<strong>سه ميمون Üç Maymun
کارگردان: نوري بيلگه جيلان. فيلمنامه: ابرو جيلان، نوري بيلگه جيلان، ارجان کسال. مدير فيلمبرداري: گوکهان تيرياکي. تدوين: نوري بيلگه جيلان، آيهان ارگورسل، بورا گوکسينگول. طراح صحنه: ابرو جيلان. بازيگران: هاتيجه آصلان[هاجر]، ياووز بينگول[ايوپ]، ارجان کسال[ثروت]، ريفات سونگار]اسماعيل]، جافر کوسه[بايرام]، گورکان آيدين[بچه]. 109 دقيقه. محصول 2008 ترکيه، فرانسه، ايتاليا. نام ديگر: Three Monkeys، Les Trois singes. برنده جايزه بهترين کارگرداني و نامزد نخل طلاي جشنواره کن.
ثروت نامزد يکي از احزاب در آستانه انتخابات، در محلي خلوت با شخصي تصادف کرده و باعث مرگ وي مي شود. او براي فرار از سوء شهرت و گرفتار شدن در آستانه انتخابات، راننده اش ايوپ را با دادن پول راضي مي کند تا دروغ گفته و با پذيرش مسئوليت مرگ آن شخص به زندان برود. ثروت در انتخابات بازنده مي شود و همزمان با هاجر همسر ثروت رابطه عاشقانه برقرار مي کند. اسماعيل فرزند هاجر که متوجه موضوع شده، مادر را متهم مي کند. يک سال بعد ايوپ که از زندان آزاد شده، متوجه وقايع مي شود. وقتي اسماعيل با هدف پاک کردن شرافت خانواده ثروت را به قتل مي رساند، ايوپ براي جلوگيري از به زندان افتادن اسماعيل کاري را که ثروت به او پيشنهاد کرده بود، اينک به جواني بي کس و کار تکليف مي کند...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
حالا ديگر نوري بيلگه جيلان براي سينمادوستان سراسر دنيا-حتي ايراني ها- نامي آشناست و با معرفي سه ميمون به آکادمي از طر ف کشور ترکيه براي رقابت در بخش اسکار بهترين فيلم خارجي امسال مي رود تا شهرتي ماندگار و جايگاهي رفيع به عنوان نماينده سينماي امروز ترکيه کسب کند.
البته شايد با خواندن خلاصه داستان بالا که بي شباهت به حوادث تکراري در فيلم ها يا اخبار شبکه هاي جورواجور ترکيه است خود را با فيلم يا حداقل داستاني پيش پا افتاده روبرو فرض کنيد، اما بياييد منصفانه به فيلم هاي فيلمسازان کبيري چون آنتونيوني يا برگمان نگاه کنيم تا آنگاه خود را با پيرنگ هاي عادي-اغلب عاشقانه حال مثلث هاي عشقي يا عشق هاي نافرجام و شکست خورده- رو در رو ببينيم. بيلگه جيلان نيز مانند چنين اساتيدي که مي شود آثارشان را الهام بخش فيلمسازان سينماي ميني ماليست فعلي هم ناميد، با انتخاب داستاني ساده به راه مي افتد. اما نوع نگاه، پرداخت ديداري شنيداري و برخوردش با رسانه به گونه اي است که نوري تازه بر موضوعي کهنه مي اندازد. جيلان که در فيلم هاي پيشين خود از دوستان و اعضاي خانواده اش به عنوان بازيگر استفاده کرده بود، در سه ميمون براي اولين بار بازيگري حرفه اي-ياووز بينگول- را انتخاب کرده است. بينگول که شهرت خود را مديون کارنامه درخشان خود در زمينه آوازخواني است[مادرش نيز از معدود عاشق هاي مونث- شايد اولين- و بسيار مشهور ترکيه است که در راه هنر خويش مشقت هاي بسيار به جان خريده] و حزن و اندوهي که بر چهره مردانه و سمپاتيکش نهفته، او را تبديل به بازيگري بي نظير براي نقش ايوپ کرده است.
