو يوسيد. مدير فيلمبرداري: ديويد آزکانو. تدوين: ايوان آله دو. طراح صحنه: خوآن بوتلا. بازيگران: خوآن خوزه ‏بالاستا[الکس]، ماريا والورده[سارا]، پاتريک بوشو[عتيقه فروش]، ماريا بالاستروس[آنا]، کارلوس ‏کانيوسکي[پلوکوئرو]، اريک پروبانزا[خورخه]. 105 دقيقه. محصول 2007 اسپانيا. نام ديگر: ‏Thieves‏. نامزد جايزه ‏بهترين بازيگر مرد/خوآن خوزه بالستا و بهترني فيلمبرداري از انجمن منتقدان فيلم اسپانيا، برنده جايزه ‏C.I.C.A.E.‎‏ و ‏نامزد يوزپلنگ طلايي جشنواره لوکارنو، برنده جايزه ويژه داوران و نامزد جايزخ طلايي جشنواره مالاگا. ‏

الکس فرزند آناي جيب بر پس از مدتي طولاني از يتيم خانه آزاد مي شود و بلافاصله براي کار در يک ارايشگاه ‏استخدام مي شود. الکس پس از مراجعه به منزل مادرش درمي يابد که آنجا را به خاطر بدهکاري به صاحبخانه ترک ‏کرده است. پس از دادن بدهي صاحبخانه در آنجا مستقر و شروع به جست و جو براي يافتن مادرش مي کند. يک روز ‏هنگام خريد در فروشگاهي بزرگ متوجه سرقت يک سي دي توسط يک دختر شده و سبب نجات وي مي شود. با تعقيب ‏دختر مي فهمد که متعلق به خانواده اي تقريبا مرفه بوده و سارا نام دارد. به نظر مي رسد که سارا به جنون سرقت براي ‏دستيابي به هيجان مبتلا است. بنابر اين الکس که فريفته او شده، سعي مي کند به وي نزديک شود. ابتدا سارا مقاومت مي ‏کند، اما پيشنهاد الکس مبني بر آموزش جيب بري او را وسوسه مي کند. همکاري اين دو نفر براي هر دو خوشايند است ‏تا اينکه عتيقه فروسي که اموال دزدي را از الکس مي خرد و از محل زندگي آنا نيز خبر دارد، در ازاي دادن آدرس وي ‏از وي مي خواهد تا کيف پول فردي متشخص را بدزد. اما الکس و سارا هنگام سرقت به دام مي افتند. پليس بعد از ‏بازجويي به دليل ارتکاب اولين جرم آن دو را ازاد مي کند، اما سارا ديگر مايل به ادامه همکاري با الکس و ديدار با او ‏نيست. الکس به سراغ مال خر رفته و بعد از اصرار فراوان موفق مي شود مادرش را در يک روسپي خانه سطح بالا ‏بيابد. الکس که به شدت از سقوط مادر سرخورده شده، پس از ملاقات با سارا در مترو از او نيز جدا مي شود و هنگام ‏خروج از مترو بر اثر زخم چاقو از پا در مي آيد.‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

خايمه مارکز اولاريگا با نوشتن فيلمنامه خداحافظ کوسه[کارلوس سوآرز]، شب سلاطين[ميگوئل باردم] و غار[ادوارد ‏کورتز] آغاز کرد. با ساختن دو فيلم کوتاه باز و بهشت گمشده[برنده جايزه بزرگ جشنواره اوپسالا و جايزه بهترين فيلم ‏کوتاه جشنواره ملبورن] شروع به کارگرداني کرد و جيب برها[يا دزدها] اولين فيلم بلند وي به شمار مي رود که در ‏جشنواره هاي متعددي به نمايش درآمده و مورد ستايش منتقدان نيز قرار گرفته است. ‏

جيب برها يک غافلگيري تمام عيار است. قصه کشف عشق توسط پسري که از ده سالگي عشق مادر را از دست داده و ‏اينک در نوجواني در صدد يافتن اوست. و زماني که او را مي يابد جز اندوه نصيبش نمي شود. شايد به همين خاطر ‏است که سارا را نيز رها مي کند و دانسته به سوي مرگ مي رود. جيب برها فيلمي شاعرانه، مهيج و عاشقانه است که ‏تنها مي توان در سينماي اسپانيا نمونه هاي آن را يافت. مارکز با اولين فيلم خود ثابت مي کند که قادر به روايت داستاني ‏اين چنين ظريف و پر از پيرنگ هاي ريز و درشت است که هر کدام مي تواند دستمايه فيلمي ديگر شوند. ديالوگ هاي ‏اندک، برداشت هاي بلند و انتخاب بازيگراني که بلافاصله همذات پنداري تماشاگر را جلب مي کنند، از نقاط قوت فيلم ‏است. بدون شک خوآن خوزه بالاستا در آينده تبديل به متد يمن سينماي اسپانيا خواهد شد. کاري که او با ميميک صورت ‏و حرکات دست هايش مي کند، بسياري از بازيگران قادر نيستند با تمام وجود و ديالوگ هاي قوي انجام دهند. فقط يک ‏جمله:‏‎ ‎‏"فرصت تماشاي اين فيلم را از دست ندهيد!"‏
ژانر: درام. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 7:46 | لینک ثابت |

tropedaliz.jpg

‏<‏strong‏>جوخه برگزيده ‏Tropa de Elite‏<‏‎/strong‏>‏

کارگردان: خوزه پاديلا. فيلمنامه: خوزه پاديلا، بروئيلو مانتوواني، رودريگو پيمنتل بر اساس کتاب جوخه برگزيده نوشته ‏آندره باتيستا و لوييز ادواردو سوارس. موسيقي: پدرو بروفمان. مدير فيلمبرداري: لولا کاروالو. تدوين: دانيل رزنده. ‏طراح صحنه: توله پيک. بازيگران: واگنر مورا[سروان ناسيمنتو]، کايو خونکويرا[نتو]، آندره راميرو[آندره ماتياس]، ‏ميلهم کورتاز[سروان فابيو]، ماريا ريبيرو[روسانه]، فرناندا ماچادو[ماريا]، فابيو لاگو[بايانو]، فرناندا د ‏فريتاس[روبرتا]، پائولو ويله لا[ادو]، مارچلو واله[سروان اليويرا]، مارچلو اسکورل[سرهنگ اوتاويو]، اندره ‏مائورو[رودريگز]، پائولو هاميلتون[سولدادو پائولو]، رافايل د آويلا[خوخا]، امرسون گومز[خاوچو]، پاتريک ‏سانتوس[تينهو]. 118 و 114 دقيقه. محصول 2007 برزيل. نام ديگر: ‏Elite Squad‏. برنده خرس طلاي جشنواره ‏برلين. برنده جايزه بهترين کارگرداني و بهترين تدوين از جشنواره سائو پائولو. ‏

سال 1997، پيش از سفر پاپ به ريو دو ژانيرو، سروان ناسيمنتو از جوخه ويژه پليس[‏BOPE‏] ماموريت مي يابد تا ‏محله نزديک سکونت پاپ را از شر قاچاق چي ها و و فروشندگان مواد مخدر پاک کند. سروان قصد دارد شخص ‏ديگري را يافته و به جاي خود منصوب کند. چون همسرش آبستن است و خود نيز تصميم گرفته تا به آموزش افراد تازه ‏کار بپردازد. همزمان نتو و ماتياس-دو دوست آرمان گرا- به نيروي پليس مي پيونند و تصميم دارند تا پليس هايي ‏آبرومند شده و با جنايتکاران مبارزه کنند. اما آن چه در دستگاه پليس مي بينند فقط فساد و ديوان سالاري احمقانه است و ‏از اين رو تصميم مي گيرند تا به ‏BOPE‏ ملحق شوند. در طول ماه هاي بعد، زندگي ناسيمنتو، نتو و ماتياس در طول ‏دوره سخت آموزش و سپس جنگ عليه تبه کاران به هم گره مي خورد. ناسيمنتو ابتدا باور دارد که نتو مي تواند جانشين ‏خوبي براي او باشد، اما رفتار شتاب زده و نسنجيده نتو او را منصرف مي کند. مدتي بعد ناسيمنتو به اين تيجه مي رسد ‏که ماتياس باهوش انتخاب بهتري است، اما ماتياس بايد قبل از انتقال مسئوليت ثابت کند که هنوز عاري از احساس نشده ‏و قلب دارد....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

خوزه پاديلا تهيه کننده، مستندساز برزيلي در سال 2002 با اولين فيلمش اتوبوس شماره 174 [بر اساس واقعه ‏گروگانگيري فاجعه بار در ريو دو ژانيرو] ورودي خيره کننده به عالم سينما را تجربه کرد. دريافت 10 جايزه معتبر ‏براي اين مستند تکان دهنده دورخيز براي ساخت اولين فيلم داستاني اش جوخه برگزيده بود. اما ميان دو فيلم 5 سال ‏فاصله افتاد و پاديلا در اين مدت تنها يک مستند تلويزيوني ديگر به نام گاوچران هاي ناپديد شده برزيلي ساخت که توجه ‏زيادي جلب نکرد. اما فيلمنامه متعددي نوشت که توسط ديگران ساخته شد و گاه در مقام تهيه کننده نيز فيلم هاي قابلي ‏توليد کرد. جوخه برگزيده که با هزينه 4 ميليون دلار توليد شده، تا اين لحظه نزديک به 10 ميليون دلار در برزيل در ‏آمد داشته و بيش از 2 ميليون نفر آن را در سينما تماشا کرده اند که رقمي بسيار قابل توجه براي سينماي اين کشور ‏محسوب مي شود. اين اتفاق در حالي افتاده که سه ماه قبل از اکران رسمي آن نسخه هاي غير قانوني فيلم دست به دست ‏گشته و پر فروش ترين دي وي دي بازار قاچاق نيز بوده است. ‏

جوخه برگزيده شايد در نگاه اول فيلمي درباره پليس قدرتمند برزيل با افسراني رمبو صفت باشد که به خاطر نيت هاي ‏خوب دست به خشونت مي زنند، اما چنين نيست. فيلم گران قيمت ترين محصول سينماي برزيل است و با توجه به سابقه ‏کارگردانش آن را بايد جدي گرفت. چيزي که از همان نماهاي روي دست ابتداي فيلم که ادرنالين خون تماشاگر را بالا ‏مي برد، مي توان پي برد. فيلم دو شخصيت مرکزي دارد: ناسيمنتو که راوي فيلم نيز هست و درگير ميان وظايف ‏همسري و در آستانه پدر شدن که از شغل پر استرس خود و روش هايي چون شکنجه کردن براي مبارزه با تبهکاران به ‏تنگ آمده است. و ديگري ماتياس که حقوق خوانده و از ديدن اين همه فساد در دستگاه پليس منزجر شده است. ‏

فيلم بر اساس کتاب دو سروان سابق ‏BOPE‏ ساخته شده و تمامي وقايع موجود در آن از جمله خشونت روزمره، اعتياد، ‏رياکاري و فساد در دستگاه پليس واقعي است که فيلم را تا حد يک سند ديداري شنيداري ارتقاء مي دهد. پاديلا براي ‏شدت بخشيدن به وجوه مستندگونه اثر آن را با شيوه هاي اين گونه فيلم ها ساخته از کاربرد نور و رنگ تا دوربين روي ‏دست در تمام فيلم و همه اينها براي رسيدن به اين حرف که فاصله ميان دو جبهه چقدر است. ايا روش هاي فاشيستي ‏BOPE‏ کمتر از رفتار قاچاقچيان تا بن دندان مسلح خشونت آميز است؟ و براي رسيدن به يک شهر "تميز" چقدر بايد ‏هزينه داد؟
ژانر: اکشن، درام، جنايي. ‏

 

نوشته شده توسط فیلم ساز در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 7:34 | لینک ثابت |

12.jpg

‏<‏strong‏>12‏‎‎

کارگردان: نيکيتا ميخالکف. فيلمنامه: نيکيتا ميخالکف، ولاديمير مويسينکو، الکساندر نووتوتسکي. موسيقي:ادوارد ‏آرتميف. مدير فيلمبرداري: ولاديسلاو اوپليانتس. تدوين: آندري زايزسف، انزو منيکوني. بازيگران: نيکيتا ميخالکف، ‏سرگئي ماکووتسکي، آلکسي پترنکو، يوري اوستويانف، سرگئي گارماش، سرگئي گازاروف، ميخاييل يفرموف، واتلنتين ‏گافت، الکسي گوربونوف، ويکتور ورژبيتسکي، سرگئي آرتسيباشف، الکساندر داباشيان. 159 دقيقه. محصول 2007 ‏روسيه. نامزد اسکار بهترين فيلم خارجي، نامزد شير طلايي جشنواره ونيز.‏

جواني اهل چچن را به خاطر قتل پدر خوانده روس اش محاکمه مي کنند. دوازده عضو هيئت منصفه به تالاري مي روند ‏و در را به روي خود مي بندند تا شور کنند. به آنها گوشزد شده تا وقتي مدرکي محکمه پسند عليه متهم يافته نشده، او بي ‏گناه است. يازده تن از اعضاي هيئت، هر يک با دلايل خاص خود راي به محکوميت جوان مي دهند و تنها يک نفر در ‏برابر راي آنها مقاومت مي کند.‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

منتقدان و صاحب نظران بسياري نيکيتا ميخالکف را بزرگ ترين کارگردان زنده روسيه مي دانند. در وطنش بسيار ‏محبوب و در خارج از مرزهاي روسيه نيز فيلمسازي مشهور محسوب مي شود. دو بار نامزد نخل طلا بوده و دو جايزه ‏از جشنواره کن گرفته، دو بار نامزد جايزه بافتا شده و 16 جيازه معتبر در کارنامه اش دارد و اينک با اقتباس آزاد و ‏هنرمندانه اش از 12 مرد خشمگين رجينالد رز به مراسم اسکار نيز راه يافته است. ‏

گفتيم بازسازي آزاد و بايد مي گفتيم مبتکرانه، چون ميخالکف تنها قالب نمايشنامه را گرفته و از آن اثري کاملاً روسي ‏ساخته است. بازنواخت کامل از يک قطعه قديمي با تاثيرهايي از چخوف و بر خلاف نسخه آمريکايي اش به شدت ‏سينمايي!‏

ميخالکف حوادث معاصر روسيه را به عنوان پس زمينه برگزيده است. جواني چچني که ظاهراً پدرخوانده روس خود را ‏به قتل رسانده و بايد قرباني نژادپرستي و تعصب کور شود. انتخاب سالن ورزشي يک دبيرستان به عنوان محل شور ‏اعضاي هيئت منصفه ايده خلاقانه اي است که منتهي به گسترش فضاي جولان دادن شخصيت ها شده. گفت و گو هاي ‏ميان اعضاي هيئت به فوتبال خشمگينانه کلمات مي ماند که هر کدام نماينده عضوي از طبقات مختلف جامعه امروز ‏روسيه هستند. استفاده ز عناصر همدلي برانگيز در کنار خلق منطقي هيجان باعث شده تا زمان نزديک به سه ساعته فيلم ‏در نظر تماشاگر طولاني نبوده و تا آخر با آن همراهي کند. ميخالکف که خود بازيگر برجسته اي است، به شکلي ‏فروتنانه يکي از کوچک ترين نقش ها را خود ايفا کرده و سکان را به دست سرگئي ماکووتسکي داده که در لحظاتي ‏خوب مي درخشد. مخصوصاً در لحظاتي که حکايت الکلي بودن و سپس رستگار شدنش را تعريف مي کند. اما نگران ‏نباشيد، چرخش ناگهاني در قصه به دست خود ميخالکف صورت خواهد گرفت!‏
ژانر: جنايي، درام، مهيج. ‏
‏ ‏
yearofthedog.jpg


‏<‏strong‏>سال سگ ‏Year of the Dog‎

نويسنده و کارگردان: مايک وايت. موسيقي: کريستف بک. مدير فيلمبرداري: تيم اّر. تدوين: دادي دورن. طراح صحنه: ‏دانيل بردفورد. بازيگران: مالي شانون[پگي]، لورا درن[برت]، رجينا کينگ[لايلا]، تام سمک کارتي[پي ير]، جاش ‏پاييس[رابين]، جان سي. رايلي[ال]، پيتر سارسگارد[نيوت]. 97 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نامزد جايزه بهترين ‏فيلمنامه از مراسم روحيه مستقل. ‏

پگي زني حدوداً چهل ساله که به علت ناسازگاري هايش هنوز ازدواج نکرده، همراه سگش در خانه اي کوچک در ‏جنوب کاليفرنيا زندگي مي کند. او در اداره اي کار مي کند که با سيستم باز اداره مي شود. با وجود يکنواخت بودن اين ‏کار، پگي چندان هم ناراضي به نظر نمي رسد. اما مرگ ناگهاني سگش و درک اينکه ديگر همدمي ندارد باعث مي شود ‏تا نگاه تازه اي به دنيا و زندگي خود را تجربه کند...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

مايکل کريستوفر وايت متولد 1970 پاسادنا فيلمنامه نويس موفق و تيزهوشي که پيش از اين فيلمنامه هاي دختر خوب، ‏چاک و باک و مدرسه راک را نوشته، براي اولين بار روي صندلي کارگرداني نشسته است. فيلمي بامزه به سبک وودي ‏الن که با مسائل بنيادين هستي نيز سر و کله مي زند. سال سگ درباره زني است که خود را از وراي عشق به طبيعت و ‏حيوانات باز مي شناسد و ثابت مي کند زماني که زندگي خود را وقف چيزي غير از دغدغه ها و اميال خود بکنيد و از ‏خودپرستي و خود محوري دوري نکنيد، چه اتفاقي مي افتد. نسخه فيلم براي خوب زندگي کردن، همدلي و محبت است ‏که در زمانه ما کالاي کميابي است. ‏

پگي در ادامه طرفدار سرسخت طبيعت و حيوانات مي شود، و اين امر تنها به خاطر علاقه شخصي اش نيست. بلکه او ‏با اين کار معنايي براي زندگي خود يافته و به آرامش روحي مي رسد. سال سگ در دوره اي که فيلم ها جز خشونت و ‏بد رفتاري تجويز نمي کنند، فيلمي سالم درباره لذت بردن از زندگي و شاد زيستن است. ‏
ژانر: کمدي، درام. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 7:27 | لینک ثابت |

slipstream.jpg

‏<‏strong‏>اسليپ استريم ‏Slipstream‎

نويسنده و کارگردان: آنتوني هاپکينز. موسيقي: آنتوني هاپکينز. مدير فيلمبرداري: دانته اسپينوتي. تدوين: مايکل آر. ‏ميلر. طراح صحنه: اسماعيل کارده ناس. بازيگران: آنتوني هاپکينز[فليکس بونهافر]، استلا آرويو[جينا]، لانا ‏آنتونووا[ليلي]، جين بورکن[مل]، مايکل کلارک دانکن[مارت]، فيونلا فلانگان[بت لاستيگ]، جنيفر آن ‏فراتنکلين[شلي]، مونيکا گارسيا[مونيکا]، گاوين گريزر[گاوين]، کريستوفر لافورد[لارس]، ويليام لاکين[کارآگاه باز ‏لارابي]، جنيفر مان[جوآني]، کريستين اسليتر[ري]، جان تورتورو[تهيه کننده]، جين تامپسون[مارشا]، جفري ‏تامبور[گيک/جفري/دکتر گيکمن]، ليزا پپر[تريسي]، اپيتا مرکرسون[باني]، کن ميلن[دکتر استو کوهن] و کوين مک ‏کارتي به نقش خودش. 96 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نام ديگر: ‏Slipstream Dream‏. برنده جايزه داوران جوان ‏و نامزد يوزپلنگ طلايي جشنواره لوکارنو. ‏

فليکس بونهافر، فيلمنامه نويس دچار حادثه شده و شخصيت هاي آخرين فيلمنامه اش به نام اسليپ استريم. گروه سازنده ‏فيلمي بر اساس آن وارد زندگي او مي شوند. ‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

يک نوآر کمدي از بازيگر بزرگ زمانه ما سر فيليپ انتوني هاپکينز که بسيار دير و با حضور در فيلمي آمريکاي ‏شناخته شد. يک هشت و نيم انگليسي آمريکايي که در آن فيلمنامه نويسي نه چندان مشهور با سرنوشت، روياها و واقعيت ‏هاي پيرامونش برخورد مي کند. اما آن چه مهم است نحوه کشف تمامي اينهاست. هاپکينز با استفاده از ايده هاي ادبيات ‏اسليپ استريم و آموزه هاي هندويسم[کارما] به نوع تازه اي از روايت تو در تو و سيال ذهني دست پيدا مي کند که نمونه ‏هاي مشابهي در گذشته داشته است. شايد به همين خاطر تاکيد او روي اين نوع روايت تا نيمه فيلم چندان خوش آيند ‏نباشد. اما با باز شدن گره هاي داستان و مشخص شدن جايگاه شخصيت ها در رويا و واقعيت فيلم شکل منسجم تري به ‏خود مي گيرد و دنبال کردن آن نيز براي تماشاگري که از ادبيات اسليپ استريم زاده دوران ‏New Age‏ و کارما ‏شناخت چنداني ندارد، راحت تر مي شود. اين سومين تجربه کارگرداني هاپکينز است و بر خلاف دو فيلم پيشين که کسي ‏آنها را به ياد ندارد و شايد نديده باشد، نشان از توانايي قصه گويي او در مقام کارگردان دارد.‏

مي توانيد فيلم را با مگنولياي پل تامس اندرسون نيز مقايسه کنيد که زندگي را زنجيره اي از تصادف هاي صرف مي ‏داند، اما در يک کلمه بايد گفت: توضيح فيلم چندان ساده نيست! هر کس مي تواند تعابير متفاوتي از فيلم داشته باشد. مي ‏شود آن را به عنوان هجويه اي از دنياي فيلمسازي ديد. يا يک فيلم در فيلم با نگاهي فلسفي و... اما آنچه مسلم است لحن ‏شوخ و گاه تلخ هاپکينز در کنار موسيقي بسيار زيبايي که براي فيلم تصنيف کرده، نشان از تولد يک فيلمساز دارد، هر ‏چند اين اتفاق اندکي دير رخ داده است. ‏
ژانر: کمدي، درام، فانتزي، علمي تخيلي. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 7:26 | لینک ثابت |

gabriel.jpg

‏<‏strong‏>جبرئيل ‏Gabriel‎

کارگردان: شين ايبس. فيلمنامه: شين ايبس، مت هيلتن تاد. موسيقي: برايان کاچيا. مدير فيلمبرداري: پيتر هولاند. تدوين: ‏آدرين راستيرولا. طراح صحنه: ويکتور لام. بازيگران: اندي ويتفيلد[جبرئيل]، دواين استيونسون[شمائيل]، سامانتا ‏نوبل[جيد/آميتيل]، اريکا هينتز[ليليث]، مايکل پيکريلي[آسموديوس]، هري پاوليديس[اوريل]، جک کمپبل[رافائيل]، ‏کوين کاپلند[اهريمن]، برندن کليکين[بالان]، مت هيلتن تاد[ايتورئيل]، والنتينو دل تورو[باليل]، گوران دي. ‏کلوئت[مولوک]، امي متيوز[مگي]. 109 و 113 دقيقه. محصول 2007 استراليا. ‏

در شهري بي نام که گويي در برزخ قرار دارد، نبرد ميان فرشتگان رانده شده از درگاه خداوند و ملک هاي مقرب ادامه ‏دارد. آنها بر سر روح آدميان مي جنگندند و هدف به دست گرفتن کنترل اين شهر است. آخرين بازمانده ملک هاي ‏مقرب که جبرييل نام دارد وارد شهر که تاريکي بر آن مستولي شده، مي شود تا با غلبه بر فرشتگان رانده شده به رهبر ‏شمائيل نور و روشنايي را بار ديگر به شهر بازگرداند.‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

اکشن مذهبي استراليايي که به خاطر هزينه اندک توليدش بايد به آن لقب فيلم بي هزينه داد[تنها 200 هزار دلار که در ‏هفته اول نمايش اش در استراليا سه بيش از سه برابر اين مبلغ را به دست آورده] اولين فيلم شين جان ايبس در مقام ‏نويسنده، تهيه کننده و کارگردان است که به شيوه ‏HD‏ فيلمبرداري شده است. يک محصول کليشه اي و اندکي ماتريکس ‏وار که همچون فيلم برادران واچووفسکي کهن الگوي نبرد ميان خير و شر را ديگر بار روايت مي کند. ‏

کارگردان جبرئيل کوشيده تا فضايي گوتيک خلق کرده و قصه فانتزي و علمي تخيلي اش را به شکلي خلاقانه سامان ‏دهد، اما ضعف در بازي ها-مخصوصاً شخصيت شمائيل- و انتخاب بازيگران نامناسب-‏‎ ‎بدتر از همه سامانتا نوبل در دو ‏نقش جيد/آميتيل- در کنار حرکت هاي سرسام آور دوربين در اطراف شخصيت ها باعث شده تا از قدرت کافي ‏برخوردار نشود. با اين حال ديدن ترکيب هوشمندانه ماتريکس، کلاغ و بليد رانر در يک محصول واقعاً کم هزينه- که ‏بايد به خاطر جلوه هاي ويژه بصري اش ستود- ارزش تماشاي جبرئيل يا گابريل را دارد. حتي اگر تنها نقطه قوت فيلم ‏تک سوال فلسفي شمائيل باشد که رنگي جدي بر فيلم مي زند-اين که چرا بايد تا پاين عمر مطيع اوامر شخص يا چيزي ‏به نام خدا بود؟
ژانر: اکشن، ترسناک. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 7:25 | لینک ثابت |

‎ ‎vantagepoint.jpg

‏<‏strong‏>موضع مسلط/ديدگاه ‏Vantage Point‎

کارگردان: پيت تراويس. فيلمنامه: بري لوي. موسيقي: آتلي اوروارسون. مدير فيلمبرداري: امير مکري. تدوين: ‏استوارت بيرد، ايگوالدي کاراسون، والديس اسکارسدوتير. طراح صحنه: بريجيت بروک. بازيگران: دنيس کوايد[تامس ‏بارنز]، ماتيو فاکس[کنت تيلور]، فارست ويتاکر[هاوارد لويس]، برو سمک گيل[فيل مک کولاف]، ادگار ‏راميرز[خاوير]، آيلت زورر[ورونيکا]، زوئي سلدانا[انجي جونز]، سيگورني ويور[رکس بروکز]، ويليام هرت[رئيس ‏جمهور اشتون]، جيمز له گروس[تد هينکين]، ادواردو نوريه گا[انريکه]، ريچارد تي. جونز[هولدن]، سعيد ‏تغمائويي[سوارز]. 90 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. ‏

اشتون رئيس جمهور آمريکا در مراسمي که با هدف نبرد جهاني با تروريسم در اسپانيا حضور مي يابد. تامس بازنز و ‏کنت تيلور دو نفر از زبده ترين مامورين سرويس مخفي براي محافظت از وي انتخاب شده امد. اين اولين ماموريت ‏بارنز پس از وقفه اي شش ماهه است. چون شش ماه قبل زماني که براي محافظت از رئيس جمهور خود را سپر گلوله ‏تروريست ها کرده بود، به شدت زخمي شده بود. به نظر مي رسد که وي نتواند حفاظت از جان رئيس جمهور را به ‏خوبي بر عهده بگيرد، چون در اولين لحظات مراسم رئيس جمهور مورد اصابت دو گلوله قرار مي گيرد. جمعيت ‏حاضر در محل سراسيمه و هراسيده به هر طرف شروع به دويدن مي کنند. اين آشوب با انفجار بمبي در زير سکوي ‏سخنراني به اوج خود مي رسد. بارنز که پس از شليک گلوله ها مردي مشکوک به نام انريکه را دستگير کرده، بعد از ‏انفجار شاهد فرار او مي شود. هاوارد لويس يک توريست آمريکايي که در حال فيلمبرداري از اين واقعه تاريخي است تا ‏آن را بعدها براي فرزندانش نمايش دهد، چيزهايي را ندانسته روي نوار ضبط مي کند. بارنز بعد از مشاهده فيلم ضبط ‏شده توسط او، براي درک حوادث به اتومبيل گزارشگران تلويزيوني مستقر در محل مي رود. بعد از ديدن نوارهاي ‏مراسم در مي يابد که توطئه اي گسترده در جريان است. مرکز عمليات محافظت از رئيس جمهور به درخواست هاي او ‏پاسخ نمي دهد و جان رئيس جمهور واقعي نيز در خطر است. چون کسي که در مراسم هدف قرار گرفته، بدل وي بوده، ‏اما اينک رئيس جمهور اشتون به چنگ تروريست ها افتاده و بارنز بايد تنها در صدد نجات وي برآيد....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

پيت تراويس کارگردان ايرلندي تبار سابقه اي طولاني و مثبت در تلويزيون دارد. بخش هايي از سريال جا زدن، ‏فرزندان ديگران، و هيئت منصفه را کارگرداني کرده و فيلم تلويزيوني هنري هشتم را نيز ساخته است. دومين فيلم بلند ‏تلويزيوني اش ‏Omagh‏ [2004]نام داشت که به ماجراي بمب گذاري سال 1998 ارتش آزادي بخش ايرلند در يک ‏اتومبيل که منجر به کشته شدن 29 نفر در شمال ايرلند شد، مي پرداخت. فيلم برنده جوايزي از جشنواره تورنتو، ‏جشنواره فيلم هاي مستقتل ويکتوريا و بافتا شد. موضع مسلط اولين پروژه سينمايي تراويس به شمار مي رود که قرار ‏بود در اکتبر سال گذشته به نمايش درآيد، اما پخش آن تا فوريه امسال به تعويق افتاد. ‏

موضع مسلط يا ديگاه همان طور که از نامش پيداست به نمايش ديدگاه هاي مختلف از يک حادثه مي پردازد. نوعي ‏بازي با روايت و زمان سينمايي در قالب فيلمي اکشن با پس زمينه مشکوک سياسي که در هفته اول نمايش خود نزديک ‏به 23 ميليون دلار در گيشه به دست آورده و مي رود تا يکي از پر فروش هاي آغاز سال تازه ميلادي شود. ‏
سهم اصلي اين نمايش پر خرج، پر هيجان و انرژيک متعلق به فيلمنامه نويس، کارگردان و فيلمبردار و تدوينگر آن ‏است. بازيگران کمترين نقش و سهم را دارند. سيگورني ويور جز در سکانس ابتدايي فيلم حضور چنداني ندارد، ادواردو ‏نوريه گا و ديگران نيز و حتي دنيس کوايد که ظاهراً قهرمان اصلي اين ماجرا باشد به اندازه فارست ويتاکر از فيلم سهم ‏برده است. موضع مسلط نشان دهنده خلاقيت عواملي است که از يک قصه عامه پسند نه چندان تازه يک تريلر کوبنده ‏ساخته اند. ايده را با زدن رنگي از تروريسم و حوادث روز-آن هم به شکلي پر رنگ- به روز کرده اند و با استفاده از ‏ديدگاه 8 نفر[هر کدام از اين ديدگاه هاي متفاوت زماني تقريباً 10 دقيقه اي را به خود اختصاص داده اند] آن را بارها و ‏بارها با اختلاف هايي جزئي از نظر زماني روايت کرده اند، و بر خلاف تصور تماشاگران به ورطه زياده گويي يا ‏تکرار مکررات دچار نشده اند. شاخص ترين ترفندي که براي گريز از اين ورطه انديشيده شده، بر ملا شدن حضور بدل ‏رئيس جمهور در صحنه و در نتيجه پيچيده تر شدن گره هاي دراماتيک فيلم است. ‏

چکيده هدف نويسنده و کارگردان فيلم در پوستر آن نيز منعکس شده و قرار است تا با کنار هم گذاشتن اين 8 روايت به ‏هويت سو قصد کنندگان و طرح کلي نقشه ترور دست پيدا کنيم. تهيه کننده فيلم مطابق معمول از تاثير فيلم راشومون ‏کوروساوا بر سازندگان فيلم سخن رانده، اما موضع مسلط/ديدگاه چيزي بيشتر از تاثير پذيري صرف را به نمايش مي ‏گذارد. بيهوده نخواهد بود اگر چند سال گذشته راه به مدد توليد سه گانه بورن و اکشن هايي متفاوت دوران رنسانس اين ‏ژانر بناميم و بدون شک فيلم فعلي نيز در اين روند جايگاه مناسبي به خود اختصاص خواهد داد. ‏

متاسفانه تا اين لحظه موفق به ديدن ‏Omagh‏ نشده ام، اما ديدن موضع مسلط/ديدگاه نويد بخش ظهور کارگرداني با ‏استعداد است. فراموش نکنيد که پل گرين گراس نيز با فيلمي درباره وقايع ايرلند-يکشنبه خونين- به شهرت رسيد و بعد ‏دو قسمت متاخر سه گانه بورن را کارگرداني است. هر چند پيت ديويس در اولين تجربه سينمايي خود در ژانر اکشن قبل ‏مقايسه نيست، اما شباهت هاي ميان کارنامه او و گرين گراس مرا متقاعد به ديدن فيلمي بسيار کوبنده تر در آينده مي ‏کند. ولي تا آن روز همين يکي را دريابيد!‏
ژانر: اکشن، درام، مهيج. ‏

jumper.jpg

‏<‏strong‏>پرش گر ‏Jumper‎

کارگردان: داگ ليمان. فيلمنامه: ديويد اس. گاير، جيم اولز، سايمون کينبرگ بر اساس داستاني از استيون گولد. موسيقي: ‏جان پاول. مدير فيلمبرداري: بري پيترسون. تدوين: سار کلاين، دين زيمرمن، دان زيمرمن. طراح صحنه: اليور شول. ‏بازيگران: هيدن کريستينسن[ديويد رايس]، جيمي بل[گريفين]، ساموئل ال. جکسون[رولند]، ريچل بيلسون[ميلي ‏هريس]، دايان لين[مري رايس]، مايکل روکر[ويليام رايس]، آنا سوفيا راب[کودکي ميلي]، مکس تيروت[کودکي ديويد]. ‏‏88 و 90 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. ‏

ديويد رايس نوجواني کم رو عاشق ميلي هريس است. اما زماني که گوي بلوريني به وي هديه مي دهد، مورد تمسخر ‏مارک-پسر قلدر مدرسه- قرار مي گيرد و سانحه اي سبب افتادن وي به درون درياچه يخ زده مي گردد. اين واقعه باعث ‏مي شود تا ديويد-که همه او را مرده مي پندارند-قابليت جهش از مکاني به مکاني ديگر را در وجود خود کشف کند. ‏مادر ديويد زماني که او پنج ساله بوده آنها را ترک کرده و ديويد که به تنهايي با پدرش زندگي مي کند. او در بازگشت ‏به خانه با پدر خشمگين خود روبرو شده و از خانه فرار کرده و ناپديد مي شود. مدتي بعد با استفاده از قابليت خود دست ‏به سرقت از بانک ها مي زند. پليس عاجز از يافتن رد اوست، اما ماموري به نام راولينز قصد دست برداشتن از تعقيب ‏وي را ندارد. هشت سال بعد، زماني که ديويد زندگي شاد و آرامي براي خود فراهم آورده، سر و کله راولينز با سلاحي ‏بديع پيدا مي شود. چون راولينز که زندگي خود را وقف نابودي افرادي نموده که قادر به پرش از مکاني به مکاني ديگر ‏هستند. ديويد مي گريزد و بعد از هشت سال تصميم به بازگشت به شهر خود و يافتن ميلي مي گيرد. ميلي که از بازگشت ‏وي خوشحال است، مي پذيرد تا به همراه وي به سفري دور دنيا که هواره آرزويش را داشته، برود. اما با پديدار شدن ‏مامورين روالينز در رم همه چيز به هم مي ريزد. ديويد که همزمان با جوان پرش گر ديگري به نام گريفين آشنا شده، ‏بعد از روانه کردن ميلي به آمريکا مخفي مي شود. اما روالينز با گروگان گرفتن ميلي وي را به دامي که تعبيه کرده فرا ‏مي خواند.... ‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

داگ ليمان متولد 1965 نيويورک است. در 1988 از دانشگاه براون-مرکز بين المللي عکاسي- و در سال 1992 از ‏مدرسه سينما و تلويزيون ‏USC‏ فارغ التحصيل شده است. پدرش آرتور ال. ليمان وکيل و مشاور حقوقي برجسته اي ‏است که در ماجراي ايران-کنترا طرف مشورت سنا بود. ليمان فيلمسازي غير حرفه اي را از مقطع راهنمايي آغاز کرد. ‏بعدها در دانشگاه براون شبکه تلويزيوني کابلي تاسيس کرد و خود اولين مديرش شد. اولين فيلم بلندش کمدي مهيج ‏Getting In‏ را در سال 1993 به عنوان پروژه پايان نامه تحصيلي خود جلوي دوربين برد. دومين فيلمش الواط نام ‏داشت که دو سال بعد آن را کارگرداني کرد که در جشنواره فيلم هاي اروپايي خوش درخشيد و از سه جشنواره ديگر نيز ‏جوايزي به دست آورد. اما شهرت واقعي سه سال بعد با فيلم برو نصيب وي شد. يک کمدي مهيج جنايي که نام وي را به ‏عنوان فيلمسازي مستقل و خوش آتيه بر سر زبان ها انداخت. استقبال خوب منتقدين باعث شد تا تهيه کنندگان مقتدر ‏هاليوود ساخت اولين قسمت از سه گانه جيسون بورن را به وي بسپارند. هويت بورن از ليمان چهره کارگرداني قابل ‏اعتماد براي پروژه هاي عظيم را ساخت، اما سبب نشد تا دو قسمت بعدي را به وي بسپارند. اتفاقي فرخنده که باعث شد ‏سکان هدايت اين سه گانه در دستان گرين گراس قرار بگيرد. ليمان نيز پروژه اي بزرگ ديگري به نام آقا و خانم اسميت ‏با شرکت دو ابرستاره امروز هاليوود-براد پيت و آنجلينا جولي- به دست آورد. و اينک پس از سه سال با پروژه اي ‏عظيم به نام پرش گر بازگشته تا بار ديگر قدرت نمايي کند. پروژه اي که با شايعات بسيار مبني بر حضور امينم در نقش ‏اصلي آن براي تماشاگران بسياري نامي شناخته شده بود. ‏

داگ ليمان با استفاده از بودجه اي 85 ميليون دلاري موفق شده تا با ايده ‏Teleportation‏ که به تازگي پس از پخش ‏سريال قهرمانان و سفر هيرو ناکاموراي ژاپني در زمان و مکان طرفداران زيادي يافته، يک فيلم خوش ظاهر و غلط ‏انداز روانه پرده سينماها کند. اما در پس اين ظاهر خوش آب و رنگ استخوان بندي قدرتمندي وجود ندارد. پرش گر ‏وارث ناخلف موجي است که با ماتريکس و تبديل بازي هاي ويديويي به وجود آمد. و بر خلاف ماتريکس فاقد تعقل و ‏تفکر است. مي توان گفت بيشتر به يک بازي کامپيوتري شبيه است که پر شده از لوکيشن هاي دلفريب سراسر دنيا-از ‏مجسمه ابوالهول در مصر تا ‏Colosseum‏ در رم- و جدال ميان يک شرآفرين مومن و پسر خوش قلب و صاحب ‏توانايي خارق العاده که داستاني کليشه اي از عشق او به يک دختر و جدال بر سر نجات وي از چنگ همين ادم بده قصه ‏در پايان انتظارتان را مي کشد. همه اينها براي ساختن يک محصول پول ساز و مطمئن کافي است. اما در اين ميان چه ‏بر سر استعدادي چون داگ ليمان آمده است؟!‏

