<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شهر فیلم</title>
<link>http://abbas223.blogfa.com/</link>
<description>معرفی بهترین اثار سینمایی جهان</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 08 Dec 2008 01:08:58 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://abbas223.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;IMG height=640 alt=threemonkey.jpg src=&quot;http://www.proxyg3.com/browse.php?u=http%3A%2F%2Fwww.roozonline.com%2Farchives%2Fimages%2Fthreemonkey.jpg&amp;b=4&quot; width=450&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;سه ميمون‎&lt;/STRONG&gt;‎‏ ‏Üç Maymun&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارگردان: نوري بيلگه جيلان. فيلمنامه: ابرو جيلان، نوري بيلگه جيلان، ارجان کسال. مدير فيلمبرداري: گوکهان ‏تيرياکي. تدوين: نوري بيلگه جيلان، آيهان ارگورسل، بورا گوکسينگول. طراح صحنه: ابرو جيلان. بازيگران: هاتيجه ‏آصلان[هاجر]، ياووز بينگول[ايوپ]، ارجان کسال[ثروت]، ريفات سونگار]اسماعيل]، جافر کوسه[بايرام]، گورکان ‏آيدين[بچه]. 109 دقيقه. محصول 2008 ترکيه، فرانسه، ايتاليا. نام ديگر: ‏Three Monkeys، ‏Les Trois singes‏. ‏برنده جايزه بهترين کارگرداني و نامزد نخل طلاي جشنواره کن. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ثروت نامزد يکي از احزاب در آستانه انتخابات، در محلي خلوت با شخصي تصادف کرده و باعث مرگ وي مي شود. ‏او براي فرار از سوء شهرت و گرفتار شدن در آستانه انتخابات، راننده اش ايوپ را با دادن پول راضي مي کند تا دروغ ‏گفته و با پذيرش مسئوليت مرگ آن شخص به زندان برود. ثروت در انتخابات بازنده مي شود و همزمان با هاجر همسر ‏ثروت رابطه عاشقانه برقرار مي کند. اسماعيل فرزند هاجر که متوجه موضوع شده، مادر را متهم مي کند. يک سال بعد ‏ايوپ که از زندان آزاد شده، متوجه وقايع مي شود. وقتي اسماعيل با هدف پاک کردن شرافت خانواده ثروت را به قتل ‏مي رساند، ايوپ براي جلوگيري از به زندان افتادن اسماعيل کاري را که ثروت به او پيشنهاد کرده بود، اينک به ‏جواني بي کس و کار تکليف مي کند...‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;چرا بايد ديد؟&lt;‏‎/strong‏&gt;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا ديگر نوري بيلگه جيلان براي سينمادوستان سراسر دنيا-حتي ايراني ها- نامي آشناست و با معرفي سه ميمون به ‏آکادمي از طر ف کشور ترکيه براي رقابت در بخش اسکار بهترين فيلم خارجي امسال مي رود تا شهرتي ماندگار و ‏جايگاهي رفيع به عنوان نماينده سينماي امروز ترکيه کسب کند. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته شايد با خواندن خلاصه داستان بالا که بي شباهت به حوادث تکراري در فيلم ها يا اخبار شبکه هاي جورواجور ‏ترکيه است خود را با فيلم يا حداقل داستاني پيش پا افتاده روبرو فرض کنيد، اما بياييد منصفانه به فيلم هاي فيلمسازان ‏کبيري چون آنتونيوني يا برگمان نگاه کنيم تا آنگاه خود را با پيرنگ هاي عادي-اغلب عاشقانه حال مثلث هاي عشقي يا ‏عشق هاي نافرجام و شکست خورده- رو در رو ببينيم. بيلگه جيلان نيز مانند چنين اساتيدي که مي شود آثارشان را الهام ‏بخش فيلمسازان سينماي ميني ماليست فعلي هم ناميد، با انتخاب داستاني ساده به راه مي افتد. اما نوع نگاه، پرداخت ‏ديداري شنيداري و برخوردش با رسانه به گونه اي است که نوري تازه بر موضوعي کهنه مي اندازد. جيلان که در فيلم ‏هاي پيشين خود از دوستان و اعضاي خانواده اش به عنوان بازيگر استفاده کرده بود، در سه ميمون براي اولين بار ‏بازيگري حرفه اي-ياووز بينگول- را انتخاب کرده است. بينگول که شهرت خود را مديون کارنامه درخشان خود در ‏زمينه آوازخواني است[مادرش نيز از معدود عاشق‎ ‎هاي مونث-‏‎ ‎شايد اولين- و بسيار مشهور ترکيه است که در راه هنر ‏خويش مشقت هاي بسيار به جان خريده] و حزن و اندوهي که بر چهره مردانه و سمپاتيکش نهفته، او را تبديل به ‏بازيگري بي نظير براي نقش ايوپ کرده است. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جيلان در سه ميمون نشان مي دهد که چگونه ضعف هاي کوچک مي تواند به دروغ هاي بزرگ تبديل شده و خانواده اي ‏را تهديد به فروپاشي کند. اما اعضاي اين خانواده با پنهان کردن حقايق تلخ زندگي شان با دست زدن به هر تلاشي ‏مصمم هستند تا در کنار هم بمانند. اما براي اين کار يک چيز لازم است و آن فرار از حقيقت به بهانه نبود تحمل در ‏برابر تلخي ها و مسئوليت ها، ناديده و نا شنيده گرفتن آن، و حتي صحبت نکردن درباره آن است. سه چيزي که در ‏بازي يا مجسمه هاي سه ميمون-نبين، نشنو، نگو- مستتر است. اما آيا اين اعمال مي تواند آن حقيقت را از ميان بردارد؟&lt;BR&gt;سه ميمون که در جشنواره کن درخشيد و جايزه اي ارزنده براي سينماي ترکيه به ارمغان آورد بر زندگي چهار انسان ‏متمرکز شده و مي شود آن را مطالعه اي دقيق و موشکافانه از زندگي انسان هاي منطقه آناتولي نيز ناميد. فيلمي که در ‏وراي داستان ساده خود سوال هايي بزرگ مطرح مي کند و شما را به چالش مي طلبد. سه ميمون نيازمند نگاهي همه ‏جانبه و مطلبي مفصل است که به زودي در همين صفحات خواهيد خواند. تا آن روز فرصت ديدار را از دست ندهيد!‏&lt;BR&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;به نوازنده تار و همزمان خواننده آوازهاي محلي ترکي گفته مي شود. اما در منطقه آناتولي- بر خلاف ‏آذربايجان که عاشيق هاي مشهور و مونثي چون عاشيق پري را در تاريخ خود دارد- اين کار هنري مردانه است.‏&lt;BR&gt;ژانر: درام. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=666 alt=madagascar.jpg src=&quot;http://www.proxyg3.com/browse.php?u=http%3A%2F%2Fwww.roozonline.com%2Farchives%2Fimages%2Fmadagascar.jpg&amp;b=4&quot; width=450&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;ماداگاسکار: فرار به آفريقا‎&lt;/STRONG&gt;‎‏ ‏Madagascar: Escape 2 Africa‎&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارگردان: اريک دارنل، تام مک گراث. فيلمنامه: اتان کوهن. موسيقي: هانس زيمر. تدوين: مارک اي. هستر. ‏بازيگران:برني مک[زوبا]، بن استيلر[الکس]، کريس راک[مارتي]، ديويد شوايمر[ملمن]، جادا پينکت اسميت[گلوريا]، ‏ساشا بارون کوهن[جولين]، سدريک د اينترتينر[موريس] اندي ريختر[مورت]، الک بالدوين[ماکونگا]. 89 دقيقه. ‏محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: ‏Madagascar 2‎، ‏Madagascar: The Crate Escape‏.‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ادامه ماجراهاي قسمت پيشين، الکس شير، مارتي گورخر، ملمن زرافه و گلورياي اسب آبي که از باغ وحش ‏نيويورک گريخته و به مقصد ماداگاسکار به راه افتاده اند، سر از ميان طبيعت وحشي آفريقا در مي آورند. جايي که ‏الکس با بقيه اعضاي خانواده اش ملاقات مي کند، اما به دليل سپري کردن مدت زيادي در باغ وحش مشکلات ارتباطي ‏زيادي ميان آنها به وجود مي آيد...‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;چرا بايد ديد؟&lt;‏‎/strong‏&gt;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب، آفريقا به نظر جاي فوق العاده اي براي زندگي مي آيد، ولي بهتر از سانترال پارک نيويورک هم هست؟&lt;BR&gt;انيميشن موفق 2005 که دوستدارانش با بي صبري انتظار دنباله آن مي کشيدند سرانجام به نمايش در آمد و مطابق ‏معمول همه دنباله ها روي طناب باريک موفقيت فيلم پيشين راه مي رود. اين بار نيز ايده برخورد حيوانات خو گرفته به ‏زندگي باغ وحش با طبيعت وحشي پي گرفته شده و در کنار آن حوادث تلخ و شيريني براي قهرمانان فيلم رخ مي دهد. ‏البته اين بار نقش پنگوئن ها کمي پر رنگ تر شده و طبعاً لحظات بامزه بيشتري نيز به خود اختصاص داده اند. اين بار ‏هم پنگوئن ها که در قسمت پيشين طراح نقشه فرار بودند، با به دست آوردن بقاياي يک هواپيما و تعمير آن در صدد ‏کمک به قهرمان هاي ما براي بازگشت به نيويورک برمي آيند. اما فرجام کار گردشي مفصل در آفريقا است!‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز هم قهرمان هاي ما که خود را در محيطي تازه يافته و گمان مي کنند به سرزمين آبا و اجدادي خويش برگشته اند، با ‏حوادثي روبرو شده و در انطباق با طبيعت دچار سختي مي شوند. خوب، يعني باز هم يک انيميشن ديگر درباره ‏خودباوري و يک فيلمي نمونه اي آمريکايي درباره ارزش ها و دانستن قدر عافيت!‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گويا جماعت آن ور اقيانوس يا دست کم اطفال شان دچار مشکل خودباوري شده اند يا زعماي قوم در صدد تلقين قيمت ‏داشته هايشان به آنها هستند تا مباداً کاه و جوي کسي زيادي کرده و مثل حيوانات باغ وحش لوکس نيويورک لنگ و لقد ‏بيندازد. ملالي نيست! ولي با فراموش کردن اين نکته نه چندان بي اهميت مي شود از حرکات بامزه قهرمان فيلم و ‏ماجراهاي آن لذت برد. چيزي که تهيه کنندگان شرک به خوبي دريافته و دست دو کارگردان فيلم را در خلق مجدد ‏لحظات موفق پيشين باز گذاشته اند. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تيم مک گراث و اريک دارنل همين چند سال قبل بود که با قسمت اول ماداگاسکار به شهرت رسيدند. هر دو تجاربي در ‏زمينه انيميشن داشتند و دارنل قبل از آن انيميشن کوتاه و موفق ‏Gas Planet‏ و مورچه اي به نام زي را ساخته بود. اما ‏ماداگاسکار توانست هر دو را بک شبه به شهرتي جهاني برساند. چهار حيوان باغ وحش نيويورک پولي هنگفت نصيب ‏تهيه کنندگان فيلم کردند و بلافاصله مقدمات ساخت دنباله نيز فراهم شد. هم اکنون نيز گروه مک گراث و دارنل سرگرم ‏کار روي قسمت سوم هستند که در سال 2011 به نمايش در خواهد آمد. ماداگاسکار 2 که تا اين لحظه فروشي نزديک ‏به 150 ميليون دلار در اکران آمريکا داشته است. فيلم به برني مک تقديم شده که ماداگاسکار 2 آخرين کارش محسوب ‏مي شود. ‏&lt;BR&gt;ژانر: انيميشن، اکشن، ماجرايي، کمدي، خانوادگي. ‏&lt;BR&gt;‏ ‏&lt;BR&gt;&lt;IMG height=637 alt=gitmek.jpg src=&quot;http://www.proxyg3.com/browse.php?u=http%3A%2F%2Fwww.roozonline.com%2Farchives%2Fimages%2Fgitmek.jpg&amp;b=4&quot; width=450&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;رفتن: مارلون و براندوي من&lt;‏‎/strong‏&gt; ‏Gitmek: Benim Marlon ve Brandom&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارگردان: حسين کارابي. فيلمنامه: حسين کارابي، آيچا دامگاجي. موسيقي: کمال س. گورل، حسين يلديز، اردال گوني. ‏مدير فيلمبرداري: امره تانيلديز. تدوين: مري استفن. بازيگران: آيچا دامگاجي[آيچا]، حاما علي خان[حاما علي]، چنگيز ‏بوزکورت[آزاد-قاچاقچي]، امراه ئوزدمير[سوران]، آني ايک کايا[آريکانس]، نسرين جوادزاده[دريا]، ماهير ‏گونشيراي]ماهير]. 93 دقيقه. محصول 2008 ترکيه، انگلستان، فرانسه. نام ديگر: ‏Gitmek: My Marlon and ‎Brando، ‏My Marlon and Brando، ‏To Go‏. برنده جايزه قلب سارايووا براي بهترين بازيگر زن/دامگاجي از ‏جشنواره سارايووا، برنده جايزه بهترين فيلمساز تازه کار از جشنواره ترايبکا، برنده جايزه بهترين بازيگر زن از ‏جشنواره استانبول، برنده جايزه بهترين بازيگر زن از جشنواره آدانا، برنده جايزه فيپرشي از جشنواره قدس، برنده ‏جايزه فيپرشي و جايزه کليساي جهاني از جشنواره اريوان، برنده جايزه بهترين بازيگر زن از جشنواره سارايووا، برنده ‏جايزه بهترين بازيگر مرد نقش مکمل/ولگا سورگو از جشنواره آنتاليا، برنده جايزه بهترين فيلم آسيا-خاورميانه از ‏جشنواره توکيو، برنده جايزه بهترين فيلم از جشنواره بودرلندز. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آيچا بازيگر تئاتر و اهل استانبول با حاما علي بازيگر کرد تبار اهل جنوب عراق سر صحنه يک فيلم آشنا و همبازي مي ‏شود. در طول فيلمبرداري آن دو عاشق يکديگر مي شوند، اما با به پايان رسيدن فيلمبرداري اجباراً حاما علي به عراق و ‏آيچا به استانبول بازمي گردد. وقتي ارتش آمريکا به عراق حمله مي کند، ارتباط دو محبوب از هم گسسته مي شود. اين ‏واقعه سبب مي شود تا آيچا رودروي خانواده و اطرافيان و همکارنش در تئاتر ايستاده و در وضعيتي که هر کس به ‏خاطر جنگ در حال گريز از عراق است، براي رسيدن به حاما علي سفري به داخل عراق را آغاز کند...‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;چرا بايد ديد؟&lt;‏‎/strong‏&gt;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حسين کارابي متولد 1970 استانبول است. بعد از 4 سال تحصيل در رشته اقتصاد تغيير رشته داده و در دانشگاه ‏مارمارا-مرمره- سينما خوانده است. بعدها بخش سينما را در مرکز فرهنگي خاورميانه تاسيس کرده و مدتي مديريت آن ‏را بر عهده گرفته است. کارابي کار خود را در زمينه مستندسازي از 1996 با فيلم اردوگاه ارتوش آغاز کرد و بعد ‏رفتن اولين فيلم داستاني وي محسوب مي شود. مشهورترين فيلم کارنامه او مرگ بي صدا[درباره زندان هاي انفرادي در ‏آمريکا] که جوايز فرواني از جشنواره هاي معتبر دريافت کرده است. کارابي فيلم کوتاه نيز ساخته و گاه به عنوان ‏تدوينگر در فيلم هاي ديگران حضور به هم رسانده است. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتن يک درام سياسي و جاده اي است که قصه اي عاشقانه در پيش زمينه دارد. عشقي که نه تبار مي شناسد و نه ‏جغرافيا و نه مرزهاي سياسي...‏&lt;BR&gt;رفتن که در لوکيشن هاي متعددي از استانبول، ديارباکير، ماردين، سيلوپي، وان در ترکيه گرفته تا اروميه در ايران و ‏اريبل و سليمانيه در شمال عراق فيلمبرداري شده، را مي شود فيلمي با محوريت موضوعي حقوق بشر دانست. چيزي ‏که دلمشغولي اصلي کارابي است و در فيلم هاي پيشن خود نيز به گونه اي شايسته تقدير به آن پرداخته است. او براي ‏ساختن رفتن بيش از 6000 کيلومتر راه رفته و رنج هاي بسيار براي تامين هزينه هاي فيلمش کشيده و بدون شک اگر ‏کمک وزارتخانه هاي فرهنگ چند کشور نبود، امکان به ثمر رساندن پروژه نبود.‏&lt;BR&gt;‏ ‏&lt;BR&gt;کارابي با گذر از اين رنج ها در فيلم خود روح زمانه را دميده و وابستگي روزافزون ما به رسانه را نيز به تصوير مي ‏کشد. حاماعلي نامه هاي عاشقانه خود به آيچا را روي نوار ويديوي هندي کم ضبط کرده و برايش مي فرستد. اما اين ‏نامه ها حاوي تصاوير ديگري نيز از خشونت و بي رحمي جاري در عراق هستند که آيچاي نشسته روي کاناپه نرم خود ‏در استانبول را مي آشوبد. اينکه داستان فيلم واقعي است و بازيگران آن وقايع چند سال گذشته خود را بار ديگر در برابر ‏دوربين جان بخشيده اند بر تاثيرگذاري و عمق آن مي افزايد. در زمانه اي که عشق ها نيز کم رنگ شده، ديدن چنين ‏عشاقي مي تواند اميد به آينده را زنده نگاه دارد. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارابي در کنار اين عشق به موضوع مهاجرت و هنرمندان در تبعيد نيز اشاراتي مي کند و به دليل نگاه قاطع و انساني ‏او به چنين مسائلي است که رفتن گرفتار سانسور مي شود. متاسفانه جنجال هاي آفريده شده بر سر سانسور فيلم که مدتي ‏طولاني بحث روز روزنامه ها نيز بود سبب شد تا بسياري فيلم را يک اثر تبليغاتي سياسي قلمداد کنند. اما به شما ‏اطمينان مي دهم که رفتن از چنين حال و هوايي به شدت دور و فيلمي فرامرزي است. فيلمي که شما را وادار خواهد ‏کرد به تولد يک فيلمساز هوشمند و به شدت متعهد در اين جغرافيا ايمان بياوريد. شديدا! توصيه مي کنم.‏&lt;BR&gt;ژانر: درام، عاشقانه، جنگي. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=681 alt=cityofember.jpg src=&quot;http://www.proxyg3.com/browse.php?u=http%3A%2F%2Fwww.roozonline.com%2Farchives%2Fimages%2Fcityofember.jpg&amp;b=4&quot; width=450&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;شهر امبر&lt;‏‎/strong‏&gt; ‏City of Ember&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارگردان: جيل کنان. فيلمنامه: کارولاين تامپسون بر اساس کتاب جين دوپراو. موسيقي: اندرو لاکينگتون. مدير ‏فيلمبرداري: ژاوير پرز گروبه. تدوين: آدام پي. اسکات، زيک اشتينبرگ. طراح صحنه: مارتين لاينگ. بازيگران: بيل ‏موراي[شهردار امبر]، تيم رابينز[لوريس هارو]، سائوريس رونان[لينا ميفليت]، مارتين لاندو[سول]، مکنزي ‏کروک[لوپر]، 95 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شهر امبر و شهردار آن براي نسل هاي آينده دنيايي زيبا و روشن خلق کرده اند. اما اصلي ترين و قوي ترين ژنراتور ‏شهر دچار مشکل شده و تمام لامپ هاي بزرگ شده شروع به روشن و خاموش شدن کرده اند. لينا ميفليت و دون هارو، ‏دو نوجوان تصميم به دنبال سرنخ هاي موجود براي گشودن راز قديمي شهر مي شوند. هدف آنها کمک به خروج اهالي ‏شهر قبل از خاموش شدن هميشگي لامپ هاست... ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;چرا بايد ديد؟&lt;‏‎/strong‏&gt;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جيل کينان را دو سال قبل با خانه هيولا شناختيم. انينميشني بديع که در کنار پول ساز بودنش، موفق به جلب توجه ‏منتقدان نيز شد. شهر امبر که بر اساس منابع موجود نام آن ريشه اي مجاري دارد و به معني شهر مردان يا کارگران ‏است، دومين فيلم اين کارگردان 32 ساله انگليسي است که نتوانسته موفقيت فيلم قبلي را تکرار کند. شهر امبر با وجود ‏داشتن بودجه اي متواضعانه-38 ميليون دلار- و بازيگراني مشهور نتوانسته بيش از 10 ميليون دلار در اکران آمريکا ‏به دست آورد. چيزي که با توجه به پيشينه فيلم هاي اين چنيني در سال ها اخير غير منتظره بود و گمان مي رفت با ‏حضور بازيگر نوجوان فيلم کفاره و همکار فيلمنامه نويس تيم برتون در ادوارد دست قيچي، عروس مرده توفيق نصيب ‏سازندگان فيلم شود. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شهر امبر مطابق معمول فيلم هاي نوجوانان به موضوع شجاعت مي پردازد و در ادامه موج ارباب حلقه ها و نارنيا-با ‏کمي مسامحه هري پاتر- ساخته شده است. بديهي است که پولساز بودن اين پروژه ها باعث شد تا اغلب استوديوها در ‏جدول توليد آينده خود جايي براي فيلم هاي پر خرج مخصوص نوجوان ها که از کتاب هاي مشهور اقتباس شده، ‏بگنجانند. شهر امبر قرار بوده فرمول موفقيت آن فيلم ها را تکرار کند: دو نوجوان دنيايي سحرآميز وراي دنياي ‏يکنواخت خود کشف مي کنند. يعني دعوت بنده و شما به شرکت در يک ماجراي مهيج که از نظر بصري نيز خوب ‏پرداخت شده و پر از جانوران ساخته شده با رايانه است و....‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما، گويا شباهت قصه با فيلم هاي علمي تخيلي دهه 1960 و 70 آمريکايي مانند فرار لوگان، سياهر ميمون ها و تي اچ ‏ايکس 1138 در زمينه گريز از مدينه هاي فاضله کسالت بار به مذاق نوجوان ها خوش نيامده است. چون هدف ‏سازندگان فيلم جذب تماشاگران مقطع سني 8 تا 10 ساله بوده و بديهي است که فيلمي با موضوعي پسا آخر زماني نتواند ‏از سوي آنان پذيرفته يا هضم شود. با اين حال نمي شود از بازي هاي خوب شخصيت هاي اصلي و حال و هواي خلق ‏شده ستايش نکرد. کينان موفق شده اقتباسي خوب به نمايش بگذارد، فقط نيازمند بازاريابي مناسبي است تا آن را براي ‏نوجوان هاي بالاي 15 سال به نمايش بگذارد. اگر فرزندي در اين سنين داريد، ديدن اين فيلم را به او توصيه کنيد و اگر ‏خجالت نمي کشيد خودتان هم به همراه او به تماشاي آن بنشينيد. شايد بيش از فرزندتان از فيلم لذت ببريد. بعيد نيست!‏&lt;BR&gt;ژانر: ماجرايي، خانوادگي، فانتزي. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=642 alt=duches.jpg src=&quot;http://www.proxyg3.com/browse.php?u=http%3A%2F%2Fwww.roozonline.com%2Farchives%2Fimages%2Fduches.jpg&amp;b=4&quot; width=450&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;دوشس&lt;‏‎/strong‏&gt; ‏The Duchess&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارگردان: سائول ديب. فيلمنامه: جفري هچر، آندرس تامس ينسن، سائول ديب بر اساس کتاب جئورجينا، دوشس ‏دونشاير نوشته آماندا فورمن. موسيقي: ر يچل پورتمن. مدير فيلمبرداري: گيولا پادوس. تدوين: ماساهيرو هيراکوبو. ‏طراح صحنه: مايکل کارلين. بازيگران: کايرا نايتلي[جئورجينا، دوشس دونشاير]، رف فاينس[دوک دونشاير]، شارلوت ‏رامپلينگ[ليدي اسپنسر]، دومينيک کوپر[چارلز گري]، هايلي آتوود[بس فاستر]، سايمون مک برني[چارلز فاکس]، ‏آيدان مک آردل[ريچارد برينسلي شريدان]، جان شراپنل[ژنرال گري]. 110 دقيقه. محصول 2008 انگلستان، ايتاليا، ‏فرانسه. نام ديگر: ‏La Duchessa‏. نامزد بهترين بازيگر زن/نايتلي-بهترني بازيگر نقش مکمل مرد/راف فاينس-بهترين ‏باتزيگر نقش مکمل زن/هيلي آتوول و بهترين دستاورد تکنيکي/مايکل اوکانر از مراسم فيلم هاي مستقل بريتانيايي. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال هاي پاياني قرن هجدهم. دوشس جئورجينا کاونديش يکي از زيباترين زنان عصر خويش است. او که با مردي مسن ‏تر از خود- دوک دونشاير- ازدواج کرده، همزمان رابطه عاشقانه اي با سياستمداري جاه طلب و جوان برقرار مي کند و ‏همين رابطه سبب برخوردي تلخ ميان او و شوهرش شده، و راه را براي يک رسوايي بزرگ باز مي کند..‏‎.‎&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;چرا بايد ديد؟&lt;‏‎/strong‏&gt;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سائول ديب فرزند -مايک ديب مستند ساز- را سه سال قبل با عاشق اسلحه يا با عنوان اصلي آن ‏Bullet Boy ‎‏ ‏شناختيم. ديب که تا قبل از آن به مستندسازي اشتغال داشت با اين فيلم که نامش را از تيتر مقاله اي در هاکني گازت ‏گرفته بود، موفق شد به دليل خلوص و پختگي کارش ستايش بي نظير منتقدان را کسب کند. ديب در اين فيلم که با استفاده ‏از بازيگران غير حرفه اي ساخته بود به علاقه جوانان- به خصوص پسرها- به اسلحه و در نهايت نقد فرهنگ استفاده ‏از سلاح و ارتباط آن با امنيت اجتماعي مي پرداخت، اما دوشس بعد از وقفه اي نه چندان کوتاه در مسيري متفاوت سير ‏مي کند.‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فيلم که نمايش آن با جنجال هاي رسانه اي پيرامون شباهت دوشس جئورجينا و پرنسس دايانا همراه بود در نيمه اول خود ‏به بي عدالتي هاي تاريخي در حق زنان مي پردازد و اين کار را به شکلي ظريف و دقيق انجام مي دهد. اينکه چگونه دل ‏زنان زيبا و جواني چون دوشس در پشت درهاي بسته منازل توسط شوهران پير و ثروتمندشان شکسته مي شود شايد ‏براي طرفداران حقوق زنان موردي جالب باشد، اما براي مردها و دوستداران فيلم خوب چه دارد؟ جز کايرا نايتلي که با ‏زيبايي افسونگر-و کلاسيک- خويش کم کم در حال تبديل شدن به سرقفلي و چهره ثابت فيلم هاي تاريخي است؟‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتي گفت و گوهايي چون &quot;مردها به راحتي مي توانند مکنونات قلبي خود را بر زبان بياورند، ولي ما زن ها چون نمي ‏توانيم به راحتي سخن بگوييم حرف هايمان را با پوشيدن البسه زيبا بيان مي کنيم&quot; مي تواند در نيمه دوم سبب ‏سرخوردگي همان مدافعان نيمه اول فيلم شود و از ميان رفتن اعتبار دوشس در طول فيلم به دليل رفتار غلطش او را از ‏حالت نمونه وار خود خارج کند. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به عنوان يک تماشاگر بايد بگويم بار ديگر تهيه کنندگان به دام درام هاي تاريخي عصر ويکتوريا افتاده اند که و با تقليد ‏از آثار جين آستين به تنها دستاوردي که نزديک شده اند ساختار سريال هاي آبکي تلويزيوني است و چنين چيزي براي ‏ديب جز شکست اگر نباشد، درجا زدني بيش نيست. حتي در ميان بازيگران شناخته شده فيلم نيز جز شارلوت رامپلينگ ‏و رف فاينس هيچ کس موفق به ايفاي نقش جالب توجهي نمي شود، با اين حال دوستداران بانو نايتلي و عشاق سينه چاک ‏سريال هاي آبکي در سراسر دنيا از اين يکي هم استقبال خواهند کرد. حتي اگر بعد از تماشاي آن جرات توصيه اش به ‏شخص ديگري را نداشته باشند!‏&lt;BR&gt;ژانر: درام، تاريخي. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=665 alt=swingvot.jpg src=&quot;http://www.proxyg3.com/browse.php?u=http%3A%2F%2Fwww.roozonline.com%2Farchives%2Fimages%2Fswingvot.jpg&amp;b=4&quot; width=450&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;راي سرگردان&lt;‏‎/strong‏&gt; ‏Swing Vote&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارگردان: جاشوا مايکل اشترن. فيلمنامه: جيسون ريچمن، جاشوا مايکل اشترن. موسيقي: جان دنبي. مدير فيلمبرداري: ‏شين هورلبات. تدوين: جف مک ايوي. طراح صحنه: استيو اسکالد. بازيگران: کوين کاستنر[باد جانسنو]، مدلين ‏کارول[مالي جانسون]، دنيس هاپر[دانلد گرينليف]، نايتان لين[آرت کرامب]، جورج لوپز[جان سوييني]، پائولا ‏پاتون[کيت مديسون]، کسلي گرامر[رئيس جمهور اندرو بون]، استنلي توچي[مارتين فاکس]. 120 دقيقه. محصول ‏‏2008 آمريکا. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باد جانسون نه فقط هيچ انتظاري از زندگي ندارد، بلکه تمامي احساس و علاقه اش را نيز از دست داده است. او به تنها ‏چيزي که بها مي دهد دخترش مالي است که با وي زندگي مي کند. تا اينکه در پي حوادثي ناخواسته، مشخص مي شود ‏راي باد مي تواند در انتخب رئيس جمهوري بعدي آمريکا تعيين کننده باشد. رهبر حزب دموکرات دانلد گرينليف و رهبر ‏حزب جمهوري خواه اندرو بودن که رئيس جمهور وقت آمريکاست، همزمان دست به تلاش هايي مضحک و غريب ‏براي جذب باد به طرف خود مي کنند. اما خنده دار از همه قرار گرفتن سرنوشت کشور در دست هاي فردي بي تفاوت ‏مانند باد است که باعث به هم ريختن اساسي اوضاع مي شود...‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;چرا بايد ديد؟&lt;‏‎/strong‏&gt;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اين فيلم که درست همزمان با انتخابات رياست جمهوري آمريکا اکران شده، چه بايد کرد؟&lt;BR&gt;به تئوري توطئه اعتقاد زيادي ندارم، اما اين همزماني بي دليل و علت نمي تواند باشد. آن هم در زمانه اي که سياست ‏هاي بوش و کساني که خواستار نشستن بر جايگاه وي براي 4 سال آتي بودند-از جمله برنده اصلي اين انتخابات- مي ‏تواند بر زندگي ميليون ها انسان از جمله اهالي خاورميانه عموما و ايراني ها خصوصا تاثيري عميق بگذارد. و اينکه ‏تنها راي يک آدم معمولي مي تواند سرنوشت همه اين انسان ها و خودش را تغيير دهد. اگر تاثير نگاه فرانک کاپرايي و ‏زندگي شگفت انگيزي است را کنار بگذاريم و به رابطه پدر و دختر نگاه کنيم چه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدري بيکار، دلمرده، آبجوخور و يک بازنده دوست داشتني که دخترش از او مراقبت مي کند و ناگهان اين آقاي هيچ ‏کس زماني که معلوم مي شود رايش مي تواند تعيين کننده سرنوشت انتخابات بعدي باشد، تبديل به صداي مردم مي شود ‏و همه براي تحت تاثير قرار دادن وي به دست و پا مي افتند. خوب، اگر سر و صدايش را در نياوريد-مثل سازندگان ‏فيلم- بايد بگويم که فيلم بازسازي يک فيلم نه چندان مشهور اسپانيايي به نام راي مناقشه برانگيز آقاي کايو (1986) ‏ساخته آنتونيو گومز ريکو است که بر خلاف فيلم فعلي يک درام بود! متاسفانه آن فيلم را نديده ام، اما اينکه چگونه ‏جاشوا مايکل اشترن[فيلمنامه نويس اميتي ويل:خانه عروسک و کارگردان ‏Neverwas‏] موفق به خلق کمدي از يک ‏درام شده، خود موضوعي جالب است. آن هم کمدي متوسطي که به هر حال توانسته 16 ميليون دلاري با اتکا به ‏بازيگري از دور خارج شده چون کاستنر از جيب تماشاگران خارج کند. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شکي نيست که راي حتي يک نفر مي تواند در تعيين سرنوشت ملتي تاثيرگذار باشد، اما درک انگيزه هاي آدمي چون باد ‏هنگام مقاومت در برابر پيشنهاد رفاه تا پايان عمر از سوي رقباي انتخاباتي سخت و کمي دور از منطق است، يا عکس ‏العمل هاي او به سياست هاي ضد مهاجران دموکرات ها و سياست هاي ضد همجنس خواهان جمهوري خواهان..‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته کارگردان موفق مي شود از رهگذر دست انداختن همين سياست ها لحظاتي کميک خلق کند و هر دو طرف را زير ‏آماج تيرهاي انتقاد خود بگيرد، و دورويي سياستمداران را به نمايش بگذارد. اما پايان يوتوپيک فيلم همه رشته ها را ‏کمي پنبه مي کند. در کل مي شود فيلم را يک آب نبات احساسات در آستانه انتخابات براي بزرگسالان آمريکايي نام داد. ‏فيلمي که خيلي راحت تماشا و بعد راحت تر از آن فراموش مي شود و نمي تواند براي کساني چون ايراني ها که در يک ‏حکومت ديکتاتوري و در سيستم انتخاباتي فرمايشي بايد راي دهند، چندان تشويق کننده و دلگرم کننده باشد!‏&lt;BR&gt;ژانر: کمدي. ‏&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 08 Dec 2008 01:08:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abbas223&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>abbas223</dc:creator>