جيلان در سه ميمون نشان مي دهد که چگونه ضعف هاي کوچک مي تواند به دروغ هاي بزرگ تبديل شده و خانواده اي را تهديد به فروپاشي کند. اما اعضاي اين خانواده با پنهان کردن حقايق تلخ زندگي شان با دست زدن به هر تلاشي مصمم هستند تا در کنار هم بمانند. اما براي اين کار يک چيز لازم است و آن فرار از حقيقت به بهانه نبود تحمل در برابر تلخي ها و مسئوليت ها، ناديده و نا شنيده گرفتن آن، و حتي صحبت نکردن درباره آن است. سه چيزي که در بازي يا مجسمه هاي سه ميمون-نبين، نشنو، نگو- مستتر است. اما آيا اين اعمال مي تواند آن حقيقت را از ميان بردارد؟
سه ميمون که در جشنواره کن درخشيد و جايزه اي ارزنده براي سينماي ترکيه به ارمغان آورد بر زندگي چهار انسان متمرکز شده و مي شود آن را مطالعه اي دقيق و موشکافانه از زندگي انسان هاي منطقه آناتولي نيز ناميد. فيلمي که در وراي داستان ساده خود سوال هايي بزرگ مطرح مي کند و شما را به چالش مي طلبد. سه ميمون نيازمند نگاهي همه جانبه و مطلبي مفصل است که به زودي در همين صفحات خواهيد خواند. تا آن روز فرصت ديدار را از دست ندهيد!
<strong>به نوازنده تار و همزمان خواننده آوازهاي محلي ترکي گفته مي شود. اما در منطقه آناتولي- بر خلاف آذربايجان که عاشيق هاي مشهور و مونثي چون عاشيق پري را در تاريخ خود دارد- اين کار هنري مردانه است.
ژانر: درام.

<strong>ماداگاسکار: فرار به آفريقا Madagascar: Escape 2 Africa
کارگردان: اريک دارنل، تام مک گراث. فيلمنامه: اتان کوهن. موسيقي: هانس زيمر. تدوين: مارک اي. هستر. بازيگران:برني مک[زوبا]، بن استيلر[الکس]، کريس راک[مارتي]، ديويد شوايمر[ملمن]، جادا پينکت اسميت[گلوريا]، ساشا بارون کوهن[جولين]، سدريک د اينترتينر[موريس] اندي ريختر[مورت]، الک بالدوين[ماکونگا]. 89 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: Madagascar 2، Madagascar: The Crate Escape.
در ادامه ماجراهاي قسمت پيشين، الکس شير، مارتي گورخر، ملمن زرافه و گلورياي اسب آبي که از باغ وحش نيويورک گريخته و به مقصد ماداگاسکار به راه افتاده اند، سر از ميان طبيعت وحشي آفريقا در مي آورند. جايي که الکس با بقيه اعضاي خانواده اش ملاقات مي کند، اما به دليل سپري کردن مدت زيادي در باغ وحش مشکلات ارتباطي زيادي ميان آنها به وجود مي آيد...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
خوب، آفريقا به نظر جاي فوق العاده اي براي زندگي مي آيد، ولي بهتر از سانترال پارک نيويورک هم هست؟
انيميشن موفق 2005 که دوستدارانش با بي صبري انتظار دنباله آن مي کشيدند سرانجام به نمايش در آمد و مطابق معمول همه دنباله ها روي طناب باريک موفقيت فيلم پيشين راه مي رود. اين بار نيز ايده برخورد حيوانات خو گرفته به زندگي باغ وحش با طبيعت وحشي پي گرفته شده و در کنار آن حوادث تلخ و شيريني براي قهرمانان فيلم رخ مي دهد. البته اين بار نقش پنگوئن ها کمي پر رنگ تر شده و طبعاً لحظات بامزه بيشتري نيز به خود اختصاص داده اند. اين بار هم پنگوئن ها که در قسمت پيشين طراح نقشه فرار بودند، با به دست آوردن بقاياي يک هواپيما و تعمير آن در صدد کمک به قهرمان هاي ما براي بازگشت به نيويورک برمي آيند. اما فرجام کار گردشي مفصل در آفريقا است!