پرش گر در دو هفته اول نمايش خود بيش از 56 ميليون دلار به دست آورده و با اين روند شايد قسمت هاي بعدي هم ‏توليد شوند. اما آن چه مسلم است پس از صرف اين فيلم با مقداري ذرت بو داده و نوشابه غير الکلي در سينما به سرعت ‏آن را فراموش خواهيد کرد. اما لطفاً به خاطر بسپاريد که سازنده آن همان کارگردان فيلم برو است و اين که چگونه ‏هاليوود مي تواند استعدادها را تلف-نه ببخشيد- در خود حل و سربراه کند!‏
ژانر: اکشن، ماجرايي، علمي تخيلي، مهيج. ‏

madmoney.jpg

‏<‏strong‏>ديوانۀ پول ‏Mad Money‎

کارگردان: کالي خوري. فيلمنامه: گلن گرس بر اساس فيلمنامه اوليه جان ميستر و فيلمنامه پول فعال اثر نيل مک کي و ‏تري وينسور. موسيقي: مارتي ديويچ، جيمز نيوتن هاوارد. مدير فيلمبرداري: جان بيلي. تدوين: وندي گرين بريکمونت. ‏طراح صحنه: برنت تامس. بازيگران: دايان کيتون[بريجت کارديجن]، کتي هولمز[جکي ترومن]، کويين لطيفه[نينا ‏بروستر]، تد دانسون[دان کارديجن]، آدام روتنبرگ[باب ترومن]، استيون روت[گلوور]، کري سمک دانلد[برايس ‏آربوگاست]، راجر کراس[بري]. 104 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. ‏

بريجيد کرديجن وقتي درمي يابد که در معرض از دست دادن خانه خويش است و ديگر قادر به ادامه زندگي متوسط و ‏آسوده اش نيست، شوکه مي شود. شوهرش دن پس از سي سال کار خود را از دست داده و در جستجوي کار است. اما ‏تلاش هاي وي موفقيت آميز نيست. بريجيد نيز که تنها تخصص اش ادبيات انگليسي است، مجبور مي شود در جست و ‏جوي کار بربيايد. اما تنها شغلي که گيرش مي آيد نظافت چي شدن در ساختمان بانک اندوخته فدرال کانزاس سيتي ‏است.جايي که پول هاي فرسوده را از دور خارج و معدوم مي کنند. بريجيد به زودي مي فهمد با دو زن ديگر-مادر ‏مجردي به نام نينا و دختر جواني به نام جکي- در زمينه بي پولي همدرد است. آنها نيز مشکلاتي دارند که تنها با پول ‏حل مي شود. بريجيد پس از جلب موافقت آنها مقشه اي ساده و اما غير قابل کشف براي سرقت پول هاي کهنه طراحي ‏مي کند. اولين سرقت با موفقيت انجام مي شود، اما حرص و طمع بريجيد و جکي باعث مي شود به اين کار ادامه دهند. ‏پس از سه سال سرقت مداوم، خرجبي رويه پول توسط بريجيد توجه مامور خزانه داري را جلب کرده و تصميم به دام ‏انداختن آنان مي گيرد. نينا و جکي به دام مي افتند، اما بريجيد مي گريزد و با گرفتن وکيل آنها را خلاص مي کند. به ‏نظر مي رسد همه پول هاي مسروقه نيز از بين رفته، ولي چند ماه بعد...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

کارولاين آن خوري متولد 1957 سن آنتونيوي تگزاس است. پدر و مادرش دکتر بودند، اما کالي در دانشگاه معماري ‏خواند و بعد مجذوب نمايش شد. در 1982 به لس آنجلس نقل مکان کرد ودر انستيتوي استراسبرگ درس خواند. براي ‏شرکت هاي تبليغاتي کار کرد و سرانجام با نوشتن فيلمنامه تلما و لوئيز در 1991 و کسب جوايز گولدن گلاب، جايزه ‏اتحاديه نويسندگان و اسکار بهترين فيلمنامه ورودي خيره کننده به سينما را تجربه کرد. بعد از نوشتن فيلمنامه چيزي ‏براي صحبت کردن در 1995 شروع به نوشتن فيلمنامه ‏Divine Secrets of the Ya-Ya Sisterhood‏ کرد تا خود ‏آن را کارگرداني کند. فيلم در سال 2002 به نمايش در آمد و به رغم تم زنانه قابل توجهش-رابطه مادر و دختر و تم ‏رفاقت- نتوانست بيش از يک فيلم متوسط ارزيابي شود. شايد همين امر باعث شد تا وقفه اي چند ساله ميان دو فيلم ‏سينمايي وي حاصل شد. خوري در اين فاصله شش ساله تنها يک فيلم تلويزيوني به نام هاليس و رئا در 2006 ‏کارگرداني کرد که درامي زنانه و باز متوسط بود. و اينک با ديوانۀ پول بار ديگر زير فيلمي متوسط امضا انداخته که ‏همچون کارهاي پيشين وي تمي زنانه و درباره رفاقت ميان زن ها دارد. ‏

ديوانۀ پول متعلق به موج فيلم هاي زن پسندي است که قرار است طليعه دار نهضت زن ها هم مي تواند باشند. فرقي نمي ‏کند در چه زمينه اي، چون قرار است سيادت مردها حتي در دنياي مجازي به چالش طلبيده شود. اين موج مي تواند سبب ‏وزيدن نسيمي تازه بر سينماي به شدت مردانه امروز دنيا باشد. اما کاش در همين حد باقي مي ماند. اگر کالي خوري با ‏واقع گرايي تلما و لوئيز به اين کار ادامه مي داد، مي توانست راهي را که در دل همين سيستم بي رحم براي تثبيت ‏موقعيت زن ها يافته بود، گسترش داده و قوام دهد. اما تنها پيرنگ رفاقت در ميان زن ها و شورش و تشبث آنان به ‏کارهاي مردانه در فيلم هاي بعدي ادامه يافت و در فيلم 22 ميليون دلاري فعلي نيز امتداد پيدا کرده است. البته فروش ‏‏21 ميليون دلاري ديوانۀ گول نشان مي دهد که هنوز اين موج طرفداران قابل توجهي دارد، پس اين وظيفه کالي و ديگر ‏بانوان است که دستي به سر گوش همين موج بکشند. پيرايش اش کرده و پيرنگ ها نو به آن بيفزايند. ‏

ديوانۀ پول يا پول ديوانه قدرت دخترها را در طرح و اجراي يک سرقت بي عيب و نقص به نمايش مي گذارد و بر ‏خلاف تصور تماشاگران که با ديدن صحنه هاي بازجويي خرده شده در طول فيلم ميان فلاش بک هاي طولاني که به ‏شرح ماجرا اختصاص دارند، يقين پيدا کرده که همگي دستگير شده اند در پايان با زيرکي هر چه تمام موجبات خلاصي ‏و حتي خوشبختي دخترها را فراهم مي کند. نينا نزد فرزندانش باز مي گردد و مهعشوقي نيز به دست آورده، حال و روز ‏جکي و بريجيت نيز چندان بد نيست و چند ماه بعد که مشخص مي شود بريجيت مقداري زيادي از پول ها را در زير ‏زمين پاتوق هميشگي شان مخفي کرده، شادي هر سه تکميل مي شود. ‏

بزرگ ترين دستاورد کالي خوري در اين فيلم استفاده از سه بازيگر از سه نسل مختلف و حتي تبار مختلف است. نمونه ‏کامل يک انتخاب بازيگر صحيح و استفاده از شيمي ميان آنها که توانسته جذابيت فيلم را تضمين کند. دايان کيتون ‏سالخورده هنوز شيطنت جواني را دارد، کتي هولمز نمونه کاملي از نسل جوان شيفته پول را ارائه مي دهد و کوئين ‏لطيفه هميشه دوست داشتني هم نمونه مادر مجرد خوب و لايق يک عاشق حسابي را با لوندي خاص خود ايفا مي کند. ‏
اگر توقع تعقل و تفکر يا حتي عمق از ديوانۀ پول داريد، اشتباه مي کنيد. ولي اگر به دنبال دو ساعت تفريح خالص ‏هستيد، آدرس درستي به شما داده اند!‏
ژانر: کمدي، جنايي. ‏

control.jpg

‏<‏strong‏>کنترل ‏Control‎

کارگردان: آنتون کوربين. فيلمنامه: مت گرينهال بر اساس خود زندگي نامه دبرا کرتيس‎"Touching from a ‎Distance"‎‏. موسيقي: ‏Joy Division، ‏New Order‏. مدير فيلمبرداري: مارتين روهه. تدوين: اندرو هولم. طراح ‏صحنه:کريس روپ. بازيگران: سام رايلي[ايان کرتيس]، سامانتا مورتون[دبي کرتيس]، کريگ پارکينسون[توني ‏ويلسون]، الکساندرا ماريا لارا[آنيک اونوره]، جيمز آنتوني پيرسون[برنارد سامر]، جو اندرسون[هوکي]، توبي ‏کبل[راب گرتون]، هري تريدوي[استيو موريس]، اندرو شريدان[تري]، رابرت شلي[تويني]. 121 دقيقه. محصول ‏‏2007 انگلستان، آمريکا، استراليا، ژاپن. برنده جايزه کارل فورمن براي بهترين نويسنده تازه کار و نامزد جايزه بهترين ‏فيلم و بهترين بازيگر زن نقش مکمل/مورتون از مراسم بافتا، برنده جايزه بهترين بازيگر و نامزد جايزه بزرگ ‏جشنواره فيلم براتيسلاوا، برنده جايزه بهترين فيلم-بهترين کارگردان-بهترين بازيگر زن/توبي کبل-بهترين بازيگر تازه ‏کار/رايلي-بهترين فيلمنامه و بهترين دستاورد تکنيکي از مراسم فيلم هاي مستقل بريتانيايي، نامزد جايزه طلايي مراسم ‏Camerimage، برنده دوربين طلايي-نشان سينماي اروپا و جايزه نگاه جوان از جشنواره کن، برنده هوگوي طلايي ‏بهترين بازيگر/رايلي و بهترين فيلمنامه از جشنواره شيکاگو، نامزد جايزه بهترين بازيگر مرد از مراسم ‏Chlotrudis، ‏برنده جايزه بهترين بازيگر مرد و بهترين فيلم از جشنواره ادينبرو، برنده جايزه منتقدان براي بهترين فيلم از جشنواره ‏هامبورگ، نامزد 8 جايزه مراسم انجمن منتقدان فيلم لندن، برنده جايزه محبوب ترين فيلم از جشنواره ملبورن، نامزد ‏بهترين بازيگر مرد از انجمن منتقدان آن لاين، برنده جايزه ويژه بهترين فيلم اول از جشنواره استکهلم. ‏

ايان کرتيس جوان تنها و غمگيني است که پس از تحصيل کارمند اداره کاريابي شده و شغل دومي نيز به عنوان شاعر و ‏خواننده گروهي به نام وارشاو[‏Warsaw‏] دارد. او با دختري به نام دبي آشنا و عاشق يکديگر مي شوند. پس از ازدواج ‏ايان و دوستانش نام گروه را به جوي ديويژن [‏Joy Division‏] تغيير داده و اولين آلبوم خود را منتشر مي کنند. آلبوم ‏با موفقيت روبرو شده و نام گروه بر سر زبان ها مي افتد. با افزايش شهرت گروه، زندگي خانوادگي دبي و ايان در ‏آستانه بچه دار شدن از هم گسيخته مي شود و با وارد شدن دختري بلژيکي به نام آنيک اونوره به زندگي آنها رو به ‏فروپاشي مي گذارد. ايان که ميان عشق به دبي و آنيک سرگردان است، با افزايش حملاتي صرع بيش از پيش دچار ‏مشکل مي شود. ايان پس از مدتي، در حالي که نمي تواند احساسات خود نسبت به اين دو زن-هم چنين رفتارش را که بر ‏اثر استفاده از داروهاي داراي عوارض جانبي مختل شده- را کنترل کند به خانه برمي گرد و پس از بگومگو با دبي خود ‏را آشپزخانه دار مي زند...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

آنتون يوهانس گريت کوربين فونويلنزوارد متولد 1955 زويد-هولاند است. عکاس مشهور هلندي که عکاس هايش از ‏گروه هاي موسيقي ‏U2‎‏ و ‏R.E.M.‎‏ و کليپ هايي که براي گروه هاي نيروانا، متاليکا و ‏Depeche Mode‏ ساخته، او ‏را به محبوبيت رسانده است. او که از ستايش کنندگان ‏Joy Division‏ است، در اولين فيلمش روي زندگي ايان کرتيس ‏آوازخوان اين گروه زوم کرده است. ‏

شخصيت ايان کوين کرتيس[15 جولاي 1656- 18 مه 1980] چهره اصلي گروه چهار نفره ‏Joy Division‏ اولين ‏بار در سال 2002 در فيلم ‏‎24 Hour Party People‎‏ با بازي شون هريس در فيلمي سينمايي تصوير شد و اينک پس ‏از شش سال فيلمي ديگر درباره مقطع هفت ساله آخر زندگي کرتيس توسط يکي از شيفتگانش ساخته شده است.‏

گروه ‏Joy Division‏ که توسط منتقدان موسيقي يکي از تاثير گذارترين و مهم ترين گروه هاي موسيقي پانک و ‏post-‎punk‏ ارزيابي شده، بعد از انتشار دو آلبوم با مرگ ايان کرتيس از هم پاشيد. اما فيلم کنترل بيشتر به زندگي شخصي ‏کرتيس و رابطه عاشقانه اش با دبي و آنيک، بيماري صرع وي و تباه شدنش مي پردازد. فيلمي به غايت فکر شده ‏درباره پشت صحنه دنياي موسيقي که با سرمايه 4 و نيم ميليون يورو توليد شده و اولين بار در دو هفته کارگردان هاي ‏جشنوار کن به نمايش در آمد و تحسين منتقدان و تماشاگران بسياري را جلب کرد. ‏
فيلم ابتدا رنگي فيلمبرداري شد، اما بنا به دلايل فني-دانه دانه بودن تصاوير مانند فيلم هاي سوپر 8- به سياه و سفيد تبديل ‏شد. همين اتفاق بر تاثيرگذاري و تلخي آن افزوده و آن را بدل به مرثيه اي براي نسلي از دست رفته کرده است. ‏دوستداران اين نوع موسيقي-که من در ميان شان قرار ندارم- دلايل زيادي براي تماشاي فيلم دارند، اما توصيه مي کنم ‏علاقمندان درام هاي واقعي نيز شانس تماشاي آن را از دست ندهند. ‏

بزرگ ترين نقطه قوت فيلم بازي هاي حيرت انگيز بازيگران ناشناس آن است که براي حضور در اين فيلم نواختن الات ‏موسيقي و آوازخواندن را ياد گرفته اند. فيلمنامه و کارگرداني هوشمندانه کوربين نيز جاي خود را دارد! ‏
ژانر: درام، زندگي نامه، موسيقي. ‏

manhattan.jpg

‏<‏strong‏>غرق شده در منهتن ‏Adrift in Manhattan‎

کارگردان: آلفردو د ويلا. فيلمنامه: نت ماس بر اساس داستاني از آلفردو د ويلا. موسيقي: مايکل اي. لوين. مدير ‏فيلمبرداري: جان فاستر. تدوين: جان کانيگليو. طراح صحنه: شارلوت بورک. بازيگران: هيتر گراهام[رز فيپس]، ويليام ‏بالدوين[مارک فيپس]، دومينيک چيانسي[تومازو پنسارا]، ويکتور راسک[سايمون کولون]، اريکا مايکلز[کلر فيپس]، ‏مارلنه فورته[مارتا کولون]، اليزابت پنيا[ايزابل پارادس]. 91 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نام ديگر: ‏‎1/9‎‏. برنده ‏جايزه بهترين فيلم ازجشنواره ايندياناپوليس، برنده جايزه از جشنواره پالم بيچ، برنده جايزه بهترين کارگرداني از ‏جشنواره سن ديه گو، نامزد جايزه بزرگ داوران جشنواره سندنس. ‏

رز فيپس چشم پزشک جوان پس از مرگ کودکش زندگي را بي اهميت يافته و ديواري ميان خود و دنيا کشيده و حتي از ‏رابطه اش با شوهرش نيز چشم پوشي کرده است. تومازو پنسارا يکي از بيماران او که شيفته نقاشي است در کعرض از ‏دست دادن بينايي خويش است. رز از او مي خواهد تا اين مسئله را با نزديکان خود در ميان بگذارد، اما تومازو نيز تنها ‏است. تنها کسي که با او رابطه اي دوستانه دارد، بيوه اي لاتيني به نام ايزابل است. همزمان جواني خجالتي به نام ‏سايمون که با مادر سلطه جويش زندگي و در يک مغازه عکاسي کار مي کند، براي فرار از تنهايي پس از قرض گرفتن ‏يک لنز تله فتو شروع به عکاسي در خيابان هاي اطراف محل زندگي خود مي کند. در يکي از اين پرسه ها عکس هايي ‏از رز فيپس مي گيرد و با تعقيب وي شيفته او مي شود. تومازو نيز قصد دارد تا بعد از مدت ها عشق خود را به ايزابل ‏ابراز کند و به زودي زندگي اين سه نفر- که در منطقه مهتن زندگي مي کنند- با هم تقاطع پيدا مي کند. ‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

زندگي هاي متقاطع در فيلم هاي امروزي چيز تازه اي نيست. موجي که چند سالي است آغاز شده و نمونه هاي شاخصي ‏چون فيلم هاي اينياريتو را به خود ديده است. اين موج هنوز فروکش نکرده و زير و بم هاي آن اندک اندک در حال ‏کشف و امتحان پس دادن است. غرق شده در منهتن نمونه ساده، جذاب و دوست داشتني و اندکي به دور از پيچيدگي ‏غريب فيلم هاي اينياريتو است. فيلمي درباره درک انسان ها توسط يکديگر، ياري رساندن به همديگر و کشف لذت عشق ‏و زيستن در کنار هم تا بتوان بر تنهايي ميان جمع غالب شد. ‏

فيلم مستقل و کم هزينه [4 ميليون دلار بودجه] آلفردو د ويلا که با فيلم دومش ‏Washington Heights‏ در سال 2002 ‏به شهرتي معقول دست يافت، مطالعه اي درباره انزوا در شهري بزرگ است. يعني دغدغه انسان معاصر اسير مدرنيسم ‏در آغاز هزاره تازه که سايه تهديد کننده اش هر لحظه بر سر انسان ها گسترده تر مي شود. ارتباط فيزيکي و رو در رو ‏جاي خود را به تماس از راه دور و نوع مجازي مي دهد و دور نيست زماني که برخورد نزديک از نوع اول معناي ‏خود را از دست بدهد. دلايل اين انزوا براي هر کس متفاوت است. رز از غصه فقدان فکودکش که بر اثر سهل انگاري ‏وي مرده، ديواري بلندي پيرامون خود کشيده و سايمون زير نفوذ مادري که جاي خالي پدر را در پسر جست و جو مي ‏کند[تمايل جنسي پسر به مادر را نيز نبايد فراموش کرد که در صحنه همخوابگي با رز يادآوري مي شود]. در اين ميان ‏تومازوي نقاش که با ترسيم پرتره مي کوشيده به انسان ها نزديک شود، مرد تنهاتري است که با از دست دادن چشم خود ‏ياد مي گيرد از راه هاي ديگري با انسان ها ارتباطي واقعي تر برقرار کند. ‏

غرق شده در منهتن نمونه کامل يک فيلم مستقل، فکر شده با سناريوي قوي و بازيگراني قدر است که ساخته شدن آنها ‏در ميان فيلم هاي پر زرق و برق هاليوودي نشان از حفظ برخي ارزش ها انساني در ينگه دنيا دارد. توصيه مي کنم به ‏تماشاي اين فيلم به ظاهر کوچک، اما در باطن بزرگ و انساني برويد. ارزش آن را دارد که وقت و پول گرامي تان را ‏صرف ديدن اثري لطيف و ماندگار کنيد!‏
ژانر: درام. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 7:18 | لینک ثابت |

themist.jpg

‏<‏strong‏>مه ‏The Mist‏<‏‎/strong‏>‏

نويسنده و کارگردان: فرانک دارابانت. موسيقي: مارک ايشام. مدير فيلمبرداري: ران اشميت. تدوين: هانتر ام. ويا. ‏طراح صحنه: گرگوري ملتون. بازيگران: تامس جين[ديويد درايتون]، مارشيا گي هاردن[خانم کارمودي]، لوري ‏هولدن[آماندا دامفرايز]، آندره برافنر[برنت نورتون]، توبي جونز[اليو]، ويليام سدلر[جيم گروندين]، جفري د مون[دان ‏ميلر]، فرانسس استرنهاگن[ايرنه]، الکسا دوالس[سالي]، ناتان گمبل[بيلي]. 127 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نام ‏ديگر: ‏Stephen King's The Mist‏. نامزد جايزه بهترين بازيگر خردسال يا نوجوان/ناتان گمبل از مراسم هنرمندان ‏جوان. ‏

ديو درايتون که به همراه همسر و پسرش بيلي در ويلايي کنار درياچه زندگي مي کند، فرداي شبي توفاني متوجه مه ‏روي درياچه مي شود. وقتي با همسايه اش برنت نورتون و پسرش براي خريد به شهرک بريجتن مي روند، مردي ‏سراسيمه با صورتي زخم وارد سوپر مارکت شده و از وجود چيزي خطرناک درون مه در حال گسترش خبر مي دهد. ‏مه به سرعت شهر را فرا مي گيرد و مشتريان داخل سوپر مارکت در آنجا به دام مي افتند. ابتدا همه به اين باور مي ‏رسند که به دليل نزديکي پايگاه نظامي اين مه احتمالاً از انفجار مخزن ماده اي شيميايي حاصل شده است. اما زني به نام ‏مارمودي که باورهاي مذهبي سفت و سختي دارد، معتقد است اين مه از علائم واقعه اي آخر زماني براي تنبيه اهالي ‏است. وقتي ديو به همراه چند نفر ديگر براي کنترل ژنراتور برق فروشگاه وارد انبار پشتي آن مي شوند، ديو متوجه ‏صدايي نعره مانند از خارج ساختمان مي شود. بر اثر اصرار بي مورد ديگران، براي درک منبع صدا در انبار را باز ‏مي کنند. فرجام اين کار وارد شدن بازوهايي غول پيکر متعلق به جانوري ناشناخته و کشته شدن يکي از کارکنان جوان ‏فروشگاه است. هنوز کمتر کسي به وجود موجودات خطرناک در بيرون از فروشگاه باور دارد، اما زماني که سوپر ‏مارکت مورد هجوم حشرات غول آسا قرار مي گيرد اجباراً مي پذيرند. خانم کارمودي که حمله حشرات را نيز جزئي از ‏پيشگويي کتاب مقدس مي دادند، ابتدا با هشدار دادن و سپس با موعظه افرادي را به دور خود جمع و تحريک مي کند. ‏زماني که ديو و چند نفر ديگر براي آوردن دارو و لوازم پانسمان از سوپر مارکت خارج مي شوند، تحريک ها به اوج ‏مي رسد. خانم کارمودي عقيده دارد براي رهايي از بلايي که بر سرشان نازل شده، بايد قرباني بدهند و اين فرد کسي ‏نيست جز پسر ديو درايتون....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

فرانک دارابانت متولد 1959 مون بليه، فرانسه است. اما آمريکايي تبار است و شهرتي نيک در سينماي هاليود دارد و ‏محبوبيتي معقول در ميان نويسندگان، منتقدان سينمايي و تماشاگران ايراني دارد. ريشه اين شهرت و محبوبيت فيلم ‏رهايي از شاوشنگ/رستگاري در شاوشنک است که از فيلم هاي مهم ژانر زندان در دهه 1990 محسوب مي شود. ‏

دارابانت با فيلمنامه هاي ترسناک مانند قسمت سوم کابوس در خيابان الم، مگس 2، حباب و سريال اينديانا جونز جوان ‏آغاز کرده و بعدها تهيه کنندگي و کارگرداني را به کارنامه خود افزوده است. دومين فيلمش مسير سبز نيز با استقبال ‏متوسط تماشاگران روبرو شد، اما بعد از شکست فيلم ‏‎ The Majestic‎در 2001 تا امروز فيلم ديگري نساخته بود. مه ‏بعد از شش سال وقفه بازگشتي قدرتمندانه به هر سه حيطه کاري است. دارابانت که تا امروز سه بار نامزد دريافت ‏اسکار شده، هم اکنون در حال بازسازي فيلم فارنهايت 451 تروفو است که در سال 2009 به نمايش در خواهد آمد. ‏

مه حاصل همکاري يا بهتر بگوييم اقتباس مجدد او از نوشته هاي دوستش استيون کينگ است. مه از معروف ترين ‏رمان کوتاه[‏novella‏] کينگ است که در سال 1980 منتشر شد. دارابانت جز پايان تيره اي که به داستان افزوده، سعي ‏کرده اقتباسي بسيار وفادارانه از رمان کينگ ارائه دهد و مي توان گفت يکي از بهترين و موفق ترين اقتباس ها از ‏داستان هاي کينگ را ساخته است. اقتباس 18 ميليون دلاري دارابانت تا هفته گذشته بيش از 25 ميليون دلار در گيشه ‏در آمد داشته که بر اين مبلغ افزوده خواهد شد. مه يکي از بهترين فيلم هاي ترسناک سال هاي اخير است که قدرت ‏هراس انگيز خود را نه از موجودات غريب و گاه عظيم الجثه خود، بلکه از رفتار آدم ها مي گيرد. ترسناک ترين ‏شخصيت فيلم خانم کارمودي است. نماينده باورهاي خرافي و مذهبي که ايده قرباني کردن پسر درايتون را به مشتريان ‏سوپر مارکت تلقين مي کند و زماني که با گلوله اي در پيشاني مي ميرد، تماشاگر براي هميشه نفسي به راحتي مي کشد. ‏شنيدن سخنان زهرآگين او خوف انگيزتر از ديدار هيولاي غول پيکر پايان فيلم است و تصميم به کشتن بازماندگان توسط ‏درايتون در اثر نوميدي در آخر فيلم تلخ تر از همه بلاهايي که بر سرشان آمده است. تم پس زمينه فيلم خلق فاجعه توسط ‏خود بشر است. ازمايش هاي مشکوک ارتش سبب خلق اين جانوران مهلک شده و تاوان سنگيني توسط اهالي براي اين ‏آزمايش هاي احمقانه پرداخته مي شود. تماشاي فيلم استادانه مه در ميان خيل آثار خونريز ترسناک شرقي و غربي زنگ ‏تفريح جانانه اي است. مي توان گفت که دارابانت و مه و صد البته استيون کينگ قادر به ترميم آبروي رفته اين ژانر ‏شده اند. شما چي فکر مي کنيد؟
ژانر: درام، ترسناک، علمي تخيلي، مهيج. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 6:42 | لینک ثابت |

reservation.jpg

‏<‏strong‏>جاده رزوريشن ‏Reservation Road‎

کارگردان: تري جورج. فيلمنامه: جان برنهم شوارتز، تري جورج. موسيقي: مارک ايشام. مدير فيلمبرداري: جان ليندلي. ‏تدوين: نائومي گرافتي. طراح صحنه: فورد ويلر. بازيگران: ژواکين فونيکس[ايتن ليرنر]، مارک روفالو[دوايت آرنو]، ‏جنيفر کانلي[گريس ليرنر]، ميرا سوروينو[روت ولدون]، اله فنينگ[اما ليرنر]، ادي آلدرسون[لوکاس آرنو]، شون ‏کرلي[جاش ليرنر]، آنتوني کورونه[گروهبان برک]، جان اسليتري[استيو]. 102 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، آلمان. ‏نام ديگر: ‏Ein Einziger Augenblick‏. ‏

ايتن لرنر و همسرش گريس که از داشتن پسرش 10 ساله شان جاش و دختر کوچک شان اما به خود مي بالند، شبي ‏هنگام بازگشت از رسيتال موسيقي جاش در پمپ بنزيني در جاده رزوريشن توقف مي کنند. اين توقف کوچک به زودي ‏زندگي او را زير و رو مي کند. چون جاش که براي رها کردن کرم هاي شب تاب به کنار جاده رفته، توسط اتومبيلي ‏زير گرفته و کشته مي شود. راننده خاطي مي گريزد و خانواده لرنر را گريان و خشمگين پشت سر مي گذارد. راننده ‏اتومبيل وکيلي به نام دوايت آرنو مي باشد که در حال بازگشت از مسابقه ورزشي همراه پسرش است. او که پس از جدا ‏شدن از همسرش روت تنها روزها آخر هفته را با پسرش مي گذراند، در هراس از دست دادن وي از معرفي خود به ‏پليس خودداري مي کند. ايتن پس از مراجعه به پليس از کند بودن تحقيقات دچار ياس شده و خود تصميم به تحقيق در ‏شهر کوچک خود مي گيرد. پس از دستگير شده به خاطر مزاحمت و رهايي تصميم مي گيرد تا وکيلي براي ادامه ماجرا ‏اجير کند. دست تصادف او را به دفتر حقوقي مي کشاند که آرنو نيز در آنجا کار مي کند. در نتيجه آرنو بايد در مقام ‏وکيل در جست و جوي خود به عنوان ضارب فرزند لرنر باشد. اين اتفاق باعث مي شود آرنو که دچار عذاب روحي و ‏کابوس هاي مکرر شده، پس از اعتراف صادقانه مقابل دوربين ويديويي براي پسرش به اداره پليس مي رود تا خود را ‏تسليم کند. اما موفق به اين کار نمي شود. از سوي ديگر لرنر که دختر کوچکش نزد روت در حال آموختن موسيقي ‏است، تصادفاً هويت آرنو را کشف کرده و بعد از خريد يک اسلحه به سراغ او مي رود. اما در درگيري پيش آمده قدرت ‏کشتن او را در خود نيافته و او را رها کرده و نزد همسرش بازمي گردد. آرنو نيز خود را به پليس معرفي کند.‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

تري جورج فيلمنامه نويس برجسته و کارگرداني معتبر است. بديهي است که چنين شخصي مي تواند از موضوعي ساده ‏يک درام قدرتمند بسازد که اين کار را بار ديگر در جاده رزوريشن تکرار کرده است. البته کساني که فيلم قبلي او هتل ‏رواندا را ديده اند، با مشاهده اين فيلم آن را در مقايسه کوچک تر و جمع و جورتر خواهند يافت. اما بايد بگويم اين درام ‏تکان دهنده از نظر سينمايي قدرتي همپاي هتل رواندا دارد و مشابهت هايي از نظر تم که قابل اعتنا و توجه است. ‏

جاده رزوريشن درباره عدالت و قانون است و انتقام که بر هر دو گزينه پيشين خط بطلان مي کشد. سخن از مرگ يک ‏انسان مي گويد و آن را به مثابه يک تراژدي ارزيابي مي کند. مهم نيست که در اين فيلم بر خلاف هتل رواندا ميليون ها ‏نفر بر اثر نسل کشي نژادپرستانه جان نمي سپارند و فقط يک کودک ناخواسته و بر اثر يک اشتباه به قتل مي رسد. ‏فرجام کار نابودي روح و روان بستگان و تاکيد بر بر اين اصل است که نفس کشته شدن يک انسان و فقدان آن چه بر ‏سر خانواده، جامعه و.... مي آورد. تري جورج از تخريب احساسات آدمي سخن مي گويد و بسيار متين و موقر... او هر ‏دو طرف درگير را وارد بازي مي کند که فرجام آن شک در تمامي اصول است. کند بودن روند اجراي قانون سبب ‏تشکيک در اجراي عدالت مي شود و مگر اجراي عدالت-در اينجا دستگيري و زنداني شدن فرد خاطي- چگونه مي تواند ‏جاي فرزند از دست رفته را پر کند؟‏

لرنر سودازده انتقام مي شود و در طرف مقابل آرنو نيز براي از دست ندادن فرزند تن به پنهان کاري و نپذيرفتن ‏مسئوليت اجتماعي و وجداني خويش مي شود. هر دو براي داشتن و نگهداشتن فرزند و کلاً انساني ديگر دست به ‏تخريبروح خود مي زنند. اما خوشبختانه در پايان هر دو سر عقل مي آيند. همسر لرنر از او مي خواهد تا با پذيرفتن ‏مرگ پسرش، خود را وقف دخترشان کند و سر پا ماندن را ياد بگيرد. روت نيز سرانجام درک مي کند که شوهر سابق ‏و پدر فرزندشان عاري از حس مسئوليت نيست. او نيز به خطاي خود واقف است و در پي جبران آن بر آمده است. ‏

جاده رزوريش هر با وجود داشتن هنرپيشگاني مشهور که نام شان متضمن فروش فيلم هاست، چند در سينماهاي آمريکا ‏شکست سختي خورده است. اما بي اغراق مي گويم که از تماشاي اين درام قدرتمند لذت بردم. ديدار از اين فيلم ‏هوشمندانه، خوش ساخت و به شدت انساني را براي همه توصيه مي کنم. ‏
ژانر: درام، مهيج. ‏

cinema_jahan_677_4.jpg

‎نظافت چي‎
‎Cleaner

کارگردان: رني هارلين. فيلمنامه: متيو آلدريچ. موسيقي: ريجارد گيبز. مدير فيلمبرداري: اسکات کوان. تدوين: برايان ‏بردن. طراح صحنه: ريچارد برگ. بازيگران: ساموئل ال. جکسون[تام کاتلر]، اد هريس[ادي لورنزو]، اوا مندز[آن ‏نارکوت]، که که پالمر[رز کاتلر]، لويس گازمن[کارآگاه والاس]، کريستا کمپبل[بث جنسن]، ريچي مونتگمري[جورج]، ‏رابرت فارستر[آرلو]. 93 و 90 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. ‏

تام کاتلر پليس سابق، صاحب يک شرکت کوچک و قانوني است که خدمات نظافت و تميزکردن ساختمان ارائه مي کند. ‏تنها تفاوت کار او با بقيه شرکت ها، همکاري نزديک با پليس و در نتيجه گرفتن سفارش تميز کردن محل وقوع جنايت ‏هاست. کاري تخصصي که دستمزد خوبي نيز از آن عايد مي شود. تام با دختر نوجوانش زندگي مي کند، چون همسرش ‏مدتي قبل قرباني يک جنايت شده است. يک روز تلفني مبني بر سفارش تميز کردن ساختماني که در آن جنايتي رخ داده ‏به دست تام مي رسد. تام بعد از رسيدن به محل شروع به کار کرده و تمام بقاياي قتل يک انسان را پاک سازي مي کند. ‏اما فرداي آن روز که براي دريافت دستمزد خود به در خانه مذکور رفته با همسر صاحب خانه-خانم نارکوت- روبرو ‏مي شود که از ماجرا بي اطلاع است. به زودي مشخص مي شود که همسر وي ناپديدشده و جنايت رخ داده شده در ان ‏منزل نيز با اين ماجرا بي ارتباط نيست. ناگهان تام خود را در مظان سوء ظن ديده و دست کمک به سوي همکار و ‏دوست قديمي خود کارآگاه لورنزو مي کند، چون شواهد موجود مي تواند منتهي به دستگيري تام شود. همزمان کارآگاهي ‏خودپسند به نام والاس مامور رسيدگي به پرونده مي شود. اما زماني که همسر نارکوت به سرغ تام مي رود تا حقيقت ‏ماجرا را زبان وي بشنود، همه چيز پيچيده تر مي شود. تام به زودي خود را در مظان اتهام به قتل مي يابد. اما آنچه ‏بيش از همه وي را نگران مي کند، سلامتي تنها فرزندش و خيانت نزديک ترين دوستش مي باشد. کسي که به نظر مي ‏رسد مغز متفکر پشت اين ماجراست...‏

‎‎چرا بايد ديد؟‎ ‎

کمتر از دو دهه قبل بود که رني هارلين را کشف کرديم. کارگردان 30 ساله اي که شهر کوچک زادگاهش ريه يمکي را ‏در حومه اقامتگاه اجباري فعلي من[شهر لاهتي در فنلاند] ترک کرد تا روياي هاليوودي را زندگي کند و در کمتر در ‏‏10 روياي آمريکايي را[جينا ديويس!] را در آغئوش کشيد! ‏

رني لائوري مائوريتز هاريولا مايه افتخار کشور نقلي فنلاند بيش از يک فيلم در سال 1980 با نام بازداشت در موطن ‏خويش نساخته است. 6 سال بعد از اين فيلم اولين فيلم هاليوودي اش را با نام آمريکايي مادرزاد ساخت. زندان و قسمت ‏چهارم کابوس در الم استريت فيلم هاي بعديش بودند. دست گرمي هايي براي ساختن اولين اثر بسيار پولساز و موفقش که ‏قسمت دوم جان سخت بود. 3 سال بعد صخره نورد با استالونه او را به همه چيز رساند، اما سقوط مالي و هنري با ‏جزيره کات تروت در انتظارش بود. بوسه طولاني نيمه شب نيز نتوانست آب رفته را به جوي بازگرداند، ديويس از او ‏جدا شد و سر و کار فنلاندي تنها با فيلم هاي تلويزيوني و اکشن هايي کم هزينه تر نسبت به فيلم هاي پيشين افتاد. درياي ‏عميق آبي و بعد شکست بزرگ ديگري به نام ‏Driven‏ که نامزدي تمشک طلايي را برايش به دنبال داشت. هارلين از ‏آن روز تاکنون فيلم هاي متوسط با بودجه هاي متوسط ساخته[شکارچيان مغز، جن گير: سرآغاز، قرارداد] که آخرين ‏آنها نظافت چي است. در همه اين فيلم ها کوشيده به استخوان بندي پر کشش و مکانيسم خلق هيجان جان سخت 2 و ‏صخره نورد دست يابد، اما کمتر موفق شده است. همه فيلم هاي پيشين به سرعت ديده و فراموش شده اند و متاسفانه ‏نظافت چي نيز با وجود برتري اندکي که نسبت به آنها دارد، گرفتار همين تقدير محتوم خواهد شد. ‏

او که روزگاري موفق ترين فيلمساز فنلاندي تبار هاليوود ناميده مي شد و داشتن بودجه هاي 100 ميليون دلاري در ‏هاليوود را در قرن 21 عادي فرض مي کرد، امروز بايد به بودجه هاي 25 ميليون دلاري دل خوش کند. آن هم به مدد ‏حضور نام هايي چون ساموئل ال. جکسون در مقام تهيه کننده که نقش اصلي فيلم را نيز مال خود کرده است. ‏

به هر حال نظافت چي نسبت به فيلم هاي کم جان پيشين او به عنوان نيمچه نوآري امروزي قابل تماشا کردن است. البته ‏اگر گزينه بهتري در دسترس نداشته باشيد. بازي اد هريس همچون هميشه خوب و جکسون نيز پذيرفتني است. بازيگران ‏فرعي مانند مندز و گازمن نيز خوب سر جاي خود قرار گرفته اند. تنها مشکل به رغم جذابيت ظاهري فيلم پيچ و خم ‏هاي کليشه اي فيلمنامه است که در نهايت نزديک ترين دوست را تبديل به دشمن اصلي مي کند. سکانس نهايي فيلم نيز ‏آن چنان که بايد واجد هيجان و دلهره لازم نيست. شايد زمان آن رسيده تا هارلين به اروپا بازگردد. جايي که به گفته خود ‏او سينما هنري است که قابلت هاي تجاري اش در درجه دوم قرار دارد. بر خلاف هاليوود که که فيلمسازي تجارتي است ‏که قابليت هاي هنري اش در درجه دوم قرار دارد!‏