<guid>http://abbas223.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://abbas223.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;IMG height=673 alt=mustafa.jpg src=&quot;http://www.proxyg3.com/browse.php?u=http%3A%2F%2Fwww.roozonline.com%2Farchives%2Fimages%2Fmustafa.jpg&amp;b=4&quot; width=450&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;مصطفي‎&lt;/STRONG&gt;‎‏ ‏Mustafa&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نويسنده و کارگردان: جان دوندار. موسيقي: گوران برگوويچ. مدير فيلمبرداري: جاندان مورات ئوزجان. تدوين: ‏آندرئاس ترسکه. طراح صحنه: يوسف آکچورا. بازيگران: يتکين ديکينجيلي لر[آتاتورک-فقط صدا]، بيهان ساران[زيبده ‏خانم-فقط صدا]، عاريف سوي سالان[خبرنگار نشريه تلگراف-فقط صدا]، گوگهان آک يوز-باهادير يازيجي-بوراک ‏اوناران-اديز محمدعلي-گورگيس کوندراگيانيس-اونور آيمرگر-الکساندر کورلوسکي[مصطفي کمال در مقاطع مختلف ‏سني]. 115 دقيقه. محصول 2008 ترکيه. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگي مصطفي کمال، فرزند خانواده اي فقير که نه فقط توانست زندگي خود را تغيير داده و به مقام ژنرالي ارتش ‏برسد، بلکه به محبوب ترين فرد جمهوري ترکيه تبديل شده و زندگي ميليون ها انسان را مسيري تازه ببخشد...‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;چرا بايد ديد؟&lt;‏‎/strong‏&gt;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا امرز فيلم هاي مستند و داستاني زيادي درباره آتاتورک ساخته شده و مقاطع مختلفي از زندگي اين مرد بزرگ به ‏تصوير کشيده است. اما دهم نوامبر امسال که مصادف با هفتادمين سالمرگ وي بود، دومين فيلم مستند بزرگ -بعد از ‏ساخته تولگا ئورنک- به نمايش در آمد که بر خلاف اولي از شب نمايش افتتاحيه آن در کاخ دولما باغچه-محل فوت ‏آتاتورک- سر و صداي بسيار خلق کرد. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فيلم که با صرف هزينه اي معادل دو ميليون لير جديد ترک[حدود يک و خرده ميليون يورو] و برابر با بودجه يک فيلم ‏داستاني توليد شده، از ديدگاهي تازه و به گفته سازنده اش دکتر جان دوندار از نگاه مادرش –همان طور که او را ‏مصطفي صدا مي زده- و در واقع نگاهي از درون، نزديک و صميمانه به زندگي يک رهبر بزرگ انداخته است. ‏&lt;BR&gt;نگاهي که آتاتورک را با وجود زيستن با ميليون ها انسان مردي افسرده و تنها، متمايل به الکل و زن ها و سيگار نشان ‏مي دهد. نگاهي منصفانه که بسياري را به دليل مخدوش کردن سيماي قديس گونه اي که از وي ترسيم کرده بودند به ‏خشم آورده است. گويا فراموش کرده اند که مدت هاست هر آنچه سخت و استوار بوده-مقدس!- دود شده و به آسمان رفته ‏است. آنچه مهم است دستاورد او براي 70 ميليون انساني است که در منطقه آناطولي زندگي مي کنند. اين يک مسئله ‏انکار ناپذير تاريخي است که نه فقط ترک ها آشنايي شان با مدرنيسم را مديون وي هستند، بلکه ما نيز به طبع ‏الگوبرداري رضاشاه از وي مديون آتاتورک هستيم. ولي چنين ديني هم نمي تواند مانع از نگاه انتقادي به زندگي ‏شخصي و يا حيات سياسي اش گردد. با زولفو ليوانلي نويسنده، سياستمدار و آوازخوان بزرگ ترک هم صدا مي شوم که ‏وجه برجسته انقلابي گري آتاتورک تمامي اين ضعف ها-و اعتراض هاي بيهوده- را تحت الشعاع قرار مي دهد. او نيز ‏يک انسان است با تمامي قوت ها و ضعف هايش و نبايد يکي مانع از ديدن ديگري يا قضاوت نادرست درباره اش گردد. ‏و اينکه زمان انتخاب است، زمان رويارويي با حقيقت زندگي اين مرد و شايد همين انتخاب است که براي بسياري ‏آزاردهنده است. چون مثلي ترکي مي گويد: انتخاب شکنجه است!‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما جدا از اين وجوه، فيلم به عنوان يک اثر مستند به دليل تحقيقات انجام شده و ساختار بسيار حرفه اي آن ارزشمند است ‏و مي شود آن را رفيع ترين قله کارنامه جان دوندار دانست. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر جان دوندار متولد 1961 از نويسندگان، محققان و روزنامه نگاران مشهور ترکيه است که کارنامه پر بار و ‏درخشان در زمينه ساخت فيلم هاي مستند نيز دارد. دوندار در سال 1982 از دانشگاه آنکارا فارغ التحصيل شده و از ‏سال 1979 با نشريات معتبري چون حريت، نوکتا[نقطه]، سوز[حرف] و تمپو همکاري کرده است. وي در سال 1986 ‏موفق شد رشته روزنامه نگاري را در دانشکده روزنامه نگاري لندن به اتمام رسانده و دو سال بعد از دانشگاه ‏خاورميانه در رشته علوم سياسي درجه فوق ليسانس دريافت و دو سال بعد در همين رشته دکترا اخذ کند. دوندار از سال ‏‏1988 با راديو تلويزيون دولتي ترکيه شروع به همکاري کرد. وي تاکنون با روزنامه مشهور و معتبر زيادي به شکل ‏مرتب و روزانه همکاري کرده و از سال 2001 تاکنون به صورت اختصاصي براي روزنامه مليت مي نويسد. اولين ‏تجربه فيلمسازس وي مستند 10 قسمتي دميرکيرات(1991) نام داشت و با مستندهاي جنجالي چون ساري زيبک، 12 ‏مارچ، انستيتوهاي روستايي و فنرباغچه دنبال شد. مستند 4 قسمتي ناظيم حيکمت(2002) که پخش گسترده جهاني نيز ‏يافت به گسترش شهرت بين المللي وي کمک بسيار کرد. وي تا قبل از مستند بلند مصطفي درباره سياستمداران معاصر ‏ديگر ترک مانند بولنت اجويت نيز فيلم ساخته و مستند انسان قبل از هر چيز! درباره حقوق بشر در ترکيه او نيز سر و ‏صداي زيادي به پا کرده است. اکثريت آثار وي به شکل کتاب نيز منتشر شده و بالغ بر 20 جلد بوده و تا امروز براي ‏کارهاي متنوع خود جوايز متعدد و معتبري نيز دريافت کرده است. ‏&lt;BR&gt;ژانر: مستند، تاريخي، زندگي نامه. ‏&lt;BR&gt;‏ ‏&lt;BR&gt;&lt;IMG height=247 alt=dream.jpg src=&quot;http://www.proxyg3.com/browse.php?u=http%3A%2F%2Fwww.roozonline.com%2Farchives%2Fimages%2Fdream.jpg&amp;b=4&quot; width=450&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;رويا‎&lt;/STRONG&gt;‎‏ ‏Bi-mong&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نويسنده و کارگردان: کيم کي دوک. بازيگران: ژو اوداگيري، نا-يئونگ لي. 95 دقيقه. محصول 2008 کره جنوبي. نام ‏ديگر: ‏Dream‏. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جين يک کابوس ديده است؛ در آن رويا وي سبب بروز يک سانحه رانندگي مي شود. بيدار مي شود و به محلي که در ‏رويا ديده مي رود و به محض رسيدن به آنجا با سانحه اي همانند که در خواب ديده، روبرو مي شود. فقط مسبب بروز ‏حادثه زني به نام ران است. جين در آنجا با ران آشنا شده و به وجود ارتباطي ميان شان پي مي برد. ران تمامي کارهايي ‏که جين در رويا انجام مي دهد، در عالم واقعيت مرتکب مي شود...‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;چرا بايد ديد؟&lt;‏‎/strong‏&gt;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رويا يا روياي غمگنانه آخرين فيلم کيم کي دوک فيلمساز کره اي بي نياز از معرفي در امتداد کارهاي پيشين وي بيش از ‏پيش به سوي کوچک تر شدن و حذف عوامل توليد پيش مي رود. فيلمي درباره عشق، حافظه و ارتباط ميان عناصر غير ‏واقعي با واقعيت که قرار است به ارتباط ميان آدم ها و درامي که خلق مي شود بپردازد. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کيم کي دوک که با بهار، تابستان پاييز، زمستان و... بهار به نقطه اوج کارنامه اش دست يافته بود، از فيلم خانه خالي به ‏اين سو تصميم به ايستادگي روي روايتي خاص و کم ديالوگ و ساکن گرفته که نظريات متناقضي را در ميان منتقدان ‏برانگيخته است. فيلم قبلي او نفس نيز که با نقدهاي مثبت و منفي فراواني روبرو شد. بايد اعتراف کنم کي دوک در ميان ‏فيلمسازان امروز نمونه اي نادر است که به گفته خودش: وقتي چيزي رادرک نمي کنم فيلمي درباره آن مي سازم. چنين ‏برداشتي از رسانه شايد منحصر به فرد نباشد، اما بايد اذعان کرد که بسيار کمياب است. و زماني که چنين فيلمسازي هر ‏سال فيلمي روانه سالن ها مي کند بايد نسبت به طالع خود ما و او خوش بين باشيم. مخصوصاً زماني که رويا نسبت به ‏فيلم هاي پيشين او داستاني تازه تر و اريژينال تر داشته باشد. البته او در فيلم هاي پيشين خود نيز اشاره هايي به اين ‏موضوع ها کرده بود. مانند جملات پاياني فيلم خانه خالي:&quot;گفتن اين که دنيايي که در آن زندگي مي کنيم خيال است يا ‏واقعيت، سخت است. &quot;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قهرمان فيلم جين که از محبوبش جدا شده و قادر به فراموش کردن وي نيست، بعد از آشنايي با ران درمي يابد که مسئله ‏مشابه اي توسط او نيز تجربه مي شود و عملا اين دو حکم يين و يانگ را پيدا مي کند. در واقع روياي يکي کابوس ‏ديگري است و تنها راه براي گريز از اين وضعيت نخفتن است. چيزي که جين خيلي زود به آن پي مي برد. تلاش هاي ‏اين دو براي نخوابيدن چشم انداز جالبي براي تماشاگر ايجاد مي کند، اما نيمه دوم که شخصيت ها محکوم به رنج کشيدن ‏هستند ارتباط ميان آنها و بيننده اندکي گسسته مي شود. حتي مي شود گفت بيننده هم به همراه آنها رنج مي کشد. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر فيلم در آغاز يک داستان عاشقانه غير عادي ديده مي شود، در ادامه نشانگان آشناي اين نوع را مي يابد و با وجود ‏حال و هواي ابسورد، تيره و تار و حتي کسالت آورش به شکلي قابل حدس به پايان مي رسد. شايد به همين خاطر است ‏که فيلم که به جز چند کشور آسيايي از جمله ترکيه، تنها در جشنواره سن سباستين به نمايش در آمده و شايد به اين زودي ‏ها نيز بخت راه يابي به بازارهاي جهاني را پيدا نکند. ‏&lt;BR&gt;ژانر: درام. ‏&lt;BR&gt;‎ ‎‏ ‏&lt;BR&gt;‎ ‎‏ ‏&lt;BR&gt;&lt;IMG height=645 alt=ungiorno.jpg src=&quot;http://www.proxyg3.com/browse.php?u=http%3A%2F%2Fwww.roozonline.com%2Farchives%2Fimages%2Fungiorno.jpg&amp;b=4&quot; width=450&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;يک روز عالي‎&lt;/STRONG&gt;‎‏ ‏Un Giorno perfetto&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارگردان: فرزان ئوزپتک. فيلمنامه: ساندرو پتراگليا، فزان ئوزپتک بر اساس رماني از ملانيا گايا ماتزوچو. موسيقي: ‏آنرئا گوئرا. مدير فيلمبرداري: فابيو زاماريون. تدوين: پاتريزيو مارونه. طراح صحنه: جيانکارلو باسيلي. بازيگران: ‏ايزابلا فراري[اما]، والريو ماستاندرئا[آنتونيو]، والريو بيانسکو[اليو فيوراوانتي]، نيکول گريمائدو[مايا]، فدريکو ‏کوستانتيني[آريس]، مونيکا گوئريتوره[مارا]، آنجلا فينوکيارو[سيلوانا]، استفانيا ساندره لي[آدريانا]، نيکول ‏مورجا[والنتا]، گابريل پائولينو[کوين]، جيوليا سالرنو[کاميلا]. 105 دقيقه. محصول 2008 ايتاليا. نام ديگر: ‏A ‎Perfect Day‏. برنده جايزه بهترين بازيگر زن/ايزابلا فراري و نامزد شير طلايي از جشنواره ونيز. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما شوهرش آنتونيو را ترک کرده و به همراه دو پسرش براي زندگي به نزد مادرش مي رود. اين کار وي سبب مي ‏شود تا آنتونيو در آپارتمان مسکوني شان تنها بماند. اما به زودي صداي شليک هايي شنيده مي شود و يکي از همسايه ها ‏به پليس خبر مي دهد. حال پليس آماده حمله به آپارتمان است...‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;چرا بايد ديد؟&lt;‏‎/strong‏&gt;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرزان ئوزپتک را خوانندگان روز مي شناسند. فيلم هايش بارها معرفي شده و دو گفت و گوي اختصاصي با وي نيز در ‏اين صفحات منتشر شده است. يکي از کارگردان هاي صاحب سبک ايتاليا که داراي تبار ترک است. فيلم هاي وي اغلب ‏به روابط پر تنش ميان عشاق –اکثرا همجنس خواه- اختصاص دارد. اما اين بار زن و شوهري را در مرکز داستان خود ‏قرار داده و از وراي 24 ساعت زندگي آنها و بهتر بگويم به موازات آن، قصه زندگي هاي ديگري را نيز روايت مي ‏کند. قصه زندگي ها شاد و يا ناشادي که پر از وحشت، طنز، جداي و ترحم و مهرباني است. ئوزپتک اين بار کوشيده با ‏توسل به ترفندهاي روانشناختي نقبي به درون مشکل بزرگي چون خشونت درون خانواده ها بزند. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فيلم که نامي متضاد را بر خود دارد، در قالب فلاش بک روايت مي شود و در يک کلام يک درام بالغ هوشمندانه است ‏که بر اساس کتاب بسيار پرفروش و مشهور ملانيا گايا ماتزوچو ساخته شده است. يک روز عالي حال و هواي ملودرام ‏هاي خوش ساخت ايتاليايي را دارد که دو بازيگر بسيار خوب در آن مي درخشند: فراري-با لب هاي پر گوشت و نگاه ‏هاي سردش در فيلم قبلي ئوزپتک نيز حضور داشت- و ماستاندرا. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فيلم مانند تمامي آثار ئوزپتک در بعضي صحنه ها حال و هوايي تئاتري و پر ديالوگ به خود مي گيرد و همين سبب مي ‏شود تا بعضي منتقدان آن را کند بيابند، اما فراموش مي کنند که در ديگر ويژگي کارهاي ئوزپتک مانند نگاه هاي خيره ‏و طولاني شخصيت ها به يکديگر-مانند کلوزآپ هاي طولاني لئونه- دنيايي هيجان نهفته که حکايت از عشق و بي وفايي ‏و خيانت دارد و مي تواند دستمايه يک تريلر شود. يک روز عالي را مي توان يک فيلم عالي در کارنامه ئوزپتک ‏ارزيابي کرد که اين بار دوستدارانش را نيز شگفت زده خواهد کرد. فيلمي که مي تواند آينه تمام نماي درون رومي ها ‏امروز باشد. اما دوست دارم آن را فيلمي درباره يک ازدواج عاشقانه بنامم که چگونه تبديل به يک زندگي رنج آلود مي ‏شود!‏&lt;BR&gt;ژانر: درام. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=666 alt=garden.jpg src=&quot;http://www.proxyg3.com/browse.php?u=http%3A%2F%2Fwww.roozonline.com%2Farchives%2Fimages%2Fgarden.jpg&amp;b=4&quot; width=450&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;کرم هاي شب تاب در باغ‏‎&lt;/STRONG&gt;‎‏ ‏Fireflies in the Garden&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نويسنده و کارگردان: دنيس لي. موسيقي: خاوير ناوارت. مدير فيلمبرداري: دانيل مودر. تدوين: رابرت برکي. طراح ‏صحنه: رابرت پيرسون. بازيگران: جوليا رابرتز[ليزا ويچر]، رايان رينولدز[مايکل ويچر]، ويلم دافو[چارلز ويچر]، ‏اميلي واتسون[جين لارنس]، کري آن ماس[کلي هنسون]، هيدن پانتيه ره[جين لارنس جوان]، ايوآن گروفود[آديسون]، ‏شانون لوچيو[رايان ويچر]، جورج نيوبورن[جيمي لارنس]. 120 و 99 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چارلز ويچر از ازدواج با ليزا صاحب پسري به نام مايکل و دختري به اسم رايان شده است. ليزا خواهري کوچکي به ‏نام جين دارد که صاحب فرزنداني به نام هاي کريستوفر و لسلي است. چارلز در جواني با پسر کوچکش مايکل رفتاري ‏نامناسب داشته و او را مورد اذيت و آزار روحي قرار داده است. اما وقتي که همسرش را در پي يک سانحه دلخراش ‏رانندگي از دست مي دهد، تلاش مي کند تا با ديگر اعضاي خانواده ارتباط عاطفي برقرار کند...‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;چرا بايد ديد؟&lt;‏‎/strong‏&gt;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دنيس لي نام آشنايي نيست. جست و جو در منابع نيز به ساخته شدن يک فيلم-‏‎ Jesus Henry Christ‎‏- قبل از اثر فعلي ‏و نوشتن فيملنامه خدا خوب است(2004) اشاره دارد. پس با اتکا به همين فيلم فعلي بايد درباره وي و کارش قضاوت ‏کرد که به گفته خودش حاوي مسائل اتوبيوگرافيک است[هر چند با الهام از شعري از رابرت فراست بزرگ شاعر ‏آمريکايي ساخته شده ].‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فيلم که ميان وقايع زمان حال و 20 سال قبل در رفت و آمد است سرگذشت اعضاي يک خانواده را به تصوير مي کشد. ‏سرگذشتي پر از عشق، فداکاري و تنش که واقعه اي تراژيک آن را بيش از پيش بغرنج مي کند. فيلم که ابتدا در ‏جشنواره برلين به نمايش در آمده و به خاطر بازي هاي جوليا رابرتز و رايان رينولدز مورد استقبال تماشاگران قرار ‏گرفت، بيشتر پيرامون حس مسئوليت است. اما حال و هواي يک آلبوم خانوادگي را دارد که مي توانيد با اطمينان خاطر ‏آن را تماشا کنيد و در تجارب کوچک زندگي اعضاي آن شريک شويد. دنيس لي با همين فيلم موفق شده ثابت کند قادر ‏به خلق درام هاي قوي با حوادث کوچک و رومزه است، هر چند آن را با نگاه به زندگي خود نوشته باشد. از چنين ‏ديدگاهي نيز جسارت وي در تصوير کردن رابطه خود و پدرش ستودني است، کاري که در سال هاي اخير ميان ‏فيلمسازان تازه کار رايج شده-پرداختن به مسائل شخصي- که نمونه هاي شاخص اش قيچي در دست دويدن و نهنگ و ‏مرکب ماهي است. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته لي موفق نمي شود به رغم گروه بازيگران مشهور و قدرتمندش از کسالت گريزناپذير اين گونه فيلم ها که حوادث ‏بزرگي در آن رخ نمي دهند، پرهيز کند، اما دقايق درخشاني نيز خلق مي کند. مانند سکانس ماهيگيري که از لحظات ‏درخشان اخلاقي فيلم است و توصيه براي ديدن آن مي تواند دليل بسيار مناسبي براي انتخاب اولين فيلم بلند لي جهت ‏معرفي در اين هفته باشد!‏&lt;BR&gt;ژانر: درام. ‏&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 08 Dec 2008 00:57:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abbas223&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>abbas223</dc:creator>