باز هم قهرمان هاي ما که خود را در محيطي تازه يافته و گمان مي کنند به سرزمين آبا و اجدادي خويش برگشته اند، با حوادثي روبرو شده و در انطباق با طبيعت دچار سختي مي شوند. خوب، يعني باز هم يک انيميشن ديگر درباره خودباوري و يک فيلمي نمونه اي آمريکايي درباره ارزش ها و دانستن قدر عافيت!
گويا جماعت آن ور اقيانوس يا دست کم اطفال شان دچار مشکل خودباوري شده اند يا زعماي قوم در صدد تلقين قيمت داشته هايشان به آنها هستند تا مباداً کاه و جوي کسي زيادي کرده و مثل حيوانات باغ وحش لوکس نيويورک لنگ و لقد بيندازد. ملالي نيست! ولي با فراموش کردن اين نکته نه چندان بي اهميت مي شود از حرکات بامزه قهرمان فيلم و ماجراهاي آن لذت برد. چيزي که تهيه کنندگان شرک به خوبي دريافته و دست دو کارگردان فيلم را در خلق مجدد لحظات موفق پيشين باز گذاشته اند.
تيم مک گراث و اريک دارنل همين چند سال قبل بود که با قسمت اول ماداگاسکار به شهرت رسيدند. هر دو تجاربي در زمينه انيميشن داشتند و دارنل قبل از آن انيميشن کوتاه و موفق Gas Planet و مورچه اي به نام زي را ساخته بود. اما ماداگاسکار توانست هر دو را بک شبه به شهرتي جهاني برساند. چهار حيوان باغ وحش نيويورک پولي هنگفت نصيب تهيه کنندگان فيلم کردند و بلافاصله مقدمات ساخت دنباله نيز فراهم شد. هم اکنون نيز گروه مک گراث و دارنل سرگرم کار روي قسمت سوم هستند که در سال 2011 به نمايش در خواهد آمد. ماداگاسکار 2 که تا اين لحظه فروشي نزديک به 150 ميليون دلار در اکران آمريکا داشته است. فيلم به برني مک تقديم شده که ماداگاسکار 2 آخرين کارش محسوب مي شود.
ژانر: انيميشن، اکشن، ماجرايي، کمدي، خانوادگي.

<strong>رفتن: مارلون و براندوي من</strong> Gitmek: Benim Marlon ve Brandom
کارگردان: حسين کارابي. فيلمنامه: حسين کارابي، آيچا دامگاجي. موسيقي: کمال س. گورل، حسين يلديز، اردال گوني. مدير فيلمبرداري: امره تانيلديز. تدوين: مري استفن. بازيگران: آيچا دامگاجي[آيچا]، حاما علي خان[حاما علي]، چنگيز بوزکورت[آزاد-قاچاقچي]، امراه ئوزدمير[سوران]، آني ايک کايا[آريکانس]، نسرين جوادزاده[دريا]، ماهير گونشيراي]ماهير]. 93 دقيقه. محصول 2008 ترکيه، انگلستان، فرانسه. نام ديگر: Gitmek: My Marlon and Brando، My Marlon and Brando، To Go. برنده جايزه قلب سارايووا براي بهترين بازيگر زن/دامگاجي از جشنواره سارايووا، برنده جايزه بهترين فيلمساز تازه کار از جشنواره ترايبکا، برنده جايزه بهترين بازيگر زن از جشنواره استانبول، برنده جايزه بهترين بازيگر زن از جشنواره آدانا، برنده جايزه فيپرشي از جشنواره قدس، برنده جايزه فيپرشي و جايزه کليساي جهاني از جشنواره اريوان، برنده جايزه بهترين بازيگر زن از جشنواره سارايووا، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد نقش مکمل/ولگا سورگو از جشنواره آنتاليا، برنده جايزه بهترين فيلم آسيا-خاورميانه از جشنواره توکيو، برنده جايزه بهترين فيلم از جشنواره بودرلندز.