ژانر: جنايي، مهيج. ‏

cinema_jahan_677_5.jpg

‎‎دختر همسايه‎‎
‎The Girl Next Door‎

کارگردان: گريگوري ويلسون. فيلمنامه: دانيل فراندز، فيليپ ناتمن بر اساس کتاب جک کچام. موسيقي: رايان شور. ‏مدير فيلمبرداري: ويليام ام. ميلر. تدوين: ام. جي. فيوره. طراح صحنه: کريستا گال. بازيگران: دانيل مانک[ديويد ‏موران]، بليث آفراث[مگان لافلين]، مدلين تيلور[سوزان لافلين]، بلانش بيکر[روت چندلر]، ويليام اترتون[ديويد موران ‏بزرگ سال]، آستين ويليامز[رالفي "ووفر" چندلر]، بنجامين راس کاپلان[داني چندلر]، گراهام پاتريک مارتين[ويلي ‏چندلر جونيور]، کوين چمبرلين[سرکار جنينگز]، دين فالکنبري[کني]، گابريل هوارث[چريل رابينسون]، اسپنسر ‏لي[دنيس کراکر]، گرانت شاو[اقاي موران]، کاترين مري استوارت[خانم موران] . 91 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. ‏نام ديگر: ‏Jack Ketchum's The Girl Next Door‏. برنده مدال طلا براي دستاورد برجسته و ممتاز راين شور در ‏موسيقي از جشنواره موسيقي فيلم پارک سيتي. ‏

دهه 1950. مگان و خواهر کوچک ترش تحت سرپرستي عمه روت مطلقه خود قرار گرفته اند. روث خود سه پسر ‏دارد و بر خلاف ديگر ساکنين شهر روش متفاوتي براي تربيت آنها برگزيده است. روت مرتباً آبجو مي نوشد و ‏فرزندانش را نيز ترغيب به نوشيدن مي کند. از طرف ديگر با سخنان خود درباره راوبط پسرها و دخترها جوي ‏خطرناک در خانه به وجود مي آورد. ديويد موران که در همسايگي آنها زندگي مي کند، بعد از آشنايي با مگان به خانه ‏آنها مي آيد. آشنايي ساده او و مگان راه را براي تعابير روت باز کرده و مگان را به بي عفتي متهم مي کند. آزارهاي ‏کلامي روت و پسرهايش که خود در تب داشتن رابطه با جنس مخالف مي سوزند، کم کم تبديل به آزار جسماني مي شود. ‏پس از مراجعه مگان به پليس اوضاع در خانه چندلرها حادتر مي شود و يک روز که ديويد به خانه چندلرها رفته، ‏درمي يابد که مگان در زير زمين خانه با طناب بسته شده است. او که از ترس روت نمي تواند با والدين خود در اين ‏باره سخن بگويد، آرزو دارد که مگان را نجات دهد. آزارهاي جسماني مگان توسط پسران روت ادامه يافته و هر لحظه ‏شديدتر مي شود. سرانجام روت اجازه تجاوز به مگان را نيز مي دهد و ديويد با چشمان گريان نظاره گر اين واقعه مي ‏شود. تلاش ديويد براي نجات مگان از سوي روت کشف شده و او را نيز در زيرزمين حبس مي کند. ديويد با به آتش ‏کشيدن زيرزمين توجه پليس را جلب مي کند، اما مگان مدتي کوتاه پس از رسيدن پليس بر اثر شکنجه هاي وارد شده مي ‏ميرد. ‏

‎‎چرا بايد ديد؟‎ ‎

در 26 اکتبر 1965 پليس اينديانا تلفني ناشناس از سوي پسري نوجوان دريافت کرد که خبر از مرگ دختري در خانه ‏اي در محله فقير نشين شهر مي داد. وقتي پليس به آدرس داده شده[شماره 3850 ايست نيويورک استريت] رسيد با جسد ‏دختري 16 ساله به نام سيلويا مري لايکنس مواجه شد که بر اثر شکنجه فوت کرده بود. بدن سيلويا با بيش از 100 زخم ‏و سوختگي کوچک و بزرگ پوشيده شده بود. روي سينه وي با وسيله تيزي عدد 3 نوشته شده بود، اما خوف ناک ترين ‏زخم اندکي پايين تر روي شکم او قرار داشت. نوشته اي به اين مضمون: من يک فاحشه هستم و به اين افتخار مي کنم!‏
اين جنايت ترسناک توسط کودکان در سنين 11 تا 12 ساله با هدايت زني 37 ساله به نام گرترود بانيشوسکي انجام شده ‏بود. جنايتي که بعدها در مراحل دادگاه بانيشوسکي و پسرش تبديل به جنجال و رسوايي بزرگي شد. ‏

کوتاه زماني بعد از محاکمه اين پرونده دستمايه فمينيست مشهور کيت ميلت در نوشتن کتاب زيرزمين شد. سپس جک ‏کچام آن را دستمايه خلق رماني ترسناک کرد. کچام اسامي را عوض کرد و زمان واقعه را نيز يک دهه عقب برد. کتاب ‏هاي ديگري نيز درباره اين ماجراي خوفناک به رشته تحرير در آمد، اما سينما در سال گذشته به اين ماجرا روي خوش ‏نشان داد. ابتدا فيلم تامي اوهاور با نام يک جنايت آمريکايي[با شرکت الن پيچ در نقش سيلويا و کاترين کينر در نقش ‏بانيشوسکي] به نمايش در آمد و سپس فيلم فعلي که بر اساس داستان کچام ساخته شده است. ‏

جورج ويلسون بازيگر، نويسنده، تهيه کننده و کارگرداني است که دو فيلم بيشتر در کارنامه خود ندارد. اولين فيلم او ‏اثري مستقل به نام متجاوزين به خانه[2001] بود که در ژانر اکشن به ماجراي جواني اسپانيولي تبار و سارقي خرده پا ‏مي پرداخت که اسير گروهي تبهکار مي شد. فيلمي کمابيش متوسط، اما قابل قبول براي اولين تجربه که فاصله اي شش ‏ساله ميان آن و دومين کار وي حاکي از دقت در انتخاب دارد. ‏

ويلسون اين بار کوشيده به داستان کچام وفادار مانده و ريتم کند زندگي در شهرستان در دهه 1950 را نيز بازآفريني ‏کند. فيلم حکايت قدم به قدم عاري از انسانيت شدن کودکان تحت تلقين حرف هاي زهرآگين يک زن است. اين زن که ‏سرپرستي فرزندان برادرش را پذيرفته، عملاً آن دو را نبديل به موش هاي آزمايشگاهي فرزندان خود مي کند تا بتوانند ‏شنيع ترين تجربه ها را در قالب درس هاي مثلاً اخلاقي بر روي آنها انجام دهند. نتيجه نمايش روند شکنجه هاي ‏ساديستي مادر و فرزندانش روي سيلوياست که اينجا مگان ناميده شده و فيلم در قالب فلاش بکي طولاني از زبان ديويد ‏موران روايت مي شود. او که کمابيش دل بسته مگان بوده، اين عشق کودکانه را در بزرگ سالي نيز حفط کرده است. ‏فيلم يک اثر جنايي روانشناختي در خور توجه است[هر چند هنوز موفق به ديدن فيلم تحسين شده يک جنايت آمريکايي ‏نشده ام. اولين اتفاقي که براي تماشاچي ايراني آشنا به شکنجه هاي قرون وسطايي زندان هاي پس از انقلاب مي افتد ‏تشابه بسيار زياد رفتار روت چندلر با بازجوياني است که دم از اخلاق مي زدند و در نهايت جانيان ساديستي بيش نبودند ‏که از تجاوز به قرباني نگون بخت خود نيز ابا نداشتند. فيلم به عنوان نمونه اي در مطالعه رفتار چنين انسان هايي!!! ‏قابل تامل است. اما اگر قلبي ضعيف و روحيه اي لطيف داريد از تماشاي آن خودداري کنيد. اما فراموش نکنيد که نديدن ‏آن باعث از ميان رفتن نمونه هاي واقعي آن در دنياي پيرامون ما نمي شود!‏

متاسفانه مانند بسياري از تماشاگران با نام فيلم مشکل دارم. جدا از اين که شنيدن آن تصور ديدن فيلمي عاشقانه از ‏ماجراهاي نوجوانان را در نزد بيننده خلق مي کند، تشابه اسمي آن با فيلمي کمدي/عشقي که 4 سال قبل با شرکت اليشا ‏کاتبرت به نمايش در آمد نيز آزارنده و اشتباه بر انگيز است. کاش ويلسون اين قدر به فکر رعايت امانت نبود. ‏

ژانر: جنايي، درام، ترسناک، مهيج. ‏

cinema_jahan_677_6.jpg

‎‎پايگاه‎‎
‎Outpost‎

کارگردان: استيو بارکر. فيلمنامه: رئا برانتون. موسيقي: جيمز سامور برت. مدير فيلمبرداري: گاوين استراترز. تدوين: ‏آليستر ريد. طراح صحنه: مکس برمن، گوردون راجرز. بازيگران: ري استيونسن[دي سي]، جولين ويدهم[هانت]، ‏ريچارد بريک[پرايور]، پل بلير[جوردن]، برت فنسي[تاکتاروف]، ايناک فراست[کاتر]، جولين ريوت[ويتک]، مايکل ‏اسمايلي[مک کي]، اسکات پدن[فرمانده نازي]. 90 دقيقه. محصول 2007 انگلستان. ‏

مردي به نام هانت گروهي مزدور به فرماندهي تفنگدار سابق دي. سي. استخدام مي کند تا در سفري به منطقه اي ‏خطرناک در اروپاي شرقي از او محافظت کنند. هدف هانت يافتن پايگاه نظامي مخفي است که از دوران جنگ جهاني ‏دوم به جا مانده است. بر خلاف تصور رسيدن به پايگاه بدون هيچ مخاطره اي انجام مي پذيرد، اما پس از باز کردن ‏پايگاهي که به نظر مي رسد چند دهه متروکه بوده، حوادث عجيبي شروع به رخ دادن مي کنند. افراد دي. سي. ابتدا ‏تعدادي جسد مي يابند که لخت روي هم تلنبار شده اند. يکي از اين اجساد هنوز نفس مي کشد، اما قادر به سخن گفتن ‏نيست. جست و جو در پايگاه به دي. سي و افرادش ثابت مي کند که پايگاه متعلق به نازي ها بوده و آزمايش هايي به ‏شکل مخفي در آنجا صورت گرفته است. تنها هانت مي داند به دنبال چه مي گردد و به زودي آن را در يکي از اتاق ‏هاي پايگاه پيدا مي کند. با تاريک شدن هوا افراد دي. سي. که بيرون پايگاه سنگر گرفته اند مورد حمله افرادي ناشناس ‏قرار مي گيرند. دي. سي. از هانت مي خواهد تا هر چه زودتر آنجا را ترک کنند، چون دريافته که يکايک شان به زودي ‏کشته خواهند شد. اما هانت به او فيلمي از آزمايش هاي نازي نشان داده و راز پايگاه و دستگاه عجيبي را که يافته اند، بر ‏ملا مي کند. نازي در طول جنگ روي سربازان خود آزمايش هاي مخوفي انجام داده و در صدد بودند سربازاني کامل و ‏ناميرا خلق کنند. دي. سي. و افرادش خيلي زود خود را در محاصره سربازان نازي ناميرايي مي يابند و به نظر مي ‏رسد تنها راه نجات به کار انداختن دستگاه مرموزي است که هانت در پايگاه يافته است. اما...‏

‎‎چرا بايد ديد؟‎ ‎

استيو بارکر را نمي شناسم. جست و جو در منابع مکتوب و اينترنتي نيز راه به جايي نمي برد. چون اولين کارش فيلمي ‏تلويزيوني به نام ساعت جادويي[2002] بوده که بديهي است نديده ام. پس با همين فيلم پايگاه که اولين فيلم بلند سينمايي ‏اوست، به سراغش مي رويم که محصولي قابل توجه در اندازه هاي خويش است. ‏

گفتم در اندازه هاي خودش وو قصدم اشاره به کم هزينه بودنش و احتمال پخش آن فقط روي دي وي دي است. هنوز ‏جنگ جهاني دوم و اسرار نازي ها طرفداران زيادي دارد. نويسندگان داستان هاي مهيج يکي از بهترين پس زمينه ها را ‏در اين دوران و رايش سوم مي يابند. و سازندگان پايگاه [البته کلمه ‏Outpost‏ به معناي گروه يا پست ديده وري نيز به ‏کار گرفته مي شود] نيز از زمره همين گروه هستند. رئا برانتون فيلمنامه نويس ايده اصلي خود را در تلاش هاي هيتلر ‏و فرمانده هانش براي دستيابي به يک ماشين هاي کشتار بي نقص و تبديل سرباز آلماني نمونه به چنين ماشيني يافته اند. ‏سربازي هاي ميان زامبي هايي که از گور برمي خيزند و روبات هايي که مي توانند انسان را از ميان بردارند. ايده تازه ‏نيست و حتي قبل از قدرت گرفتن کامل نازي ها فيلمسازاني چون فريتز لانگ در متروپليس به سراغ چنين سوژه اي ‏رفته اند. اما نگاه برانتون و رئا سويه اي ديگر دارد. قصد فقط خلق هيجان و دلهره است و به خوبي در اين کار موفق ‏مي شوند. پايگاه و آزمايش هاي نازي حکم موتور محرکه فيلم را دارد و بس!‏

فيلمي پر از خون، آدرنالين، هراس از مکان هاي در بسته و مي شود گفت ترکيب هوشمندانه و مبهوت کننده اي از ‏غارتگر، ‏Dog Soldiers‏ و هتل[‏Hostel‏] که با موسيقي بسيار مناسبي همراهي مي شود. بارکر در اولين تجربه اش ‏کاري آبرومندانه ارائه مي کند که اصلاً دستاورد کمي نيست. هيجاني که خلق مي کند کاذب نيست و مي تواند بيننده را ‏به رغم ناشناس بودن بازيگران تا پايان با خود همراه کند. خوب؟ واقعاً توقع خيلي از تماشاگران مگر بيش از اينهاست؟
بي صبرانه منتظرم تا فيلم بعدي بارکر را ببنم. يقين دارم به زودي در جريان اصلي سينماي کشورش و يا حتي هاليوود ‏فيلم هاي گران قيمت و موفق تري خواهد ساخت. ‏

ژانر: اکشن، ترسناک. ‏

cinema_jahan_677_7.jpg

‎‎قرابه مقدس‎‎
‎Kutsal Damacana ‎

کارگردان: کاميل آيدين. فيلمنامه: آحمت يلماز. موسيقي: ارجان ساعات چي. مدير فيلمبرداري: وارول شاهين. تدوين: ‏مورات بور. بازيگران: شافاک سزر[فيکرت]، ارسين کورکوت[عاصيم]، بشرا پکين[جرن]، ايشان ئوزهيم[دنيز]، ‏بريوان کارامان[آيداگول]، ستار تانري ئوون[شيخ دعانويس]، اردال توسون[صاحب مغازه شرط بندي]، يلديريم مميش ‏اوغلو[کشيش آرتين]. 105 دقيقه. محصول 2007 ترکيه. ‏

فيکرت که زندگي خود را با کار روي کشتي ها و با فلسفه در هر بندر يک معشوق گذرانده، سرانجام تصميم مي گيرد تا ‏زندگي ساکن و آرامي در استانبول براي خود دست و پا کند. او در روياي ثروتمند شدن مرتباً روي اسب ها شرط بندي ‏مي کند و يقين دارد روزي به ثروتي بزرگ دست خواهد يافت. اما هنوز نتوانسته از عادات زندگي پيشين خود جدا شود ‏و زندگي بي هدفي پيشه کرده است. فيکرت که بي جا و مکان است، از رفتن راهب آرتين به واتيکان سو استفاده کرده و ‏در کليسا محل ساکن مي شود و بلافاصله شروع به استفاده از امکانات کليسا و حتي فروختن شراب هاي کهنه و گران ‏قيمت آنجا مي کند. تنها دوست و مريد او جواني ساده و بي غش به نام عاصيم است، که در کارواش نزديک کليسا کار ‏مي کند. تا اينکه يک روز اتفاقي مي افتد که زندگي هر دو را دگرگون مي سازد. ‏

زني ثروتمند به نام دنيز که جسم خواهرش سلن توسط شيطان تسخير شده، بعد از رفتن به سراغ شيخ ها و دعانويس ها ‏قانع مي شود که بايد به سراغ کشيشي متخصص در جن گيري برود. دست تصادف آنها را به کليسايي راهنمايي مي کند ‏که فيکرت در آنجا زندگي مي کند. دنيز براي نجات خواهرش حاضر به دادن تمام ثروت خويش است و فيکرت که ‏موقعيت را براي به دست آوردن پول و گذراندن چند روز در ناز و نعمت مناسب تشخيص داده بعد از پوشيدن لباس ‏کشيش به همراه عاصيم به منزل آنها مي روند. ‏

البته همه قصه فيلم همين نيست!‏

‎‎چرا بايد ديد؟‎ ‎

اگر خواننده ثابت اين راهنماي هفتگي فيلم ها هستيد اندکي با جريان هاي رايج سينماي کشور همسايه ما ترکيه آشنا شده ‏ايد. سينمايي که در دوران رونق تجاري و هنري تازه اي به سر مي برد و براي سر پا ايستاده از دست اندازي به ره ‏مسير نيازموده شده اي نيز ابا ندارد. بديهي الگوي اصلي اين سينما در آن سوي اقيانوس قرار دارد و ژانرهاي پر رونق ‏مانند ترسناک يا اکشن و کمدي هاي جنسي از نوع شيريني آمريکايي ارجحيت دارند. ‏

سينماي ترکيه مانند سينماي ايران و هند در مقاطع زماني مختلف دست به کپي برداري از فيلم هاي موفق يا لااقل مورد ‏پسند آمريکايي و اروپايي زده است. نسخه طابق النعل بالنعل جن گير در اواخر دهه هفتاد که بعد از نمايش فيلم اصلي ‏در ترکيه ساخته شد و رونق ساخت فيلم هاي ترسناک در ترکيه در دهه اخير نمونه اي کوچک از اين جريان رايج است. ‏همين هفته پيش بود که از نسخه تازه اي جن گير در ترکيه به نام سموم که سعي شده بود با استفاده از باورهاي اسلامي ‏رنگي بومي به آن داده شود، سخن گفتيم. و اين هفته نوبت به کپي کميک آن يا هجويه اش رسيده است. دقيقا مطابق ‏سينماي هاليوود که بعد از جيغ هاي سه گانه طبيعتا قطار هجويه هاي فيلم ترسناک به راه مي افتد.‏

قرابه مقدس نسخه کمدي و ترکي فيلم جن گير است که فقط و فقط با هدف رونق دادن به سينماي بومي در شرکتي که ‏شافاک سزر و دوستانش به راه انداخته اند، توليد شده است. سرمايه اصلي فيلم خود شافاک سزر است که از کمدين هاي ‏محبوب و بسيار آشناي سينماي تکيه به شمار مي رود. تعداد فيلم هاي سينمايي که وي بازي کرده، زياد نيست. اما ‏حضور مداومش در تلويزيون و مخصوصاً آگهي هاي کميک شرکت آرچليک از او چهره اي اشنا و مورد اطمينان در ‏نزد تماشاگر ترک ساخته است. ‏

البته قرابه مقدس مانند بسياري ديگر از محصولات اخير سينماي ترکيه از جلوه هاي ويژه کامپيوتري به حد وفور ‏استفاده کرده و کوشش شده تا روايتي سر راست و جذاب تحويل تماشاگر داده شود. يعني سرگرم سازي صرف و کسب ‏پول حلال و رونق صنعت سينماي ملي!‏

از کارگردان فيلم کاميل آيدين هيچ نمي دانيم. چون قرابه مقدس اولين فيلم اوست. اما همين اولين تجربه وي در ‏برگرداندن فيلمنامه آحمت يلماز کاريکاتوريست به فيلمي موفق و پر فروش نشان مي دهد که درس اش را خوب ياد ‏گرفته است. البته در تيتراژ نوشته شده که فيلم را به همکاري يکديگر کارگرداني کرده اند. همين تيتراژ تنها نقطه ضعف ‏فيلم است که به نظر مي رسد انگار از دل فيلمي تلويزيوني بيرون کشيده و به قرابه مقدس سنجاق شده است!‏

اگر شافاک سزر را هنوز نمي شناسيد، قرابه مقدس بهترين فرصت براي آشنايي با اين کمدين مشهور ترکيه است. ‏دوستداران هجويه هاي هاليوودي نيز دلايل کافي براي ديدن اين فيلم دارند!‏

ژانر: کمدي. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 6:37 | لینک ثابت |

valleyof.jpg

‏<‏strong‏>دره فرشتگان ‏Valley of Angels‎

نويسنده و کارگردان: جان راستن. موسيقي: مارک پتري. مدير فيلمبرداري: آرماندو سالس. تدوين: جان راستن، اسپنسر ‏وينسلو. طراح صحنه: مونا ناهم. بازيگران: دني تره خو[هکتور]، جورج کات[زاکاري "زوس" اندروز]، کارولاين ‏ميسي[ليزا]، رني جورج[ساندرا]، ميگل آنخل مونگويا[ميگل]، هيدر ترزينا[ناتالي]، جسيکا مارتين[ماريا]. 99 دقيقه. ‏محصول 2008 آمريکا. برنده جايزه بهترين بازيگر/دني تره خو، بهترين بازيگر تازه کار/جورج کات و جايزه بزرگ ‏هيئت داوران براي بهترين فيلم از جشنواره فيلم هاي مستقل نيويورک. ‏

غرب لس آنجلس. زيستگاه جوانان بي بند و بار و ثروتمند. زاکاري اندروز ملقب به زوس، 25 ساله نيز در اين منطقه ‏زندگي مي کند. در کودکي از شيکاگو به اين شهر آمده و هرگز نتوانسته خود را با اين محيط و فرهنگ آن تطبيق دهد. ‏زوس براي گذران زندگي راه ناخوشايندي نيز برگزيده و آن پخش مواد مخدر ميان بچه پولدارهاست. او نوميدانه به ‏دنبال راهي براي تغيير سرنوشت خويش است، تا اينکه با دختري روبرو مي شود که به دنيايي غير از دنياي تبهکاران ‏خرده پا تعلق دارد. اما واقعيت هاي تلخ و بي رحمانه دنياي مواد مخدر به زودي خانواده زوس را از هم مي پاشد. او ‏بايد راهي براي بيرون رفتن از اين دنياي خطرناک پيدا کند و به مکاني روشن برسد که مدت هاست به دنبال آن است...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

يک محصول قابل اعتناي ديگر از سينماي مستقل آمريکا که توانسته در جشنواره ها خوش درخشيده و نام سازنده اش را ‏به عنوان استعدادي تازه به منتقدان و تماشاگران بشناساند. دره فرشتگان همان گونه که از نامش پيداست، به شهر ‏فرشتگان يا لس آنجلس و زندگي در آن مي پردازد. فيلمي که قرار است سويه تاريک و سياه زندگي در اين شهر دلفريب ‏را که مرکز کارخانه روياسازي آمريکا است، به معرض نمايش بگذارد [و به خوبي نيز اين کار را مي کند]. ‏

شهر فرشتگان درام جوان هايي است که در اين محيط زندگي مي کنند و با خرده فرهنگ کوته بينانه اي که رسيدن به ‏ثروت را از هر راه کوتاه و پر مخاطره اي مجاز مي داند، همدلي دارند. زوس يکي از اين مردان سرگشته اي است که ‏به همراه خواهرش در يک آپارتمان در غرب لس آنجلس زندگي مي کند. زندگي او از راه خرده فروشي مواد مي گذرد. ‏همه چيز يکنواخت و بيهوده است تا اينکه با دختري آشنا مي شود که تبديل به گريزراه وي مي شود. فيلم که با فلاش ‏بک و فلاش فورواردها متعدد فاصله زماني 4 ماهه آشنايي اين دو و حوادث متعاقب آن را تصوير مي کند، تابلويي ‏خوفناک از روابط دنياي تبهکاران مي سازد. زوس که از هکتور مواد دريافت مي کند، شبي بعد از دريافت محموله اي ‏يک کيلويي، مجبور مي شود ماريا دوست دختر هکتور را به خانه برد. به نظر مي رسد در پي حمله گروه رقيب هکتور ‏کشته شده و همين امر باعث مي شود زوس به فکر غارت پول هاي پنهان شده وي بيفتد. به اين اميد که محبوب بگريزد. ‏اما همه چيز با پيدا شدن سر و کله هکتور به هم مي ريزد. خواهر زوس، ميگل و ماريا کشته مي شوند و خود زوس نيز ‏زخمي مهلک برمي دارد و سرانجام در آسفالت خيابان جان مي سپارد. ‏

بر اساس چنين قصه اي فيلم هاي مشابه فراواني ساخته شده که مي شود به نمونه فرانسوي اش از نفس افتاده و ايراني ‏اش تنگنا اشاره کرد. اما شهر فرشتگان نه سرخوشي از نفس افتاده را دارد و نه تلخي تنگنا را... ‏

دره فرشتگان اولين ساخته جان راستن است. يک درام خوب که قصه اش را با طمانينه و وقاري قابل اعتنا بازگو مي ‏کند. فيلم با تصاوير از خيابان هاي لس آنجلس آغاز و با نماي دوري از همين شهر تمام مي شود. کساني مي ميرند و ‏شهر به زندگي خود ادامه مي دهد. راه گريزي نيست يا حداقل براي زوس و نزديکانش چنين است. اما در ميان اين دو ‏سکانس راستن ما را به خانه هايي مي برد که هيچ چيزي از روياي آمريکايي در آنها يافت نمي شود. هر چه هست ‏پلشتي و دود مواد مخدر و ناسزاست و مرگ...‏
ژانر: جنايي، درام. ‏

orec.jpg

‏<‏strong‏>ضبط ‏‎[Rec] ‎

کارگردان: خائومه بالاگوئرو، پاکو پلازا. فيلمنامه: خائومه بالاگوئرو، لوئيس بردخو، پاکو پلازا. موسيقي: کارلوس آن. ‏مدير فيلمبرداري: پابلو روسو. تدوين: ديويد گالارت. طراح صحنه: جما فائوريا. بازيگران: خاوير بوتت[نينيا ‏مديروس]، مانوئلا برونچود[آبوئلو]، مارتا کاربونل[ خانم ايزکوئيردو]، کلوديا فونت[جنيفر]، وينسنته گيل[پليس]، ماريا ‏ترزا اورتگا[آبوئلا]، پابلو روسو[مارکوس]، خورخه سرانو[سرجيو]، فران تراز[مانو]، مانوئلا ولاسکو[آنخلا]، ‏کارلوس وينسنته[گيوم]، ديويد ورت[الکس]. 85 دقيقه. محصول 2007 اسپانيا. نامزد جايزه بهترين تدوين و بهترني ‏بازيگر تازه کار/مانوئلا ولاسکو از مراسم انجمن نويسندگان سينمايي اسپانيا، برنده جايزه تماشاگران و جايزه بهترين ‏فيلم فانتزي از جشنواره ‏Fantasporto، برنده جايزه بهترين تدوين-بهترين بازيگر زن/ولاسکو و نامزد جايزه بهترين ‏جلوه هاي ويژه از مراسم گويا، برنده جايزه تماشاگران-جايزه ويژه داوران و جايزه داوران جوان جشنواره ‏Gérardmer، برنده جايزه تماشاگران-بهترين بازيگر زن-بهترين کارگرداني-جايزه بزرگ نقره اي بهترين فيلم فانتزي ‏اروپايي به همراه تقدير ويژه و جايزه منتقدان جشنواره فيلم ‏Sitges‏ کاتالونيا، نازمد بهترين بازيگر زن تازه کار/ولاسکو ‏از اتحاديه بازيگران اسپانيا. ‏

نيمه شب، ايستگاه آتش نشاني شهري کوچک. آنخلا گزارشگر تازه کار تلويزيون به همراه فيلمبردارش براي تهيه ‏گزارشي از نحوه کار آتش نشان ها به آنجا امده است. پس از آشنايي با اهالي ايستگاه، ناگهان خبر تقاضاي کمک از ‏سوي زني مسن که در آپارتمان خود به دام افتاده، دريافت مي شود. اکيپي کوچک براي کمک راهي مي شود و آنخلا که ‏موقعيت را مناسب يافته، با آنها همراه مي شود. وقتي به آپارتمان مي رسند با اهالي ساختمان روبرو مي شوند که در ‏هال ورودي تجمع کرده اند. چون سر و صداهايي ترس انگيزي از آپارتمان مورد نظر به گوش مي رسد. اتش نشان ها ‏با همراه مامور پليسي که در محل حضور يافته، در آپارتمان مذکور را شکسته و وارد آنجا مي شوند. به نظر مي رسد ‏که زني که داخل آپارتمان به دام افتاده، دچار حمله عصبي نيز شده است. تلاش مامور پليس براي کمک به او منتهي به ‏حمله پيرزن شده و با کمک دندان هايش مقداري از گوشت صورت و گردن او را مي کند. همه هراسان مي شوند و ‏زماني که با حمله دوم پيرزن مواجه مي شوند، پليس دوم براي متوقف کردن او دست به سلاح مي برد. بازگشت آنها به ‏همراه پليس زخمي به ورودي آپارتمان، با رسيدن مامورين پليس و نيروي ويژه به محل حادثه همزمان مي شوند. ‏مامورين بلافاصله در ورودي ساختمان و تمام راه هاي خروج را مسدود کرده و با بلندگو از ساکنين آپارتمان مي ‏خواهند تا تلاشي براي خروج صورت ندهند. آنها بايد تا رسيدن بازرس بهداشت از دستورات تنها پليس باقيمانده داخل ‏ساختمان اطاعت کنند. چون ساختمان و ساکنين آن مشکوک به آلودگي توسط ويروسي خطرناک هستند. بازرس از راه ‏مي رسد، اما او نيز توسط يکي از افراد آلوده ساختمان گاز گرفته مي شود. همگي يکي يکي آلوده و کشته مي شوند. ‏آنخلا و فيلمبردارش نيز که از همه اين وقايع فيلمبرداري مي کنند بايد جان خود را از گزند افراد آلوده حفظ کنند. کاري ‏که تا لحظه کشف حقيقت و منشاء آلودگي در انجام آن موفق مي شوند، اما...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

چگونه مي شود از ايده اي دستمالي شده که خيلي زود شيره جان آن توسط مقلدان با ذوق و بي ذوق کشيده شد، فيلمي ‏ديدني خلق کرد؟ پاسخ در آخرين فيلمي است که دو نفر از کارگردان هاي خوشنام سينماي اسپانيا آن را کارگرداني کرده ‏اند: ضبط. ‏

خائومه بالاگوئروي 40 ساله و پاکو پلازاي 35 ساله تا امروز توانسته اند شهرتي معقول در سينماي کشور خود کسب ‏کنند. اما براي تماشاگر ايراني نام هايي آشنا نيستند. بالاگوئرو در 1999 با فيلم ‏Los Sin nombre‏/بي نام به شهرت ‏رسيد و به دنبال آن فيلم تاريکي را در سال 2002 ساخت که هنرپيشگاني بين المللي چون لنا اولين، آنا پاکوين و ‏جيانکارلو جيانيني در آن بازي کرده بودند و توانست خود را به تماشگران غير هموطنش معرفي کند. پاکو پلازا نيز در ‏سال 2002 با فيلم ‏El Segundo nombre‏/نام دوم شهرت و موقعيتي به چنگ آورد. هر دو شيفته ژانر ترسناک هستند ‏و بزرگ ترين دليل همکاري شان همين است. ضبط يک فيلم ترسناک –واقعاً ترسناک- است که از وقايع کاملاً امروزي ‏تغذيه مي کند و قالبي تازه نيز دارد. تلفيق سبک نمايش هاي واقعي تلويزيون ‏reality TV‏ با خطر شيوع يک ويروس-‏آن هم در زمانه اي که سارس، آنفلونزاي مرغي و... را به تازگي تجربه کرده- و اندکي رمز و راز لازمه اين ژانر که ‏در پايان پاي تجربيات هولناک کشيشي ساکن آخرين طبقه آپارتمان را نيز به ميان مي کشد. ‏

بيهوده نخواهد بود اگر فيلم را ترکيب هوشمندانه و مدرن شب مردگان زنده با پروژه جادوگر نام دهم. دو فيلمي که چندان ‏دل خوشي از آنها ندارم، اما نقيضه اين دو فيلمساز اسپانيايي را بسيار ديدني تر يافتم. از آثار اين دو فيلمساز فقط تاريکي ‏را ديده و به مهارتش در خلق هيجان[با وجود بي اعتقادي ام به ماورالطبيعه] لذت برده بودم، اما ضبط در يک کلام اوج ‏توانايي و خلاقيت هاي ديداري/شنيداري اين دو نفر است. نبايد بدون اشاره به طنز تلخي فيلم اين معرفي را پايان برد که ‏بسيار به جا به کار گرفته شده است. مانند نام برنامه اي که آنخلا و فيلمبردارش تهيه مي کنند "وقتي شما خواب بوديد" و ‏اشاره صريحي است به آن چه من و شما از وقوع آن نيز شايد باخبر نشويم. اگر طالب آدرنالين خالص هستيد، ضبط را ‏ببينيد!‏
ژانر: ترسناک. ‏


battle.jpg

‏<‏strong‏>نبرد براي حديثه ‏Battle for Haditha‎

کارگردان: نيک برومفيلد. فيلمنامه: نيک برومفيلد، مارک هوئفرلين، آنا تلفورد. موسيقي: نيک ليرد-کلاوز. مدير ‏فيلمبرداري: مارک ولف. تدوين: استوارت گزارد، اش جنکينز. طراح صحنه: ديويد برايان. بازيگران: اليوت ‏روئيز[سرجوخه راميرز]، فلاح ابراهيم فلايه[احمد]، ياسمين حناني]هيبا]، اندرو مک کلارن[سروان سمپسون]، اريک ‏مهالکوپولوس[گروهبان راس]، دوريد اي. غايب[راشد]، اليور بيتروس[جعفر]، آيا عباس[صفا]، متيو نول[سرجوخه ‏متيوز]، تامس هنسي[دکتر]. 97 دقيقه. محصول 2007 انگلستان. ‏

مردي ميان سال به نام احمد در ازاي دريافت 1000 دلار بمبي از اعضاي القاعده دريافت و در کنار جاده اي که محل ‏عبور و مرور کاروان هاي ارتش آمريکاست، کار مي گذارد. هيبا، راشد و ديگر ساکنان خانه هاي کنار جاده متوجه اين ‏کار وي مي شوند، اما تصميم به عدم دخالت مي گيرند. آنها همزمان سرگرم برگزاري جشن ختنه سوران پسرشان ‏هستند. فرداي آن روز دسته سرجوخه راميرز در پي ماموريتي از جاده عبور مي کنند و پي آمد اين کار انفجار بمب ‏توسط احمد و دستيارش جعفر و کشته شدن يکي از سربازان آمريکايي است. احمد و جعفر که در پشت بام ساختماني ‏مشرف به جاده مخفي شده بودند، مي گريزند. اما سربازان آمريکايي دسته راميرز که دچار خشمي لجام گسيخته شده اند، ‏در جست و جو براي يافتن بمب گذاران به سوي مردم بي گناه و ساکنان خانه هاي اطراف جاده مي شوند. اتفاقي که به ‏نظر مي رسد خواسته واقعي اعضاي القاعده است تا با نشان دادن تصاوير آن به اعراب دست به تهييج شان زده و ‏نبردي بزرگ عليه سربازان آمريکايي را آغاز کنند...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

شهر حديثه در غرب عراق-استان الانبار- و در 240 کيلومتري بغداد قرار دارد. اين شهر در 19 نوامبر 2005 شاهد ‏کشتار بي رحمانه 24 مرد و زن و کودک عراقي غير نظامي توسط سربازان آمريکايي بود. اين واقعه به دنبال انتشار ‏مقاله روشنگرانه در مجله تايم تبديل به يک رسوايي عظيم شد و ارتش آمريکا به ناچار در 21 دسامبر 2006 8 نفر ‏سرباز درگير در اين ماجرا را دستگير و به محاکمه کشيد[البته در 28 مارچ 2008 پنج نفر از اين سربازان تبرئه ‏شدند]. ‏

نيک برومفيلد مستندساز مشهور بريتانيايي متولد 1948 لندن اين واقعه را دستمايه ساخت فيلمي بلند و مستند/داستاني ‏کرده است. او که به خاطر ساختن فيلمي مستند درباره زندگي آيلين کارول ورونز[قاتل سريالي که چارليز ترون نقش ‏وي را در فيلم هيولا بازي کرد] جوايزي نيز دريافت کرده، به سراغ موضوعي رفته که مجله تايم آن را آخر زمان در ‏عراق ناميده بود. برومفيلد فيلم را با کمک سربازان و ارتشي هاي سابق و همچنين پناهندگان عراقي ساخته است. هدف ‏او تنها ترسيم يک فاجعه انساني نيست، بلکه نمايش مکانيسم ايجاد نفرت در ميان اعراب عليه آمريکايي ها و اصولاً هر ‏پديده غربي[با استفاده از دستاورد هاي همين تمدن مانند هندي کم] است. احمد بعد از انفجار به خانه بازمي گردد و ‏فرزندش را به آغوش مي کشد و در اندوه کشتگان مي گريد. اما روزگار بيرحم مانع از آن نمي شود که به خاطر پول ‏براي گذران زندگي خود و خانواده اش دست از بمب گذاري بردارد. اين درام واقعي و مستند فيلم برومفيلد است. درامي ‏که هر روز در عراق تکرار مي شود. و سهمگين تر از آن شادي شيخي که کشتار انسان هاي بيگناه را \که شهيد مي ‏نامدشان] لازمه به راه افتادن جهاد عليه آمريکايي ها مي داند. فيلم در مقايسه با ساخته دپالما که چند هفته پيش معرفي ‏شد، فيلمي فکر شده تر، دقيق تر و مستندتر است که نيازمند ديده شدن از سوي هر کسي است که در اعماق وجود خود ‏را مدافع و نيازمند برخورداري از حقوق بشر مي داند. البته برومفيلد ساختار را نيز از ياد نبرده و در کنار بازي هاي ‏حيرت انگيزي که از نابازيگران گرفته، دست به بازآفريني مجدد صحنه هاي کشتار در طول 48 ساعت کرده است.‏
ژانر: درام، جنگي. ‏

nameoftheking.jpg

‏<‏strong‏>به نام پادشاه ‏In the Name of the King‎

کارگردان: يووه بول. فيلمنامه: داگ تيلور بر اساس داستاني از جيسون راپاپورت، دان اشترونکاک، داگ تيلور و بازي ‏ويديويي کريس تيلور. موسيقي: جسيکا د رويج، هنينگ لوهنر. مدير فيلمبرداري: ماتياس نئومان. تدوين: پل کلازن، ‏ديويد ام. ريچاردسون. طراح صحنه: جيمز استوارت. بازيگران: جيسن استيتهم[فارمر]، لي لي سوبيسکي[موريلا]، ري ‏ليوتا[گاليان]، جان ريس ديويس[مريک]، ران پرلمن[نوريک]، کلر فورلاني[سولانا]، کريستينا لاکن[الورا]، متيو ‏ليلارد[دوک فالو]، برايان جي. وايت[فرمانده تريش]، مايک داپود[ژنرال بکلر]، برت رينولدز[پادشاه کانريد]، گابريلا ‏رز[دليندا]، ويل سندرسون[باستيان]. 127 دقيقه. محصول 2007 آلمان، کانادا، آمريکا. نام ديگر: ‏Dungeon Siege، ‏Dungeon Siege: In the Name of the King، ، ‏In the Name of the Father: A Dungeon Siege ‎Tale، ‏Schwerter des Königs - Dungeon Siege‎‏. برنده جايزه ويژه/ولفگانگ هرولد از جشنواره هسيان. ‏