<guid>http://abbas223.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://abbas223.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>‏&lt;‏strong‏&gt;معرفي فيلم هاي روز سينماي جهان&lt;‏‎/strong‏&gt;‏&lt;BR&gt;‏ ‏&lt;BR&gt;&lt;IMG height=668 alt=quantum1.jpg src=&quot;http://www.proxyg3.com/browse.php?u=http%3A%2F%2Fwww.roozonline.com%2Farchives%2Fimages%2Fquantum1.jpg&amp;b=4&quot; width=450&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;ذره اي آرامش‏‎&lt;/STRONG&gt;‎‏ ‏Quantum of Solace&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارگردان: مارک فارستر. فيلمنامه: پل هاگيس، نيل پروايس، رابرت ويد. موسيقي: ديويد آرنولد. مدير فيلمبرداري: ‏روبرتو شيفر. تدوين: مت چيز، ريچارد پيرسون. طراح صحنه: دنيس گاسنر. بازيگران: دانيل کريگ[جيمز باند]، اولگا ‏کوريلنکو[کاميل]، ماتيو آمالريس[دومينيک گرين]، جودي دنچ[ام]، جيانکارلو جيانيني[ماتيس]، جما آرترتون[استرابري ‏فيلدز]، جفري رايت[فليکس ليتر]، ديويد هاربور[گرگ بيم]، جاسپر کريستنسن[آقاي وايت]، آناتول تائوبمن[الويس]، ‏روري کينر[تانر]، خواکين کاسيو[ژنرال مدرانو]. 106 دقيقه. محصول 2008 انگلستان، آمريکا. نام ديگر: ‏B22‎، ‏Bond 22‎، ‏QoS‏. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جيمز باند که از خيانت وسپر-زني که دوستش داشت- سرخورده شده، براي يافتن حقيقت آقاي وايت را دستگير و او را ‏به مقر سازمان متبوع خود در ايتاليا مي برد. اما هنگام بازجويي يک مامور نفوذي ام را زخمي و وايت را فراري مي ‏دهد. مامورين ‏MI6‎‏ ردي ميان فرد خائن و بانکي در هائيتي يافته و ام باند را به آنجا اعزام مي کند. در هائيتي باند با ‏کاميل زيبا برخورد مي کند که به دنبال گرفتن انتقام شخصي است. کاميل باند را به سوي مردي به نام دومينيک گرين ‏هدايت مي کند. تاجري بي رحم و ثروتمند که در راس تشکيلاتي به نام کوانتوم قرار دارد. باند با تعقيب رد گرين در ‏اطريش، ايتاليا و آمريکاي جنوبي به نقشه مخوف او مبني بر دست گذاشتن روي يکي از بزرگ ترين منابع طبيعي جهان ‏پي مي برد. اما اين کار بي رضايت ‏CIA‏ ممکن نيست و در نتيجه پاي افراد بسياري در دو سوي اقيانوس به ماجرا ‏کشيده مي شود. اما ام که در نيت باند نسبت به تعقيب پرونده شک کرده و آن را يک انتقام جويي شخصي مي داند، ‏کارت هاي اعتباري او را باطل کرده و از وي مي خواهد تا به لندن بازگردد. باند امتناع کرده و به سراغ ماتيس مي ‏رود. مردي خيلي زود جان خود را بر سر کمک به باند از دست مي دهد. مامور محلي ‏MI6‎‏ به نام فيلدز نيز که شيفته ‏باند شده و به او کمک کرده، در هتل محل اقامت شان کشته مي شود و اين واقعه باند را تبديل به هدف متحرک همکاران ‏خود مي کند...‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;چرا بايد ديد؟&lt;‏‎/strong‏&gt;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مارک فارستر متولد 1969 اولم، آلمان و بزرگ شده سوئيس است. در ابتداي دهه 1990 از دانشگاه نيويورک در زمينه ‏سينما فارغ التحصيل شده و سپس به لس آنجلس نقل مکان کرده است. با سومين ترجبه فيلمسازي اش در سال 2001 به ‏نام بزم هيولاها نامش شنيده شده و شهرتي جهاني کسب کرد. بعد از رد کارگرداني يکي از قسمت هاي هري پاتر با ‏ساخت يافتن نورلند بر شهرت خود افزود. اما سومين کارش بمان يا فيلم بعدي اش عجيب تر از قصه نتوانست موفقيت ‏هاي پيشين را کسب کند. سال گذشته اکران بادباک باز عملاً شکستي بزرگ براي کارنامه فارستر رقم زد و بعيد مي ‏نمود که کارگرداني فيلمي پر خرج از مجموعه باند به او سپرده شود. فارستر عملا غير بريتانيايي ترين کارگردان ‏مجموعه باند تا امروز است. مجموعه اي که عمده ويژگي آن ملي بودن آن است و عوامل اصلي تهيه و توليد آن هميشه ‏از ميان بريتانيايي ها برگزيده مي شود. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين اولين تغيير در باند جديد نيست. دامنه تغييرها بسيار گسترده تر از اين مسائل است و به ريخت شناسي قهرمان و ‏قصه باز مي گردد. چيزهايي که باعث خواهد شد بسيار از دوستداران اين پديده از آن روي برگردانند(و يا بيش از ‏گذشته شيفته آن شوند). ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بزرگ ترين تغيير از حضور دانيل کريگ، يک باند موطلايي آغاز مي شود. باندي که قرار است بر خلاف کانري، مور ‏و برازنان رمانتيک تر و احساساتي تر باشد. از روي دلايل و انگيزه هاي شخصي دست به اقدام بزند-دالتون در جواز ‏کشتن يک بار اين کار را کرده و به انتقام مرگ فليکس ليتر و همسرش دست به عمل زده بود- و عملاً رو در روي ‏رئيس اش بايستد. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ذره اي آرامش که مانند همان جواز کشتن از موسيقي عنوان بندي غير متعارفي سود مي برد، بر خلاف تمامي باندهاي ‏پيشين ادامه منطقي داستان فيلم قبلي است. يعني داستان نيمه تمامي را قرار است به آخر برساند و اين بدعتي بزرگ د ر ‏مجموعه محسوب مي شود. مقدمات توليد آن نيز همزمان و به قولي قبل از آغاز فيلمبرداري کازينو رويال آغاز شده بود. ‏فيلم که فقط نامش را از عنوان يکي از قصه هاي ايان فلمينگ گرفته، از بنياد تغيير کرده و حتي موسيقي مشهور اين ‏مجموعه را نيز از دوستدارانش دريغ مي کند. و براي شنيدن تم معروف باند بايد تا تيتراژ پاياني فيلم صبر کنيد.‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها نشانه اي که از فيلم هاي پيشين مانده مرگ مامور فيلدز به شيوه گلدفينگر روي تخت، لوکيشن هاي مختلف در ‏سراسر دنيا و مردي تشنه قدرت است که لاجرم وجوهي روانپريشانه هم دارد. به همين دليل آمالريس فرانسوي که در ‏يکي دو سال اخير نقش افرادي داراي مشکلات جسمي و روحي را بازي کرده، براي ايفاي نقش دومينيک گرين برگزيده ‏شده است. اما هرگز قادر به تجديد خاطره هموطنش ميشل لونسدال و يا کورت يورگنز آلماني نيست. واقعيت اينجاست ‏که بعد از فروپاشي اردوگاه کمونيسم و بر هم خوردن تعادل قوا در جهان، پديده اي مانند باند که تولد و باليدن خود را ‏مديون جنگ سرد ميان دو ابرقدرت بود موضوعيت توليد خود را از دست داده است. ديگر دشمن قابلي وجود ندارد تا ‏باند به مصاف او برود. فرجام کار نيز روشن است: تبديل اين فيلم ها به يکي از نمونه هاي دم دستي اکشن هاي گران ‏قيمت هاليوودي که ديگر تفاوت نمي کند چه کسي نقش اول آن را بازي کند يا چه کسي کارگرداني اش را بر عهده ‏بگيرد. در چنين وضعيتي سه گانه بورن برتري قابل توجهي نسبت به فيلم هاي اخير باند مي يابند، چون تعابير فرامتني ‏قابل قبول تري مي شود برايشان يافت. با چنين ديدگاهي و دوري کريگ از کليشه هاي اين نقش باند ديگر باند نيست. ‏ولي باز هم مي شود آن را به عنوان يک اکشن نفس گير-مخصوصا دو صحنه تعقيب و گريز ابتداي فيلم که چنين صوت ‏داودي از فارستر بعيد بود و شکل گيري چنين سکانسسي را بايد آن را مديون برادلي کارگردان صحنه هاي اکشن سه ‏گانه بورن دانست- تماشا کرد. باندي عاشق پيشه، محجوب و ريزنقش تر که تيکه اي مانند کوريلنکو را بعد از يک بوسه ‏رها مي کند و حتي دشمنش نيز به نقطه ضعف تازه او پي برده است. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فيلم براي مجموعه باند يک پيروزي بزرگ نباشد، لااقل ضامن بقاي مجموعه است و ابرجاسوس بريتانيايي را در ‏هزاره تازه نيز وا نخواهد گذاشت. ولي براي فارستر بدون شک يک پيروزي است. از نکات برجسته فيلم بايد به ‏طراحي صحنه آن اشاره کرد که در صدد باز آفريني خاطره کن آدام است و اوج آن را مي شود در سکانس اپراي توسکا ‏و فرار باند از چنگ همکارنش در هتل ديد. فيلم که 225 ميليون دلار هزينه توليد آن شده، در هفته اول نمايش خود با ‏‏540 سالن در انگلستان توانسته رقم 15 ميليون پاوند را به دست آورد که آغاز خوش براي بيست و دومين باند سينما ‏است. اگر باند را دوست داريد، نيازي به توصيه نداريد. ولي اگر سينماي اکشن با معيارهاي کيفي بالا مد نظر شماست، ‏ذره اي آرامش بيش از مقداري که در عنوان آن وجود دارد قادر به تامين هيجاني نفس گير براي شماست!‏&lt;BR&gt;ژانر: اکشن، ماجرا، مهيج. ‏&lt;BR&gt;‏ ‏&lt;BR&gt;&lt;IMG height=645 alt=ildivo.jpg src=&quot;http://www.proxyg3.com/browse.php?u=http%3A%2F%2Fwww.roozonline.com%2Farchives%2Fimages%2Fildivo.jpg&amp;b=4&quot; width=450&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;ايل ديوو/ملکوتي، معرکه‎&lt;/STRONG&gt;‎‏ ‏Il Divo&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نويسنده و کارگردان: پائولو سورنتينو. موسيقي: تهو تيردو. مدير فيلمبرداري: لوکا بيگاتزي. تدوين: کريستينا ‏تراواگليولي. طراح صحنه: لينو فيورتو. بازيگران: توني سرويلو[جوليو آندرئوتي]، آنا بونايوتو[ليويا دانسه]، پيرا دگلي ‏اسپوستي[بانو انيا]، پائولو گرازيوسي[آلدو مورو] جوليو بوزه تي[يوجينو اسکالفاري]، فلاويو بوچي[فرانکو ‏اوانجليستي]، کارلو بوچيروسو[پائولو چيرينو پوميچينو]، جيورجيو کولانجلي[سالو ليما]، البرتو کراچو[دون ماريو]، ‏لورنزو جيويلي[مينو پيکورللي]، جيانفليچه ايمپتاراتو[وينچنزو اسکوتي]، ماسيمو پ.پ.ليزيو[ويتوريو سبارادلا] و فاني ‏آرادن[همسر سفير فرانسه]. 110 دقيقه. محصول 2008 ايتاليا، فرانسه. نام ديگر: ‏Il Divo: La straordinaria vita ‎di Giulio Andreotti‏. برنده جايزه داوران و نامزد نخل طلاي جشنواره کن، نامزد 5 جايزه از مراسم فيلم اروپايي. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جوليو آندرئوتي سياستمدار ايتاليايي که از سال 1947 بارها به وزارت و سه بار به نخست وزيري برگزيده شده، در ‏آخرين دوره اقتدار خويش به داشتن رابطه با مافيا و دست داشتن در قتل منتقدان خود متهم مي شود... ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;چرا بايد ديد؟