آيچا بازيگر تئاتر و اهل استانبول با حاما علي بازيگر کرد تبار اهل جنوب عراق سر صحنه يک فيلم آشنا و همبازي مي شود. در طول فيلمبرداري آن دو عاشق يکديگر مي شوند، اما با به پايان رسيدن فيلمبرداري اجباراً حاما علي به عراق و آيچا به استانبول بازمي گردد. وقتي ارتش آمريکا به عراق حمله مي کند، ارتباط دو محبوب از هم گسسته مي شود. اين واقعه سبب مي شود تا آيچا رودروي خانواده و اطرافيان و همکارنش در تئاتر ايستاده و در وضعيتي که هر کس به خاطر جنگ در حال گريز از عراق است، براي رسيدن به حاما علي سفري به داخل عراق را آغاز کند...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
حسين کارابي متولد 1970 استانبول است. بعد از 4 سال تحصيل در رشته اقتصاد تغيير رشته داده و در دانشگاه مارمارا-مرمره- سينما خوانده است. بعدها بخش سينما را در مرکز فرهنگي خاورميانه تاسيس کرده و مدتي مديريت آن را بر عهده گرفته است. کارابي کار خود را در زمينه مستندسازي از 1996 با فيلم اردوگاه ارتوش آغاز کرد و بعد رفتن اولين فيلم داستاني وي محسوب مي شود. مشهورترين فيلم کارنامه او مرگ بي صدا[درباره زندان هاي انفرادي در آمريکا] که جوايز فرواني از جشنواره هاي معتبر دريافت کرده است. کارابي فيلم کوتاه نيز ساخته و گاه به عنوان تدوينگر در فيلم هاي ديگران حضور به هم رسانده است.
رفتن يک درام سياسي و جاده اي است که قصه اي عاشقانه در پيش زمينه دارد. عشقي که نه تبار مي شناسد و نه جغرافيا و نه مرزهاي سياسي...
رفتن که در لوکيشن هاي متعددي از استانبول، ديارباکير، ماردين، سيلوپي، وان در ترکيه گرفته تا اروميه در ايران و اريبل و سليمانيه در شمال عراق فيلمبرداري شده، را مي شود فيلمي با محوريت موضوعي حقوق بشر دانست. چيزي که دلمشغولي اصلي کارابي است و در فيلم هاي پيشن خود نيز به گونه اي شايسته تقدير به آن پرداخته است. او براي ساختن رفتن بيش از 6000 کيلومتر راه رفته و رنج هاي بسيار براي تامين هزينه هاي فيلمش کشيده و بدون شک اگر کمک وزارتخانه هاي فرهنگ چند کشور نبود، امکان به ثمر رساندن پروژه نبود.
کارابي با گذر از اين رنج ها در فيلم خود روح زمانه را دميده و وابستگي روزافزون ما به رسانه را نيز به تصوير مي کشد. حاماعلي نامه هاي عاشقانه خود به آيچا را روي نوار ويديوي هندي کم ضبط کرده و برايش مي فرستد. اما اين نامه ها حاوي تصاوير ديگري نيز از خشونت و بي رحمي جاري در عراق هستند که آيچاي نشسته روي کاناپه نرم خود در استانبول را مي آشوبد. اينکه داستان فيلم واقعي است و بازيگران آن وقايع چند سال گذشته خود را بار ديگر در برابر دوربين جان بخشيده اند بر تاثيرگذاري و عمق آن مي افزايد. در زمانه اي که عشق ها نيز کم رنگ شده، ديدن چنين عشاقي مي تواند اميد به آينده را زنده نگاه دارد.