مردي دلير به نام فارمر در حمله اي که از سوي جادوگري شرير به نام گاليان به دهکده او صورت مي گيرد، پسرش را ‏از دست داده و همسر آبستن اش نيز به اسارت گرفته مي شود. گاليان که در قصر برادرزاده پادشاه کانريد پنهان شده، ‏قصد دارد تاتمامي قلمرو پادشاه را به زير فرمان خود در آورد. اما مريک، مشاور پادشاه و جادوگري توانا تصميم ‏گرفته تا پاي جان در برابر وي بايستد. پادشاه به همراه سپاه خود و مريک به دهکده فارمر مي رسند، اما فارمر از ‏پيوستن به سپاه وي امتناع کرده و اعلام کند که مي خواهد به همراه پدر و داماد خانواده شان باستيان شمشير برداشته و ‏براي مبارزه با افراد گاليان راهي شود. پادشاه که در پي توطئه اي در قصر برادرزاده اش مسموم شده، بعد از بهبودي ‏براي نبرد با گاليان به راه مي افتد. فارمر در طول راه با زنان جنگل نشين به رهبري الورا برخورد مي کند و در مي ‏يابد به تنهايي قادر به مبارزه با گاليان نيست. فارمر، پدرش و باستيان اسير و به قلعه گاليان فرستاده مي شوند. فارمر که ‏از خشم گاليان سبت به خود در عجب است توسط مريک آگاه مي شود که پسر گمشده پادشاه است که در کودکي براي ‏نجات جانش به دهکده فرستاده شده بود. در پي نبردي سهمگين ميان سربازان پادشاه و سپاه گاليان، در لحظه اي که بيم ‏شکست پادشاه مي رود، فارمر با کمک مريک و دختر وي وارد قلعه گاليان شده و او را از ميان برمي دارد. و در ‏بازگشت به عنوان جانشين پادشاه بر تخت مي نشيند.‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

آخرين فيلم يووه بول يک فيلم 60 ميليون دلاري با داستان هاي آشناي فيلم هاي اوست که بازيگراني چون کريستنا لاکن ‏از فيلم هاي قبلي و موفق او مانند ‏BloodRayne‏ که قرار بوده تا بازيگر بريتانيايي محبوب اکشن هاي زمانه ما را در ‏دل فيلمي در سبک و سياق ارباب حلقه ها قرار دهد. اما با سر به زمين خورده است. مشکل از آنجايي آغاز مي شود که ‏يکي از منابع اقتباس وي يک بازي ويديويي است و تيم بازيگراني ناهمگون انتخاب شده است. لي لي سوبيسکي بار ‏ديگر نقشي ژاندارک وار قرار است بازي کند و جان رايس ديويس نيز که از ارباب حلقه ها وام گرفته شده و بدتر از ‏همه برت رينولدز که با موهاي يک دستت سفيد و ابروهاي مشگي ناجورترين وصله فيلم است. از همه بدتر استعداد و ‏فيريک و حتي لهجه استيهم است که تلف شده است. خودتان تصور کنيد که او تنها فردي است که با لهجه انگليسي حرف ‏مي زند و قرار است فرزند پدري باشد که لهجه اصيل آمريکايي دارد!‏

زماني يووه بول را به خاطر فيلم هاي خوب سوپر 8 که در نوجواني ساخته بود، از اميدها سينما به شمار مي آورند. اما ‏امروز از آن توانايي ها نشاني نيست. سينما دوست قديمي ترجيح مي دهد که فيلم سبکي چون جک غو کش را بار ديگر ‏ببيند. توصيه من به دوستداران اين نوع قصه ها کرايه کردن نوار بازي ويديويي آن است و براي دوستداران استيهم چشم ‏پوشي از تماشاي اين فيلم که فقط تلف کننده وقت و پول گرامي است!‏
ژانر: اکشن، ماجرايي، فانتزي. ‏

reservation.jpg

‏<‏strong‏>جاده رزوريشن ‏Reservation Road‎

کارگردان: تري جورج. فيلمنامه: جان برنهم شوارتز، تري جورج. موسيقي: مارک ايشام. مدير فيلمبرداري: جان ليندلي. ‏تدوين: نائومي گرافتي. طراح صحنه: فورد ويلر. بازيگران: ژواکين فونيکس[ايتن ليرنر]، مارک روفالو[دوايت آرنو]، ‏جنيفر کانلي[گريس ليرنر]، ميرا سوروينو[روت ولدون]، اله فنينگ[اما ليرنر]، ادي آلدرسون[لوکاس آرنو]، شون ‏کرلي[جاش ليرنر]، آنتوني کورونه[گروهبان برک]، جان اسليتري[استيو]. 102 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، آلمان. ‏نام ديگر: ‏Ein Einziger Augenblick‏. ‏

ايتن لرنر و همسرش گريس که از داشتن پسرش 10 ساله شان جاش و دختر کوچک شان اما به خود مي بالند، شبي ‏هنگام بازگشت از رسيتال موسيقي جاش در پمپ بنزيني در جاده رزوريشن توقف مي کنند. اين توقف کوچک به زودي ‏زندگي او را زير و رو مي کند. چون جاش که براي رها کردن کرم هاي شب تاب به کنار جاده رفته، توسط اتومبيلي ‏زير گرفته و کشته مي شود. راننده خاطي مي گريزد و خانواده لرنر را گريان و خشمگين پشت سر مي گذارد. راننده ‏اتومبيل وکيلي به نام دوايت آرنو مي باشد که در حال بازگشت از مسابقه ورزشي همراه پسرش است. او که پس از جدا ‏شدن از همسرش روت تنها روزها آخر هفته را با پسرش مي گذراند، در هراس از دست دادن وي از معرفي خود به ‏پليس خودداري مي کند. ايتن پس از مراجعه به پليس از کند بودن تحقيقات دچار ياس شده و خود تصميم به تحقيق در ‏شهر کوچک خود مي گيرد. پس از دستگير شده به خاطر مزاحمت و رهايي تصميم مي گيرد تا وکيلي براي ادامه ماجرا ‏اجير کند. دست تصادف او را به دفتر حقوقي مي کشاند که آرنو نيز در آنجا کار مي کند. در نتيجه آرنو بايد در مقام ‏وکيل در جست و جوي خود به عنوان ضارب فرزند لرنر باشد. اين اتفاق باعث مي شود آرنو که دچار عذاب روحي و ‏کابوس هاي مکرر شده، پس از اعتراف صادقانه مقابل دوربين ويديويي براي پسرش به اداره پليس مي رود تا خود را ‏تسليم کند. اما موفق به اين کار نمي شود. از سوي ديگر لرنر که دختر کوچکش نزد روت در حال آموختن موسيقي ‏است، تصادفاً هويت آرنو را کشف کرده و بعد از خريد يک اسلحه به سراغ او مي رود. اما در درگيري پيش آمده قدرت ‏کشتن او را در خود نيافته و او را رها کرده و نزد همسرش بازمي گردد. آرنو نيز خود را به پليس معرفي کند.‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

تري جورج فيلمنامه نويس برجسته و کارگرداني معتبر است. بديهي است که چنين شخصي مي تواند از موضوعي ساده ‏يک درام قدرتمند بسازد که اين کار را بار ديگر در جاده رزوريشن تکرار کرده است. البته کساني که فيلم قبلي او هتل ‏رواندا را ديده اند، با مشاهده اين فيلم آن را در مقايسه کوچک تر و جمع و جورتر خواهند يافت. اما بايد بگويم اين درام ‏تکان دهنده از نظر سينمايي قدرتي همپاي هتل رواندا دارد و مشابهت هايي از نظر تم که قابل اعتنا و توجه است. ‏

جاده رزوريشن درباره عدالت و قانون است و انتقام که بر هر دو گزينه پيشين خط بطلان مي کشد. سخن از مرگ يک ‏انسان مي گويد و آن را به مثابه يک تراژدي ارزيابي مي کند. مهم نيست که در اين فيلم بر خلاف هتل رواندا ميليون ها ‏نفر بر اثر نسل کشي نژادپرستانه جان نمي سپارند و فقط يک کودک ناخواسته و بر اثر يک اشتباه به قتل مي رسد. ‏فرجام کار نابودي روح و روان بستگان و تاکيد بر بر اين اصل است که نفس کشته شدن يک انسان و فقدان آن چه بر ‏سر خانواده، جامعه و.... مي آورد. تري جورج از تخريب احساسات آدمي سخن مي گويد و بسيار متين و موقر... او هر ‏دو طرف درگير را وارد بازي مي کند که فرجام آن شک در تمامي اصول است. کند بودن روند اجراي قانون سبب ‏تشکيک در اجراي عدالت مي شود و مگر اجراي عدالت-در اينجا دستگيري و زنداني شدن فرد خاطي- چگونه مي تواند ‏جاي فرزند از دست رفته را پر کند؟‏

لرنر سودازده انتقام مي شود و در طرف مقابل آرنو نيز براي از دست ندادن فرزند تن به پنهان کاري و نپذيرفتن ‏مسئوليت اجتماعي و وجداني خويش مي شود. هر دو براي داشتن و نگهداشتن فرزند و کلاً انساني ديگر دست به ‏تخريبروح خود مي زنند. اما خوشبختانه در پايان هر دو سر عقل مي آيند. همسر لرنر از او مي خواهد تا با پذيرفتن ‏مرگ پسرش، خود را وقف دخترشان کند و سر پا ماندن را ياد بگيرد. روت نيز سرانجام درک مي کند که شوهر سابق ‏و پدر فرزندشان عاري از حس مسئوليت نيست. او نيز به خطاي خود واقف است و در پي جبران آن بر آمده است. ‏

جاده رزوريش هر با وجود داشتن هنرپيشگاني مشهور که نام شان متضمن فروش فيلم هاست، چند در سينماهاي آمريکا ‏شکست سختي خورده است. اما بي اغراق مي گويم که از تماشاي اين درام قدرتمند لذت بردم. ديدار از اين فيلم ‏هوشمندانه، خوش ساخت و به شدت انساني را براي همه توصيه مي کنم. ‏
ژانر: درام، مهيج. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 6:30 | لینک ثابت |

10000bc.jpg

‎‎‏10000 سال قبل از ميلاد مسيح‎10,000 B.c

کارگردان: رولند امريش. فيلمنامه: رولند امريش، هارالد کلاسر. موسيقي: هارالد بکر، تامس ونکر. مدير فيلمبرداري: ‏يولي استيگر. تدوين: الکساندر برنر. طراح صحنه: ژان ونسان پوزو. بازيگران: استيون استريت[د له]، کاميلا ‏بل[اولت]، کليف کرتيس[تيک تيک]، جوئل ويرجل[ناکودو]، بن بادرا[سردار جنگ]، مو زاينال[کارن]، ناتانيل ‏برينگ[باکو]، مونا هاموند[مادر پير]، مارکو کان[يک چشم]، ريس ريچي[موها]، جوئل فراري[لو کيبو]، عمر ‏شريف[راوي]. 109 دقيقه. محصول 2008 آمريکا، نيوزيلند. ‏

پسر جواني به نام د له ملقب به "پسر يک ترسو" است، چون پدرش در جواني دهکده را ترک کرده و هيچ کس جز ‏دوستش تيک تيک علت اين کار را نمي داند. سال ها گذشته و اينک د له جواني برومند شده و موفق مي شود در يک ‏مراسم شکار بزرگ ماموت شجاعت خود را ثابت کند. او به پاداش اين شجاعت شانس به همسري گرفتن اولت- ‏زيباترين دختر دهکده- را به چنگ مي آورد. اما مدتي بعد، گروهي از تجار برده به دهکده حمله کرده و بسياري- از ‏جمله اولت - را گروگان گرفته و مي برند. د له به همراه تيک تيک براي نجات آنها مي شتابد، اما تلاش او نافرجام مانده ‏و اولت بار ديگر اسير مي شود. دله مي گريزد، اما به او قول مي دهد براي نجات وي باز خواهد گشت. د له در طول ‏راه باعث نجات ببري از يک دام مي شود و همين کار بعدها زمينه ساز اعتماد قبيله اي از سياه پوستان به وي و تيک ‏تيک مي شود. جنگجويان اين قبيله به همراه او و تيک تيک براي نجات اسرا به راه مي افتند. مقصد بسيار دور و جايي ‏است که بردگان در حال ساختن هرمي بزرگ براي فرمانروايي خداي گونه هستند و صدها سرباز از اين بردگان ‏محافظت مي کنند. به نظر مي رسد نجات اولت و ديگران کاري ناممکن باشد، اما د له به هيچ وجه قصد بازگشت ‏ندارد...‏
‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

اگر فيلم يک ميليون سال قبل از ميلاد مسيح[1966، دان چافي با شرکت راکوئل ولش] را ديده و پسنديده باشيد، پذيرفتن ‏دست بخت رولند امريش کار سختي نيست.البته از يک فيلم کمپاني همر فيلم انتظار نمي رفت در آن سال ها- که ‏پيشگامان جلوه هاي ويژه چون ري هري هاوزن تازه پا به ميدان گذاشته بودند- پاي بندي به تاريخ و جغرافيا و منطق ‏داشته باشند. هدف سرگرمي سازي بود و امروز هم هدف اوليه سينماي آمريکا همين است. ‏

با چنين هدف و بودجه اي بالغ بر 105 ميليون دلار، حداقل بايد تماشاگر سرگرم شود. اما چنين نشده است و عايدي 85 ‏ميليون دلاري فيلم در گيشه آمريکا نشان دهنده نقش بر آب شدن تمامي آرزوهاي تهيه کنندگان اين فيلم است. شايد خود ‏نيز از فرجام کار خويش خبر داشتند و از اين رو نمايش کامل خصوصي براي منتقدان قبل از اکران عمومي ترتيب ‏نداده و به نمايش 20 دقيقه آن بسنده کردند. فيلم پر از اشتباهات تاريخي و جغرافيايي-و حتي انتخاب بازيگر، چون ‏بيشترين بازيگران لاتين تبارهاند- است و همه جلوه هاي ويژه و مخارج تحميل شده از اين رهگذر به خاطر آن بوده که ‏امريش قصه اي درباره قهرماني باب طبع خويش[برعکس نام قهرمان فيلم- دله- هلد است که در آلماني مي شود ‏قهرمان] و عاشقي وفادار بسازد و بس!‏

اشتباهات وي آن دقر فاحش است که تماشاگر عادي نيز به حيرت مي افتد که مکان وقوع حوادث کجاست؟ لحظه اي در ‏بياباني بي آب و علف هستيم و دقايقي بعد در جنگلي حاره اي و قبل از ان نيز در کوهستاني پر برف! و از همه بدتر ‏کسالت روايت که حتي از کارهاي پر هيجان امريش مانند سرباز همه فن حريف و حتي گودزيلاست. تماشاگر براي ‏رسيدن به نقطه اوج پاياني فيلم بايد يک ساعت و نيم صبر کند تا قهرمان در حرکتي اسطوره سازانه! همه اين جنگ و ‏ستيز به خاطر يک زن را شورشي عليه خدايگان اعلام کند!!! نچسب ترين وصله به فيلم که خود فيلمنامه نويس و ‏کارگردان نيز آن را چندان جدي نگرفته اند. منتقدان آمريکايي نيز تا جايي که توانسته اند در چند هفته اي که از آغاز ‏نمايش فيلم مي گذرد، در مذمّت آن گفته اند. بديهي است که اطمينان کردن به چنين پروژه اي که بيش از حد متکي به ‏جلوه هاي ويژه باشد نيز خطاست. ‏

رولند امريش متولد 1955 اشتوتگارت، آلمان غربي است. در کشورش به اسپيلبرگ کوچک شهرت دارد و اين شهرت ‏را در اوايل ورودش به هاليوود با فيلم هاي روز استقلال، دروازه ستارگان و اين اواخر پس فردا بسط نيز داده است. ‏دانش آموخته مدرسه سينمايي مونيخ است و در جواني نقاش و مجسمه ساز هم بوده و با اولين فيلمش در 1984 ورودي ‏خيره کننده و پول ساز به سينما را از سر گذرانده است. نقطه ضعف هاي کارنامه او گودزيلا[با وجود اقبال تجاري] ‏است و اينک بزرگ ترين گاف وي 10000 سال قبل از ميلاد مسيح که گويا قرار است با بازسازي سفر شگفت ‏انگيز[ديگر فيلم علمي تخيلي راکوئل ولش] در سال 2010 تکميل شود!‏
ژانر: ماجرايي. ‏

herowanted.jpg

‏<‏strong‏>قهرمان تحت تعقيب ‏Hero Wanted‎

کارگردان: برايان اسمرز. فيلمنامه: چاد لا، اوان لا. موسيقي: کنت بورگومستر. مدير فيلمبرداري: لري بلنفورد. تدوين: ‏تيم اندرسون. طراح صحنه: کارلوس سيلوا دا سيلوا. بازيگران: کوبا گودينگ جونيور[ليام کيس]، ري ليوتا[کارآگاه تري ‏سابکات]، نورمن ريدوس[سواين]، کيم کوتيس[اسکينر مک گراو]، تامي فلانگان[درک]، جيم اسمارت[ملاني مک ‏کوئين]، کريستا کمپبل[کايلا مک کوئين]، استيون کازلووسکي[لينچ مک گراو]، پل سمپسون[گوردي مک گراو]، تاد ‏جنسن[کارآگاه والا سمک تي]، بن کراس[کازمو جکسون]، گري گرينز[جيل]. 95 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. ‏

ليام کيس، سرباز سابق و مامور شهرداري فعلي بعد از نجات دختربچه اي از يک سانحه تبديل به قهرمان محلي مي ‏شود. او که همواره با کابوس از دست دادن همسر خود در يک سانحه اتومبيل دست به گريبان است، مدتي بعد مي پذيرد ‏تا با همدستي همکارش و دوستان خلافکار او در سرقت يک بانک شرکت کند. اما سرقت بر خلاف تصور او بدون ‏سانحه پايان نمي يابد و صندوق دار مونثي که ليام را به ياد همسر از دست رفته اش مي اندازد، تصادفاً تير مي خورد. ‏اين کار سبب خشم ليام شده و تصميم به انتقام از مسببين اين حادثه مي گيرد. بعد از کشتن يکي از تبهکاران، باقيمانده ‏گروه به او شک کرده و در صدد کشف ماجرا برمي آيند. همزمان کارآگاه سابکات نيز مامور پرونده قتل مي شود. اما ‏تنها کسي که از سوءظن وي به دور است، کسي نيست جز ليام که بار ديگر به خاطر ايستادگي در برابر دزدها به هنگام ‏سرقت و زخمي شدنش نشان قهرماني دريافت کرده است. بعد از کشته شدن دومين تبهکار به دست ليام، باقيمانده گروه ‏دختر بچه اي را که در همسايگي او سکونت دارد، ربوده و از وي مي خواهند تا به ملاقات شان برود. کارآگاه سابکات ‏به وي مشکوک شده، و دوست نزديکش نيز از ليام مي خواهد تا خود را به پليس معرفي کند. اما ليام که خود را قادر به ‏توضيح ماجرا نزد پليس نمي داند، براي نجات جان دخترک به سر قرار مي رود...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

برايان دليني اسمرز و برادرش برت از موتورسوارها و بدل کاران بسيار مشهور سينما هستند. برايان از سال 2000 با ‏قسمت دوم ماموريت غير ممکن دستيار کارگرداني را نيز تجربه کرده و اينک با قهرمان تحت تعقيب کارگرداني را ‏آغاز کرده است. بديهي نبايد از چنين کارگرداني که به شکل تجربي فيلمسازي را ياد گرفته، توقع چنداني داشت. اما ‏زماني که دو هنرپيشه کم و بيش مشهور و قابل[مخصوصاً ري ليوتا که تجربه کار با کساني چون جان دال و ‏اسکورسيزي را در کارنامه اش دارد] نقش هاي اصلي اولين فيلم او را بازي مي کنند، حتي اگر بودجه فيلم بيش از 6 ‏ميليون دلار نباشد، انتظار تماشاگر و منتقد براي ديدن يک فيلم تماشايي متوسط افزوده مي شود. ‏

اما مشکل از اولين قدم براي ساخت فيلم آغاز مي شود، يعني فيلمنامه که بايد ساختماني بر اساس اين پي برافراشته شود. ‏نويسندگان فيلمنامه آدم هايي آشنايي نيستند و زماني که با گذشت دو يا سه سکانس جز ابهام و آشفتگي نصيب تان نمي ‏شود، پي مي بريد که خانه از پاي بست ويران است. البته سازندگان فيلم مي توانند همين ابهام را به مثابه امتياز به کار ‏بگيرند که عاجز از چنين کاري هستند و در نتيجه زماني که در ميانه فيلم گره ها باز و قصه اندکي وضوح پيدا مي کند، ‏همه چيز بيش از اندازه کليشه اي، تکراري و خسته کننده و قابل حدس مي شود. در نتيجه تماشاگري که حتي شاهد ‏صحنه هاي اکشن باشکوه نيز نبوده، در انتظار درگيري نهايي نمي ماند. ‏

تکليف روشن است، کوبا گودينگ جونيور که از جري مگواير تاکنون نتوانسته آن اوج اوليه را تکرار کند، اسير نقشي ‏نه چندان دلچسب و عاري از ايجاد همدلي مي شود و ري ليوتا نيز نمي تواند ذره اي از قدرت بازيگري و حتي فيزيک ‏خود را به نمايش بگذارد. تهيه کننده هم مثل يک پسر خوب، دسپخت جناب اسمرز را يکسره روانه بازار دي وي مي ‏کند. اما بين خودمان بماند اگر آدم منصفي پيدا مي شد و قبل از کرايه دي وي دي مقداري اطلاعات موثق در اختيار من ‏مي گذاشت، شايد هرگز آن را کرايه نمي کردم. شما چطور؟
ژانر: اکشن، جنايي، درام. ‏

frontier.jpg

‏<‏strong‏>مرز(ها)‏‎ Frontièr(s) ‎
‎ ‎
نويسنده و کارگردان: زاويه گنس. موسيقي: ژان پي ير تايب. مدير فيلمبرداري: لوران باره. تدوين: کارلو ريتزو. طراح ‏صحنه: ژرمن استرليسکي. بازيگران:‏‎ ‎کارينا تستا[ياسمين]، آئورلين ويک[الکس]، پاتريک ليگاردس[کارل]، ديويد ‏ساراسينو[تام]، مود فورژه[اوا]، ساموئل لو بين[گوتز]، شمس دماني[فريد]، آملي دور[کلوديا]، استل له فبره[گيلبرتا]، ‏عادل بن شريف[سامي]، ژوئل له فرانسوا[هانس]، ژان پي ير ژوريس[فون گايسلر]. 108 دقيقه. محصول 2007 ‏فرانسه، سوئيس. نام ديگر: ‏Frontières، ‏Frontier(s)‎‏. ‏

در اوج درگيري ها و شورشي خياباني به هنگام انتخابات رياست جمهوري فرانسه و حضور نماينده اي به شدت دست ‏راستي در ميان نامزدها، گروهي از جوانان پس از سرقتي مسلحانه تصميم به خروج از شهر و عبور از مرز مي گيرند. ‏زخمي شدن يکي از جوان ها، باعث مي شود تا خواهر او ياسمين به همراه بقيه وي را به بيمارستان برساند. جوان ‏زخمي در بيمارستان مي ميرد و ياسمين و ديگران مي گريزند. دو نفر از اعضاي گروهي به همراه پول هاي سرقت شده ‏قبل از آنان از شهر خارج شده و به سوي مرز مي رانند. پس از مدتي، به مهمانخانه اي مرزي رسيده و تصميم به ‏اطراق مي گيرند تا ياسمين و ديگران نيز به آنها بپيوندند. اداره مهمانخانه به عهده دو زن زيبا به نام هاي گيلبرتا و ‏کلوديا است. زن ها به سرعت خود را به آغوش دو جوان مي اندازند و در اوج اين کار برادر آنها به همراه مردي ديگر ‏از راه مي رسند. ظاهراً هدف آنها گرفتن کيف پر از پول هاي سرقتي است، اما به زودي مشخص مي شود که قصد جان ‏آنها را نيز دارند. دو جوان به دام آنها مي افتند و ساعتي بعد ياسمين و دوستش نيز به مهمانخانه مي رسند. گيلبرتا و ‏کلوديا آنها را به ساختماني ديگر در جنب يک خوکداني هدايت مي کنند و به زودي مشخص مي شود که آنها نيز پاي به ‏تله نهاده اند. خانه به مردي نازيست به نام فون گايسلر تعلق دارد که همه اعضاي خانواده اش همچون خود وي ‏خونخواراني بي ترحم اند و براي ياسمين نيز نقشه هاي شومي در سر پرورده اند...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

موج توليد فيلم هاي خون ريز و هراس آور اين سوي اقيانوس و حتي سينماي فرانسه را که زماني به شاعرانگي مشهور ‏بود، اسير خود کرده است. کساني هم که از خود اندک استعدادي در آدم کشي روي پرده به نمايش مي گذارند، به سرعت ‏به آن سوي آب ها پست مي شوند. نوظهورترين شان جناب زاويه گنس است که چند هفته قبل دومين فيلم او را به نام آدم ‏کش مزدور در همين صفحه معرفي کرديم. آدم کش مزدور با فاصله زماني بسيار اندکي با فيلم اول گنس در آمريکا ‏پخش شد، فيلمي که سبب کشف اين استعداد تازه توسط لوک بسون و بعد کاشفان نه چندان فروتن استعدادها در هاليوود ‏شد. گنس فيلم اول خود را با 3 ميليون دلار ساخته و تا جايي که ممکن بوده از هر دلار فيلم براي روان کردن خون در ‏جاي جاي آن به شکلي دست و دل بازانه استفاده کرده است. تماشاگر فيلم هاي ترسناک پر از خون و خون ريزي که ‏مجموعه فيلم هاي اره و يا هتل/‏‎ Hostel‎‏ را ديده و پسنديده باشد، يقيناً با فيلم تنش زياد[الکساندر آجا، 2003] آشناست. ‏يکي از اولين فيلم هاي فوق خشونت بار غير آمريکايي که نمايش آن با محدوديت هايي در برخي کشورها همراه بود و ‏راه آجا را براي رفتن به هاليوود و ساختن تپه ها چشم دارند باز کرد[ نمونه معقول اين فيلم ها در سينماي فرانسه فيلم ‏ديگران/‏‎ Ils‎‏ است].‏

مرز(ها] به تاسي از آن فيلم سرشار از آدرنالين، لبريز از خون، روش هاي مشمئز کننده و دل غشه آور قصابي آدم ‏هاست. به قول ظرفاي عهد قديم جواب فرانسوي ها به مجموعه اره و جيغ و الي آخر...‏

اما ارزيابي من اين است: فيلمي که مانند توليدات پورنوگرافيک بايد تماشاگر را به اوج برساند. البته نوع تماشاگر چنين ‏محصولي بايد فاقد برخي خصايل انساني و واجد رذايل حيواني باشد که به يمن بعضي آموزه هاي دوران پست مدرنيسم ‏نوجوان ها صاحب چنين مشخصاتي هستند. مرز(ها) هر چند قصه اش را به درستي و حتي يافتن منطق و مابه ازاي ‏بيروني و تاريخي روايت مي کند[مانند حضور نامزدي دست راستي در انتخابات، خانواده نژاد پرست که به دنبال ‏وارثي شايسته هستند- بهترين بازي فيلم نيز به بازيگر نقش نازي پير تعلق دارد که اهريمن مجسم است- و ياسمين را ‏براي به دنيا آوردن فرزندي از پسر بزرگ خانواده مي خواهند]، اما نمايش اين همه کشت و کشتار، سبعيت و فلاکت با ‏هر هدفي که انجام گرفته باشد، جز سردرد و تهوع و بيزاري از نوع بشر چيزي ديگري براي تماشاگر عادي[منظور از ‏نظر رواني است] به دنبال ندارد. نسل پيشين مشاجره هاوارد هاوکز و سام پکين پا را بر سر آدم کشي در برابر دوربين ‏به ياد دارد، کجاس هاوکز تا گنس و همپالکي هايش را ببيند که روي شاعر خشونت را سفيد کرده اند!‏
ژانر: ترسناک، مهيج. ‏

stelletlicht.jpg

‏<‏strong‏>نور خاموش ‏Stellet licht‏<‏‎/strong‏>‏
‎ ‎‏ ‏
نويسنده و کارگردان: کارلوس ريگادس. مدير فيلمبرداري: الکسيس زيب. تدوين: ناتاليا لوپز. طراح صحنه: جراردو ‏تاگل. بازيگران: کورنليو وال فهر[يوهان]، ميريام تووس[استر]، ماريا پانکراتز]، پيتر وال[پدر]، اليزابت فهر[مادر]، ‏ياکوب کلاسن[زاکارياس]، ايرما تيه سن[سارا]، آلفردو تيه سن[آلفردو]، دانيل تيه سن[دانيل]، اوتگه لوون[اوتگه]، ‏ياکوب لوون[ياکوب]، اليزابت فهر[آنيتا]. 127، 135 و 144 دقيقه. محصول 2007 مکزيک، فرانسه، هلند، آلمان. نام ‏ديگر: ‏Silent Light، ‏Lumière silencieuse، ‏Luz silenciosa‏. برنده جايزه داوران براي بهترين فيلم از جشنواره ‏برگن، برنده جايزه داوران و نامزد نخل طلاي جشنواره کن، برنده هوگوي طلايي بهترني فيلم از جشنواره شيکاگو، ‏برنده جايزه بهترين فيلمبرداري-بهترين کارگرداني-بهترين صدابرداري و جايزه اول جشنواره هاوانا، برنده جايزه ‏طلايي بهترين فيلم و جايزه نقره بهترين کارگرداني از جشنواره فيلم هاي آمريکاي لاتين، برنده جايزه بهترين ‏فيلمبرداري-جايزه منتقدان براي بهترين فيلم و جايزه اول بهترين فيلم جشنواره ليما، برنده جايزه فيپرشي و بهترين فيلم ‏آمريکاي لاتين از جشنواره ريو دو ژانيرو. ‏

يوهان و استر به همراه فرزندان شان زندگي ساکت و آرامي را در چيخواهوا مي گذرانند. اما اين آرامش به زودي از ‏ميان مي رود، چون يوهان عاشق زني ديگر به نام ماريان شده است. يوهان مي پندارد سرانجام عشق واقعي زندگي اش ‏را يافته است. يوهان اين ماجرا را ابتدا با دوستش زاکارياس در ميان مي گذارد. زاکاريس اين اتفاق را سرنوشت مي ‏داند. اما يوهان که عقيده دارد‎ ‎‏"مرد خود سرنوشت اش را مي سازد" اين موضوع را با پدرش-‏‎ ‎يک واعظ مسيحي- نيز ‏در ميان مي گذارد. پدر يوهان اين کار را عملي شيطاني و گناه مي داند، اما به گونه اي قدري مسلکانه آن را سرنوشتي ‏از پيش مقدر شده مي نامند. سرانجام يوهان موضوع را با استر در ميان مي گذارد. استر دل شکسته به زودي بر اثر ‏بيماري مي ميرد، اما در مراسم تشيع جنازه او ماريان سر رسيده و با بوسه او استر بار ديگر زندگي را از سر مي ‏گيرد...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

سه سال قبل بود که با فيلم نبرد در آسمان کارلوس ريگادس فيلمساز مکزيکي به فهرست ساليانه بهترين هاي منتقدان ‏فرنگي راه يافت. کسي که در فيلم هايش رابطه جسماني تمي ثابت بود و ارتباطي تنگاتنگ با مذهب داشت. نبرد در ‏آسمان با وجود قصه غم انگيزش اميد را به تماشاگر عرضه مي کرد و ساختاري معقول و جذاب داشت که تماشگر را تا ‏پايان با خود همراه مي کرد. البته بي پروايي ريگادس در نمايش برهنگي و اعمال جنسي نيز بي تاثير نبود. ‏

ريگادس دو سال بعد از اين فيلم با بودجه اي فقيرانه تر[980 هزار يورو] دست به کار ساختن نور خاموش شد. حاصل ‏کار فيلمي متين تر، زيباتر و داراي بار مذهبي بيشتري است. اما اين مزايا نمي تواند تماشاگر آشنا به ريتم تند فيلم هاي ‏امروزي را با خود همراه کند. نور خاموش براي تماشاگري ساخته شده که پس از تماشاي فيلم هاي طولاني تارکوفسکي ‏دچار هيجان مي شود و کسي مانند روبر برسون نزد او پيامبري بي بديل در عرصه سينماست. نماهاي طولاني، گاه ‏بسيار ساکن و بدون حوادث پر حرکت داخل قاب که مي تواند صبوري هر کسي را به چالش بطلبد. اما منتقداني را که ‏از ديدن فيلم که چه عرض کنم، نوارهاي حاوي رگبار تصاوير پر سر و صدا خسته شدند وادار به تحسين کند. ‏مخصوصاً اگر ديندار هم باشند!‏

منتقد مجله تايم فيلم را داراي صحنه هايي درخشان و آکنده از ذکاوت بصري و احساسي خوانده، مانولا دارگيس منتقد ‏نيويورک تايمز نيز آن را يک داستان به ظاهر ساده درباره بخشش، اما داراي تصاويري فوق العاده زيبا با شخصيت ‏هايي که با نوري دروني روشن شده اند تعريف کرده و منتقد مجله لوموند نيز ريگادس را نابغه اي که هر لحظه را ‏مقدس ساخته مي نامد. ‏

اما.... نور خاموش که با داستان خود را در ميان طلوع و غروبي بازگو مي کند، نه به اين خاطر که اولين فيلم توليد شده ‏به زبان سخت نا آشناي ‏Plautdietsch‏[شاخه اي از زبان آلماني با تاثيراتي از زبان هلندي]است يا فاقد هر گونه ‏جذابيت در قصه؛ بلکه براي همين پيام مذهبي اش و تم تزلزل ايمان[يوهان عشق خود را به ماريان نوعي امتحان الهي ‏مي داند] دوست ندارم. پيامي به شدت کهنه، نخ نما، به دور از ضرورت هاي زمانه و از همين رو کسالت بار و خفه ‏کننده که حتي مقايسه دست و دل بازانه آن با فيلم هاي ترنس ماليک[فيلمساز مجبوب من] توسط منتقدان ريز و درشت ‏نمي تواند مرا وادار به توصيه تماشاي آن کند. يقين دارم کساني که دو فيلم قبلي ريگادس را نيز ديده اند، با تماشاي نور ‏خاموش سخت جا خورده و دستخوش حيرت خواهند شد. سکوت و شاعرانگي نيز ظاهري فيلم نيز در خدمت ايمان ‏آوردن به معجزه انتهايي فيلم است و جز فريب و ريا در آن نمي بينم. در يک کلام: فيلم متعلق به زمانه نيست. نمونه ‏هاي بهتر را چندين دهه قبل امثال دراير ساخته اند[سکانس پاياني شباهتي فراوان به سکانسي از فيلم کلام دارد].‏
ژانر: درام. ‏
‏ ‏
fikretbey.jpg

‏<‏strong‏>آقا فيکرت ‏‎ Fikret Bey ‎

کارگردان: سلما کوکسال. فيلمنامه: سلما کوکسال، نجلا آلگان. موسيقي: سليمان آلنيتميز. مدير فيلمبرداري: مصطفي ‏کوشچو. تدوين: اولاش جيهان شيمشک. بازيگران: ارول کسکين[آقا فيکرت]، فوآت اونان[محمت نگهبان]، گوکچه ‏آلگان[زينپ]، متين ارسلان[کمال مهندس]، دنيز کوچاک[مصطفي کارگر]. 94 دقيقه. محصول 2007 ترکيه. ‏

‏13 اکتبر 1988. يک روز از آخرين سال هاي زندگي فيکرت ئوزسوي که زماني از اولين مردان صنعتکار ترکيه بود. ‏او به کارخانه مي آيد، جايي که به سبب کهولت مدتي آنجا را به چند نفر اجاره داده و به خاطر تاخير يکي از مستاجران ‏در پرداخت هزينه برق کارخانه در معرض تعطيلي بر اثر قطع برق است. فردا آخرين مهلت پرداخت اين بدهي است و ‏فيکرت تصميم گرفته تا مستاجر خاطي را ملاقات کند. اما مستاجر بر سر کار حاضر نمي شود. فيکرت با نگهبان قديمي ‏کارخانه بر سر کشته شدن سگ نگهبان کارخانه توسط مامورين شهرداري مشاجره مي کند. سپس به ياد پسرش چنگيز ‏مي افتد که پنج سال پيش به اجبار جلاي وطن کرده است. همسرش بر سر چيزهاي جزئي ناسازگاري مي کند و کارخانه ‏نيز اندک اندک در حال تبديل شدن به يک خرابه است. دخترش زينپ به آنجا مي آيد و ساعتي بعد با گرفتن اين قول که ‏فيکرت زودتر به خانه بيايد او را ترک مي کند. اما فيکرت قصد بازگشت به خانه را ندارد. ساعت کاري تمام مي شود و ‏فکرت و نگهبان کارخانه پس از کمي گپ و گفت با يکي از کارگران، شامي تهيه کرده و مي خورند. ساعتي بعد فيکرت ‏بعد از ديدن رويايي از خواب بيدار شده و به محمت مي گويد اگر مرد، او را در پاي درختي که در حياط کارخانه ‏کاشته، دفن کند و بعدها نيز اگر خود نيز وفات يافت، وي را در کنار وي به خاک بسپارند....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

کشف هفته گذشته و يکي از بهترين فيلم هاي مستقلي که تا امروز ديده ام. اولين ساخته آخرين کارگردان سينماي ترکيه ‏سلما کوکسال اهل استانبول که در دانشگاه بوغازايچي و کنسرواتوار دولتي تئاتر و سپس در دانشگاه مرمره سينما ‏خوانده است. کوکسال از سال هاي آغازين دهه 1990 وارد حرکت تئاتر آوانگارد شده و يکي از موسسين گروه ‏بازيگران تئاتري است. نقش هاي زيادي را بر صحنه جان بخشيده و نمايش هاي زيادي از جمله پنجره اي رو به کوچه، ‏هزار و يکشب، رويا، هيس هيس! و بهار شورشي است را با همين گروه به صحنه برده است. جوايز معتبري به چنگ ‏اورده و در فيلم و سريال هاي زيادي بازي کرده است. اولين فيلم کوتاهي که ساخت رويارويي[2000] نام داشت که در ‏جشنواره داخلي و خارجي زيادي به نمايش در آمد. دومين فيلم کوتاه وي به نام برخورد[2004] نيز جايزه اول جشنواره ‏فيلم کوتاه ‏‎ İfsak‎را برد. آقا فيکرت اولين فيلم اوست که تا اين لحظه در جشنواره هاي استانبول، جشنواره بين المللي راه ‏ابرشم و جشنواره مونته ويدئو به نمايش در آمده است. ‏