&lt;‏‎/strong‏&gt;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جوليو آندرئوتي متولد 1919 رم، سياستمدار ايتاليايي-از حزب دموکرات مسيحي- و سلطان بي تاج و تخت صحنه ‏سياست ايتالياي قرن بيستم که چندين بار به وزارت انتخاب شده شخصيت محوري فيلم است. مردي که حضوري ‏سرنوشت ساز در عرصه سياست ايتالياي پس از جنگ داشته و در سال 1991 از سوي رئيس جمهور فرانچسکو ‏کاسيگا سناتور مادام العمر اعلان شد. آندرئوتي يکي از کساني است که سهمي عمده در جنگ سرد و نبرد ايدئولوژيک ‏دو اردوگاه کمونيسم و سرمايه داري داشته(تشکيل سازماني مخفي به نام گلاديو)، اما فيلم چندان به اين مورد نپرداخته و ‏فقط به سال هاي پاياني عمر وي و ارتباط وي با مافيا اشاره دارد که سبب دوري وي از صحنه سياست براي هميشه شد. ‏&lt;BR&gt;فيلم بر اساس اسناد و روايت هاي مختلف ساخته شده و شخصيتي چند وجهي از آندرئوتي ترسيم مي کند. مردي که بالاي ‏سرش در اتاق خواب تصوير بزرگ کارل مارکس را نصب کرده، به خدا و مسيح اعتقاد دارد و مرتباً براي اعتراف نزد ‏کشيش آشنايش مي رود. ولي از حس طنز سياهي هم برخوردار است که انتقاد از خودش را بي رحمانه تر از هرکسي ‏انجام مي دهد. همچون القابي که به او داده اند و خودش برخي را مي پسندد. مردي که به ادعاي رقبايش نيز بايد اصول ‏سياست و خويشتن داري را بايد از وي آموخت. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بديهي است پرداختن به زندگي چنين سياستمدار برجسته اي که مي تواند نوه راستين ماکياولي باشد، کار ساده اي نيست. ‏در پشت سکان هدايت چنين سفينه اي که خرج کمي نيز در بر نداشته(براي سينماي ايتاليا نزديک به 6 ميليون دلار آب ‏خورده و يک محصول حيثيتي به شمار مي رود) پائولو سورنتينو 38 ساله ناپلي قرار دارد که با ساختن فيلم هاي کوتاه ‏آغاز کرده و شهرتش را مديون ‏L&apos; Uomo in più‏ و پيامدهاي عشق(در همين صفحات معرفي شد) است. او فقط با ‏شش فيلم توانسته خود را يکي از بزرگ ترين نمايندگان سينماي ايتاليا معرفي کند. ‏Il Divo‏ را مي شود نقطه اوج نحوه ‏روايت پر نيش و نوش سورنتينو دانست که هنرپيشه محبوبش در نقش اصلي فيلم توانسته به رغم پرداخت برشتي برخي ‏صحنه ها بدرخشد. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر تا امروز فيلم هاي زندگي نامه اي مربوط به سياستمدران را فاقد جذابيت مي دانستيد، اين يکي مي تواند نظر شما ‏تغييري اساسي ببخشد. چون داراي قابليت هاي بسيار براي ايجاد جذابيت است. بازي هاي فوق العاده و حاشيه صوتي ‏قابل توجهي دارد. البته تم عذاب وجدان نزد آندرئوتي جايگاهي برجسته در روايت فيلم دارد و نوشته هاي به جا مانده از ‏آلدو موروي فقيد نقشي اساسي در شناخت شخصيت او ايفا مي کند. بسيار مشتاقم نظر خود آندرئوتي 89 ساله را در باره ‏اين فيلم بدانم!‏&lt;BR&gt;ژانر: زندگي نامه، درام، تاريخ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 08 Dec 2008 00:49:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abbas223&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>abbas223</dc:creator>
<guid>http://abbas223.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تبلیغات</title>
<link>http://abbas223.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;akss1.blogfa.com&quot;&gt;&lt;IMG height=60 alt=&quot;&quot; src=&quot;C:\Documents and Settings\abbas\My Documents\My Pictures\abbas.gif&quot; width=468 border=0&gt;&lt;/A&gt; </description>
<pubDate>Thu, 09 Oct 2008 04:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abbas223&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>abbas223</dc:creator>
<guid>http://abbas223.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://abbas223.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>دو هفته گذشته را مي توان به حق داغ ترين تابستان سينمايي آغاز هزاره ناميد. در طول هشت سال گذشته هيچ تابستاني ‏را سراغ نداريم که نمايش با اين تعداد فيلم پرفروش همراه بوده باشد. چهارمين اينديانا جونز(314 ميليون دلار فروش) ‏و سپس هالک شگفت انگيز(با 133 ميليون دلار فروش) جاي خود را به شواليه سياه، موميايي(71 ميليون دلار ‏فروش)، پرونده هاي مجهول 2(19 ميليون دلار فروش)، پسر جهنمي 2(73 ميليون دلار فروش) و با زوهان در ‏نيفت(99 ميليون دلار فروش) دادند. شواليه سياه با 441 ميليون دلار عايدي در طول 4 هفته مي رود که رکوردشکن ‏ترين فيلم سال شود، در حالي که فيلم هايي چون سفر به مرکز زمين، ‏WALL-E، ‏Mamma Mia!‎، ‏Pineapple ‎Express، ‏The Sisterhood of the Traveling Pants 2 ‎‏ و برادر ناتني نيز با آغاز اکران شان به صف رقبا ‏پيوسته اند...‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‎&lt;STRONG&gt;‎معرفي فيلم هاي روز سينماي جهان‏‎&lt;/STRONG&gt;‎&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=664 alt=blackknight.jpg src=&quot;http://www.earthle.org/browse.php?u=Oi8vd3d3LnJvb3pvbmxpbmUuY29tL2FyY2hpdmVzL2ltYWdlcy9ibGFja2tuaWdodC5qcGc%3D&amp;b=31&quot; width=450&gt;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‎&lt;STRONG&gt;‎شواليه سياه‎&lt;/STRONG&gt;‎‏ ‏The Dark Knight&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارگردان: کريستوفر نولان. فيلمنامه: جاناتان نولان، کريستوفر نولان بر اساس داستاني از کريستوفر نولان و ديويد ‏اس. گوير و شخصيت هاي خلق شده توسط باب کين. موسيقي: جيمز نيوتن هاوارد، هانس زيمر. مدير فيلمبرداري: والي ‏فيستر. تدوين: لي اسميت. طراح صحنه: ناتات کراولي. بازيگران: کريستين بيل[بروس وين/بتمن]، هيث لجر[جوکر]، ‏آرون اکهارت[هاروي دنت/دو چهره]، مايکل کين[آلفرد پني ورث]، مگي جايلنهال[ريچل ديوز]، گري اولدمن[ستوان ‏جيمز گوردون]، مورگان فريمن[لوشيوس فاکس]، مونيک کورنن[کارآگاه راميرز]، ران دين[کارآگاه وورتز]، کيليان ‏مورفي[مترسک]، چين هان[لائو]، اريک رابرتز[سالواتوره ماروني]. 152 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. نام ديگر: ‏Batman Begins 2 ‎، ‏Batman: The Dark Knight، ‏Rory&apos;s First Kiss، ‏The Dark Knight: The ‎IMAX Experience ‎، ‏Untitled Batman Begins Sequel ‎، ‏Winter Green ‎‏. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تبهکاري به نام جوکر بانکي را سرقت کرده و پس از قتل همدستانش با پول هاي مسروقه فرار مي کند. همزمان اربابان ‏جنايت در گاتام ستي گرد هم مي آيند تا در برابر حملات بتمن و نقشه هاي ستوان جيم گوردون چاره اي بينديشند، چون ‏دادستان شهر هاروي دنت نيز تصميم به مقابله سرسختانه با تبهکاران گرفته و اين سه نفر قصد دارند فساد و جنايت را ‏براي هميشه از شهر بزدايند. تبهکاران از طريق حسابدار چيني شان لائو خبردار مي شوند که پليس قصد حمله به ذخيره ‏مالي شان دارد و تصميم به خروج آن از کشور مي گيرند. در اين هنگام جوکر سر رسيده و به آنان پيشنهاد مي دهد در ‏ازاي دريافت نيمي از کل پول ها به آنان کمک کند و اين کمک چيزي نيست جز کشتن بيتمن! تبهکاران ابتدا او را جدي ‏نمي گيرند، اما بعدها با ربوده و بازگردانده شدن لو به گاتام سيتي توسط بتمن پيشنهاد وي مي پذيرند. جوکر اعلام مي ‏کند اگر بتمن خود را تسليم پليس نکند، هر روز تعدادي از مردم بيگناه را خواهد کشت و زماني که شروع به اين کار ‏مي کند، بروس تصميم به تسليم خود مي گيرد. اما قبل از اين کار دنت اعلام مي کند که بتمن اوست تا جوکر را از ‏سوراخ خود بيرون بکشد. جوکر براي کشتن وي اقدام مي کند، اما گوردون و بتمن قبل از اين کار او را دستگير مي ‏کنند. بعد از بازجويي از جوکر مشخص مي شود که جوکر براي کشتن دنت و ريچل ديوز که اينک محبوب دنت شده، ‏تله گذاشته است. تلاش بتمن و گوردون براي نجات هر دو نفر بي نتيجه مي ماند. ريچل کشته مي شود و نيي از صورت ‏دنت نيز در انفجار به شدت مي سوزد. جوکر نيز از بازداشت گريخته و دنت/دو چهره را که از مرگ ريچل به خشم ‏آمده، تحريک مي کند تا از پليس، تبهکاران، گوردون و بتمن انتقام بگيرد. با اين کار و کشته شدن همزمان بعضي ‏تبهکاران توسط جوکر و بمب گذاري هاي متعدد در شهر مشخص مي شود که وي قصد دارد تا کنترل تمامي گاتام سيتي ‏ر را در دست بگيرد. اينک بتمن نه فقط با جوکر بلکه با دنت نيز که خانواده گوردون را گروگان گرفته، مقابله کند... ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;چرا بايد ديد؟