کارابي در کنار اين عشق به موضوع مهاجرت و هنرمندان در تبعيد نيز اشاراتي مي کند و به دليل نگاه قاطع و انساني او به چنين مسائلي است که رفتن گرفتار سانسور مي شود. متاسفانه جنجال هاي آفريده شده بر سر سانسور فيلم که مدتي طولاني بحث روز روزنامه ها نيز بود سبب شد تا بسياري فيلم را يک اثر تبليغاتي سياسي قلمداد کنند. اما به شما اطمينان مي دهم که رفتن از چنين حال و هوايي به شدت دور و فيلمي فرامرزي است. فيلمي که شما را وادار خواهد کرد به تولد يک فيلمساز هوشمند و به شدت متعهد در اين جغرافيا ايمان بياوريد. شديدا! توصيه مي کنم.
ژانر: درام، عاشقانه، جنگي.

<strong>شهر امبر</strong> City of Ember
کارگردان: جيل کنان. فيلمنامه: کارولاين تامپسون بر اساس کتاب جين دوپراو. موسيقي: اندرو لاکينگتون. مدير فيلمبرداري: ژاوير پرز گروبه. تدوين: آدام پي. اسکات، زيک اشتينبرگ. طراح صحنه: مارتين لاينگ. بازيگران: بيل موراي[شهردار امبر]، تيم رابينز[لوريس هارو]، سائوريس رونان[لينا ميفليت]، مارتين لاندو[سول]، مکنزي کروک[لوپر]، 95 دقيقه. محصول 2008 آمريکا.
شهر امبر و شهردار آن براي نسل هاي آينده دنيايي زيبا و روشن خلق کرده اند. اما اصلي ترين و قوي ترين ژنراتور شهر دچار مشکل شده و تمام لامپ هاي بزرگ شده شروع به روشن و خاموش شدن کرده اند. لينا ميفليت و دون هارو، دو نوجوان تصميم به دنبال سرنخ هاي موجود براي گشودن راز قديمي شهر مي شوند. هدف آنها کمک به خروج اهالي شهر قبل از خاموش شدن هميشگي لامپ هاست...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
جيل کينان را دو سال قبل با خانه هيولا شناختيم. انينميشني بديع که در کنار پول ساز بودنش، موفق به جلب توجه منتقدان نيز شد. شهر امبر که بر اساس منابع موجود نام آن ريشه اي مجاري دارد و به معني شهر مردان يا کارگران است، دومين فيلم اين کارگردان 32 ساله انگليسي است که نتوانسته موفقيت فيلم قبلي را تکرار کند. شهر امبر با وجود داشتن بودجه اي متواضعانه-38 ميليون دلار- و بازيگراني مشهور نتوانسته بيش از 10 ميليون دلار در اکران آمريکا به دست آورد. چيزي که با توجه به پيشينه فيلم هاي اين چنيني در سال ها اخير غير منتظره بود و گمان مي رفت با حضور بازيگر نوجوان فيلم کفاره و همکار فيلمنامه نويس تيم برتون در ادوارد دست قيچي، عروس مرده توفيق نصيب سازندگان فيلم شود.
شهر امبر مطابق معمول فيلم هاي نوجوانان به موضوع شجاعت مي پردازد و در ادامه موج ارباب حلقه ها و نارنيا-با کمي مسامحه هري پاتر- ساخته شده است. بديهي است که پولساز بودن اين پروژه ها باعث شد تا اغلب استوديوها در جدول توليد آينده خود جايي براي فيلم هاي پر خرج مخصوص نوجوان ها که از کتاب هاي مشهور اقتباس شده، بگنجانند. شهر امبر قرار بوده فرمول موفقيت آن فيلم ها را تکرار کند: دو نوجوان دنيايي سحرآميز وراي دنياي يکنواخت خود کشف مي کنند. يعني دعوت بنده و شما به شرکت در يک ماجراي مهيج که از نظر بصري نيز خوب پرداخت شده و پر از جانوران ساخته شده با رايانه است و....