نزديک به سه دهه از کودتاي ژنرال کنعان ئورن در ترکيه مي گذرد، اما زخم هاي آن زمان هنوز خون چکان است و ‏بعد از سال ها تازه فيلمسازها شروع به ساختن فيلم هايي در اين باره و به گونه اي تسويه حساب با اين واقعه مهم سياسي ‏کرده اند. تعدادي از اين فيلم ها تاکنوندر همين صفحه معرفي شده، اما به جرات مي توانم بگويم که آقا فيکرت به شدت با ‏تمامي آنها فرق دارد. آقا فيکرت قصه يک زندگي است. مردي دل بسته صنعت و کار براي زاد و بوم که در غوغاي ‏همين حادثه مجبور به دوري از پسر و تنها وارث واقعي کارخانه اي که زماني در کشور نمونه بود، شده است. فيکرت ‏ورشکست شده، پير و بيمار است و در روز13 اکتبر 1988 به خود، کارخانه، پسرش، کودتا، حوادثي که بر سرش ‏آمد، زندگي و مرگ مي انديشد. پشيماني ها، حسرت ها و رنج ها را به همراه دخترش، نگهبان کارخانه که به گفته او ‏حکم سانچو پانزا را براي دن کيشوت دارد و يک دو تا از کارگران دوره مي کند. او در سايه کودتاي 12 سپتامبر ‏بسياري از باورهاي خود را از دست داده، ارزش هايي را که زماني سخت به آن دل بسته بود زير سوال برده، اما هنوز ‏در وطن خويش مانده است. وطني که مامورين شهرداري اش به گونه اي خونخوارانه سگ نگهبانش را به اسم سگ ‏ولگرد با گلوله کشته اند. ولي نتوانسته اند ايمان او را به نوشته هاي روزنامه جمهوريت و آتا تورک که سرديس وي در ‏اتاق مدير کارخانه قرار دارد، متزلزل کنند. کارخانه براي او و کارگردان حکم کشوري را دارد که در به شکلي فطري ‏سوسياليسم را طلب مي کند. اما موانع فراونند و ره پر خطر...‏

آقا فيکرت فيلمي زيبا، شاعرانه و دقيق درباره پيري، دوستي، فداکاري و خسران هاست. اما در لايه هاي زيرين خود ‏تماشاگر را به زير ذره بين گذاشتن حوادث تاريخي نه چندان دوري فرا مي خواند که پس لرزه هايش هنوز جامعه ترکيه ‏را رنج مي دهد. درباره اين فيلم و موج فيلم هايي که با واقعه کودتاي 12 سپتامبر دست به تسويه حساب زده اند بيشتر ‏خواهم نوشت و تلاش خواهم کرد گفت و گويي نيز با کوکسال انجام دهم. تا آن روز تلاش کنيد فيلم را ببنيد که فيلمي کم ‏ادعا، اما عميق و جواهري کمياب است. تماشاي بازي ارول کسکين 77 ساله و يکي از بازيگران بزرگ سينماي ترکيه ‏در نقش اصلي فيلم و موسيقي به شدت رمانتيک و تاثير گذار فيلم نيز مي تواند از عوامل موثر براي توصيه اکيد آشنايي ‏با آقا فيکرت باشد. ‏
ژانر: درام. ‏

catacombs.jpg

‏<‏strong‏>گورستان زير زميني<‏‎/strong‏>‏Catacombs ‎

کارگردان: تام کوکر، ديويد اليوت. فيلمنامه: تام کوکر، ديويد اليوت. موسيقي: يوشيکي هاياشي. مدير فيلمبرداري: ‏ماکسيم الکساندر. تدوين: جاش ريفکين. طراح صحنه: کريستين نيکولسکو. بازيگران: شانين سوسامون[ويکتوريا]، آليسا ‏مور/ پينک[کارولاين]، اميل هاستينا[هنري]، سندي دراگوي[لياوس]، ميهاي استانسکو[ژان ميشل]، کابرال ‏ايبکا[هوگو]، رادو آندري ميکو[نيکو]، کين مانولي[لئون]، دي جي کوستا[دي جي]، تام کوکر[دکتر گيگلز]، اشلي ‏رينز[سوفي]. 100 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. ‏

ويکتوريا به دعوت خواهرش کارولاين براي تمدد اعصاب به پاريس مي رود. در آپارتمان کارولاين با دوستان او آشنا ‏شده و داستان هايي درباره موجودي خونخوار که در گورستان زيرزميني پاريس زندگي مي کند، مي شنود. سپس شب ‏هنگام به همراه آنان به ديسکويي دخمه مانند مي روند. اين ديسکو که در گوشه اي از همان گورستان دخمه اي پاريس ‏قرار دارد و محلي کم و بيش ممنوعه محسوب مي شود. ويکتوريا که از بودن در اين مکان خشنود نيست، تصميم به ‏خروج مي گيرد. اما زماني که به همراه کارولاين قصد خروج از ديسکو را مي کنند، در برابر چشمان ويکتوريا ‏خواهرش توسط موجودي ناشناس به قتل مي رسد. فرار ويکتوريا بر اثر ترس با حمله پليس به ديسکو همزمان شده و ‏پس از برخورد سرش با سقف دخمه بيهوش مي شود. دقايقي بعد که به هوش مي آيد، خود را تنها و به دام افتاده در ‏دخمه اي بي انتها و ظلماني مي يابد. او بايد همزمان براي نجات خويش از دست قاتلي خونخوار نيز تلاش کند، کاري که ‏چندان هم ساده به نظر نمي رسد. پس از طي مسافتي با پسري به نام ژآن فيليپ که به نظر مي رسد همچون ويکتوريا در ‏دخمه به دام افتاده، روبرو مي شود. او نقشه راهروهاي اين دخمه را در اختيار دارد و ويکتوريا اجباراً با او همراه مي ‏شود. در حالي که هيچ کدام قادر به صحبت به زبان ديگري نيست و اعتمادي نيز ميان دو نفر شکل نگرفته است. همين ‏امر سبب مي شود، بعد از سانحه اي که منجر به شکستن پاي ژان فيليپ مي شود، او را تنها گذاشته و بعد از سرقت ‏نقشه وي به تنهايي در صدد خروج از آن مکان ترس انگيز برآيد...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

شخصاً تماشاي فيلمي درباره گورستان زيرزميني پاريس برايم به شدت جذاب است. شايد خيلي ها باورشان هم نشود که ‏پايه هاي عروس شهرهاي جهان[بيشتر ساحل دست چپ آن] بر روي شبکه اي از تونل ها و دخمه هايي قرار دارد که ‏در قرن هجدهم براي پذيرايي از اموات بنا شده و بزرگ ترين گورستان زيرزميني تاريخ است. اين گورستان که جسد ‏ميليون ها انسان در آن قرار دارد امروز جزو مکان هاي توريستي پاريس محسوب مي شود. اما در کتاب ها و فيلم هاي ‏متعددي محل وقوع حوادثي شگرف نيز بوده، که مي توان از ميان آن ها به کتاب معروف آونگ فوکو[امبرتو اکو] يا ‏قصه کوتاه چليک آمونتيلادو[ادگار آلن پو] و فيلم هاي ‏Les Gaspards‏ يا سريال ترسناک ترين مکان هاي روي زمين ‏‏[توليد شبکه ‏ABC‏] اشاره کرد. ‏
اما اولين فيلم ديويد کوکر[طراح قصه هاي مصور مارول] و دومين فيلم ديويد اليوت[که با فيلم ‏Nothing Sacred‏ و ‏فيلمنامه نگهبان-با بازي کيانو ريوز - شناخته مي شود] ربط جدي به اين مکان ندارد. همه اينها يک بازي ابلهانه است ‏که از سوي کارولاين[خواهر پتياره ويکتوريا] براي ترس درماني خواهر گرامي طراحي و با کمک دوستان مذکر با ‏استفاده از نقاب هراس آور بز در دالان هايي گورستان دخمه اي پاريس اجرا شده است و همين!‏

البته اگر نقشه معقول بود و اجرا مانند فيلم بازي ديويد فينچر پيش مي رفت و جنبه بازي درماني مي يافت، بد نبود. اما ‏مشکل از آنجا آغاز مي شود که فيلم در روماني[بله، نه در پاريس] و دکورهايي کم شباهت به گورستان اصلي با ‏بازيگران غير فرانسوي فيلمبرداري شده است. پس آنچه براي کسي چون من باقي مي ماند سرخوردگي از نديدن يکي از ‏شگفت انگيزترين مکان هاي روي زمين به عنوان لوکيشن فيلمي مهيج و از همه بدتر ساخته شدن فيلمي کم رمق و حتي ‏به دور از قراردادهاي خاص اين گونه-مانند ايجاد هراس از مکان هاي دربسته/کلايتروفوبيا- و استفاده اندک از بيماري ‏ويکتوريا است. تجربه اول کوکر به مدد عوامل حرفه اي و حضور پينک[بانوي آوازخوان برنده 2 جايزه گرمي] ممکن ‏است بسياري را به سينما جذب کند، اما بي ترديد در نيمه هاي فيلم فراري خواهد داد. چون از همين عامل جذابيت نيز ‏درست استفاده نشده و تنها در ابتدا و انتهاي فيلم ظاهر مي شود و شانين سوسامون بايد به تنهايي بار سنگين ايجاد هراس ‏و دلهره را بر دوش هاي نحيف خود بکشد!‏

اعتراف مي کنم که براي ديدن اين فيلم بي صبرانه انتظار مي کشيدم-بنابه دلايل فوق!- اما ياس غريبي دامن گيرم شد. ‏براي شما حوادث بهتري آرزو مي کنم!‏
ژانر: ترسناک، مهيج.

نوشته شده توسط فیلم ساز در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 6:21 | لینک ثابت |

yella.jpg

يلاYella

کارگردان: کريستين پتزولد. فيلمنامه: سيمونه بير، کريستين پتزولد. مدير فيلمبرداري: هانس فروم. تدوين: بتينا بوهلر. طراح صحنه: کاده گروبر. بازيگران: نينا هاس[يلا]، ديويد استريسوو]فيليپ]، هنريک شونه مان[بن]، بورگهارت کلاوزنر[دکتر گونتن]، باربارا اوئر[باربارا گونتن]، کريستين ردل[پدر يلا]، مارتين برامباخ[دکتر فريتز]، مايکل ويتنبورن[اشميت-اوت]، وانيا ميوس[اشپرنگر]. 89 دقيقه. محصول 2007 آلمان. برنده جايزه Femina-Film-Prize/بتينا بوهلر، خرس نقره اي بهترين بازيگر زن/نينا هاس و نامزد خرس طلايي جشنواره برلين، نامزد جايزه بهترين فيلمبرداري-بهترين کارگرداني و بهترين بازيگر زن نقش اصلي و بهترين فيلم از مراسم فيلم آلماني، برنده جايزه بهترين فيلمبرداري و بهترين فيلم از انجمن منتقدان سينمايي آلمان.

يلا که از شوهرش بن جدا شده و امکان يافتن شغل در زادگاهش وينتربرگ براي تشکيل يک زندگي تازه را ندارد، کاري در غرب آلمان يافته و تصميم به ترک شهر خود گرفته است. کارهاي رسمي طلاق او و بن هنوز تمام نشده است و بن اصرار دارد تا بار ديگر با هم زندگي کنند. اما يلا تصميم قطعي بر ترک او و شهر دارد. در راه ايستگاه بن اتومبيل را به سوي رودخانه مي راند تا خود و يلا را بکشد. اما هر دو از آب بيرون آمده و يلا به سرعت راهي ايستگاه مي شود. در مقصد و شب قبل از رفتن به سراغ کار جديدش، با فيليپ يک مدير باهوش در يک شرکت خصوصي در هانوفر آشنا مي شود. فرداي آن روز يلا درمي يابد که شغل تازه سرابي بيش نبوده و فرد استخدام کننده او ازشرکت اخراج شده است. شب هنگام فيليپ نزد وي آمده و از او مي خواهد تا در يک ملاقات کاري او را همراهي کند. يلا از اين آزمون سربلند بيرون مي آيد و توانايي خود را در زمينه حسابرسي شرکت ها اثبات مي کند. اما در دومين ملاقات کاري، تصميم به سرقت مقدار زيادي پول مي شود که به ظاهر فيليپ در شمارش آنها سهو کرده است. فيليپ به وي مي گويد که اين کار را براي امتحان او انجام داده، اما با اين وجود از وي مي خواهد تا در ملاقات بعدي نيز وي را همراهي کند. به زودي رابطه اي عاطفي نيز ميان آن دو شکل مي گيرد، اما گذشته يلا و صداهايي که فقط به گوش او شنيده مي شود، زندگي و عشق تازه را تهديد مي کند...

چرا بايد ديد؟

کريستين پتزولد متولد ١٩٦٠ هيلدن در راين شمالي-وستفاليا است. در سال ١٩٩٢ با ساختن فيلم ويديوييDas Warme Geld شروع به فيلمسازي کرد. دومين فيلمش Pilotinnen يک کار تلويزيوني بود و با سومين فيلمش کوباي آزاد[يک درام عاشقانه با سمبوليسمي قوي که مشکلات اجتماعي امروز آلمان را مطرح مي کرد] در ١٩٩٦ توانست نامزد جايزه تماشاگران از جشنواره فيلم هاي تلويزيوني بادن-بادن و جايزه اي از جشنواره مکس افولس دريافت کند. دو سال بعد، بار ديگر براي فيلم تلويزيوني ديگري به نام Die Beischlafdiebin درباره دزدي حرفه اي که به خواهر کوچک ترش آموزش مي دهد، نامزد جايزه مکس افولس شد و سرانجام در سال ٢٠٠٠ اولين فيلم سينمايي اش را با نام اعتماد به نفس/موقعيتي که من در آن قرار دارم کارگرداني کرد که موفق به کسب جايزه افتخاري جشنواره Cinekid و نامزد جايزه طلاي همين جشنواره شد. اعتماد به نفس يک تريلر سياسي/پارانويايي بود و از سوي منتقدان فيلم آلمان به عنوان بهترين فيلم سال ٢٠٠٠ برگزيده شد و پتزولد را به عنوان خوني تازه در رگ هاي بي جان سينماي در حال احتضار آلمان شناساند.

کار بعدي پتزولد مرد مردگان يا چيزي براي يادآوري من[٢٠٠٢] فيلمي تلويزيوني براي شبکه ZDF بود. اداي ديني به سرگيجه و مارني و داستان جستجوي مردي به نام هانس به دنبال دختري گمشده به اسم ليلا است که به تازگي با هم آشنا شده بودند. يک سال بعد پتزولد دومين فيلم بلند سينمايي خود ولفزبرگ Wolfsburg [آشيانه گرگ] را کارگرداني نمود. داستان مردي به نام فيليپ، فروشنده موفق و چهل و چند ساله اي است که همزمان با تيره و تار شدن رابطه اش با محبوبش کاتيا، هنگام بازگشت به خانه پسربچه اي را با اتومبيل زير گرفته و فرار مي کند. ولفزبرگ درامي درخشان بود که بار ديگر نام پتزولد و هنرپيشه ثابت آثارش نينا هاس را بر سر زبان ها انداخت. فيلم ماقبل آخر پتزولد لحظه ارواح نام داشت که نامزد خرس طلاي جشنواره برلين بود و پخش جهاني نيز يافت.

يلا که نام خود را از شخصيت اصلي فيلم ويم وندرس به نام آليس در شهرها[1974] وام گرفته، فيلمي جاده اي و درامي متافيزيکي است. اما فيلم تنها شرح تعقيب يلا توسط گذشته تيره و تارش نيست. بلکه، جامعه سرمايه داري پر از فريب و رياي امروز آلمان را نيز به زير نقد مي کشد. از استخدام کننده اولي اش که شيادي بيش نيست و گمان مي کند که يلا را نيز همچون کيف پول شرکت مي تواند در اولين متل سر راه تصاحب کند تا بن که شغل و موقعيت خويش را از دست داده و دربدر به دنبال يلا است. همگي آدم هايي گاه فريب خورده و گاه فريبکار هستند که زندگي شان با معيار پول سنجيده مي شود. حتي يکي از دلايل اصلي خود يلا نيز براي جدا شدن از بن، از ميان رفتن موقعيت شغلي اوست. نينا به عنوان بزرگ ترين قرباني اين جامعه خود را در ميان کشوري سابقاً دوپاره شده مي يابد که سيستم اقتصادي فعلي نتوانسته بر مشکلات گذشته آن فائق آيد. پتزولد از رهگذر همين ايده مصائب اقتصادي/اجتماعي و ايده هاي جديد اقتصادي را به چالش مي طلبد. ايده هايي که جز ورشکستگي چيزي به دنبال خود نياورده اند و زوال ارزش هاي انساني را سبب شده اند.

البته قصه گره هايي دارد که گاه براي تماشاگر گشوده نمي شود و همين باعث رازآلود شدن فيلم مي شود[کل فيلم در فلاش فوروارد اتفاق مي افتد]. از طرف ديگر نکاتي دارد که شايد براي تماشاگر غير آلماني قابل درک و دريافت نباشد. با اين حال به عنوان درامي خوش ساخت و نمونه اي از سينماي جديد آلمان، فيلمي زيبا و اثرگذار است که بايد ديده شود!
ژانر: درام، عاشقانه، مهيج.



childeren.jpg


بچه هاي هوانگ شيThe Children of Huang Shi

کارگردان: راجر اسپاتيس وود. فيلمنامه: جين هاوکسلي، جيمز مک مانوس. موسيقي: ديويد هيرشفيلدر. مدير فيلمبرداري: ژيائودينگ ژائو. تدوين: جيوفري لمب. طراح صحنه: استيون جونز-اوانز. بازيگران: جاناتان ريس مه يرز[جورج هاگ]، چاو يون-فت[چن هانشنگ]، رادا ميچل[لي پيرسون]، ميشله يئوه[خانم وانگ]، گوانگ لي[شيکاي]. 114 دقيقه. محصول 2008 استراليا، چين، آلمان. نام ديگر: Escape from Huang Shi.

سال 1937. خبرنگار انگليسي جواني به نام جورج هاگ که براي پوشش خبري و تهيه عکس از حمله ژاپني ها به شهر نانکينگ در چين رفته، توسط سربازان ژاپني دستگير مي شود. اما در لحظه اعدام به شکلي معجزه اسا توسط گروهي از پارتيزان هاي چنين به رهبري چن هانشنگ نجات مي يابد. چن او را به لي پيرسون پرستاري از اعضاي صليب سرخ مي سپارد و لي نيز او را به يتيم خانه اي دوردست مي فرستد. هدف لي از اين کار ترغيب جورج به اقامت در آنجا و سر و سامان دادن به وضعيت يتيم خانه است. کاري که جورج ابتدا از آن سر باز مي زند، اما بعدها با ديدن بيچارگي کودکان تصميم به ماندن مي گيرد. او براي نگهداري از کودکان نيازمند کمک هاي مالي افراد متمکن شهر از جمله بانو وانگ است که با وجود داشتن شيره کش خانه و فروش مواد مخدر، دست و دل بازانه از وي و يتيم خانه حمايت مي کنند. اما پيشروي نيروهاي ژاپني ماندن در يتيم خانه را غير ممکن مي سازد. جورج تصميم مي گيرد براي رساندن کودکان به جايي امن سفري طولاني را آغاز کند. تنها کساني که در اين پياده روي طولاني کمک مي کنند، لي-که عاشق جورج شده- و چن-پارتيزان رک گوي کمونيست- هستند. جورج به همراه 60 کودک سفري طاقت فرسا از ميان کوه ها ليو پان شان و صحراي مغولستان آغاز مي کند و سرانجام موفق مي شود بعد از تحمل مصائب فراوان به مقصد برسد. اما خود مدت زماني کوتاه پس از رسيدن به هدف بر اثر بيماري مي ميرد.

چرا بايد ديد؟

راجر اسپاتيس وود متولد ١٩٤٥ اتاوا از استان اونتاريوي کاناداست. در بريتانيا بزرگ شده، اما همه او را فيلمسازي آمريکايي مي شناسند. از دهه ١٩٧٠ در مقام تدوين گر وارد عالم سينما شده و تعدادي فيلم قابل توجه تلويزيوني نيز کارگرداني کرده است. اولين فيلمش قطار وحشت محصول مشترک کانادا و آمريکا بود و از آن زمان تاکنون اغلب فيلم هايي که ساخته، توليد آمريکا محسوب مي شوند. اسپاتيس وود با زير آتش-يکي از بهترين فيلم هاي تاريخ سينما با محوريت خبرنگار جنگي- در ١٩٨٣ براي اولين بار در ميان منتقدان دنيا شناخته شد و از آن زمان تا حال امضاي خود را پاي فيلم هاي متفاوت و اکثراً پول ساز چون شليک به قصد کشتن، روز ششم، هميشه فردايي هست[از سري جيمز باند] و اين اواخر Ripley Under Ground انداخته است. بي تعارف بايد گفت که تمامي اين فيلم ها هر چند حرفه اي و خوش ساخت هستند، اما هرگز از نظر جديت و ساختار به پاي دو فيلم اوليه او تعقيب دي. بي. کوپر و زير آتش نمي رسند. آخرين فيلمي که قبل از بچه هاي هوانگ شي از وي به نمايش در آمد با شيطان دست بده نام داشت که پس از دو دهه بازگشت به همان حال و هواي زير آتش و توجه به موضوعي جدي و باب روز يعني حقوق بشر و حفاظت از آن داشت. بچه هاي هوانگ شي که با فاصله زماني کوتاهي از با شيطان دست بده به نمايش در آمده، از نظر تماتيک در همان راستا قرار مي گيرد و باز ماجرايي واقعي را به روي پرده بازتاب مي دهد. داستان مردي که براي نجات ديگران همه چيز خود را فدا مي کند تا وظيفه انساني خويش را به جا آورده باشد.

فيلم بر اساس داستاني واقعي ساخته شده و به ماجراهايي مي پردازد که در سايه اغاز جنگ جهاني دوم تا چند دهه به بوته فراموشي سپرده شدند. البته در زمانه فعلي که بازار دفاع از حقوق بشر و افشاي جنايت هايي که عليه بشريت صورت گرفته داغ است و اسپاتيس وود که مي رود به يکي از سازندگان فيلم هايي با اين تم تبديل شود، داستان انساني را انتخاب کرده که در هياهوي اين کشتار بزرگ عشق به همنوع و احساس مسئوليت را کشف مي کند. سوژه و پرداخت در نوع خود کم نقص و همه چيز رو به کمال است. الا بازيگر نقش اصلي فيلم که سيمايي نه چندان جذاب و با وجود تلاش هايش در چيني و ژاپني حرف زدن، دافعه برانگيز است. بر خلاف فت، يئوه و ميچل که گزينه هايي بهتر از آنها را نمي توان تصور کرد. اسپاتيس وود نشان مي دهد که چگونه مي توان انسان هايي با مشرب و نژاد گوناگون را حول محور انسانيت گرد آورد. از خبرنگار انگليسي جوان تا پرستار استراليايي متعهد و از پارتيزان کمونيست تا فروشنده مواد مخدر که همگي به يک چيز-حمايت از کودکان و نجات آنها- باور دارند. اگر قصه فيلم مبناي واقعي نداشت، مي شد در وقوع چنين حادثه اي شک کرد. اما خوشبختانه هنوز در دنيا انسان هايي يافت مي شوند که سرشت انساني خود را بر هر متر و معياري ترجيح دهند. البته پخش کنندگان فيلم بر خلاف اين شيوه کوشيده اند تا قتل عام تجاوز به زنان در نانکينگ را با دادن نامي ديگر به فيلم : فرار از هوانگ شي! را دستمايه کسب و کاري حلال کنند، که خوشبختانه چندان موفق نبوده اند. اگر موضوع فيلم را جذاب نمي يابيد، مي توانيد از آن را به عنوان مبارزه چند انسان در برابر انبوهي از مصائب يا اولين محصول مشترک چين و استراليا]با بودجه 40 ميليون دلار] تماشا کنيد. درامي شکيل که فيلمبرداري و موسيقي زيبايي نيز آن را همراهي مي کند. پايان فيلم به شيوه فهرست شيندلر به تصاوير و سخنان بازماندگان آن واقعه اختصاص دارد که بر سنديت آن مي افزايد.
ژانر: درام، تاريخي.

funnygames.jpg


بازي هاي بامزه ايالات متحدهFunny Games U.S.

نويسنده و کارگردان: ميشائيل هانکه. موسيقي: انتخابي از آثار هندل، موتزارت و... مدير فيلمبرداري: داريوش خنجي. تدوين: مونيکا ويلي. طراح صحنه: کوين تامپسون. بازيگران: نائومي واتس[آنا فاربر]، تيم راث[جورج فاربر]، مايکل پيت[پل]، برادي کوربت[پيتر]، ديون گيرهارت[جورجي فاربر]، بويد گينز[فرد تاکپسون]، زيوبان فالون[بتسي تامپسون]، رابرت لوپون[ربرت]، ليندا موران[اوا]. 111 دقيقه. محصول 2007 آمريکا، فرانسه، انگلستان، استراليا، آلمان، ايتاليا. نام ديگر: Funny Games.

خانواده فاربر براي گذراندن تعطيلات به خانه ويلايي خود در کنار درياچه رفته اند. اما در بدو ورود با پيدا شدن سر و کله دو پسر خوش سيما - پيتر و پل - با لباس هاي گلف بر تن آرامش شان بر هم مي ريزد. پيتر و پل با زمينه چيني آنا، جورج و پسر کوچک شان جورجي را در خانه حبس و سپس شروع به بازي هايي مي کنند که با يک شرط بندي هولناک آغاز مي شود. پيتر به آنها مي گويد که حاضر است شرط ببند هيچ کدام از آنها در ساعت 9 صبح روز بعد زنده نخواهند بود. خانواده فاربر سعي مي کنند تا به هر وسيله اي که شده، از چنگ اين دو قاتل خونسرد فرار کنند. اما منطقه اي که در آن زندگي مي کنند، بسيار خلوت و تنها تلفن موجود نيز از کار افتاده است. در طول شب ابتدا جورجي کشته مي شود و آنا که براي آوردن کمک از خانه گريخته، بار ديگر به چنگ پيتر و پل مي افتد. آن دو بعد از کشتن جورج، انا را سوار قايق کرده و قبل از فرا رسيدن ساعت 9 صبح او را نيز غرق مي کنند. سپس به نزديک ترين ويلا مي روند تا بازي بامزه خود را با خانواده اي ديگر از سر بگيرند...

چرا بايد ديد؟

ميشائيل هانکه متولد ٢٣ مارچ ١٩٤٢ در مونيخ از ايالت باوارياي آلمان است. در رشته هاي فلسفه، روانشناسي و تئاتر در وين تحصيل کرده و از ١٩٦٧ تا ١٩٧٠ به عنوان نماايشنامه نويس در Südwestfunk کار کرده و از ١٩٧٠ با نوشتن و کارگرداني فيلم تلويزيوني بعد از ليورپول وارد عالم فيلمسازي شده است. هانکه همزمان در تئاترهاي اشتوتگارت، دوسلدورف، فرانکفورت، هامبورگ مونيخ، برلين و وين نمايش هاي متعددي روي صحنه برده و در فاصله ساخت فيلم هايش به تدريس در آکادمي فيلم وين نيز پرداخته است. وي در سال ١٩٨٩ بعد از ساختن هشت فيلم تلويزيوني، اولين فيلم بلند سينمايي خود به نام قاره هفتم را کارگرداني کرد که موفق به دريافت جايزه اي از جشنواره لوکارنو شد. با دومين فيلمش ويديوي بني در سال ١٩٩٢ - که دو جايزه از جشنواره وين و مراسم فيلم هاي اروپايي دريافت کرد- منتقدان و تماشاگران او را کشف کردند. سومين فيلمش ٧١ جزء از روزشمار يک شانس جايزه بهترين فيلم، بهترين فيلمنامه و جايزه منتقدان و نويسندگان را از جشنواره کاتالونيا گرفت. فيلم بعدي اش بازيهاي عجيب يا بازي هاي بامزه در ١٩٩٧ نامزد نخل طلاي جشنواره کن شد و از جشنواره هاي شيکاگو، فانتاسپرو و فلاندرز جوايز مهمي دريافت کرد.

ششمين فيلمش رمز ناشناخته –با شرکت ژوليت بينوش- نيز در سال ٢٠٠٠ نامزد نحل طلا شد و جايزه ويژه کليساي جهاني را دريافت کرد. يک سال بعد بار ديگر با پيانيست نامزد نحل طلا و برنده جايزه ويژه هيئت داوران کن شد و جايزه بهترين فيلم خارجي را ازGerman Film Awards دريافت کرد. هانکه در سال ٢٠٠٣ ساعت گرگ را کارگرداني کرد که توجه چنداني برانيانگيخت. اما فيلم ماقبل آخر او به نام پنهان توانست نظر مثبت تمامي منتقدان و تماشاگران دنيا را به خود جلب کند. پنهان که مانند رمز ناشناخته درباره ريشه هاي نژادپرستي است، موفق ترين ساخته هانکه به شمار مي رود که بعد از توفيق آن براي بازسازي يکي ديگر از فيلم هاي موفق خود ب زبان انگليسي راهي هاليوود شد. حاصل کار او همين فيلم اخير است که نما به نما بدون هيچ تغييري يا کم و کاستي از روي فيلم بازي هاي عجيب يا بازي هاي بامزه خودش در 1997 ساخته است.

براي کسي هر دو برگردان هانکه را از اين فيلمنامه ديده باشد، انتخاب ميان اين دو سخت خواهد بود. هر دو فيلم به يک اندازه قوي هستند و ماجراي قاتلين خوش سيما که قتل براي شان يک بازي بامزه و يا عجيب است. هانکه اين بار فيلمش را با بودجه اي بيشتر-15 ميليون دلار- ساخته، اما چيزي بر آن نيفزوده و يا نکاسته و حيرت آور اينکه بر خلاف فيلم پيشين، از جهت مالي با شکست روبرو شده است.

هانکه فيلمساز کهنه کاري است که خشونت و مطالعه آن در جامعه امروز تم ثابت آثار او تشکيل مي دهد. فيلم هاي او همزمان هم جذاب و هم دافعه برانگيزند. مانند پيتر و پل که در عين خوش سيما و جوان بودن، خوف ناک هم هستند. اشتباه خواهد بود اگر آنها را معصوم و خانواده فاربر را در بروز حوادث آتي مقصر-حتي اندکي- بدانيم. آن دو با نقشه اي از پيش طراحي شده که بازي مي ماند، بعد از کشتن همسايه به سراغ فاربرها مي روند و بعد از تمام شدن کار آنان، بازي تازه اي را با همسايه آنها آغاز خواهند کرد. پس حرف هاي به ظاهر فلسفي اين دو موجود نفرت انگيز را نبايد چندان جدي گرفت. البته مي شود آنها را با شکنجه گراني که مي کوشند درس اخلاق به قرباني نگون بخت خود بدهند مقايسه کرد، افرادي که مابه ازاي واقعي شان در کشور ما نيز اندک نيست، و در اين موقعيت است که حرف هاي هانکه معنا پيدا مي کند. اما همين حرف هاي عميق براي تماشاگر آمريکايي فيلم هاي خون ريزي چون جيغ و اره و هتل محلي از اعراب ندارد. چون از حمام خون خبري نيست. با اين حال توصيه مي کنم کساني که به نسخه اوليه دسترسي ندارند، بخت تماشاي اين يکي را از دست ندهند.
ژانر: ترسناک، مهيج.

deathdfying.jpg


به مبارزه طلبيدن مرگDeath Defying Acts

کارگردان: جيليان آرمسترانگ. فيلمنامه: توني گريزوني، برايان وارد. موسيقي: سزاري اسکوبيزوسکي. مدير فيلمبرداري: هريس زامبارلوکوس. تدوين: نيکلاس بيومان. طراح صحنه: جما جکسون. بازيگران: کاترين زتا جونز[مري مک گاروي]، گاي پيرس[هري هوديني]، تيمتي اسپال[شوگرمن]، سائويريس رونان[بنجي مک گاروي]. 97 دقيقه. محصول 2007 استراليا، انگلستان.

سال 1926. هري هوديني شعبده باز، بازيگر و متخصص فرار به همراه مدير برنامه هايش آقاي شوگرمن وارد ادينبورو مي شود. او در آخرين حرکت نمايشي خود مديوم ها و احضارکنندگان ارواح را به مبارزه طلبيده و مبلغ 10 هزار دلار جايزه براي کسي تعيين کرده که بتواند آخرين جملات مادرش را که 13 سال قبل مرده، به وي بگويد. مري مک گاروي نمايشگر زيباي کاباره ها که به همراه دختر نوجوانش بنجي نمايش هايي کوچک اجرا مي کند، تصميم مي گيرد تا به هر نحوي شده اين پول را به دست آورده و آينده اي براي فرزندش تدارک ببيند. او به هوديني مي گويد داراي قدرت فرارواني و قادر به يافتن جملات مادر مرحوم اوست. مري به همراه دخترش سعي مي کنند راز هوديني را کشف و برنده اين رقابت شوند. اما هوديني با وجود کشف فريبکاري آن دو نمي تواند آنان را رها کند، چون عاشق مري شده است. در روز موعود مري در برابر دوربين ها خود را از دايره رقابت بيرون مي کشد، اما ناگهان بنجي دچار حالتي غريب شده و از زبان مادر هري شروع به سخن گفتن با او مي کند. مري و بنجي پول را به دست مي آورند، اما هري در شهر بعدي بر اثر ضربه نابهنگامي که دريافت مي کند، جان مي سپارد.

چرا بايد ديد؟

جيليان مري آرمسترانگ متولد 1950 ملبورن از سرشناس ترين کارگردان هاي مونث سينماي استراليا محسوب مي شود و شهرتي تقريبا همپاي جين کمپيون دارد. اما نزد تماشاگر ايراني به اندازه وي شناخته شده نيست. آرمسترانگ در کالج فني سوين بورن در زمينه طراحي لباس براي تئاتر و سينما درس خوانده و در سال 1972 نيز از مدرسه فيلم و سينماي استراليا فارغ التحصيل شده است. 3 سال با ساختن دو فيلم کوتاه آوازخوان و رقصنده و Smokes and Lollies شروع به کارگرداني کرده است. در 1979 اولين فيلم بلند خود را با نام کارنامه درخشان من بر اساس داستاني از مايلز فرانکلين ساخته که اولين فيلم استراليايي ساخته شده توسط يک کارگردان زن[به مدت 46 سال] محسوب مي شود. او شش جايزه ارزنده از جمله بهترين کارگرداني را از مراسم فيلم استراليايي دريافت کرد و نامزد اسکار بهترين طراحي لباس شد. از آن روز تاکنون، آرمسترانگ درام هاي تاريخي متعددي –از جمله زنان کوچک که در هاليوود ساخت- يا فيلم هايي با محوريت زنان از جمله اسکار و لوسيندا و شارلوت گري را کارگرداني کرده و طعم شيرين موفقيت هنري و تجاري را چشيده است. او در کنار مل گيبسون، جودي ديويس و کارگردان هايي مانند جورج ميلر و پيتر وير از اعضاي موثر موج نوي سينماي استرالياست که در اوايل دهه 1980 شکل گرفت.

زندگي هري هوديني (1926-1868) با نام اصلي اريک وايز، شعبده باز مجارستاني/آمريکايي جدا از فيلم هايي که خود در فاصله از 1901 تا قبل از مرگش بازي کرد، تا امروز دستمايه توليد چند فيلم سينمايي و تلويزيوني بوده است. ابتدا توني کرتيس نقش او را در فيلم هوديني[1953] بازي کرد و سپس پل مايکل گليزر، جفري دمون، آرتي جانسون، هاروي کايتل، جاناتان اسکيچ و بالاخره گاي پيرس در فيلم اخير سيماي او بر پرده بازسازي کردند. بديهي است زندگي جنجالي چنين فردي در اوايل قرن که جهان شيفته حوادث خارق العاده و مرداني با قدرت هاي غير عادي بود، مي تواند به خودي خود دستمايه جذابي براي يک اثر نمايشي باشد. مخصوصاً در زمانه ما که پيروان خلف او مانند ديويد کاپرفيلد طرفداران سينه چاکي براي خود دارند. اما سخن بر سر فيلم خانم آرمسترانگ است که با استفاده از بازيگراني بين المللي و قدرتمند قرار است تا سويه ديگري از زندگي هوديني کبير را به نمايش بگذارد. سويه ناشاد زندگي او که با عشق رنگي تازه به خود مي گيرد. اما مرگ محتوم در راه است.

به مبارزه طلبيدن مرگ يک درام عاشقانه با مايه هاي ماوراء الطبيعه است که مي تواند ادامه موج فيلم هايي درباره شعبده بازها-مانند شعبده باز يا پرستيژ- شمرده شود. اما بر خلاف فيلم نولان اين بار جدال دو شعبده باز در کار نيست، آنچه به مدد بودجه اي 20 ميليون دلاري روي آن تمرکز مي شود قصه اي عاشقانه است که صحت و سقم آن محل ترديد است. خانم آرمسترانگ کوشيده تا مانند فيلم هاي پيشين خود به قصه مانند يک درام دوره اي[فيلم تاريخي] نزديک شود، ام آنچه را فراموش کرده ايجاد تعليق-يعني عنصر لازمه يک فيلم مهيج- است. هوديني براي آن زمان و حتي اکنون نيز يک پديده محسوب مي شود، پس براي نزديک شدن به او اندکي راز و خيال نيز لازم است. اما کارگردان و فيلمنامه نويس تنها کوشيده اند به روانکاوي شخصيت او بپردازند. رابطه او و مادرش تبديل به محور اصلي فيلم شده و ماجراي عاشقانه ميان هوديني و مک گاروي به پس زمينه رانده مي شود. صحنه هاي عشق بزي نيز لاجرم از شور و حرارت تهي مي شوند و همه چيز مانند حرف هاي شوگرمن که هر کس را دروغگو شياد مي داند، ساختگي از آب در مي آيد و در نهايت شکل يک نبش قبر مسرفانه را به خود مي گيرد! تماشاي چنين فيلمي با توجه به سابقه خوب خانم آرمسترانگ اندکي دور از انتظار بود. توصيه مي کنم فيلم هاي قديمي تر او را -در صورت دسترسي- دوباره تماشا کنيد!
ژانر: درام، عاشقانه، مهيج.

shoutlandtales.jpg


داستان هاي ساوت لندSouthland Tales

نويسنده و کارگردان: ريچارد کلي. موسيقي: Moby. مدير فيلمبرداري: استيون بي. پاستر. تدوين: سام بائر. طراح صحنه: الک هموند. بازيگران: دواين جانسون[باکسر سانتاروس/جريکو کين]، شون ويليام اسکات[رولند تاورنر/رونالد تاورنر]، سارا ميشله گلار[کريستا ناو/کريستا کاپاوسکي]، مندي مور[مدلين فارست سانتاروس]، جاستين تيمبرليک[سرباز ابلين]، نورا دان[سيندي پينزيکي]، چري اوتري[زورا کارمايکلز]، هولمز آزبورن[سناتور بابي فراست]، ميرندا ريچاردسون[نانا مي فراست]، والاس شاون[بارون فون وستفالن]، کوين اسميت[سايمون تئوري]، کريستوفر لمبرت[والتر مانگ]. 145 و 160 دقيقه. محصول 2007 آلمان، آمريکا، فرانسه. نامزد نخل طلاي جشنواره کن.