اما، گويا شباهت قصه با فيلم هاي علمي تخيلي دهه 1960 و 70 آمريکايي مانند فرار لوگان، سياهر ميمون ها و تي اچ ايکس 1138 در زمينه گريز از مدينه هاي فاضله کسالت بار به مذاق نوجوان ها خوش نيامده است. چون هدف سازندگان فيلم جذب تماشاگران مقطع سني 8 تا 10 ساله بوده و بديهي است که فيلمي با موضوعي پسا آخر زماني نتواند از سوي آنان پذيرفته يا هضم شود. با اين حال نمي شود از بازي هاي خوب شخصيت هاي اصلي و حال و هواي خلق شده ستايش نکرد. کينان موفق شده اقتباسي خوب به نمايش بگذارد، فقط نيازمند بازاريابي مناسبي است تا آن را براي نوجوان هاي بالاي 15 سال به نمايش بگذارد. اگر فرزندي در اين سنين داريد، ديدن اين فيلم را به او توصيه کنيد و اگر خجالت نمي کشيد خودتان هم به همراه او به تماشاي آن بنشينيد. شايد بيش از فرزندتان از فيلم لذت ببريد. بعيد نيست!
ژانر: ماجرايي، خانوادگي، فانتزي.

<strong>دوشس</strong> The Duchess
کارگردان: سائول ديب. فيلمنامه: جفري هچر، آندرس تامس ينسن، سائول ديب بر اساس کتاب جئورجينا، دوشس دونشاير نوشته آماندا فورمن. موسيقي: ر يچل پورتمن. مدير فيلمبرداري: گيولا پادوس. تدوين: ماساهيرو هيراکوبو. طراح صحنه: مايکل کارلين. بازيگران: کايرا نايتلي[جئورجينا، دوشس دونشاير]، رف فاينس[دوک دونشاير]، شارلوت رامپلينگ[ليدي اسپنسر]، دومينيک کوپر[چارلز گري]، هايلي آتوود[بس فاستر]، سايمون مک برني[چارلز فاکس]، آيدان مک آردل[ريچارد برينسلي شريدان]، جان شراپنل[ژنرال گري]. 110 دقيقه. محصول 2008 انگلستان، ايتاليا، فرانسه. نام ديگر: La Duchessa. نامزد بهترين بازيگر زن/نايتلي-بهترني بازيگر نقش مکمل مرد/راف فاينس-بهترين باتزيگر نقش مکمل زن/هيلي آتوول و بهترين دستاورد تکنيکي/مايکل اوکانر از مراسم فيلم هاي مستقل بريتانيايي.
سال هاي پاياني قرن هجدهم. دوشس جئورجينا کاونديش يکي از زيباترين زنان عصر خويش است. او که با مردي مسن تر از خود- دوک دونشاير- ازدواج کرده، همزمان رابطه عاشقانه اي با سياستمداري جاه طلب و جوان برقرار مي کند و همين رابطه سبب برخوردي تلخ ميان او و شوهرش شده، و راه را براي يک رسوايي بزرگ باز مي کند...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
سائول ديب فرزند -مايک ديب مستند ساز- را سه سال قبل با عاشق اسلحه يا با عنوان اصلي آن Bullet Boy شناختيم. ديب که تا قبل از آن به مستندسازي اشتغال داشت با اين فيلم که نامش را از تيتر مقاله اي در هاکني گازت گرفته بود، موفق شد به دليل خلوص و پختگي کارش ستايش بي نظير منتقدان را کسب کند. ديب در اين فيلم که با استفاده از بازيگران غير حرفه اي ساخته بود به علاقه جوانان- به خصوص پسرها- به اسلحه و در نهايت نقد فرهنگ استفاده از سلاح و ارتباط آن با امنيت اجتماعي مي پرداخت، اما دوشس بعد از وقفه اي نه چندان کوتاه در مسيري متفاوت سير مي کند.