در سال 2005 حمله اي اتمي به تگزاس و نابودي بخش هايي از آن ايالت، سبب مي شود تا در سال هاي بعد دولت آمريکا خود را در آستانه فاجعه اي زيست محيطي، اقتصادي، اجتماعي بيابد. از اين رو براي پيشگيري و کنترل امور، زندگي تمام انسان ها تحت نظر گرفته مي شود. يکي از بحران هاي اصلي آمريکا در پي اعلان جنگ به محورهاي شرارت-عراق، ايران، افغانستان و کره- و بسته شدن تنگه هرمز نبودن سوخت براي ماشين جنگي آمريکا است. شرکتي آلماني راهي براي توليد نيرو با استفاده از آب دريا يافته، اما فشارهايي در کار است تا جلوي جايگزيني اين منبع نيرو شود. گروهي از نو مارکسيست ها که در ساحل غربي سکونت دارند، تصميم گرفته اند تا دولت فدرال را از طريق انقلابي خونين سرنگون کنند. جايي که لانه قاچاقچيان مواد مخدر به رهبري سربازي کهنه کار به نام ابلين است.همزمان باکسر سانتاروس هنرپيشه و داماد سناتور بابي فراست ناپديد شده و توسط کريستا ناو-هنرپيشه فيلم هاي پورنو-در يمانه صحرا پيدا شده و به خانه او برده مي شود. قرار است با استفاده از فيلم هايي که از کريستا و باکسر- که حافظه اش را از دست داده-گرفته شده، روسايي بزرگي براي سناتور فراهم کرده و مانع از تصويب ماده قانون 69 شوند. و به نظر مي رسد که همه اين حوادث و حتي آنهايي که در چند روز آخر بايد اتفاق بيفتد، همگي در سناريوي فيلم بعدي باکسر به نام قدرت از قبل نوشته شده است...

چرا بايد ديد؟

جيمز ريچارد کلي متولد 1975 نيوپورت نيوز، ويرجينا است. در دانشکده سينما-تلويزيون USC جنوب کاليفرنيا درس خوانده، با ساختن دو فيلم کوتاه The Goodbye Place و موضوع غريزي در 1996 شروع به فيلمسازي کرده و با اولين فيلم بلندش داني دارکو به شهرت و موفقيت دست يافته است. داني دارکو که توانست 11 جايزه معتبر را از آن سازنده جوانش کند، قصه اي جوان پسند داشت که تلفيقي ماهرانه در چند ژانر ترسناک، علمي تخيلي و جنايي بود. با وجود محبوبيت اين فيلم ريچارد کلي در طول 6 سال گذشته فقط در نوشتن فيلمنامه دومينو همکاري کرد و عملاً داستان هاي ساوت لند دومين فيلم بلند او محسوب مي شود. داستان هاي ساوت لند که اولين بار در جشنواره کن به نمايش در آمد، در آخرين ماه هاي سال 2007 اکران شد و قرار است امسال سومين فيلم بلند کلي به نام جعبه که بر اساس داستان کوتاه مشهور دکمه، دکمه نوشته ريچارد متيسون ساخته شده، به نمايش در آيد.

ريچارد کلي جزو جوانان جوياي نام و کمي تا قسمتي نابغه هاليوود محسوب مي شود که قرار است آينده سينماي اين منطقه دنيا روي شاخ سبيل شان بچرخد. داستان هاي ساوت لند که قرار است به شکلي پيشگويانه فرجام آمريکا را تصوير کند، کاري که سريال ها امروز آمريکايي مانند جريکو کمر همت به اين کار بسته اند. اما ريچارد کلي با افزودن هر پيرنگ دم دستي فيلم خود را به ملغمه اي پيچيده و سرگيجه آور تبديل کرده است. سکانس آغازين فيلم بي اختيار تماشاگر را به ياد سريال قهرمانان و داستان هاي مصور مي اندازد. چيزي که کلي نيز از نزديک شدن فيلم خود به آن ابا ندارد، اما همه چيزهاي جدي تر اين نوع مانند منجي هاي پست مدرن! را از قلم هم نمي اندازد. دو برادر دوقلو که قدرتي شگرف دارند و سرنوشت همه در دست هاي آنان قرار گرفته يا خود باکسر و حتي ظهور مجدد مارکسيست ها که مايه شرمساري هر طرفدار اردوگاه چپ هستند و خلاصه همه چيز....

يک بازي کامپيوتري شلوغ که فقط مي تواند دوستداران داني دارکو را براي کشاندن به سالن ها فريب دهد. با اين حال فيلم در لايه هاي زيرين خود حرف هايي جدي نيز دارد. از جمله همين موضوع محور شرارت که گويا آمريکايي ها و حتي رئيس جمهورشان به آن مانند يک بازي رايانه اي مي نگرند!

فيلم با صرف بودجه اي 12 ميليون دلاري ساخته شده و تصور مي کنم رکوردهاي کتاب گينز را براي تصاحب بزرگ ترين شکست تجاري سينمايي جابجا کرده و به جاي دروازه بهشت مايکل چيمينو بنشيند. چون تا اين لحظه کمتر از 300 هزار دلار در آمد داشته و از ميزان فروش آن روي دي وي دي نيز اطلاع صحيحي در دست نيست. يقين دارم اگر چنين سوژه اي در دستان فرد باهوش تري مانند اسپيلبرگ قرار مي گرفت، با اندکي دست کاري يک گزارش اقليت ديگر از آن مي ساخت، اما دريغ از مردي و سنگي!

توصيه ايمني:
1- به نامزدي فيلم در جشنواره کن اعتنا نکنيد!
2- توجه تان را به جمله سرنوشت ساز ريچارد روپر و مايکل فيليپس ميهمانان برنامه راجر ابرت درباره فيلم جلب مي کنم: "Two hours and Twenty four minutes of abstract crap".
ژانر: کمدي، درام، علمي تخيلي، مهيج.

نوشته شده توسط فیلم ساز در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 6:16 | لینک ثابت |

film697_1.jpg

‏<‏strong‏>سلاطين خيابان‎‎‏ ‏Street Kings

کارگردان: ديويد آير. فيلمنامه: جيمز الروي، کرت ويمر، جمي ماس بر اساس داستاني از جيمز الروي. موسيقي: گريم ‏ريول. مدير فيلمبرداري: گابريل بريستين. تدوين: جفري فورد. طراح صحنه: الک هموند. بازيگران: کيانو ‏ريوز[کارآگاه تام لادلو]، فارست ويتاکر[سروان جک وندر]، کامون[کوتيس]، مارتا هيگاره دا[گريس گارسيا]، سدريک ‏د اينترتينر[اسکرايبل]، کريس اوانز[کارآگاه پل ديسکانت]، نوئل گاگليمي[کوئيکس]، کوين بنتون[ستوان ون بورن]، هيو ‏لوري[سروان جيمز بيگز]، نائومي هريس[ليندا واشنتگتن]، جي موهر[گروهبان مايک کليدي]، جان کوربت[کارآگاه ‏دانته دميل]، آمائوري نولاسکو[کارآگاه کازمو سانتوس]، تري کروز[کارآگاه ترنس واشنگتن]. 109 دقيقه. محصول ‏‏2008 آمريکا. نام ديگر: ‏Night Watch، ‏The Night Watchman‏. ‏

کارآگاه تام لادلو، پليس کهنه کار لس آنجلسي پس از مرگ زنش زندگي توام با افسردگي، تيره و تار و مرگباري را مي ‏گذراند. بعد از حمله به گروهي تبهکار و کشتن جملگي آنها، تبديل به قهرمان مي شود. اما همکار سابق او کارآگاه ‏واشنگتن به ماجرا مشکوک است و از طريق امور داخلي پيگير موضوع مي شود. با پيدا شدن سر و کله سروان جيمز ‏بيگز از امور داخلي در اطراف لادلو، فرمانده وي سروان جک وندر به حمايت از تام برمي خيزد. وندر از لادلو مي ‏خواهد تا از نزديک شدن به واشنگتن نيز پرهيز کند، اما لادلو خشمگين به سراغ همکار سابق خود مي رود. اين کار ‏همزمان به حمله دو تبهکار به واشنگتن در يک سوپرمارکت شده و بعد از اصابت گلوله اي به واشنگتن که اشتباهاً از ‏سلاح لادلو خارج شده، تبهکاران وي را به قتل مي رسانند. سروان وندر بار ديگر در صحنه جنايت حاضر شده و ‏ماجرا را لاپوشاني مي کند. اما بيگز که دريافته از سه نوع اسلحه به واشنگتن شليک شده، به سراغ تام مي رود. سپس ‏کارآگاه جواني به نام ديسکانت نيز مامور پيگيري پرونده و يافتن دو قاتل مي شود. لادلو اينک در مضان اتهام است، اما ‏با کشف فاسد بودن واشنگتن توسط ديسکانت همه چيز عوض مي شود. لادلو و ديسکانت با نقشه اي ماهرانه در صدد ‏يافتن دو قاتل برمي آيند، اما بعد از نفوذ به مامن آنها در پي تيراندازي دو طرف ديسکانت کشته مي شود. لادلو مي ‏گريزد و به خانه گريس مي رود. در آنجا همکارانش به سراغ وي آمده و به اتهام قتل دو مامور مخفي پليس او را ‏دستگير مي کنند. اما در طول راه به جاي بردن وي به اداره پليس، سر از خارج شهر در مي آورند. به زودي مشخص ‏مي شود که اکثريت اعضاي گروه فاسد بوده و قصد جان لادلو را کرده اند. لادلو بعد از کشتن آنها به سراغ کسي مي ‏رود که سرنخ همه اين بازي ها را در دست دارد. نزديک ترين دوست و حامي اش سروان وندر...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

نوشتن درباره اين فيلم بدون معرفي الروي کار شايسته اي نيست. لي ارل[جيمز] الروي متولد 1948 لس آنجلس از ‏پليسي نويساني است که خيلي دير به شهرت رسيد و پايش به سينما باز شد. امروز کمتر کسي است که اولين اقتباس از ‏داستان هاي او به نام پليس را در 1988 به ياد بياورد. اما نيمه دوم دهه 1990 و ساخته شدن محرمانه: لس آنجلس ‏توسط کرتيس هنسون همه چيز را يک شبه عوض کرد. تا امروز شش اثر ديگر از وي به فيلم برگردانده شده که ‏معروف ترين شان کوکب سياه [براين دپالما] سال گذشته به نمايش در آمد و قرار است يکي از مشهورترين کتاب هاي ‏وي به نام ‏White Jazz‏ نيز در سال آينده ميهمان سالن هاي سينما شود. فضاي داستان هاي الروي که اغلب در لس ‏آنجلس رخ مي دهد، اداره پليس-نه کارآگاه هاي خصوصي- و زندگي مامورين پليس است که اغلب به دو دسته بد و بدتر ‏تقسيم مي شوند. چيزي به نام پليس خوب در داستان هاي الروي وجود خارجي ندارد. بسياري از داستان هايش ريشه در ‏واقعيت ها دارند از جمله کوکب سياه[اولين کتاب ازسري چهارگانه لس آنجلس. سه کتاب باقيمانده محرمانه : لس آنجلس، ‏White Jazz‏ و ‏The Big Nowhere‏ نام دارند] که بر اساس پرونده قتل اليزابت شورت در 1947 نوشته شده بود يا ‏My Dark Places‏ که براي نوشتن آن از قتل مادر خود-جين الروي- در 1958 الهام گرفته است. با اين از بزرگ ‏ترين حاميان اداره پليس اين شهر است و دوستاني بسيار نزديک نيز در نيروي پليس دارد. ابتدا سعي کرد با نوشتن ‏فيلمنامه از جمله برگردان تازه اي از التهاب[رائول والش] وارد سينما شود، اما موفق نبود. اما اکنون به خاطر نوشتن ‏داستان هايي در سبک ‏hardboiled‏ شهرتي جهاني دارد و فيلم هاي موفقي نيز از روي آثارش ساخته شده اند. او خالق ‏قهرماني به نام لويد هاپکينز است که در 4 قصه ظاهر شده و جداي چهارگانه لس آنجلسي، يک سه گانه درباره دنياي ‏تبهکاران آمريکا نيز دارد. الروي فيلمنامه سلاطين خيابان را در ميانه دهه 1990 با الهام از محاکمه او. جي. سيمپسون ‏نوشت. در سال هاي گذشته کارگردان هاي زيادي از جمله اسپايک لي، ديويد فينچر و اليور استون در صدد ساخت آن ‏برآمدند، اما بالاخره قرعه به نام همشهري الروي افتاد. ‏

ديويد آير متولد 1968 با نوشتن فيلمنامه ‏U-571 ‎‏ شروع به کار کرد. نوشتن فيلمنامه هاي سريع و خشمگين، روز ‏تمرين، آبي تيره و‎ S.W.A.T. ‎در طول فقط پنج سال باعث شد تا آير هر آن چه را که يک فيلمنامه نويس با سابقه مي ‏توانست به آنها دست يابد، يک جا صاحب شود. سرانجام وسوسه ساختن نوشته هاي خودش باعث شد تا در سال 2005 ‏پشت دوربين نيز قرار گرفته و کارگرداني را نيز با ساختن زمانه بي رحم تجربه کند. او نيز بزرگ شده لس آنجلس است ‏و براي اولين کارش شهري را برگزيده که از دوران نوجواني با آن و با سويه تاريک اش به خوبي آشنا بود. زمانه بي ‏رحم به پديده ماموران خود گمارده قانون مي پرداخت و ساطين خيابان-دومين فيلم- آير هم به پليسي مي پردازد که ‏اعتقادي به سيستم نداشته و قانون را خود اجرا مي کند. چيزي در مايه همان مامورين خود گمارده که اين بار نشان و ‏سلاح پليس را نيز در اختيار دارد، اما واجد فرق ماهوي نيست. ‏

اگر هاليوود چيزي درباره پليس هاي لس آنجلسي به ما ياد داده باشد، چيزي نيست جز اينکه اين افراد يکي از يکي ‏وحشي تر، مردسالار تر و قاتليني بد اخلاق هستند. آدم هايي غرق در فساد، جنايت و هر تبهکاري که فکرش را بکنيد. ‏روز تمرين، امور داخلي و آبي تيره[ران شلتون] نمونه هاي بارز اين ادعا درباه پليس هاي شهر فرشتگان هستند، که ‏شما جرات پرسيدن راه تان را هم از آنها پيدا نمي کنيد. ديويد آير فيلمنامه نويس روز تمرين و آبي تيره است، بنابراين ‏اگر تشکيلات پليس لس آنجلس خواهان تصحيح تصوير خود روي پرده است، دو راه پيش پيش رو ندارد يا سرمايه اي ‏هنگفت براي آير جهت ساخت يک کمدي عاشقانه تامين کند و يا اگر آير فيلم بعدي خود را به پليس هاي لس آنجلسي ‏اختصاص داد، او را در يک تصادف ساختگي از سر راه خود بردارد! ‏

ولي از شوخي گذشته، سلاطين خيابان هر چقدر هم که حال و هواي آکنده از تستوسترون روز تمرين و آبي تيره را با ‏نمايش عضلات مردانه و گلوله هايي که مرتب شليک مي شوند يادآوري مي کند، اما در اولين نگاه هم بسيار پيچيده تر، ‏طويل تر و اندکي کليشه اي تر است. از قهرمان اصلي فيلم که با گذشته و همسر متوفاي خود نمي تواند کنار بيايد و به ‏الکل پناه برده بگيريد تا رويارويي نهايي با نزديک ترين رفيق و حامي اش…‏

روايت آير نيز از فيلمنامه پيچيده اش فاقد هيجان کافي است و بيشتر به فيلم هاي پر هنرپيشه تلويزيوني مي ماند. بازي ‏ها نيز چنگي به دل نمي زد. از فارست ويتاکر که سال گذشته اسکار گرفت و فقط با سبيلي که اين بار برايش تدارک ‏ديده اند در ياد مي ماند تا کيانو ريوز که نتوانسته تعادلي ميان احساسات و رفتارهاي لادلو برقرار کند و زير سرماي ‏نقش گرفتار آمده است. اما با اين حال سلاطين خيابان يکي از فيلم هاي قابل تماشاي امسال است که مي تواند شما را تا ‏پايان با خود همراه کرده و علاقمندان تازه اين ژانر را مجذوب خود کند. با اين حال توصيه من به کتاب خوان ها، ‏خواندن آثار الروي است!‏
ژانر: جنايي، درام، مهيج. ‏


film697_3.jpg

‎جزيره نيم‎‎‏ ‏Nim's Island

کارگردان: جنييفر فلکت، مارک لوين. فيلمنامه: جوزف کوانگ، پائولا ميزور، مارک لوين، جنيفر فلکت بر اساس ‏داستاني از وندي اُر. موسيقي: پاتريک دويل. مدير فيلمبرداري: استورات دراي برو. تدوين: استوارت لوي. طراح ‏صحنه: بري رابيسون. بازيگران: ابيگيل برسلين[نيم روسو]، جودي فاستر[الکساندرا روور]، جرارد باتلر[جک ‏روسو/الکس روور].96 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. ‏

دختر کوچکي به نام نيم بعد از ناپديد شدن مادرش در دريا، به همراه پدرش جک روسو- محقق و اقيانوس شناس- در ‏يک جزيره زندگي مي کند. او روزها را اغلب با پدرش، حيوانات دست آموزش- مامورلکي به نام فرد، پليکاني به نام ‏گاليله و يک فک به اسم سلکي- يا خواندن کتاب ماجراهاي الکس روور مي گذراند. نيم علاقه شديدي به الکس روور ‏دارد و او را مردي شبيه به پدرش تصور مي کند. اما نويسنده واقعي ماجراهاي خوش رنگ و لعاب الکس روور کسي ‏نيست جز زني به نام الکساندرا روور که بر خلاف قهرمانش حتي ار خانه نيز خارج نمي شود. الکساندرا که در صدد ‏نوشتن مجلد تازه اي از ماجراهاي روور است ايميل به روسو نوشته و از او مي خواهد تا اطلاعاتي در زمينه آتش فشان ‏و اقيانوس در اختيار او بگذارد. ايميل توسط نيم دريافت مي شود، چون پدرش جک اين بار به تنهايي براي يافتن نمونه ‏هاي از پلانکتون ها به دريا رفته است. توفان آغاز مي شود جک به دام آن افتاده و قايقش تخريب مي شود. همزمان نيم ‏که خود را با قهرمان روياهايش در تماس مي بيند، سعي مي کند تا اطلاعات لازم را براي الکساندرا تهيه کند. اما اين ‏عمل وي منجر به زخمي شدن پايش شده و ماجرا را براي الکساندرا مي نويسد. الکساندرا بعد از فهميدن سن و موقعيت ‏نيم، راهي نمي بيند جز اينکه براي کمک به دختر کوچک راهي آن سوي دنيا شده و به جزيره نيم برود. اما اين کار ‏اصلاً راحت نيست، چون بر خلاف تصور نيم الکس[اندرا] روور يک زن و مبتلا به ترس از هواي باز است...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

جنيفر فلکت و مارک لوين زن و شوهر فيلمسازي هستند که بازيگري، تهيه کنندگي، نويسندگي و کارگرداني را در ‏کارنامه خود دارند. اشناترين تجربه اين دو در فيلمنامه نويسي فيلم هاي مدلين و ويمبلدون است که آثاري متوسط ‏محسوب مي شوند. لوين قبلاً يک فيلم ديگر به نام منهتن کوچ را به تنهايي کارگرداني کرده، اما جزيره نيم اولين تجربه ‏جنيفر و اولين تجربه مشترک کارگرداني اين زن و شوهر است. يک فيلم خانوادگي تقريباً جمع و جور با سرمايه اي 37 ‏ميليون دلاري که تا امروز نزديک به همين مبلغ را در گيشه به دست آورده است. ‏

جزيره نيم يک فيلم خانوادگي و بيشتر براي نوجوانان است تا بتوانند مرز ميان تخيل و رويا را نزد خود بهتر تشخيص ‏دهند. البته با توجه به گسترش وسايل ارتباط جمعي و بالا رفتن سطح آموزش در کشورهاي غربي چنين اتفاقي تقريباً ‏کمتر روي مي دهد. اما براي محکم کاري و کسب درآمد حلال سوژه قابل اعتماد است. جزيره نيم در يک نگاه داستان ‏باورنکردني جواهر دوران ما براي نوجوان هاست. يک فيلم صميمي، بي ضرر و حتي کمي تا قسمتي مفيد تا حيوانات و ‏طبيعت را دوست داشته باشند و کيان خانواده را نيز محترم بشمارند. ‏

با اين حال سازندگان فيلم از ارجاعات فرامتني مانند پارک ژوراسيک يا ايندياناجونز و تنها در خانه غافل نيستند و با ‏توسل به همين آشنا پنداري ها شوخي هاي کوچک و خانوادگي خود را تعريف مي کنند. زوج سازنده فيلم واقعاً يک فيلم ‏خانوادگي به معني کامل کلمه ساخته اند. همه چيز پاک، بي آلايش و مودبانه است. به همين خاطر تماشاي جزيره نيم نه ‏فقط براي نوجوان ها بلکه براي بزرگ ترهايي نيز که اسير توهمات يا مشکلات برآمده از دل زندگي مدرن-مثل بانو ‏روور و بيماري هراس از فضاي بازش- هستند، تجربه اي پالايش دهنده است. طعم طبيعت همان گونه که او مي چشد، ‏شايد ابتدا چغر و غريب اما بعدها دلچسب به نظر بيايد. نقطه قوت فيلم بازي ابيگيل برسلين ستاره ‏Little Miss ‎Sunshine‏ و جرارد باتلر است که کوشيده در دو نقش[يا سه نقش چون تصوير ذهني نويسنده و نيم با هم تفاوت هايي ‏دارند] متفاوت تعادلي ظريف برقرار کند. جودي فاستر کهنه کار نيز چيزي فراتر از اتاق امن يا نقشه پرواز نيست. ‏ظاهراً خود نيز پذيرفته تا براي مدتي طولاني در نقش زنان داراي مشکلات روحي يا حامي فرزندان به خصوص دختر ‏ظاهر شود!‏
ژانر: ماجرايي، کمدي، خانوادگي. ‏

film697_5.jpg

‏<‏strong‏>در اردوگاه موقت‎‎‏ ‏In Tranzit

کارگردان: تام رابرتز. فيلمنامه: ناتاليا پورتنووا، سايمون ون در بورگ. موسيقي: دن جونز. مدير فيلمبرداري: سرگئي ‏آستاخوف. تدوين: پل کارلين. بازيگران: توماس کرچمان[مکس]، ورا فارميگا[ناتاليا]، دانيل بروئل[کلاوس]، ناتاليا ‏پرس[زينا]، اينگبورگا داپکونايته[ورا]، تکلا رويتن[الينا]، يوگني ميرونوف]آندري]، جان مالکوويچ[پاولوف]، بورلي ‏هاتسپرينگ[آنيا]، پاتريک کندي[پيتر]، جان لينچ[ياکوف]. 108 دقيقه. محصول 2007 روسيه، انگلستان. ‏

اولين زمستان بعد از پايان جنگ جهاني دوم. گروهي از سربازان و افسران آلماني به اردوگاهي موقت فرستاده مي شوند ‏که توسط زنان اداره مي شود. فرمانده اردوگاه در صدد دلربايي از مافوق خود پاولوف است، اما در اين کار موفق ‏نيست. دکتر اردوگاه ناتاليا نيز با مشکل بزرگي دست به گريبان است. شوهرش آندري در جنگ زخمي شده و قدرت ‏تکلم و حافظه خود را از دست داده است. او اکنون به عنوان نگهبان در اردوگاه خدمت مي کند و ناتاليا سعي دارد از او ‏مراقبت و وي را درمان کند. پاولوف اصرار دارد تا آندري را به آسايشگاه بفرستد، اما ناتاليا مخالف اين کار است. ديگر ‏زنان مامور در اردوگاه نيز مشکلات خاص خود را دارند، از جمله ورا که تمامي خانواده اش توسط آلماني کشته شده اند ‏و با رسيدن اسراي آلماني موقعيت را براي انتقام جويي مساعد مي بيند. اما هدف اصلي پاولوف از اسکان دادن اين اسرا ‏در اردوگاهي موقت، کشف هويت واقعي اين افراد است. کساني که با پنهان کردن هويت خود در صدد فرار از محاکمه ‏يا مجازات به عنوان جنايتکار جنگي هستند. به زودي ميان زنان نگهبان که مدت هاست مردي را نزديک خود نديده اند، ‏و اسراي آلماني روابطي پديد مي آيد. اين واقعه چندان به مذاق پاولوف خوش آيند نيست. اما ناتاليا و دوست يهودي شا ‏ياکوف با فراهم کردن مقداري آلات موسيقي از اسرا مي خواهند تا براي ترتيب دادن يک مجلس رقص تمرين کنند. در ‏شب موعود همه چيز به خوبي پيش مي رود و تمامي اسرا با آغوش باز توسط زن ها پذيرفته مي شوند. اما مکس ارشد ‏اسرا که نزد ناتاليا رفته، هنگام بازگشت توسط کلاوس مضروب مي شود. چون اين دو نفر از هويت واقعي يکديگر ‏اطلاع دارند و به نظر مي رسد تنها راه مرگ يکي از آنهاست...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

تام رابرتز از نام هاي معتبر تلويزيوني است. تاکنون دوبار براي ساخت اپيزودهايي از مجموعه هاي ‏Cutting Edge‏ ‏و ‏‎ Frontline‎نامزد جايزه امي بوده و تماشاگران جدي فيلم هاي مستند او را با اولين و دومين ساخته هاي تلويزيوني اش ‏‏[در جستجوي فرزندان روسيه مادر و قطار مرگ] به ياد دارند. در اردوگاه موقت اولين فيلم داستاني او در مقام ‏کارگرداني است. ‏

شايد سخن گفتن از جنگ جهاني دوم بعد از گذشت نيم قرن و وجود نزاع هاي خونين تازه و متاخرتر، کاري ديرهنگام و ‏حتي عبث به نظر آيد. انتخاب چنين سوژه اي نيز از سوي مستندسازي کارکشته مي تواند يک اشتباه تاکتيکي تلقي شود، ‏اما باور کنيد تا زماني که بشر قادر به استفاده از سلاح براي از بين بردن همنوع باشد، جنگ ها همه کم و بيش شبيه هم ‏خواهند بود. البته رابرتز دست روي سوژه اي فرعي گذاشته که تا امروز بسيار کم به آن پرداخته شده و آن موضوع ‏اسراي آلماني است. آن هم در بهشت سوسياليست ها که نمايش گل آفتابگردان دسيکا در چند دهه قبل باعث آشفته شدن ‏خواب خيلي ها شد. رابرتز در چرخشي انساني نشان مي دهد که چگونه مي توان با دشمن شکست خورده خوابيد و هم ‏او را بالا کشيد و هم خود را تسکين داد. چنين واقعه اي نه فقط باعث در هم شکسته شدن تفکرات ايدئولوژيکي مي شود، ‏بلکه دايره تنگ تفکرات قومي را نيز از ميان برمي دارد. آن هم در ميان دو دشمن ائديولوژيک قدرتمند قرن بيستم که ‏امروز هر دو از ميان رفته اند. اما قصه انساني افراد درگير در آن مقطع زماني هنوز تازه است. ‏

رابرتز به گواه نوشته هاي آغازين فيلم، اولين فيلم داستاني خود را بر اساس ماجرايي واقعي ساخته که وقوع آن امري ‏محتمل و پذيرفتني است و همين امر بر ارزش فيلم مي افزايد. تلاش وي براي فضاسازي نيز قرين موفقيت بوده و ‏تماشاگر را به راحتي درگير مي کند. در اردوگاه موقت که اولين بار در جشنواره فيلم برلين به نمايش در آمد، اما مورد ‏استقبال زيادي قرار نگرفت. يقين دارم اگر چنين فيلمي قبل از فروپاشي شوروي ساخته مي شد، نمايش آن با جار و ‏جنجال و حتي موفقيت تجاري بيشتري همراه بود. البته راه يابي فيلم به اينترنت- دو ماه بعد از جشنواره و قبل از نمايش ‏عمومي- آن را به سرنوشت سنتوري خودمان دچار کرد، با اين وجود تماشاي آن خالي از لطف نيست. اما توقع نقش ‏بزرگي از دانيل بروئل يا جان مالکوويچ نداشته باشيد، چون با وجود داشتن کادر بين المللي خوب در پشت و جلوي ‏دوربين، حاصل کار چيزي معمولي-نه به معناي منفي آن- است. يک فيلم قابل قبول که مي توانست بهتر از اين باشد!‏
ژانر: درام، جنگي، عاشقانه. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 5:59 | لینک ثابت |

film707_1.jpg

‎مرد آهني‎‎‏ ‏Iron Man

کارگردان: جان فوريو. فيلمنامه: مارک فرگوس، هاوک اوستباي، آرت مارکام، مت هالووي بر اساس شخصيت هاي ‏خلق شده توسط استن لي، دن هک، لري ليبر و جک کيرباي. موسيقي: رامين جوادي. مدير فيلمبرداري: متيو ليباتيک. ‏تدوين: دن لبنتال. طراح صحنه: جي. مايکل ريوا. بازيگران: رابرت داوني جونيور[توني استارک/مرد آهني]، ترنس ‏هاوارد[جيم رودس]، جف بريجز[اوباديا استن/ ‏Iron Monger‏]، گوينت پالترو[پپر پاتز]، لسلي بيب[کريستين ‏اورهارت]، شاون توب[ينسن]. 126 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: ‏Ironman‏. ‏

در سفري به افغانستان براي معرفي محصول جديد صنايع استارک به نام موشک جريکو، کاروان نظامي همراه توني ‏استارک مورد حمله قرار گرفته و توني زخمي مي شود. تروريست ها بدن نيمه جان وي را به مخفي گاه خود برده و در ‏آنجا توني توسط اسير ديگري به نام دکتر ينسن مورد مداوا قرار مي گيرد. اما بايد باطري بزرگي را براي جلوگيري از ‏رسيدن ترکش ها به قلب اش با خود به اين طرف و آن طرف بکشد. تروريست ها از توني مي خواهند تا برايشان ‏موشک هاي جريکو بسازد. اما توني به همراه دکتر ينسن به موازات اين کار زرهي بسيار مقاوم و مکانيکي توليد مي ‏کند و موفق به فرار از چنگ تروريست ها مي شود. در بازگشت به آمريکا، توني رآکتور کوچکي براي بدن خود ساخته ‏و سپس اعلام مي کند از اين پس صنايع استارک در زمينه اسلحه سازي فعاليت نخواهد کرد. اما اوباديا استن شريک وي ‏از اين تصميم راضي نيست. توني نيز در آزمايشگاه مجهز خود دست به کار تکميل زره ابداعي خود مي شود. هدف او ‏حفاظت از مردم و تامين صلح است، و به زودي شهرتي فراگير در ميان مردم با عنوان مرد آهني پيدا مي کند. ولي ‏همزمان با اعلام هويت واقعي مرد آهني توسط توني، خبر مي رسد که تروريست ها با سلاح هاي ساخت صنايع ‏استارک و به ويژه موشک جريکو مجهز شده اند. توني خيلي زود کشف مي کند که استن به هر دو طرف جنگ، يعني ‏ارتش آمريکا و تروريست هاي بنيادگراي مسلمان اسلحه مي فروشد. مجهز شدن تروريست ها به موشک جريکو سبب ‏مي شود تا توني مجهز به زره آهنين تازه- که قدرت پرواز نيز به آن اضافه شده- به افغانستان بازگردد. توني در ‏بازگشت به آمريکا دستيارش پپر پاتز را براي يافتن مدارک ارسال اسلحه به تروريست به دفتر استن مي فرستد. استن ‏که مخفيانه سرگرم کار روي زرهي مشابه است، بعد از اطلاع يافتن از ماجرا تصميم به نبرد با توني و نابودي او مي ‏گيرد. ‏

‎چرا بايد ديد؟‎

جاناتان کوليا فوريو متولد 1966 نيويورک است. در 1988 تحصيل در کالج کوئينز را نيمه تمام گذاشت و به شيکاگو ‏رفت تا کمدين شود. در تئاترهاي بداهه تجربه اندوخت و در 1993 اولين نقش کوچک خود را در فيلم رودي به دست ‏آورد. سال بعد وارد تلويزيون شد و سپس به لس آنجلس مهاجرت کرد. در آنجا موفق شد تا به عنوان بازيگر-فيلمنامه ‏نويس با فيلم ‏Swingers‏ شهرتي به هم بزند. در فيلم هاي سينمايي و تلويزيوني متعددي ظاهر شد و تهيه کنندگي را نيز ‏آزمود. در سال 2003 اولين فيلم بلند سينمايي خود را به نام الف ساخت. فيلم با موفقيت تجاري روبرو شد و راه براي ‏تامين سرمايه فيلم گران قيمت زاتورا باز کرد. مرد آهني سومين فيلم بلند فوريو است و با توجه به سه فيلمي که تاکنون ‏ساخته مي توان او را کارگرداني مناسب براي فيلم هاي خانوادگي و نوجوان پسند ارزيابي کرد. چيزي که خود نيز به آن ‏مي بالد. ‏

با اين اوصاف بديهي است که مي تواند بهترين گزينه براي توليد اولين فيلمي باشد که استوديوي مارول نقش صاحب اثر ‏و سرمايه گذار را بازي مي کند. فيلمي با بودجه اي 186 ميليون دلاري که فوريو خود آن را نوعي فيلم مستقل ‏جاسوسي-مهيج که گويا رابرت آلتمن آن را با تاثيراتي از سوپرمن، داستان هاي تام کلنسي، فيلم هاي جيمز باند و پليس ‏آهنين و بتمن بازمي گردد کارگرداني کرده باشد. توصيف خوبي است و نبايد فراموش کرد که آلتمن نيز فيلمي چون ‏پاپاي]همان ملوان زبل خودمان!] را در کارنامه دارد. با اين تفاوت که مرد آهني به گفته خالقانش بر اساس شخصيتي ‏واقعي چون هاوارد هيوز ساخته شده که عاشق هوانوردي، فيلمسازي، اختراع و ... بود. ‏

بنا به اقتضاي روز داستان کمي تغيير يافته و به روز شده است. در قصه اصلي استارک در جنگ ويتنام زخمي مي شد ‏و سپس در جنگ خليج شرکت مي کرد، اما در فيلم محل وقوع داستان به افغانستان تغيير يافته است. البته اين موضوع ‏سبب نشده تا فيلم حال و هوايي واقعگرايانه پيدا کند. ‏

مرد آهني شايد مهم ترين و مورد پسندترين قصه مصور مارول نباشد، اما به دليل داشتن مابه ازاي بيروني[هاوارد ‏هيوز] با الگوهاي قهرماني در قرن بيستم بيشتر همخواني دارد. طبيعي است چنين ابرقهرماني بايد خيلي زودتر از اينها ‏روي پرده سينما ظاهر مي شد. او بر خلاف اسپايدرمن/مرد عنکبوتي توسط يک حيوان گزيده نمي شود، يا مانند ‏سوپرمن مادرزاد داراي نيروهاي خارق العاده نيست. بلکه او مردي متعلق به زمانه ماست که تنها توانايي اش ساختن و ‏ابداع ابزار است. يک مغز متفکر که سرانجام به قدرت تخريبي اختراعات پي مي برد، يعني زماني که روي خود ‏حضرت شان امتحان مي شود. اما راه حل نهايي آن قدرها هم مسالمت آميز نيست و ته رنگي از تصور آمريکايي هاي ‏امروز براي دست يافتن به صلح دارد: استفاده از زور يعني جنگ براي صلح. به همين خاطر قهرمان ما هم بعد از ‏اعلام توقف خط توليد موشک هاي جريکو[به خاطر اينکه سربازان آمريکايي هم با سلاح هاي ساخت کارخانه خود او ‏لت و پار مي شوند!] چاره اي نمي بيند تا زره خارق العاده خود را توليد کند و به جنگ تروريست ها و حاميان ‏آنها[صاحبان کارخانجات اسلحه سازي] برود!‏

رابرت داوني جونيور که براي رسيدن به قالب فيزيکي نقش بسيار تلاش کرده، در ترسيم چهره پر تناقض اين قهرمان ‏کمي تا قسمتي عياش و اصولاً يک بچه بد موفق است. مي ماند حضور کم رنگ بانو پالترو، که مدتي است از ‏دوستداران خود را فيض ديدارش محروم کرده بود، در نقشي کوچک و بدون چالش که انتظارات را بر باد مي دهد. ‏بريجز نيز در نقش آدم بد قصه با سري طاس و انگيزه هايي پذيرفتني خوش درخشيده است. مي ماند حضور دو ايراني-‏رامين جوادي و شاون توب- در دو نقش پر اهميت که مي تواند انگيزه قوي براي تماشاي فيلم از سوي ايراني ها باشد. ‏کارگردان فيلم اعلام کرده که مرد آهني اولين فيلم از يک سه گانه است و قرار است که قسمت دوم آن در سال 2010 ‏اکران شود. ولي تا آن زمان سه سال بايد صبر کنيد. پس دم را غنيمت شمرده و به تماشاي همين يکي برويد!‏
ژانر: اکشن، ماجرايي، درام، علمي تخيلي، مهيج. ‏
‏ ‏
film707_2.jpg

‎منطقه‎‎‏ ‏La Zona

کارگردان: رودريگو پلا. فيلمنامه: رودريگو پلا، لورا سانتولو. موسيقي: فرناندو ولازکوئز. مدير فيلمبرداري: اميليو ‏ويلانيووا. تدوين: آنا گارسيا، ناچو روئيز کاپيلاس، برنات ويلاپلانا. طراح صحنه: آنتونيو مونيو هيه را. بازيگران: ‏دانيل خيمه نز کاچو[دانيل]، ماري بل وردو[ماريانا]، آلن چاوز[ميگل]، دانيل تووار[آلخاندرو]، کارلوس ‏باردم[گراردو]، ماريانا د تاويرا[آنردآ]، ماريو زاراگوزا[ريگوبرتو]، آندرس مونيل[ديه گو]، بلانکا گوئرا[لوچيا]، ‏انريکه آرولا[ايوان]، گراردو تاراسنا[ماريو]. 97 دقيقه. محصول 2007 مکزيک. برنده جايزه طلاي بهترين بازيگر ‏نقش مکمل/ماريو زاراگوزا و نامزد جايزه طلايي بهترين بازيگر نقش مکمل/آلن چاوز و بهترين بازيگر نقش مکمل ‏زن.مايرا سربولا از مراسم آريل، برنده جايزه بهترين فيلمبرداري-بهترين کارگرداني و نامزد جايزه بهترين فيلم از ‏جشنواره کارتاجنا، نامزد جايزه بهترين فيلمنامه از مراسم انجمن نويسندگان اسپانيا، نامزد جايزه بهترين فيلمنامه از ‏مراسم گويا، برنده جايزه بهترين بازيگر زن/ماري بل وردو از مراسم سنت خوردي، برنده جايزه بهترين بازيگر تازه ‏کار/کارلوس باردم ز اتحاديه بازيگران اسپانيولي، برنده جايزه فيپرشي از جشنواره تورنتو، بنده جايزه لوئيجي د ‏لاورنتيس ازجشنواره ونيز. ‏

محله اي ثروتمند نشين در دل شهر مکزيکو موسوم به منطقه وجود دارد که توسط ديوارهاي بلند و دوربينهاي امنيتي از ‏بقيه شهر منفک شده است. ساکنان منطقه دليل اين کار را حفاظت خود از موج رو به افزايش خشونت، سرقت و ‏بزهکاري در شهر فقرزده مکزيکو اعلام مي کنند و حتي از ورود پليس نيز به داخل منطقه با اکراه استقبال مي کنند. ‏آنها باور دارند که خود مي توانند نظم و قانون را در منطقه حفظ کنند. تا اينکه شبي سه نوجوان به قصد سرقت از ديوار ‏عبور کرده و وارد خانه اي مي شوند. در جريان سرقت پيرزن صاحبخانه سر رسيده و يکي از نوجوان ها او را به قتل ‏مي رساند. اهالي مسلح نيز سر رسيده و دزدها را دنبال مي کنند. دو نفر از نوجوانان توسط مردم کشته مي شوند و ‏سومين نفر-ميگل- موفق به فرار و مخفي شدن در داخل منطقه مي شود. در آن سوي ديوار، شنيده شدن صداي ‏تيراندازي توجه ريگوبرتو افسر پليس را جلب مي کند. اما زماني که وارد منطقه مي شوند، اثري از حادثه اي رخ داده، ‏نمي يابند و يکي از ساکنين محله نيز اقدام به دادن رشوه به ريگوبرتو مي کند. ريگوبرتو نپذيرفته و بعدها با يافت شده ‏جسد دو نوجوان در زباله داني شهر، مصمم به پيگيري پرونده مي شود. همزمان دوست دختر ميگل نيز نزد پليس رفته ‏و از ماجراي ورود سه نوجوان به منطقه پرده برمي دارد. ميگل که در زيرزمين يک خانه مخفي شده، خيلي زود توسط ‏آلخاندرو، پسر صاحبخانه به دام مي افتد. آلخاندرو از وي مي خواهد تا خانه آنها و منطقه را ترک کند، چون اهالي ‏تصميم به شکار او گرفته اند. و از بد حادثه پدر آلخاندرو نيز يکي از سردمداران اين ماجراست..‏

‎چرا بايد ديد؟‎

رودريگو پلا متولد 1968 مونته ويدئو، اورگوئه است. تابعيت مکزيکي دارد و در مرکز آموزش فيلمسازي اين کشور ‏درس خوانده است. اولين فيلمش را در سال 1988 با نام موئيرا کارگرداني کرده و دومين فيلم کوتاهش در جشنواره ‏هاي دانشجويي زيادي مورد استقبال و تحسين واقع شده است. اولين جوايز غير محلي خود را براي فيلم کوتاه سياسي ‏چشمي در گردن[2001] دريافت کرده است. اولين فيلم بلندش را در سال 2006 با نام صحراي درون کارگرداين کرده ‏که در جشنواره برلين و کن مورد توجه قرار گرفته و منطقه دولين فيلم بلند سينمايي او محسوب مي شود. ‏

چگونه هراس از خشونت مي تواند شما را وادار به ابراز خشونت کند؟ چگونه ترس و تنش مي تواند ارزش هاي انساني ‏را دستخوش تغيير و چشم پوشي کند؟ اينها سوالات اساسي پلا است که در قالب داستاني از اجراي عدالت توسط فرد يا ‏افراد و فساد در ميان دستگاه پليس روايت مي شود. يقين دارم بعد ديدن ماجراهاي هراس آور منطقه کمتر کسي جرات ‏حمايت از مامورين خودگمارده قانون را بيابد. فيلمي به شدت واقعگرايانه و تاثيرگذار در مورد تبعيض در اثر فقر، ‏احساس مسئوليت و تفکر جمعي است. ‏

کمتر کسي از ساکنان منطقه سياه و سفيد تصوير شده است. همه و تقريباً برخي بيشتر دلايل خاصي براي زندگي در ‏منطقه دارد. از دانيل تا ديه گو، اما طرز نگاه شان به ماجرا لاجرم يکسان نيست. از اين روست که در يکي از جلسات ‏تصميم به جست و جو براي يافتن کسي مي گيرند که مي تواند با پليس درباره کشته شدن دو نوجوان سخن گفته باشد. ‏تفکر غلط جمعي رايج در منطقه مي گويد که اهالي آنجا به دليل ثروت شان بايد در محيطي متفاوت زندگي کنند و بدتر ‏از همه اينکه حق دارند قوانين خود ساخته شان را نيز اجرا کنند. چيزي که در پايان فيلم با لينچ شدن ميگوئل در وسط ‏خيابان نمادي عيني پيدا مي کند. ‏

منطقه با يک جنايت کوچ آغاز مي شود، ولي سپس تبديل به مطالعه اي درباره مشارکت در جرم و سازش ميان رئيس ‏پليس و گردانندگان منطقه مي شود. زماني که اتومبيل هاي پليس ميگل را ناديده گرفته و منطقه را ترک مي کنند، مي ‏دانيم که چه بر سر او خواهد آمد. اما زماني که ريگوبرتو که شاهد مصالحه مافوقش با قاتلين سه نوجوان فقير بوده، در ‏پشت درهاي سنگين آهني منطقه با مشت به صورت مادر ميگل کوبيده و مي گويد: بايد بهتر بزرگش مي کردي...‏

تماشاگر عمق فاجعه را در مي يابد، انگار که مشت مستقيماً به صورت خودش اصابت کرده باشد. کارگرداني پلا بي ‏عيب و نقص است و نحوه روايت نه چندان پر پيچ و خم او باعث شده تا منطقه به يکي از فيلم هاي موفق آمريکاي لاتين ‏تبديل شود. توصيه مي کنم اين درام خوش ساخت را از دست ندهيد، اما اگر از ديدن و شنيدن اين گونه داستان ها خسته ‏شده ايد، مي توانيد آن را با ديدگاهي متفاوت نيز ببيند. چون فيلم قصه بلوغ فکري آلخاندرو نيز هست، اما در پايان فيلم ‏وقتي جسد ميگل را به سوي گورستان مي برد، نبايد انتظار عملي قهرمانانه از وي را داشته باشيد. او به اين اکتفا مي ‏کند که گوري براي ميگل نگون بخت و قرباني فقر فراهم کند، به دوست دختر ميگل که از دست پليس براي انکار ‏واقعيت کتک سختي خورده، تلفن بزند و بعد در مسير بازگشت به خانه براي خوردن غذا توقف کند!‏
ژانر: درام. ‏
‏ ‏
film707_3.jpg

‎قلمرو ممنوع‎‎‏ ‏The Forbidden Kingdom

کارگردان: راب مينکاف. فيلمنامه: جان فوسکو. موسيقي: ديويد باکلي. مدير فيلمبرداري: پيتر پاو. تدوين: اريک استرند. ‏طراح صحنه: بيل برزسکي. بازيگران: جکي چان[اولد هوپ/لو يان]، جت لي[شاه ميمون/راهب کم حرف]، مايکل ‏انگارانو[جيسون تريپتيکاس]، ليو ييفي[گنجشک طلايي/دختر محله چيني ها]، کالين چاو[جنگ سالار يشمي]، لي بينگ ‏بينگ[ني چانگ]، ونگ د شان[امپراطور يشمي پوش]، مورگان بنوا[لوپو]، جک پاسوبيک، جوانا کاليگنان. 113 دقيقه. ‏محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: ‏King of Kung Fu‏. ‏

جيسون نوجواني آمريکايي و عاشق فيلم هاي رزمي و کونگ فو است. همين امر باعث مي شود تا سر از دکان ‏گروبرداري اولد هوپ در محله چيني ها سر دربياورد. اما يک روز بچه هاي قلدر محله او را وادار مي کنند تا در راه ‏يافتن به مغازه گروبرداري کمک شان کند. نتيجه تلاش براي سرقت و تير خوردن اولد هوپ است. لوپو سرکرده گروه ‏که مي بيند سرقت تبديل به يک آدم کشي شده، تصميم مي گيرد تا تنها شاهد ماجرا يعني جيسون را نيز از سر راه ‏بردارد. جيسون نيز که براي دفاع از خود چوبدستي افسانه اي متعلق به شاه ميمون را از مغازه اولد هوپ برداشته، پا به ‏فرار مي گذارد. اما از پشت بامي سقوط کرده و زماني که به هوش مي آيد خود را در چين باستان مي يابد. ‏

جيسون که از حضور در دهکده اي در چين باستان گيج شده، به زودي با حمله سوران جنگ سالار يشمي به آنجا روبرو ‏مي شود. در حال فرار از سواران با استاد کومگ فوي مستي به نام لو يان برخورد مي کند. لو يان او را نجات داده و به ‏او مي گويد بر طبق افسانه ها شاه ميمون در نبرد با جنگ سالار يشمي فريب خورده و توسط وي تبديل به سنگ شده ‏است. مطابق پيشگويي هاي کهن بايد چوبدستي به نزد صاحبش بازگردانده شود، تا شاه ميمون پس از 500 سال به حالت ‏اوليه خود بازگردد. پس وظيفه جيسون است که چوبدستي را به کوهستان محل اسارت شاه ميمون برساند. آن دو به راه ‏مي افتند و در طول مسير با با راهبي کم حرف و گنجشک طلايي -دختر زيبايي و يتيمي که تشنه گرفتن انتقام است- ‏همراه مي شوند. راهب و لو يان تصميم به آموزش جيسون مي گيرند. همزمان جنگ سالار يشمي نيز مزدوري بي رحم ‏به نام ني چانگ را با دادن وعده اکسير حيات به دنبال آنها روانه کرده و جنگ ميان دو طرف درمي گيرد. گروه بعد از ‏زخمي شدن لو يان موفق به فرار از چنگ ني چانگ و افرادش مي شوند. اما جيسون تصميم خطرناکي گرفته و به ‏تنهايي راهي کوهستان محل اقامت جنگ سالار يشمي مي شود...‏

‎چرا بايد ديد؟‎

بيل را بکش يا ديگر تقليدها و نقيضه هاي هاليوود درباره سينماي رزمي هنک گنگ را فراموش کنيد. چون قلمرو ‏ممنوع يک ستايش نامه جانانه از اين نوع سينما با حضور دو ستاره اصلي اين گونه است. مخصوصاً که اولين حضور ‏مشترک اين دو ستاره در يک فيلم واحد است و اسطوره طراحي صحنه هاي رزمي-يوئن وو-پينگ نيز در پروژه ‏حضوري چشمگير دارد.‏

راب مينکاف انيماتور، نويسنده، تهيه کننده و کارگرداني آمريکايي را با دو کارتون کوتاه از ماجراهاي راجر رابيت و ‏سپس شيرشاه [1994] شناختيم. موفقيت و شهرت با فيلم هاي استوارت کوچولو به سراغش آمد. اما از قرائن پيداست که ‏علاقه شديدي به شرق دارد تا جايي که سال گذشته با يکي از نوادگان کنفوسيوس به نام کريستال کونگ عقد ازدواج بسته ‏و امسال نيز با قلمرو ممنوع که ريشه در افسانه هاي چيني دارد به قصد فتح گيشه هاي دو سوي اقيانوس دورخيز کرده ‏است. ‏

فيلم بر اساس يکي از چهار داستان بزرگ حماسي ادبيات چيني به نام "سفر به غرب" ساخته شده است. اغلب شخصيت ‏ها[غير از گنجشک طلايي که از يک فيلم دهه 1960 وام گرفته شده و ني چانگ ضد قهرمان مونث با موهاي يک ‏دست سفيد که از داستاني نوشته ليانگ يوشنگ مي آيد و تا امروز دوباره به فيلم تبديل شده است.] و ماجراها از اساطير ‏چيني وام گرفته شده اند، مانند جنگ سالار يشمي که در اساطير چيني فرمانرواي آسمان هاست يا لو يان که قديس ‏تائويست مشهوري است و شاه ميمون نيز از حماسه تخيلي قرن شانزدهمي نوشته وو چنگ ان گرفته شده است. ‏

قلمرو ممنوع با بودجه اي 70 ميليون دلاري توليد شده تا پيوند مقدس و پول سازي ميان اسطوره هاي شرقي و قصه ‏هاي پريان غربي فراهم کند. معجوني مرکب از جادوگر شهر از، کاراته کيد، ساعت شلوغي، ببر کمين کرده-اژدهاي ‏پنهان، ميمون مست و .... و اداي ديني همراه با شوخي و مطايبه به بروس لي و ديگر بزرگان اين رشته که به شکلي ‏ديدني در تيتراژ ابتدايي فيلم جمع شده اند. ‏

فيلم مانند همه فيلم هاي کلاسيک اين گونه در کنار نمايش صحنه هاي چشمگير و تماشايي نبرد، قصد دارد تا اصول ‏شرافت، وفاداري، رفاقت و معني واقعي کونگ فو را به جوان اول فيلم و تماشاگرانش منتقل کند و کمابيش هم موفق مي ‏شود. ما آنچه براي تماشاگر اين نوع سينما اهميت دارد حضور دو غول چيني در کنار هم هست، حتي اگر قهرمان فيلم ‏يک نوجوان آمريکايي باشد!‏
ژانر: اکشن، ماجرايي، کمدي، فانتزي، عاشقانه. ‏
‏ ‏
film707_4.jpg

‎يک تماس ناموفق‎‎‏ ‏One Missed Call

کارگردان: اريک والت. فيلمنامه: اندرو کلاون بر اساس داستان ياسوشي آکيموتو و فيلمنامه ميناکو دايرا. موسيقي: گلن ‏رينولد هيل، جاني کليمک. مدير فيلمبرداري: گل نمک فرسون. تدوين: استيو ميرکوويچ. طراح صحنه: لارنس بنت. ‏بازيگران: شانين سوسامون[بث ريموند]، ادوارد برنز[جک اندروز]، آنا کلوديا تالانکون[تيلر آنتوني]، ري وايز[تد ‏سامرز]، ازورا اسکاي[لينا کول]، جاني لوئيس[برايان سوسا]، جيسون بگ[ري پروايس]، مارگرت چو[ميکي لي]، ‏مگان گود[شلي بائوم]، رادا گريفيس[مري ليتون]. 87 دقيقه. محصول 2008 ژاپن، آمريکا، آلمان. نام ديگر: ‏Don't ‎Pick Up the Cell Phone!‎‏. ‏

بتاني ريموند شاهد مرگ سه نفر از دوستان خود مي شود. همه اين آدم ها قبل از مرگ خود پيامي توسط موبايل خود ‏دريافت کرده اند که متعلق به خودشان، اما از آينده و لحظه مرگ شان است. همزمان جک اندروز که خواهرش نيز در ‏ميان قربانيان قرار دارد، شروع به تحقيق در اين باره مي کند. همه قربانيان در دو موضوع اشتراک دارند: اول اينکه ‏پيغام هايي مشابه توسط موبايل شان دريافت کرده اند و دوم بعد از مرگ شان آب نباتي در دهان هر کدام يافت مي شود. ‏بعد از مراجعه بتاني به پليس و توضيح وقايع، جک با او صحبت کرده و نظر او را براي همکاري جهت کشف حقيقت ‏طلب مي کند. اما به زودي بتاني نيز پيامي مبني بر مرگ خود دريافت کرده و هر دو نفر براي پيشگيري از به حقيقت ‏پيوستن آن دست به تلاشي همه جانبه مي زنند. آنها به اين نتيجه رسيده اند که روحي مادري خشن مرتکب اين قتل ها مي ‏شود، اما بتاني و جک به زودي درمي يابند که مادر نيز خود قرباني بيش نبوده است....‏

‎چرا بايد ديد؟‎

يک تماس ناموفق بازسازي هاليوودي فيلم موفق ژاپني به همين نام[‏Chakushin ari‏] ساخته تاکاشي مييکه است که ‏دنباله هايي نيز توسط رنپئي تسوکاموتو و مانابو آسو در سال هاي 2005 و 2006 بر آن ساخته شده است. فيلم که قرار ‏بود در سال 2005 توليد شود، سرانجام بعد از رد کردن پروژه توسط گيلرمو دل تورو به اريک والت سپرده شد. البته ‏جناب والت خود قبل از ساختن اين فيلم نسخه اصلي را نديده و از بازيگران هم خواسته بود تا آن را تماشا نکنند، نتيجه ‏هم روشن است يک بزسازي تقريباً کم جان، بي فايده[تجاري مخصوصاً چون بيش از 26 ميليون دلار در گيشه آمريکا ‏به دست نياورده] و مي شود بي معني که بازيگري چون ادوارد برنز را نيز به هدر داده است. ‏

اريک والت متولد 1967 تولوز فرانسه است و يک تماس ناموفق اولين فيلم هاليوودي او به شمار مي رود. او با ساختن ‏فيلم کوتاه شنبه، يکشنبه و همين طور دوشنبه در 1999 موفق به دريافت سه جايزه از جشنواره هاي معتبر شده و اسم و ‏رسمي به هم زد. با اولين فيلمش ‏Maléfique‏ در 2002 در ژانر فانتزي و ترسناک درباره چهار زنداني که دست ‏نوشته اي قديمي با موضوع جادوي سياه پيدا مي کنند، توانست در ميان دوستداران اين ژانر محبوبيتي گسترده کسب کند ‏و سرانجام به هاليوود راه يابد. اما بازسازي يک تماس ناموفق نتوانسته امتيازي بر کارنامه وي بيفزايد. نه از رمز و ‏راز فيلم منبع اقتباس اثري بر جاي مانده و نه از مهارت سازنده ‏Maléfique‏..... ‏

اگر مي خواهيد بدانيد يک قصه واقعاً ترسناک که شما را وادار به دور انداختن موبايل تان مي کند، چگونه تبديل به يک ‏قصه لولوخورخوره شده است، به ديدن اين فيلم برويد!‏
ژانر: ترسناک، رازآميز، مهيج. ‏

 

نوشته شده توسط فیلم ساز در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 5:24 | لینک ثابت |

film711_3.jpg

‏<‏strong‏>محموله 200‏‎‎‏ ‏Груз 200‎

نويسنده و کارگردان: الکسي بالابانوف. مدير فيلمبرداري:الکساندر سيمونوف. تدوين: تاتيانا کوزميچيووا. طراح صحنه: ‏پاول پارخومنکو. بازيگران: آگنيا کوزنتسووا[آنگليکا]، الکسي پولويان[سروان ژوروف]، لئونيد گروموف[آرتم]، ‏الکسي سربرياکوف[الکسي]، لئونيد بيچووين[والرا]، ناتاليا آکيمووا[آنتونينا]، يوري استپانوف[ميخائيل]، ميخائيل ‏اسکريابين[سونکا]. 89 دقيقه. محصول 2007 روسيه. نام ديگر: ‏Gruz 200‎، ‏Freight 200‎، ‏Cargo 200‎‏. برنده ‏جايزه بهترين کارگرداني و نامزد جايزه بزرگ بهترين فيلم از جشنواره گيخون، برنده جايزه ‏KNF‏ از جشنواره ‏روتردام، نامزد جايزه بزرگ از جشنواره فيلم هاي روسي ‏Sochi Open‏. ‏

سال 1984، شوروي. اتومبيل آرتم استاد دانشگاه در رشته الحاد علمي هنگام بازگشت از خانه برادرش سروان ميخائيل ‏ميان راه خراب مي شود. آرتم پس از طي مسافتي به خانه اي رسيده و از ساکنان آنجا تقاضاي کمک مي کند. صاحب ‏خانه الکسي که به کار فروش مشروب قاچاق اشتغال دارد، بعد از سپردن اتومبيل به کارگرش سونکا براي تعمير، از ‏آرتم مي خواهد تا در باده پيمايي با او مشارکت کند. بعد از چند گيلاس بحث بر سر وجود خدا و روح ميان آنها در مي ‏گيرد. همزمان والرا نامزد دختر سروان ميخائيل که به يک ديسکو رفته، به همراه آنگليکا-دختر سرپرست حزب در ‏منطقه- از آنجا خارج و براي خريد مشروب به مزرعه الکسي مي روند. در اين ميان آرتم بعد از تعمير اتومبيل اش از ‏نزد الکسي خارج و براي خوابيدن به منزل برادرش بازمي گردد. والرا در خانه الکسي مشروب خورده و از حال مي ‏رود. مرد ساديستي نيز که در اطراف خانه مي پلکد، بعد از کشتن سونکا آنگليکا را اسير کرده و به خانه نزد مادر ‏الکلي اش مي برد. خيلي زود مشخص مي شود که او سروان پليس ژوروف است و از قدرت خود براي ارضاي اميال ‏حيواني خود سو استفاده مي کند. آنگليکا از ژوروف مي خواهد تا رهايش کند، چون به زودي نامزدش از افغانستان ‏بازگشته و در صورت خبردار شدن از ماجرا دست به انتقام خواهد زد. اما همزمان سروان ميخائيل به فرودگاه رفته تا ‏محموله اي از اجساد سربازان را تحويل بگيرد. محموله اي که شماره 200 به آنها داده شده و اين بار يکي از اجساد ‏متعلق به نامزد آنگليکاست....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

الکسي اوکتيابرينوويچ بالابانوف متولد 1959 سوردلوفسک[يکاترينبورگ فعلي]شوروي سابق، از فيلمسازان محبوب ‏روسيه است. غربي ها او را با فيلم جنايي برادر در 1997 کشف کردند و بعدها با رغبت به تماشاي قسمت دوم همين ‏فيلم[يکي از پرفرش ترين فيملهاي تاريخ سينماي روسيه] نشستند که سرگئي بودروف جونيور فقيد در هر دو فيلم نقش ‏اصلي را بازي مي کرد. بالابانوف فيلمسازي را 1989 با فيلم يگور و ناستيا آغاز کرده و غير از دو فيلم فوق، آثار ‏موفقي مانند ‏‎ Of Freaks and Men‎، جنگ و درد نمي آورد را در کارنامه اش دارد که در جشنواره هاي بين المللي ‏فراواني به نمايش درآمده و جوايزي هم به دست آورده اند. محموله 200 آخرين فيلم اوست که بر اساس ماجراي قتل ‏هاي ويتبسک در 1984 ساخته شده و در روسيه توانسته بيش از 3 و نيم ميليون روبل در گيشه به دست آورد.‏
بعد از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي موج ساخت فيلم هايي عليه هر آنچه در گذشته وجود داشت، به راه افتاد. ديگر ‏فيلمسازان غربي نبودند که در رد اردوگاه کمونيسم فيلم مي ساختند، بلکه کساني اين کار را مي کردند که دهه ها درون ‏اين سيستم زيسته و به زير و بم آن آشنا بودند. اما پشت پرده آهنين خيلي زودتر از آنچه تصور مي شود جذابيت خود را ‏براي تماشاگران از دست داد. با اين حال هنوز فيلم هايي درباره فضا، شرايط و وقايع آن دوران ساخته مي شود. هنوز ‏تسويه حساب ادامه دارد و بالابانوف نيز در قالب فيلمي خشن و تکان دهنده به سراغ آخرين روزهاي حکومت کمونيستي ‏رفته است.‏

مطابق معمول اين فيلم ها نيز در کنار حادثه پردازي و نمايش رفتار ساديستي پليسي که دچار ناتواني جنسي است-تمثيلي ‏ساده از نازايي سيستم قبلي-بحث هايي در رد بينش ماترياليستي، تناقض هاي حل نشدني مانند وجود روح و خدا و... ‏دارد که در دهان شخصيت ها قرار داده است. حتي با انتخاب شغلي مانند استاد مطالعات الحادي براي آرتم جنبه اي رو ‏و آشکار به آن بخشيده است. بالابانوف با محموله 200[نام رمزي که روي اجساد سربازان کشته شده در افغانستان ‏گذاشته شده بود] از سبک و سياق مردم پسند فيلم هاي برادر دور افتاده و به سوي کمدي سياه و خشونت آميزي روي ‏آورده که در برخي لحظات در انتقال فضاي آن دوران بسيار کوبنده عمل مي کند. ممکن است با ديدن فيلم و مخصوصاً ‏خانه سروان ژوروف به ياد کشتار با اره برقي در تگزاس بيفتيد، پس اگر نازک نارنجي يا داراي قلبي ضعيف هستيد، ‏ديدن فيلم را نوصيه نمي کنم. فيلم فاقد موسيقي اريژينال است و از ترانه هاي مشهور روسي در همه جاي فيلم به شکل ‏انتخابي، استفاده شده است. ‏
ژانر: درام، مهيج. ‏

film711_6.jpg

‏<‏strong‏>کمپاني جنگ‏‎‎‏ ‏War, Inc.‎

کارگردان: جاشوا سفتل. فيلمنامه: مارک لينر، جرمي پيکسر، جان کيوزاک. موسيقي: ديويد رابينز. مدير فيلمبرداري: ‏زوران پوپوويچ. تدوين: مايکل برنبائوم. طراح صحنه: ميليين کرکا کالياکوويچ. بازيگران: جان کيوزاک[برند هاوزر]، ‏جوآن کيوزاک[مارشا ديلون]، ماريزا تومي[ناتالي هگلهوزن]، هيلاري داف[يونيکا بيبي يا]، بن کينگزلي[واکن]، دان ‏آيکرويد[معاون رئيس جمهور]، ند بلامي[زوبله/اوک يو في تاکنوفميني]، وليزار بينف[تاجر آلماني]، شيرلي ‏برنر[همسر هاوزر]، بن کراس[مدوزا هير]، سرگئي تريفونويچ[اوک مي في تاکنوفميني]، داگ ديرث[جئوف]، ‏ليوبومير نيکوف[عمر شريف]. 107 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: ‏Brand Hauser: Stuff Happens‏. ‏

برند هاوزر مامور سابق سيا و آدم کش حرفه اي فعلي پس از انجام ماموريتي موفق آميز توسط معاون سابق رئيس ‏جمهور و مديريت شرکتي بزرگ در حال حاضر، براي کشتن عمر شريف-مردي که در جريان انتقال نفت به آمريکا ‏دخالت کرده- به تراکستان فرستاده مي شود. برند هاوزر که در پوشش مسئول برگزاري يک نمايشگاه تجاري بين المللي ‏وارد تراکستان شده به زودي خود را در معرکه غريبي مي بيند. ابتدا با خبرنگاري دست چپي به نام ناتالي هگلهوزن ‏آشنا و خود را شيفته وي مي يابد و از سوي ديگر به توصيه معاونش مارشا ديلون بايد براي رونق نمايشگاه ترتيب ‏ازدواج يونيکا بيبي يا ستاره مشهور پاپ تراکستان در روز افتتاح بدهد. هاوزر که پول هنگفتي براي کشتن عمر شريف ‏دريافت کرده، براي اولين بار در زندگيش دچار لرزش دست شده و قادر به انجام ماموريت نيست. اين وضعيت با ‏يادآوري روزهاي تلخ گذشته و ماجراي کشته شدن همسر و ناپديد شدن دخترش تشديد مي شود. اما همه چيز با درک اين ‏که چه کسي در پشت پرده همه اين ماجراها قرار دارد، پيچيده تر خواهد شود. چون سرنخ ها در دست واکن مربي ‏سابقش در سيا است، کسي که او مي پنداشت سال ها قبل او را به خاطر انتقام خانواده اش به قتل رسانده است...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

جاشوا سفتل نيويورکي و 40 ساله است. در بسياري از کشورهاي اروپايي و آمريکا فيلم ساخته، در 22 سالگي اولين ‏جايزه امي خود را براي مستند گمشده و پيدا شده-درباره کودکان يتيم رومانيايي- نامزد شده که آن را با 2000 دلار ‏ساخته بود. اما نمايش آن هزاران دلار اعانه براي يتيم هاي روماني فراهم کرد و بسياري از آنان خانواده هايي تازه ‏يافتند. فيلم هاي بعدي او مانند جنگجوي پير و ‏Taking on the Kennedys‏ از سوي مجله تايم به عنوان بهترين فيلم ‏هاي سال انتخاب شدند. اولين فيلم داستاني اش ‏Breaking the Mold: The Kee Malesky Story‏ را براي ‏تلويزيون ساخته و کمپاني جنگ اولين فيلم بلند سينماي اوست که مانند فيلم پيشين در ژانر کمدي قرار دارد. ‏

البته اين بار يک کمدي سياسي واقعاً سياه که به نقد رفتار و سياست خارجي دولت آمريکا مي پردازد. سفتل دولت را در ‏قالب شرکتي بزرگ تصوير کرده که توسط آدم هايي سودجو اداره مي شود که هيچ هدفي غير از کسب پول ندارند. حتي ‏جنگ نيز براي آنها يک تجارت و راهي براي دست يافتن به انحصار است. اما سفتل به اينها قانع نيست، او با ژانر و ‏خرده فرهنگ عاميانه و موسيقي پاپ کشورش نيز شوخي مي کند. از ايده گفت و گوي هاي هاوزر با روبات داخل ‏وسايل نقليه اش که جدا از راهنمايي هاي فني يا يافتن نشاني ها حکم روان درمانگر او را نيز دارد يا هيلاري داف که ‏آوازهايي به شدت ابلهانه را در هيبت يک ستاره پاپ[تصويري که مطابق رفتار صحنه اي خود اوست] اجرا مي کند يا ‏شوخي با ژانر که بايد همين ستاره پاپ دختر گمشده هاوزر از کار دربيايد و چيزهاي ديگر مانند نوشيدن سس تند به ‏جاي مشروب توسط هاوزر و....‏

و از همه جالب تر اينکه تراکستاني که تصوير مي شود با وقايع عراق و افغانستان بي شباهت نيست و فيلمنامه بر اساس ‏مقاله "بغداد سال صفر" نائومي کلاين نوشته شده است. اينکه چگونه مي شود از يک مقاله تحقيقي يک کمدي سياه در ‏آورد، بهتر است آن راخودتان با تماشاي فيلم کشف کنيد!‏

فيلم با بودجه اي 10 ميليون دلاري ساخته شده و به نظر نمي رسد که باعث سرشکستگي توليد کنندگان خود شود، هر ‏چند آمريکايي ها اين نوع نگاه به خود را چندان هم نمي پسندند!‏
ژانر: اکشن، کمدي، جنايي، درام، مهيج. ‏

نوشته شده توسط فیلم ساز در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 5:19 | لینک ثابت |

film716_1.jpg

‎اينديانا جونز و قلمرو جمجمه بلورين‎‎‏ ‏Indiana Jones and the Kingdom of the ‎Crystal Skull

کارگردان: استيون اسپيلبرگ. فيلمنامه: ديويد کوئپ بر اساس داستاني از جورج لوکاس، جف ناتانسون و شخصيت هاي ‏خلق شده توسط جورج لوکاس و فيليپ کافمن. موسيقي: جان ويليامز. مدير فيلمبرداري: يانوش کامينسکي. تدوين: مايکل ‏کان. طراح صحنه: گاي دياس. بازيگران: هريسون فورد[اينديانا جونز]، کيت بلانشت[ايرينا اسپالکو]، کارن ‏آلن[ماريون ريونوود]، شيا لا بئوف[مات ويليامز]، ري وينستون[مک جورج مک هال]، جان هارت[پروفسور ‏اوکسلي]، جيم برادبنت[دين چارلز استنفورث]، ايگور جيکين[داوچنکو]، آلن ديل[ژنرال راس]. 124 دقيقه. محصول ‏‏2008 آمريکا. نام ديگر: ‏Indiana Jones 4‎‏. نامزد جايزه بهترين فيلم تابستان از مراسم ‏MTV‏. ‏

سال 1957. سروان دکتر ايرينا اسپالکو فرماندهي گروهي از مامورين شوروي را برعهده دارد که به داخل پايگاه ‏ارتش آمريکا در صحراي نوادا نفوذ کرده اند. آنها که اينديانا جونز را اسير کرده اند، از او مي خواهند تا در يافتن ‏بقاياي شي ناشناخته پرنده اي که ده سال قبل در رازول سقوط کرده بود، به آنان کمک کند. جونز بعد از درک خيانت ‏دوستش جورج مک هال با اکراه مي پذيرد، اما دست به فرار مي زند. بعد از بازجويي توسط ‏FBI‏ جونز بار ديگر به ‏کالج بازمي گردد، اما برخوردش با پسري جوان به نام مات ويليامز بار ديگر او را به ميانه ماجرايي تازه پرتاب مي ‏کند. ويليامز به او مي گويد که همکار قديمي اش پرفسور آکسلي بعد از کشف جمجمه اي بلورين در پرو ناپديد شده است. ‏در پرو، جونز و مات کشف مي کنند که آکسلي در آسايشگاه رواني نگهداري مي شده تا اينکه سر و کله مامورين ‏شوروي پيدا شده و او را مي دزدند. جونز در اتاق آکسلي سرنخ هايي درباره مقبره فرانسيسکو د اولاناي فاتح پيدا مي ‏کند که در جستجوي آکاتور(يا الدورادو/سرزمين طلا)ناپديد شده بود. جونز به آنجا رفته و جمجمه بلوريني را پيدا مي ‏کند که آکسلي در مقبره پنهان کرده است. اما به محض خروج از مقبره خود را بار ديگر در محاصره ايرينا و افرادش ‏مي يابند. چون ايرينا باور دارد که جمجمه بلورين متعلق به انسان هاي فرازميني واجد قدرتي فرارواني است. اينديانا و ‏مات در اردوگاه شوروي ها با پروفسور آکسلي و مادر مات برخورد مي کنند. و مادر مات کسي نيست جز محبوب ‏سابق اينديانا جونز به نام ماريون ريونوود و خيلي زود مشخص مي شود که مات نيز پسر اينديانا است. اين چهار نفر به ‏همراه مک هال مدتي بعد از چنگ ايرينا و افرادش مي گريزند و خود را به معبد آکاتور مي رسانند. اما بار ديگر مک ‏هال مامورين روس را با به جا گذاشتن رد، به سوي معبد راهنمايي مي کند. بعد از ورود به معبد، جونز با استفاده از ‏جمجمه موفق به باز کردن در مقبره مي شود. همزمان روس ها از راه مي رسند. داخل مقبره 13 اسکلت بلورين نشسته ‏روي تخت وجود دارد که يکي از آنها فاقد جمجمه است. بعد از اينکه اسپالکو جمجمه گمشده را روي اسکلت قرار مي ‏دهد، اسکلت ها شروع به يکي شدن مي کنند. جونز با ترجمه حرف هاي آکسلي که به زبان کهن ماياها حرف مي زند، ‏به ايرينا مي گويد که بيگانه ها قرار است هديه اي بزرگ به آنها بدهند. اسپالکو آرزوي دانشي بي پايان دارد و اسکلت ‏ها شروع به انتقال دانش به معز ايرينا مي کنند. همزمان دريچه اي به بعدي ديگر بر بالاي مقبره باز مي شود و آکسلي ‏مي گويد که موجودات فرازميني قادر به سفر در بعدهاي ديگر هستند و در گذشته قوم مايا را با تکنولوژي پيشرفته آشنا ‏کرده اند. ايرينا بعد از دريافت دانش بيش از توانش آتش گرفته و شروع به تبخير شدن مي کند و بقاياي او به درون ‏دريچه کشيده مي شود. مقبره شروع به تخريب مي کند و اينديانا، مات، ماريون و آکسلي از آن خارج مي شوند. اما مک ‏طماع جا مانده و او نيز به درون دريچه کشيده مي شود. با تخريب کامل معبد از زير آن بشقاب پرنده اي عظيم ظاهر ‏شده و به فضا بازمي گردد. اينديانا نيز در بازگشت به خانه با ماريون ازدواج مي کند. ‏

‎چرا بايد ديد؟‎

استيون اسپيلبرگ 62 ساله نامي بي نياز از معرفي براي هر سينما دوستي است. خيلي ها او را سرگرمي ساز بزرگي ‏مي دانند که در کنار همرديف خود جورج لوکاس چهره سينماي دنيا را عوض کرده اند. اما اسپيلبرگ در کنار قصه هاي ‏راز و خيال و سرگرم کننده اش، گاه دمي به خمره درام هاي جدي تر مانند رنگ ارغواني، امپراتوري خورشيد، ‏فهرست شيندلر، آميستاد، اگر مي توانيد مرا بگيريد، ترمينال و مونيخ زده است تا تبحر خود را در کارگرداني اثبات کند. ‏فيلم هايي که به شکلي روتر دغدغه هاي او را به نمايش گذاشته اند، هر چند اين اواخر فيلم هاي سرگرم کننده او نيز بار ‏معنايي بيشتري يافته اند که مي توان از ميان آنها به هوش مصنوعي، گزارش اقليت و جنگ دنياها اشاره کرد. نگاهي به ‏کارنامه فيلمسازي او کافي است تا هر کسي را به اعجاب بيفکند. بسياري از پرفروش ترين فيلم هاي تاريخ سينما را مي ‏توان در آن يافت و فيلم هايي که بيش از صد جايزه بين المللي مانند جايزه اسکار، بافتا، سزار، ديويد دوناتللو، امي، ‏اتحاديه کارگردان ها و گولدن گلاب برايش به ارمغان آورده اند. کارنامه اي شگفت انگيز که هر کسي را از دوست و ‏دشمن مرعوب مي کند. ‏

او نيز مانند قهرمان قصه اش-اينديانا جونز- مسن تر و عاقل تر شده است. شايد به همين خاطر است پس از نزديک به ‏‏19 سال و تعويض چندين فيلمنامه نويس، نوشتن فيلمنامه را به شخصي چون کوئپ سپرده است. کوئپ نيز با همکاري ‏جورج لوکاس فيلمنامه پر از جزئيات و سرگرم کننده تدارک ديده تا لايق بازگشت يک اسطوره سينمايي باشد. اگر در دو ‏فيلم قبلي سه گانه اينديانا جونز نازي ها به عنوان دشمني قوي در برابر قهرمان حضور داشتند، اين بار در گذر ايام جاي ‏خود را به دشمني قدرتر داده اند: اتحاد جماهير شوروي که مانند سلف خود دشمني ايدئولوژيک نيز هست. ‏

هر چند بعد از فروپاشي شوروي اين فيلم به نظر بسياري دير هنگام و در حکم چوب زدن به مرده را دارد، اما نبايد ‏فراموش کرد که جهان تک قطبي امروز نتوانسته دشمني در خور قهرمانان سينمايي چون جيمز باند يا همين پروفسور ‏جونز فراهم کند. بنابر اين چاره اي جز دست اندازي به گذشته نيست، که بهانه لازم با وقوع داستان در گذشته فراهم ‏است. اما فراموش نبايد کرد که هنوز شبح کمونيسم و شرايطي که براي رونق مجدد اين تفکر در اروپا و ديگر ‏کشورهاي نيا وجود دارد، بسياري از نظام هاي ايدئولوژيک و حتي غير را تهديد مي کند. چنين اتفاق نشان از قدرت اين ‏ايدئولوژي دارد که حتي بعد از فروپاشي بزرگ ترين سمبل قرن بيستمي اش، براي برخي مايه نگراني است.[به قول ‏يکي از ظرفا: هنوز مرده ما بر زنده شما سوار است!]. ‏

اسپيلبرگ فيلم را با بودجه اي متواضعانه-فقط 185 ميليون دلار!- ساخته و واقعاً براي خرج کردن هر دلار آن راهي ‏مناسب يافته است. از گرد آوردن عوامل جلو و پشت دوربين فيلم هاي پيشين گرفته تا بازيگراني قدر چون کيت بلانشت ‏و ري وينستون که خوني تازه در رگ هاي فيلم تزريق کرده اند. بدون شک ايرينا اسپالکو مي تواند با بسياري از ‏شرآفرين هاي سري باند يا سينماي دوران جنگ سرد هماوردي کند. البته برخي نيز مانند جان هارت نقش چنداني در ‏فيلم ندارند و حکم زينت المجالس را پيدا کرده اند که لازمه توليد فيلم هاي پر فروش است. ‏

ايده بنيادي ديگري که کوئپ، لوکاس و اسپيلبرگ به فيلم افزوده اند، حضور اينديانا جونزي جوان تر و بازنشسته کردن ‏هريسون فورد است که مژده بخش ادامه اين چهارگانه در سال هاي بعد است. اين کار مي تواند قدمي در تحقق بخشيدن ‏به قرارداد اوليه آنها با پارامونت در دهه 1970 براي ساختن پنج فيلم بر اساس ماجراهاي اينديانا جونز باشد. ‏