فيلم که نمايش آن با جنجال هاي رسانه اي پيرامون شباهت دوشس جئورجينا و پرنسس دايانا همراه بود در نيمه اول خود به بي عدالتي هاي تاريخي در حق زنان مي پردازد و اين کار را به شکلي ظريف و دقيق انجام مي دهد. اينکه چگونه دل زنان زيبا و جواني چون دوشس در پشت درهاي بسته منازل توسط شوهران پير و ثروتمندشان شکسته مي شود شايد براي طرفداران حقوق زنان موردي جالب باشد، اما براي مردها و دوستداران فيلم خوب چه دارد؟ جز کايرا نايتلي که با زيبايي افسونگر-و کلاسيک- خويش کم کم در حال تبديل شدن به سرقفلي و چهره ثابت فيلم هاي تاريخي است؟
حتي گفت و گوهايي چون "مردها به راحتي مي توانند مکنونات قلبي خود را بر زبان بياورند، ولي ما زن ها چون نمي توانيم به راحتي سخن بگوييم حرف هايمان را با پوشيدن البسه زيبا بيان مي کنيم" مي تواند در نيمه دوم سبب سرخوردگي همان مدافعان نيمه اول فيلم شود و از ميان رفتن اعتبار دوشس در طول فيلم به دليل رفتار غلطش او را از حالت نمونه وار خود خارج کند.
به عنوان يک تماشاگر بايد بگويم بار ديگر تهيه کنندگان به دام درام هاي تاريخي عصر ويکتوريا افتاده اند که و با تقليد از آثار جين آستين به تنها دستاوردي که نزديک شده اند ساختار سريال هاي آبکي تلويزيوني است و چنين چيزي براي ديب جز شکست اگر نباشد، درجا زدني بيش نيست. حتي در ميان بازيگران شناخته شده فيلم نيز جز شارلوت رامپلينگ و رف فاينس هيچ کس موفق به ايفاي نقش جالب توجهي نمي شود، با اين حال دوستداران بانو نايتلي و عشاق سينه چاک سريال هاي آبکي در سراسر دنيا از اين يکي هم استقبال خواهند کرد. حتي اگر بعد از تماشاي آن جرات توصيه اش به شخص ديگري را نداشته باشند!
ژانر: درام، تاريخي.

<strong>راي سرگردان</strong> Swing Vote
کارگردان: جاشوا مايکل اشترن. فيلمنامه: جيسون ريچمن، جاشوا مايکل اشترن. موسيقي: جان دنبي. مدير فيلمبرداري: شين هورلبات. تدوين: جف مک ايوي. طراح صحنه: استيو اسکالد. بازيگران: کوين کاستنر[باد جانسنو]، مدلين کارول[مالي جانسون]، دنيس هاپر[دانلد گرينليف]، نايتان لين[آرت کرامب]، جورج لوپز[جان سوييني]، پائولا پاتون[کيت مديسون]، کسلي گرامر[رئيس جمهور اندرو بون]، استنلي توچي[مارتين فاکس]. 120 دقيقه. محصول 2008 آمريکا.
باد جانسون نه فقط هيچ انتظاري از زندگي ندارد، بلکه تمامي احساس و علاقه اش را نيز از دست داده است. او به تنها چيزي که بها مي دهد دخترش مالي است که با وي زندگي مي کند. تا اينکه در پي حوادثي ناخواسته، مشخص مي شود راي باد مي تواند در انتخب رئيس جمهوري بعدي آمريکا تعيين کننده باشد. رهبر حزب دموکرات دانلد گرينليف و رهبر حزب جمهوري خواه اندرو بودن که رئيس جمهور وقت آمريکاست، همزمان دست به تلاش هايي مضحک و غريب براي جذب باد به طرف خود مي کنند. اما خنده دار از همه قرار گرفتن سرنوشت کشور در دست هاي فردي بي تفاوت مانند باد است که باعث به هم ريختن اساسي اوضاع مي شود...