قلمرو جمجمه بلورين که حال و هوايي مانند کتاب هاي اريک فون دنيکن يافته، از نظر اجرا در اوج کمال است. ‏فيلمنامه با ديالوگ هاي طنزآميزش، تيم بازيگري قدرتمند، موسيقي خاطره برانگيز ويليامز و فيلمبرداري فوق العاده ‏کامينسکي و.... يک ضيافت بصري خيره کننده براي مشتاقان اين نوع فيلم هاست. فيلم که نمايش افتتاحيه آن در روز ‏‏18 مه در جشنواره کن تماشاگران بي شماري را به سالن کشاند، هم اکنون در 25 کشور جهان روي پرده سينماهاست و ‏منتقدان-غير از طرفداران اردوگاه چپ- نيز نقدهاي ستايش آميزي درباره آن نوشته اند. فيلم بايد بيش از 400 ميليون ‏دلار فروش کند تا کمپاني توليد کننده را به سود برساند، اتفاقي محتمل که شما هم مي توانيد با حضور در سينما براي ‏خوش آمد گويي به اينديانا جونز سالخورده سهمي در آن داشته باشيد!‏
ژانر: اکشن، ماجرا. ‏
‏ ‏
film716_2.jpg

‎وقايع نامه نارنيا: شاهزاده کاسپين‎‎‏ ‏The Chronicles of Narnia: Prince Caspian

کارگردان: اندرو آدامسون. فيلمنامه: اندرو ادامسون، کريستوفر مارکوس، استفن مک فيلي بر اساس کتابي از سي. اس. ‏لويس. موسيقي: هري گرگسون ويليامز. مدير فيلمبرداري: کارل والتر ليندنلاب. تدوين: سيم اوان جونز. طراح صحنه: ‏راجر فورد. بازيگران: ويليام مازلي[پيتر پونيس]، آنا پاپلول[سوزان پونيس]، اسکندر کينس[ادموند پونيس]، جورجي ‏هنلي[لوسي پونيس]، بن بارنز[شاهزاده کاسپين]، سرجيو کاستليتو[شاه ميراز]، ديمين آلکازار[لرد سوپسپين]، وينسنت ‏گراس[دکتر کورنليوس]، آليسيا بوراچرو[ملکه پروناپريسميا]، ليان نيست[صداي اصلان]، پيتر دينکليج[ترامپکين]، پي ‏ير فرانچسکو فاوينو[ژنرال گلوزل]. 147 و 144 دقيقه. محصول 2008 انگلستان، آمريکا. نامزد جايزه بهترين فيلم ‏تابستان از مراسم ‏MTV‏.‏

پيتر، سوزان، ادموند و لوسي يک سال بعد از اولين ماجرايشان در نارنيا، هنگام رفتن به مدرسه در ايستگاه متروي ‏زيرزميني بار ديگر سر از نارنيا در مي آورند، چون يک نفر شيپور شاخي را به صدا در آورده است. اين فرد کسي ‏نيست جز شاهزاده کاسپين جوان و وارث حقيقي تاج و تخت پدرش که بعد از مرگ وي، برادرش ميراز-عموي کاسپين- ‏به جاي وي نشسته است. شاه ميراز خونخوار، بعد از تولد فرزند پسرش ديگر جايي براي کاسپين در قصر نمي بيند، از ‏اين رو نقشه قتل وي را طرح و اجرا مي کند. اما دکتر کورنليوس، معلم شاهزاده، او را به موقع خبردار و سبب فرارش ‏از قصر مي شود. کاسپين هنگام فرار با کوتوله ها برخورد کرده و ناچار شيپور را به صدا در مي آورد. حال بايد پيتر، ‏سوزان، ادموند و لوسي ابتدا او را يافته و سپس براي بازپس گرفتن ميراث وي کوشش کنند. اما اين کار نياز به داشتن ‏افراد و جنگ افزار دارد، چون ميراز با سپاه تا بن دندان مسلح خود قصد دارد تا بر آنها بتازد...‏

‎چرا بايد ديد؟‎

شاهزاده کاسپين از نظر کرونولوژيک چهارمين کتاب از مجموعه هفت جلدي وقايع نامه نارنيا نوشته کلايو استاپلس ‏لويس(١٨٩٨-١٩٦٣) است که در دهه ١٩٥٠ منتشر شده و تا امروز به بيش از ٢٩ زبان زنده دنيا ترجمه و متجاوز از ‏‏١٠٠ ميليون نسخه به فروش رفته است. تا اين لحظه جلد اول اين مجموعه چهار بار و دو جلد ديگر به نام هاي صندلي ‏نقره اي و شاهزاده کاسپين نيز هر کدام يک بار به صورت فيلم هاي تلويزيوني و سينمايي ساخته شده اند. شاهزاده ‏کاسپين ساخته آدامسون دومين برگردان سينمايي اين قصه است که از نظر زماني حدود 100 سال بعد از ماجراهاي فيلم ‏اول رخ مي دهد، در حالي که براي چهار عضو خانواده پونيس تنها يک سال گذشته است. ‏

اندرو آدامسون با شرک وارد زندگي ما شد. در حالي که سال ها قبل با کار در زمينه جلوه هاي ويژه و دستيار ‏فيلمبرداري شروع به تجربه اندوختن در سينما کرده بود. او متولد 1966 اوکلند، نيوزيلند است. بعد از کارگرداني دو ‏قسمت از ماجراهاي شرک که توفيق تجاري و هنري عظيمي[دو بار نامزدي نخل طلا!!!] به دنبال داشتند، سه سال قبل ‏اولين قسمت از مجموعه – جلدي وقايع نامه نارنيا را با نام شير، جادوگر و کمد کارگرداني کرد. تجربه موفق او در فيلم ‏پيشين باعث شد تا دومين قسمت را با بودجه اي 200 ميلون دلاري امسال روانه بازار کند. ‏

وقايع نامه نارنيا هم چون سه گانه تالکين- ارباب حلقه ها- زماني نوشته شده که يال و کوپال شير پير بريتانيا ريخته بود. ‏آثاري که براي باز گرداندن شور سلطنت طلبي به مردم بريتانيا نوشته شده بودند و قرار بود تا درس شجاعت و جسارت ‏و حمايت از ديگر اعضاي خانواده و کيان سلطنت را به کودکان بياموزند. از چنين ديدگاهي کتاب و فيلم اثري ارتجاعي ‏و واپس گرايانه به شمار مي روند، اما هدف اصلي سازندگان فيلم فعلي تنها خلق دنيايي فانتزي و پريوار براي نوجوان ‏ها به قصد کسب سود است!‏

فيلمي که يادآور روزهاي خوش در اوج کمپاني ديزني-زماني که بي رقيب مي تاخت- است و با دو صحنه آتش بازي در ‏بالاي قصر ميراز تماشاگر مسن تر را بي اختيار به ياد عنوان بندي سريال دهه هفتادي دنياي شگفت انگيز والت ديزني ‏مي اندازد و با همين قصد نيز ساخته شده است. آدامسون کوشيده تا فيلم را باشکوه تر از فيلم قبلي- با بيش از 1500 ‏جلوه ويژه بصري- و حتي کتاب مورد اقتباس اش بسازد. البته کوشش هاي او بيشتر صرف ساخت فيلمي تيره تر از ‏قسمت اول و حتي پسرانه تر شده که مي تواند بعضي تماشاگران را فراري دهد. البته فيلم در هفته اول نمايش خود 55 ‏ميليون دلار به دست آورده که رقم خوبي محسوب مي شود و مژده بخش عايدي سه رقمي قابل توجهي است. ‏

منتقدان برخورد خوبي با فيلم داشته اند و آن را واجد پيام هاي قابل قبول و مناسب براي بچه ها ارزيابي کرده اند. شما ‏هم مي توانيد براي کشف صحت و سقم ادعاهاي آنان به همراه فرزندان خود سري به يکي از سالن هاي نمايش دهنده ‏فيلم بزنيد!‏
ژانر: ماجرايي، خانوادگي، فانتزي. ‏

film716_3.jpg

‎جنايات آکسفورد‎‎‏ ‏The Oxford Murders

کارگردان: الکس د لا ايگلسيا. فيلمنامه: خورخه گوئريکائچه واريا، الکس د لا ايگلسيا بر اساس داستاني از گيلرمو ‏مارتينز. موسيقي: روکه بانيوس. مدير فيلمبرداري: کيکو د لا ريکا. تدوين: آلخاندرو لازارو، کريستينا پاستور. طراح ‏صحنه: کريستينا کاسالي. بازيگران: اليجا وود[مارتين]، جان هارت[آرتور سلدوم]، لئونور واتلينگ[لورنا]، جولي ‏کاکس[بث]، برن گورمن[پادوروف]، آنا مسي[خانم ايگلتون]، جيم کارتر[بازرس پترسون]، آلن ديويد[آقاي هيگينز]، ‏دومينيک پينون[فرانک]. 107 دقيقه. محصول 2008 اسپانيا، فرانسه. نام ديگر: ‏Crimes à Oxford، ‏Oxford ‎Crimes‏. ‏

سال 1993. مارتين دانشجويي آمريکايي وارد دانشگاه آکسفورد مي شود. او قصد دارد تا در پروفسور سلدوم را به ‏عنوان استاد راهنماي تز خود انتخاب کند. کسي که به خاطر دلبستگي بلندپروازانه اش به نظريات ويتگنشتاين درباره ‏حقيقت شهرتي فراوان دارد. مارتين در يک جلسه سخنراني سلدوم درباره کتاب رساله منطقي فلسفي ويتگنشتاين شرکت ‏مي کند. در اين جلسه سلدوم مي کوشد با استناد به نظريات ويتگنشتاين ثابت کند که امکان دسترسي به حقيقت ممکن ‏نيست. مارتين در اعتراض به او مي گويد که ايمان دارد حقايق رياضي وجود دارند و همين باعث شکرآب شدن رابطه ‏شکل نگرفته او و سلدوم مي شود. مدتي کوتاه بعد، سلدوم که به ملاقات صاحبخانه مارتين[خانم ايگلتون که به همراه‎ ‎دختر نوازده اش بث زندگي مي کند] رفته، او را مرده مي يابد. مارتين و سلدوم که همزمان در صحنه جنايت حضور ‏يافته اند، توسط بازرس پترسون مورد بازجويي قرار مي گيرند. سلدوم به پليس مي گويد کاغذي دريافت کرده که در ‏کنار نام دوست قديميش خانم ايگلتون جمله اولين نفر از يک سري نوشته شده بود. اما همين امر باعث مي شود تا خود به ‏عنوان مظنوني که با استفاده از هوش سرشارش به قتل دست زده، شناخته شود. اما سلدوم قصد دارد تا با حدس زدن ‏جنايت بعدي، خود را تبرئه کند. همزمان مارتين و دوست دخترش-‏‎ ‎پرستاري به نام لورنا- نيز شروع به تحقيق در اين ‏رابطه مي کند. راه اين سه نفر خيلي زود به هم پيوند مي خورد، اما...‏

‎چرا بايد ديد؟‎

الکس[آلخاندرو] د لا ايگلسيا[مندوزا] متولد 1965 بيلبائو، اسپانيا است. کارگردان محبوبي است که کارهايش سبک و ‏سياق فيلم هاي گيلرمو دل تورو را دارند، البته با کمي طنز که متاسفانه هنوز در پخش آمريکا يا جهاني به اقبالي مانند ‏دل تورو دست نيافته اند. اما اين اتفاق از ارزش کار او نمي کاهد. اولين فيلم کوتاهش ‏Mirindas asesinas‏ در 1991 ‏جوايز متعددي از جشنواره ها گرفت و اولين فيلم بلندش کمدي علم تخيلي عمل جهش يافتن/‏‎ Acción mutante‎‏ سه ‏جايزه گويا را به چنگ آورد. شهرت بين المللي با دومين فيلمش روز هيولا در 1995 به سراغش آمد. يک کمدي ‏سورئاليستي و هراس آور که بيش از 15 جايزه نصيب او کرد. فيلم هاي بعدي او پرديتا دورانگو، مردن از خنده و ‏ذخاير ملي نيز همگي رگه هاي برجسته از کمدي داشتند و موقعيت او را در سينماي کشورش به اوج رساندند. دومين ‏موفقيت بين الملي او با هجويه اش بر سينماي وسترن به نام 800 گلوله در سال 2002 شکل گرفت. د لا ايگليسيا بعد از ‏ساختن ‏‎'Crimen perfecto'‎‏ در ايتاليا و کسب ستايش منتقدان به خاطر طنز سياهش به سراغ داستاني کاملاً جدي رفته ‏است. ‏

جنايات آکسفورد بر اساس داستاني ساخته شده که جوايز معتبري به دست آورده که رياضي دان آرژانتيني گيلرمو ‏مارتينز آن را نوشته است. بنابر اين وجود ارجاع هاي فلسفي و رياضي در داستان مانند نظريات ويتگنشتاين يا تئوري ‏فيبوناچي اتفاقي نيست. و همان طور که مارتينز کوشيده بود با روايت داستاني ظاهراً جنايي بحث قطعيت را پيش بکشد، ‏د لا ايگلسيا نيز سعي کرده يک تريلر جنايي فلسفي/رياضي بسازد. د لا ايگلسيا با وجود بهره مند بودن از بودجه اي ‏اندک در حدود 10 ميليون دلار و بعد از انصراف مايکل کين و جرمي آيرونز براي بازي در نقش سلدوم، بهترين فرد ‏را برگزيده است. جان هارت شايد در سال هاي اخير کمتر در چنين اندازه هايي ظاهر شده بود و به جرات مي شود گفت ‏که چکيده همه تجارب تئاتري و سينمايي خود را به شکلي خيره کننده-مخصوصاً در جلسه سخنراني اش درباره کتاب ‏ويتگنشتاين- به نمايش مي گذارد. ‏

جرات مي کنم و مي گويم ترکيب رياضيات و جنايت به فرجامي خيره کننده انجاميده که دکوپاژ حيرت انگيز د لا ايگلسيا ‏با پلان هاي طولاني آن را زينت داده است. او به کمال روح اثر و همچنين تنها کتابي که لودويگ يوزف يوهان ‏ويتگنشتاين در زمان حيات خود[به سال 1921] منتشر کرده بود را دريافته و آن را به فيلم انتقال داده است. مردي که ‏باب هاي زيادي از جمله فلسفه رياضي، فلسفه زبان، فلسفه ذهن را در فلسفه گشود و کتاب رساله منطقي-‏فلسفي[‏Tractatus Logico-Philosophicus‏] او حاوي نظرياتش درباره دنيا، حقيقت، علم، اخلاق، دين، فلسفه، ‏عرفان، زيان و تفکر است. ‏

جنايات آکسفورد در يک کلام باز کننده در تازه اي در ساخت تريلرهاي جنايي است که آن را مديون منبع ارجاع خود و ‏کار دقيق د لا ايگلسيا است. يک فيلم جنايي واقعاً بالغ به معناي دقيق کلمه که فيلم هاي بزرگ اين ژانر مانند هفت را نيز ‏حقير جلوه مي دهد! دستاورد د لا ايگلسيا را مي ستايم و به احترامش از جا برمي خيزم. او لايق جايگاه رفيع تر از دل ‏تورو در سينماي کشورش و دنياست و فيلمش ارزش نوشتن حتي يک تک نگاري مفصل را دارد. ‏
ژانر: جنايي، مهيج. ‏

film716_4.jpg

‎به هم ريخته/آنامورف‎‎‏ ‏Anamorph

کارگردان: هنري ميلر. فيلمنامه: هنري ميلر، تام فلن. موسيقي: رينهولد هيل، جاني کليمک. مدير فيلمبرداري: فرد ‏مورفي. تدوين: جراود بريسون. طراح صحنه: جکسون د گوويا. بازيگران: ويلم دافو[استن]، اسکات اسپيدمن[کارل ‏اوفنر]، پيتر استورمر[بلر کولت]، سليا دووال[سندي استريکلند]، جيمز ربهورن[لولين برينارد]، ايمي ‏کارلسن[الکساندرا فردريکس]، يول وازکز[خورخه روئيز]، دان هاروي[قاتل]. 103 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. ‏

کارآگاه استن اوبري که پنج سال است فکر به دام انداختن قاتلي سريالي مشهور به عمو ادي او را گرفتار کرده، اکنون ‏جرم شناسي تدريس مي کند. اما يافته شدن جسدي که به شکلي غريب در يک اتاق تاريک[‏Camera obscura‏] قرار ‏داده شده، بار ديپر او را به صحنه بازمي گرداند. چون قاتل کار خود را به مثابه يک تابلو و اثر هنري ارزيابي و به ‏شکلي بيمارگونه با دقت در جزئيات آنها را طراحي و اجرا مي کند. به زودي سرنخ هايي که استن يافته او را به سوي ‏کسي که علاقه به آثار فرانسيس بيکن دارد و در تقليد از او دست به جنايت مي زند، رهنمون مي سازد. اين سرنخ ها بار ‏ديگر او را به پرونده عمو ادي و دختري به نام سندي-يکي از هدف هاي گذشته عمو ادي که نجات يافته- مي رساند. ‏استن بعد از کشف معماي آنامورفيک داخل صحنه جنايت/تابلوهاي قاتل مي پندارد سرانجام قبل از اين که يک بار ديگر ‏دست ب جنايت بزند، موفق به دستگيري وي خواهد شد. اما...‏

‎چرا بايد ديد؟‎

لطفاً گول پيرنگ اصلي قصه را که به نظر آشنا مي آيد[کارآگاهي که در حسرت يافتن قاتلي سريالي مي سوزد و خود را ‏در الکل غرق کرده] نخوريد. آنامورف يک تريلر مستقل، خوش ساخت و بسيار متفاوت تر از آني است که مي پنداريد. ‏اين تفاوت را مديون پس زمينه اي است که انتخاب کرده و شما را وادار مي کند تا نقاشي و هنرهاي تجسمي را يک بار ‏ديگر و اين بار با نگاهي دقيق تر کشف کنيد. ‏

هنري اس. ميلر را-جدا از شباهت اسمي اش- تا اين لحظه نمي شناختم. در منابع موجود نيز غير از چيز جز نام چهار ‏فيلم در کارنامه اش چيز ديگري ديده نمي شود. اولين آنها فيلم بلند کمدي ‏Late Watch‏ و دو ديگر فيلم هاي کوتاه آدم ‏هاي جابزن/‏Quitters‏ و حالا تو را به ياد مي آورم... هستند. همه اين فيلم ها کم و بيش موفق به جلب توجه منتقدان و ‏داوران جشنواره هاي محلي شده اند و آنامورف دومين فيلم بلند کارنامه اوست. اگر مبناي قضاوت را همين فيلم فعلي ‏بدانيم، بايد به خاطر نوشتن چنين فيلمنامه و کارگرداني دقيق آن به وي تبريک بگوييم.‏

البته اگر سريال بررسي محل جنايت/‏‎ CSI‎‏ و قهرمان اصلي آن گريسام[با بازي ويليام پيترسون] را ديده باشيد، با چنين ‏جزئياتي در فيلمنامه و قاتلين سريالي نابغه آن آشنايي داريد و پيرنگ اين فيلم نيز شايد برايتان چيز تازه اي نباشد. اما ‏باورکنيد دقت ميلر و همکارش در استفاده از تاريخ هنرهاي تجسمي و اثار فرانسيس بيکن به حد وسواس شايسته تحسين ‏است. او کوشيده تا از وراي روانشناسي قاتل و کارآگاه روح زمانه را دريابد. آنامورف يک تريلر روانشناختي است و ‏مي کوشد تا حقيقت را چيزي پيچيده و بسته به زاويه ديد هر کس تعريف کند. از اين رو فضايي که او اطراف قهرمانش ‏خلق مي کند کابوس گونه و حال و هوايي چون آثار ديويد لينچ يا فيلم جان مک ناوت[هنري: تصوير يک قاتل سريالي] ‏دارد. پس لطفاً آن را با زودياک که برخي آن را حرف آخر در تريلرهاي جنايي مي دانند، يا فيلم هاي داريو آرجنتو ‏مقايسه نکنيد. شايد پس زمينه حوادث فيلم واقعي نباشد، اما محصول خيال ميلر نيز ارزش تماشايش را دارد. ‏
ژانر: مهيج. ‏

 

نوشته شده توسط فیلم ساز در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 5:11 | لینک ثابت |

chitis.jpg

‏<‏strong‏>به سرزمين شتيس خوش آمديد‎ ‎‏ ‏Bienvenue chez les Ch'tis

کارگردان: دني بون. فيلمنامه: دني بون، الکساندر شارلو، فرانک مانيه. موسيقي: فيليپ رومبي. مدير فيلمبرداري: پي ير ‏آيم. تدوين: لوک بارنيه، ژولي دلورد. طراح صحنه: آلن ويسيه. بازيگران: دني بون[آنتوان بيليو]، کاد مراد[فيليپ ‏آبرامز]، ژوئي فليکس[ژولي]، لورنزو اوسيليا[فوره]، ان ماريوين[آنابل دکونيک]، فيليپ دکوسن[فابريس کانولي]، گي ‏لکلويس[ايان واندرنوت]، زين الدين سوالم[مومو]، ژورم کوماندور[بازرس لبيس]، لين رنو]مادر آنتوان]، ميشل ‏پالابرو[عموي ژولي]، استفاني فريس[ژان]، الکساندر کاريه[توني]. 106 دقيقه. محصول 2008 فرانسه. نام ديگر: ‏Welcome to the Land of Shtis، ‏Welcome to the Sticks‏. ‏

فيليپ آبرامز، مدير اداره پست در شهري کوچک به اصرار همسرش تقاضاي انتقال به کوت د آزور شهري در جنوب ‏فرانسه-‏‎ ‎منطقه خوش آب و هوا-مي کند. اما انتقال به جنوب کار ساده اي نيست، بنابر اين فيليپ دست به نيرنگ مي زد. ‏اما حقه او به خاطر دست و پا چلفتي بودن خودش آشکار شده و در نتيجه به مدت دو سال به خلاف جهت يعني شمال ‏فرانسه منتقل مي شود. انتقال به شمال سرد‎ ‎سير براي او و همسرش حکم تبعيد يا مرگ را دارد، به خصوص با داستان ‏هايي که از گويش و رفتار اهالي آنجا شنيده است. فيليپ اجباراً تنها و بدون زن و فرزند به سوي شمال به راه مي افتد. ‏اما با رسيدن به شهرستان محل ماموريت خود، خيلي زود بعد از آشنايي با همکارانش در اداره پست و موقعيت شهر ‏درمي يابد که تمام چيزهايي که شنيده عاري از حقيقت بوده است. فيليپ خيلي زود با همکارانش در اداره پست اخت شده ‏و با آنتوان رفاقتي به هم مي زند. لهجه اهالي را نيز که در آغاز غريب مي نماياند، کم کم ياد گرفته و جا مي افتد. اما در ‏برخورد با همسرش که حاضر نيست از تصوير ذهني خود دست بردارد، مجبور به دروغ گويي مي شود. تا اينکه ‏همسرش به اشتباه خود مبني بر تنها گذاشتن شوهر در موقعيت سخت پي برده و خواستار همراهي با او مي شود. فيليپ ‏بار ديگر مجبور به تظاهر در برابر همسرش شده و از آنتوان و ديگر بچه هاي اداره مي خواهد تا محيطي مانند آنچه او ‏تدارک ببينند. فيليپ و همسرش از راه رسيده و در شهرک کثيف معدن چيان اقامت مي کنند. اما فرداي آن روز تصادفي ‏کوچک دست فيليپ را رو کرده و همسرش وي را ترک مي کند. البته مدتي کوتاه بعد بازمي گردد و به همراه فيليپ تا ‏پايان مدت ماموريت وي در آن شهر اقامت مي کنند. آنتوان نيز با کمک فيليپ موفق مي شود از زير سلطه مادرش ‏خارج شده و با همکار زيبايش ازدواج کند.‏
‏ ‏
‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏strong‏>‏

دني بون(دانيل حميدو) متولد 1966 آرمنتير در شمال فرانسه است. او را به عنوان کمدين مي شناسند و براي اولين بار ‏با نقشي کوتاه در يکي از اپيزودهاي سريال ناوارو(1995) بازي در برابر دوربين را تجربه و تا امروز در بيش از ده ‏فيلم بازي کرده است. دو سال قبل وسوسه کارگرداني باعث شد تا فيلم خانه خوشبختي را بسازد و شهرتي نسبي کسب ‏کند. او که مي گويد تا قبل از 12 سالگي با همان لهجه شتيس در خانه صحبت مي کرده، بعدها همين لهجه را در نمايش ‏هاي کمدي تک نفره و فيلم نوئل مبارک در نقش پونشل استفاده نمود. همين نقش پونشل بود که او را نامزد دريافت جايزه ‏سزار بهترين بازيگر نقش مکمل مرد نمود. و حالا با استفاده از فضا و مردمي که مي شناسد پرفروش ترين فيلم سينماي ‏فرانسه را ساخته است. ‏

به سرزمين شتيس خوش آمديد[شتيس به اهالي شمال فرانسه گفته مي شود يا به قول خودمان در و دهات که گويش و ‏رفتار آدم هايش غريب است و به پخمه ها مي ماند] يک پديده در تاريخ سينماي فرانسه است و در کارنامه هنري دني ‏بون نيز؛ که ممکن است در آينده نتواند چنين موفقيتي را تکرار کند. البته دني بن در 20 مه امسال با ويل اسميت ‏قراردادي براي ساخت نسخه انگليسي فيلم منعقد کرده و مناقشه هايي هم بر سر زبان ها به خاطر عرب تبار بودن بون و ‏شخصيت اصلي فيلم به وجود آمد. فيلم تمامي رکوردهاي فروش را شکسته[پر فروش ترين فيلم تاريخ سينماي فرانسه ‏جنجال بزرگ-‏‎ ‎لويي دوفونس و بورويل 1966- بود. البته در ميان محصولات داخلي چون رقم بزرگ تر به تايتانيک ‏تعلق دارد] و بيش از 30 ميليون دلار درآمد به دست آورده که براي فيلمي نه چندان پر خرج‏‎ ‎‏[11 ميليون يورو بودجه] ‏با داستاني ساده رقمي حيرت انگيز به شمار مي رود. ‏

فيلم درباره زندگي افراد طبقه متوسط است و قدرت خود را از ضعف هاي همين آدم ها مي گيرد. خواست ها، آرزوها و ‏خصلت انطباق با شرايط هاي ناگوار که در همه جاي دنيا يکسان است. فيلم براي فرانسوي يک محصول ملي تمام عيار ‏است و براي اهالي شمال که بعد از اکران فيلم لوکيش هاي محل فيلمبرداري جذابيت توريستي پيدا کرده اند، يک اثر ‏هنري در اعاده حيثيت از اين منطقه است که به تحقير از آن ياد مي شود. دني بودن بر خلاف استادان کمدي فرانسوي ‏که داستان هايشان را حول محور روابط پيچيده جنسي[نه از نوع لوده ايتاليايي آن] بنا مي کردند، از سکس گريزان ‏است. هيچ شوخي تقريباً بي ادبانه اي در فيلم وجود ندارد و در عوض آنچه هست يک کمدي موقعيت کم نظير از ‏برخوردهاي دو خرده فرهنگ است. گفتم خرده فرهنگ و آن را با اندکي مسامحه براي زندگي شهرستاني و پايتخت ‏نشيني به کار بردم. دني بودن در دومن فيلمش توانسته با انگشت گذاشتن بر روي ضعف هاي پيش پا افتاده آدم ها اثري ‏تماشايي بسازد که هر کسي مي تواند مشابه خود را در آن پيدا کرده و به راحتي به آن بخندد. بي اغراق مي گويم که بعد ‏از مدت ها چند باري حين تماشاي فيلم قهقهه زدم، هر چند فهم لهجه شتيس برايم غير ممکن بود!‏
ژانر: کمدي. ‏

arn.jpg

‏<‏strong‏>آرن – شواليه معبد<‏‎/strong‏> ‏Arn - Tempelriddaren‎

کارگردان: پيتر فلينت. فيلمنامه: هانس گونارسون بر اساس کتابي از يان گويلو. موسيقي: تئوماس کانته لينن. مدير ‏فيلمبرداري: اريک کرش. تدوين: اليويه بوژ کوته، آندرس ويلادسن. طراح صحنه: آنا آسپ. بازيگران: يواکيم ‏نترکوئيست[آرن ماينوسون]، سوفيا هلين[سسيليا آلگوتسدوتر]، استلان اسکارسگارد[بريگر بروسا]، مادس ميکلسن[شاه ‏والدمار دوم]، ونسان پرز[برادر ژيلبر]، سايمون کالو[پدر هنري]، استيون ودينگتون[تورويا]، گوستاف ‏اسکارسگارد[شاه کانيوته اول]، مايکل نايکوئيست[ماينوس فولکشون]، بيبي آندرسون[مادر ريکيسا]، ميليند ‏سومان[صلاح الدين]، الکس ويندهم[آرمان د ريدفور]، نيکلاس بولتون[ژرار د ريدفور]، توماس و. گابريلسون[ادموند ‏اولوبانه]، ياکوب سدرگرن[آبه سوئنسن]، لينا انگلوند[کاتارينا خواهر سسيليا]، مانيوس استنيوس[شواليه]، مورگان ‏آلينگ[ازکيل ماينوسون]، آندرس باسمو[سسيليا بلانکا]. 139 دقيقه. محصول 2007 سوئد، انگلستان، دانمارک، نروژ، ‏فنلاند، آلمان. نام ديگر: ‏Arn – Tempelridderen‎، ‏Arn – Temppeliritari‎، ‏Arn: The Knight Templar‏. ‏

قرن دوازدهم، سوئد. آرن ماينسون فرزند يکي از خاندان هاي حکومت گر بعد از کشته شدن پدرش توسط بريگر بروسا ‏نجات يافته و به دانمارک برده مي شود. آرن در آنجا بزرگ مي شود، اما حادثه اي در کودکي سبب مي شود تا زندگيش ‏وقف کليسا شود. آرن به صومعه فرستاده مي شود، اما آشنايي با برادر ژيلبر که قبلاً شواليه معبد بوده، مسير زندگي او ‏را عوض مي کند. ژيلبر به او سواري و شمشيربازي و راه و رسم سلحشوري مي آموزد. سال ها بعد آرن جوان بعد از ‏برخورد با سسيلياي زيبا عاشق او مي شود و به همين خاطر به ابراز عشق خواهر وي پاسخ رد مي دهد. همين کار ‏سبب خشم دحتر جوان شده و نزد ارباب کليسا از وي و سسيليا سعايت مي کند. فرجام کار فرستاده شدن سسيليا به ‏صومعه و آرن به سوي سرزمين هاي مقدس است تا در کسوت شواليه معبد براي حفاظت از اورشليم بجنگد. ‏

مدتي بعد سسيليا پسري به دنيا مي آورد که از او گرفته شده و به بريگر بروسا سپرده مي شود. آرن نيز در يکي از ‏ماجراهايش جان صلاح الدين ايوبي را که مخفيانه سفر مي کند، از چنگ راهزنان نجات مي دهد. صلاح الدين تلويحاً به ‏او مي گويد که قصد حمله اي بزرگ به اورشليم را دارد. آرن به شهر مي رود و حاکم را مطلع مي کند. حاکم شهر از او ‏مي خواهد تا رهبري حمله به سپاه صلاح الدين را در خارج از شهر بر عهده بگيرد. حمله غافلگيرانه به صلاح الدين ‏موفقيت آميز از آب در آمده و آرن به پاداش اين کار از خدمت در کسوت شواليه گري مرخص مي شود تا به زادگاه خود ‏و نزد سسيليا بازگردد. ‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎‎

پيتر فلينت متولد 1964 کوپنهاگ، دانمارک است. با دستيار کارگرداني در اواخر دهه 1980 وارد سينما شده و بعد از ‏ساختن فيلمي کوتاه، در سال 1997 با فيلم چشم عقاب شروع به کارگرداني کرده است. تاکنون سه فيلم بلند ديگر ساخته ‏و قسمتي از سريال مشهور کميسر والاندر را نيز کارگرداني کرده که همين اپيزود برنده جايزه ويژه داوران جشنواره ‏فيلم هاي پليسي کنياک شده است. شهرتي نسبي به عنوان سازنده فيلم هاي کودکان نيز دارد و فيلم اولش برنده جايزه ‏جشنواره سينه کيد شده و آرن تا امروز نه فقط بلندپروازنه ترين فيلم کارنامه او، بلکه پرخرج ترين محصول سينماي ‏اسکانديناوي[25 ميليون يورو] است که قرار است قسمت دوم آن نيز امسال با نام قلمرويي در انتهاي راه به نمايش در ‏آيد. ‏

اما سهم اصلي در آفرينش اين دو فيلم که به اقرب احتمال قسمت سومي نيز بر آن ساخته خواهد شد، متعلق به يان[اسکار ‏سه وره لوسين هنري] گويلو نويسنده و روزنامه نگار 64 ساله سوئدي است که براي آشنايان به ادبيات جاسوسي به ‏عنوان خالق کارل هميلتون-جاسوس سوئدي- فردي شناخته شده است. او نيز مانند ايان فلمينگ شخصاً کار براي ‏سرويس جاسوسي مملکتش را تجربه کرده، ده ماهي نيز در دهه 1970 زنداني شده و بعدها تجاربش را در قالب يازده ‏کتاب از ماجراهاي هميلتون ريخته است. از ميان ماجراهاي هميلتون هفت عدد به فيلم برگردانده شده و اولين بار پيتر ‏استورمر نقش او را بازي کرده است. بعدها اشتفان سائوک(2 فيلم)، استلان اسکارسگارد(3 فيلم) و پيتر هابر(ميني ‏سريال) آن را تجسد بخشيده اند. البته سه گانه مهيج و پر حادثه او درباره آرن- شواليه دوران جنگ هاي صليبي نيز در ‏شهرت و محبوبيت او نقشي عظيم دارند. امروزه مقالات او در نقد خط مشي دولت آمريکا براي مبارزه با تروريسم در ‏خاورميانه و سياست هاي اسرائيل در قبال فلسطيني ها شهرتي همپاي کتاب هاي داستاني اش دارند و اغلب جنجال ‏سازند. و بديهي است که نقطه نظرات او در سه گانه مشهورش که به رويارويي اسلام و مسيحيت مي پردازد، بازتاب ‏يافته باشد. ‏

گويلو ماجراهاي شواليه آرن را در 1998 با نوشتن کتاب راهي به اورشليم آغاز کرد و در دو سال بعد با اانتشار شواليه ‏معبد و قلمرويي در انتهاي راه ادامه داد. گويلو کتابي نيز درباره بريگر يارل بنيان گذار شهر استکهلم به نام ميراث دار ‏آرن[2001] نوشته و هر چند آرن ماينسون يک شخصيت داستاني سوئدي است، اما در دنياي گويلو وارث آرن ماينسون ‏محسوب مي شود. ديگر اثر مشهور او ‏Ondskan‏ نام دارد که داستاني اتوبيوگرافيک از دوران تحصيل خود اوست و ‏در سال 2003 توسط ميکائيل هافستروم به فيلم برگردانده شد و با نام شيطان شناخته مي شود. شيطان نامزد اسکار ‏بهترين فيلم خارجي نيز بود. گويلو تاکنون جوايز متعددي دريافت کرده، اما بيشتر به دليل ديدگاه هاي سياسي-مخصوصاً ‏حمايت از فلسطيني ها و محکوم کردن صهيونيسم به عنوان يک ايدئولوژي نژادپرستانه- خود که در مقالات و داستان ‏هايش انعکاس يافته، مشهور است. ‏

بيراه نيست اگر فيلم آرن-‏‎ ‎شواليه معبد را اثري متعلق به گويلو بدانيم تا فلينت! و به نوعي سهم سينماي سوئد در نهضت ‏جهاني نبرد با تروريسم و پيشگيري از فرا رسيدن قرون وسطي ديگر و جنگ هاي صليبي تازه که سايه تهديد آن در افق ‏به وضوح به چشم مي خورد. تصويري که گويلو و به تبع آن فلينت از دو طرف درگير جنگ ساخته اند تا حدي منصفانه ‏و به دور از اغراق هاي معمول است. مي شود فيلم را با ساخته چند سال پيش ريدلي اسکات مقايسه کرد که در آن نيز ‏قهرمان فيلم به خاطر انجام جنايتي که کرده بود و ناخواسته به سوي جنگ هاي صليبي و سرزمين هاي مقدس رهسپار ‏مي شد. ظاهراً پيوستن به صليبيون در حکم پيوستن به لژيون خارجي فرانسوي را براي فراريان از چنگ قانون داشته و ‏به نوعي مي توانستند گناهان خود را با اين کار تطهير کنند. به هر حال با وجود فقدان انگيزه هاي ديني در نزد قهرمان ‏قصه جايي در هر دو فيلم با صلاح الدين ايوبي برخود مي کنند و با وجود قرار گرفتن تحت تاثير قدرت، مردانگي و ‏شخصيت او مصمم به ايستادگي در برابر او مي شوند. نوعي جنگ جوانمردانه که مهم نيست کدام طرف برنده مي شود، ‏بلکه پيروزي اخلاقي هر دو طرف موکد مي شود تا در زمانه ما راهي براي درک طرفين درگير باز کند. اين کار يا ‏بهتر بگويم اين هدف به خودي خود شايسته تحسين و احترام است، اما بياييد به فيلم در قالب يک اثر هنري نگاه کنيم. ‏آرن- شواليه معبد مانند سلطنت آسماني يک پيرنگ عاشقانه دارد و جنگ هاي صليبي را به عنوان پس زمينه اي پر ‏رنگ و قدرتمند برگزيده است. يک داستان پر حادثه حماسي که نيمي از آن را در قالب بازگشت به گذشته اي طولاني ‏روايت کرده و کودکي آرن تا رهسپار شدنش به اورشليم را بازگو مي کند. اين قسمت از فيلم روايتگر درگيري هاي ميان ‏سلسله هاي پادشاهي در اسکانديناوي، حضور مذهب و... است و با وجود آکنده بودن از حوادث ريز و درشت از ‏ضرباهنگ سريع کمي به دور است. نيمه دوم نيز در سرزمين هاي مقدس روي مي دهد که در کنار قصه رستگاري آرن ‏به حسادت ها و درگيري هاي ميان او ديگر شواليه ها در بطن جنگ هاي صليبي اختصاص دارد و به خاطر حضور ‏شخصيت صلاح الدين، که کوشيده شده سيمايي کاريزماتيک نيز از وي خلق شود، از هيجان بيشتري برخوردار است. ‏اما صحنه نبرد نهايي نمي تواند مانند ستطنت آسماني توقع دوستداران چنين صحنه هايي را برآورده کند. ‏

برخورد منتقدان نيز با فيلم متناقض بوده و برخي به خاطر تم مبارزه با بنيادگرايي موجود آن را ستوده اند و بسياري نيز ‏به دليل سکته در روايت و طولاني بودنش آن را هياهوي بسيار براي هيچ نام داده اند. اما توصيه مي کنم بدون هر گونه ‏پيشداوري به تماشاي گران ترين فيلم تاريخ سينماي اسکانديناوي برويد. ضرر نخواهيد کرد!‏
ژانر: اکشن، ماجرايي، درام، عاشقانه، جنگي. ‏

golsorkh.jpg

‏<‏strong‏>13 گل سرخ‏‎ ‎‏ ‏Las 13 rosas‎

کارگردان: اميليو مارتينز لازارو. فيلمنامه: ايگناسيو مارتينز د پيزون، پدرو کوستا، اميليو مارتينز لازارو. موسيقي: ‏روکه بانيوس.