<strong>چرا بايد ديد؟</strong>
با اين فيلم که درست همزمان با انتخابات رياست جمهوري آمريکا اکران شده، چه بايد کرد؟
به تئوري توطئه اعتقاد زيادي ندارم، اما اين همزماني بي دليل و علت نمي تواند باشد. آن هم در زمانه اي که سياست هاي بوش و کساني که خواستار نشستن بر جايگاه وي براي 4 سال آتي بودند-از جمله برنده اصلي اين انتخابات- مي تواند بر زندگي ميليون ها انسان از جمله اهالي خاورميانه عموما و ايراني ها خصوصا تاثيري عميق بگذارد. و اينکه تنها راي يک آدم معمولي مي تواند سرنوشت همه اين انسان ها و خودش را تغيير دهد. اگر تاثير نگاه فرانک کاپرايي و زندگي شگفت انگيزي است را کنار بگذاريم و به رابطه پدر و دختر نگاه کنيم چه؟
پدري بيکار، دلمرده، آبجوخور و يک بازنده دوست داشتني که دخترش از او مراقبت مي کند و ناگهان اين آقاي هيچ کس زماني که معلوم مي شود رايش مي تواند تعيين کننده سرنوشت انتخابات بعدي باشد، تبديل به صداي مردم مي شود و همه براي تحت تاثير قرار دادن وي به دست و پا مي افتند. خوب، اگر سر و صدايش را در نياوريد-مثل سازندگان فيلم- بايد بگويم که فيلم بازسازي يک فيلم نه چندان مشهور اسپانيايي به نام راي مناقشه برانگيز آقاي کايو (1986) ساخته آنتونيو گومز ريکو است که بر خلاف فيلم فعلي يک درام بود! متاسفانه آن فيلم را نديده ام، اما اينکه چگونه جاشوا مايکل اشترن[فيلمنامه نويس اميتي ويل:خانه عروسک و کارگردان Neverwas] موفق به خلق کمدي از يک درام شده، خود موضوعي جالب است. آن هم کمدي متوسطي که به هر حال توانسته 16 ميليون دلاري با اتکا به بازيگري از دور خارج شده چون کاستنر از جيب تماشاگران خارج کند.
شکي نيست که راي حتي يک نفر مي تواند در تعيين سرنوشت ملتي تاثيرگذار باشد، اما درک انگيزه هاي آدمي چون باد هنگام مقاومت در برابر پيشنهاد رفاه تا پايان عمر از سوي رقباي انتخاباتي سخت و کمي دور از منطق است، يا عکس العمل هاي او به سياست هاي ضد مهاجران دموکرات ها و سياست هاي ضد همجنس خواهان جمهوري خواهان..
البته کارگردان موفق مي شود از رهگذر دست انداختن همين سياست ها لحظاتي کميک خلق کند و هر دو طرف را زير آماج تيرهاي انتقاد خود بگيرد، و دورويي سياستمداران را به نمايش بگذارد. اما پايان يوتوپيک فيلم همه رشته ها را کمي پنبه مي کند. در کل مي شود فيلم را يک آب نبات احساسات در آستانه انتخابات براي بزرگسالان آمريکايي نام داد. فيلمي که خيلي راحت تماشا و بعد راحت تر از آن فراموش مي شود و نمي تواند براي کساني چون ايراني ها که در يک حکومت ديکتاتوري و در سيستم انتخاباتي فرمايشي بايد راي دهند، چندان تشويق کننده و دلگرم کننده باشد!
ژانر: کمدي.