&lt;‏‎/strong‏&gt;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولين بار در ماه مه 1939 بود که موجودي به نام بتمن توسط باب کين و بيل فينگر در قالب داستاني مصور به ‏خوانندگان آمريکايي معرفي شد. و خيلي زود يعني چهار سال بعد در برابر دوربين توسط لوئيس ويلسون تجسد يافت. بنا ‏به سنت آن دوره اين اقتباس سينمايي شکل سريالي 15 قسمتي را داشت که در 1946 با سريال 15 قسمتي ديگري دنبال ‏شد. اين بار رابرت لاوري نقش بتمن/مرد خفاش را بازي مي کرد. اولين فيلم سينمايي در 1966 با شرکت آدام وست به ‏نمايش در امد و سپس به توليد انيميشن يا انتشار داستان هاي تازه بسنده شد. در پايان دهه 1980 و آغاز رونق گرفتن ‏انتقال قهرمانان مصور به روي پرده سينما در قالب فيلم هاي پرخرج و پرفروش، تيم برتون نسخه اي تازه و پيچيده با ‏بازي مايکل کيتون ارائه کرد. بازگشت بتمن با ظهور بزرگ ترين دشمنش روي پرده-جوکر- همراه بود که جک ‏نيکلسون نقش وي را ايفا مي کرد. بازيگري شايسته براي ايفاي نقشي اهريمي که توانست ادامه حضور قهرمان را روي ‏پرده تضمين کند. سه سال بعد، تيم برتون يکي از بهترين دنباله سازي هاي تاريخ سينما را با نام بتمن بازمي گردد ‏کارگرداني کرد که در آن دني دوويتو در نقش پنگوئن شرير به جنگ بتمن مي رفت. استقبال از اين فيلم باعث شد تا دو ‏انيميشن بلند در سال آتي به نمايش در آيد. اما تيم برتون ديگر حاضر به ساخت قسمت ديگري نبود. سکان به دست جوئل ‏شوماکر داده شد و وال کيلمر جاي مايکل کيتون را در هميشه بتمن گرفت. در 1997 دنباله ديگري با نام بتمن و رابين ‏با شرکت جورج کلوني توسط شوماکر عرضه شد و سپس به مدت 8 سال اين پروسه به بايگاني رفت. وقتي در سال ‏‏2005 کريستوفر نولان براي زدودن گر و خاک از لباس هاي سياه بتمن برگزيده شد، به راحتي قابل حدس بود که ‏انتخاب وي از سر ضرورت تزريق خون تاه اي در رگ هاي اين پروژه پولساز است. نولان نه فقط بازيگري تازه و ‏مناسب چون کريستين بيل را براي نقش اصلي فيلم برگزيد، بلکه قصه قهرمان تنهايش را از نو تعريف کرد و زواياي ‏تاريک روح او را نيز روي پرده برد. استقبال منتقدان از بازيافت هنرمندانه اين پديده آن قدر مثبت بود که تهيه کنندگان ‏را براي خرج 180 ميليون دلار جهت ساخت دنباله اي تازه با حضور بزرگ ترين دشمن وي-جوکر- ترغيب کند. ‏حاصل اين سرمايه گذاري اينک روي پرده سينماهاي دنياست و فقط در امريکاي شمالي بيش از 300 ميليون دلار در ‏گيشه به چنگ آورده است. برخورد منتقدان نيز همان طور که تصورش مي رفت، بسيار خوب بوده و مرگ نابهنگام ‏هيث لجر بازيگر نقش جوکر نيز به خودي خود تبديل به تبليغي براي فيلم شده است. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کريستوفر جاناتان جيمز نولان متولد 1970 لندن از اميدهاي امروز سينما از هفت سالگي با دوربين سوپر هشت پدرش ‏شروع به فيلمسازي کرده، در رشته زبان و ادبيات انگليسي درس خوانده و اولين فيلم کوتاه اش به نام سرقت در 1996 ‏ساخته که به همراه دو فيلم کوتاه و سورئاليستي ديگرش به نام هاي ‏tarantella‏ و ‏doodlebug‏ در جشنواره فيلم ‏کمبريج به نمايش در آمده است. اولين فيلم بلندش تعقيب را در 1998 به طريقه سياه و سفيد ساخت ، اما دو سال بعد با ‏يادگاري بود که همه دنيا کشف اش کردند. فيلمي که روايتي پر پيچ و خم همچون ذهن شخصيت اولش داشت که حافظه ‏کوتاه مدت خود را بر اثر ضربه اي از دست داده و با اين حال در صدد شکار قاتل همسرش بود. بي خوابي در 2002 ‏با شرکت آل پاچينو پذيرش همه جانبه او در هاليوود بود که به ساختن فيلمي استوديوي مانند بتمن آغاز مي کند در ‏‏2005 با بودجه اي هنگفت انجاميد. فيلم بعدي او اعتبار/پرستيژ با حضور دو هنرپيشه اصلي فيلم بتمن[بيل و کين]از ‏ديدگاه سبکي چيزي ميان بتمن و يادگاري بود و مانند بسياري از توليدات هاليوود امروز قصه اي محلي با تم هاي جهاني ‏را روايت مي کرد. اما بازگشت شواليه سياه چيز ديگري است. فيلمي نه در سبک و سياق بي خوابي و يادگاري است و ‏نه حال و هواي رازآلود تعقيب را دارد. شواليه سياه برگرداني تيره از قصه اي مصور است که بايد قهرمان آن منجي ‏مردم باشد و به جاي پليس ناتوان از برقراري نظم در برابر جنايتکاران از آنها محافظت کند. اما او خود نيز مشکلات و ‏دلبستگي هايي دارد، حتي اگر يک ميليونر زاده باشد. بروس وين ميليونر و بتمن دو روي يک سکه اند، ولي همين ‏دوگانگي و تضاد چيزي است که جوکر روي آن انگشت مي گذارد. او به بتمن مي گويد تو شبيه مني و مرا کامل مي ‏کني!‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين همان چيزي است که در فلسفه شرق يين و يانگ ناميده مي شود. سياهي و سفيدي که دايره حيات را به دو قسمت ‏مساوي تقسيم کرده اند و بدون يکي ديگري بي معني است. اگر جوکر شيفته واقعي هرج و مرج است، بتمن نظم و ‏ترتيب را دوست دارد و بايد اين بازي ميان آنها برنده واقعي و هميشگي نداشته باشد. در کنار اين تم وقتي با مضمون ‏وجدان اجتماعي و فرديت روبرو مي شويد، اهميت دو چهره بودن شخصيت هاي اصلي قصه را بيشتر و از نظر ‏روانشناختي و جامعه شناختي بيشتر درمي يابيد. دنت، وين و جوک يک مثلث متشاوي الساقين هستند و در خور يکديگر ‏و نمايندگان ارکاني که وجودشان حيات اجتماعي را مي تواند شکلي ديگر و نه لاجرم تازه ببخشد. اگر جوکر و ساديسم ‏دروني او را نماينده شر مطلق بگيريم اشتباه کرده ايم. چه کسي از کودکي وي خبر دارد؟ چه کسي انگيزه هاي او را ‏مانند بتمن و دنت درک مي کند؟ اين همان چيزي است که نولان با کمي خساست از ما پنهان مي کند تا تعادلي به ‏وضعيت قصه اش بدهد. در عوض موجودات ديگري مانند بتمن هاي قلابي ابتداي فيلم يا حضور کوتاه مدت مترسک به ‏قصه اضافه مي کند تا بر وضعيت قهرمان اصلي فيلم نوري بيشتر بيفکند. اگر بتمن زاده دوران منع مشروبات الکلي و ‏اوج گرفتن دسته جات تبهکاري و گانگستري در آمريکا بود، بتمن فعلي از دنياي پيچيده تري مي آيد. ماشين روز قيامت ‏او بايد در خورد مقابله با تبهکاران قرن جديد باشد. کساني که به گاتام سيتي قانع نيستند و دايره فعاليت هايشان از ‏مرزهاي آمريکا هم بيرون مي رود. بنابر اين بتمن نيز به دوستاني نياز دارد، کساني چون فاکس که به خوبي در دل ‏قصه جا افتاده اند. همين باعث مي شود تا فيلم از يک قصه پليسي معمولي دور شده و در قالب فيلمي مربوط به ‏ماجراهاي بتمن به خوبي جا بيفتد. فضاي سرد و خاکستري کل فيلم هيچ نشاني از گرمي و نجات کامل به بيننده عرضه ‏نمي کند، هر چند صحنه هاي اکشن نفس گيرش که آدرنالين خالص توليد مي کنند براي لحظه اي دلش را خنک خواهد ‏کرد. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کريستوفر نولان فيلمساز باهوش و با استعدادي است. حاصل کارش درون سيستم تجاري سينماي آمريکا نيز قابل ‏سرزنش نبوده و بعيد است دچار لغزش شود. شکستن رکوردهاي گيشه نيز حاکي از تيزبيني و موقعيت سنجي اش دارد، ‏اما با وجود لذت بردن از شواليه سياه به عنوان يک فيلم سرگرم کننده صرف و ماهرانه، ترجيح مي دهم يک فيلم کم ‏خرج تر از او مانند تعقيب را دوباره ببينم. البته خيلي عظيمي از تماشاگران شواليه سياه که به دليل پيچيدگي قصه و ‏طولاني بودنش حاضر به تماشاي دوباره و چندباره آن هستند، با من موافق نخواهند بود. شما چطور؟ ‏&lt;BR&gt;ژانر: اکشن، جنايي، درام، رازآميز، مهيج. ‏&lt;BR&gt;‏ ‏&lt;BR&gt;&lt;IMG height=610 alt=thexfiles.jpg src=&quot;http://www.earthle.org/browse.php?u=Oi8vd3d3LnJvb3pvbmxpbmUuY29tL2FyY2hpdmVzL2ltYWdlcy90aGV4ZmlsZXMuanBn&amp;b=31&quot; width=450&gt;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;پرونده هاي مجهول: مي خواهم باور کنم‏‎&lt;/STRONG&gt;‎‏ ‏The X Files: I Want to Believe‎&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارگردان: کريس کارتر. فيلمنامه: فرانک اسپوتنيتز، کريس کارتر بر اساس سريال پرونده هاي مجهول. موسيقي: ‏مارک اسنو. مدير فيلمبرداري: بيل رو. تدوين: ريچارد اي. هريس. طراح صحنه: مارک اس. فريبورن. بازيگران: ‏ديويد داکاوني[فاکس مالدر]، جيليان آرمسترانگ[دانا اسکالي]، آماندا پيت[داکوتا ويتني]، بيل کانلي[پدر جوزف ‏کريسمن]، آلوين &quot;اگزبيت&quot; جوينر[مامور مازلي درامي]، ميچل پيلجي[والتر اسکينر]، کالوم کيت رني[جنک داکيشين]. ‏‏105 دقيقه. محصول 2008 آمريکا، کانادا. نام ديگر: ‏The X Files 2‎‏ ، ‏The X Files: Done One‏.‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شش سال بعد از وقايع پاياني سريال و فرار مالدر، زني جوان در غزب ويرجينيا ربوده مي شود. مدتي بعد مامورين با ‏کمک کشيشي که ازقدرت فراطبيعي برخوردار است، دست بريده اي را که زير برف ها دفن شده مي يابند. اين تنها ‏سرنخ موجود با حادثه ناپديد شده زن جوان مي باشد، که بعدها مشخص مي شود مامور پليس است. سرکار مازلي درامي ‏از دانا اسکالي نيز که از خدمت در ‏FBI‏ خارج و در يک بيمارستان به عنوان پزشک مشغول به کار شده، براي سافتن ‏مالدر کمک مي خواهد. او يقين دارد تنها کسي که مي تواند اين پرونده را حل کند کسي نيست جز فاکس مالدر. اسکالي ‏به سراغ مالدر رفته و به وي مي گويد که در ازاي کمک به حل اين پرونده ‏FBI‏ حاضر است وي را عفو کند. اما مالدر ‏ايتدا باور ندارد و همه اينها را نقشه اي براي به دام انداختن خود ارزيابي مي کند. آن دو به واشنگتن رفته و با مسئول ‏پرونده داکوتا ويتني ملاقات مي کنندو سپس به سراغ پدر جوزف فيتزپاتريک کريسمن مي روند که در يافتن دست بريده ‏به پليس کمک کرده بود. مالدر مي خواهد حرف ها او را مبني بر دريافت الهام از سوي خدا براي کشف جنايت باور ‏کند، اما اسکالي پيشينه او را گوشزد کرده و حرف هاي او را رد مي کند. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتي زن دوم نيز ربوده مي شود، ويتني و درامي به همراه مالدر و کريسمن به محل حادثه مي روند. در آنجا چشمان ‏کريسمن شروع به خون ريزي کرده و مالدر را بيش از پيش به صحت گفته هاي وي وادار مي کند. فرداي آن روز او به ‏ديدن ويتني مي رود تا روي پرونده ربوده شدن زن دوم کار کنند. کريسمن نيز که به آنها پيوسته، مامورين را به محلي ‏دفن اعضاي بدن انسان در منطقه اي يخ زده راهنمايي مي کند. بررسي اعضاي به دست آمده مامورين را به يک ‏موسسه انتقال عضو و شخصي به اسم داکيشين که در کودکي مورد تعرض پدر کريسمن قرار گرفته، رهنمون مي سازد. ‏داکيشين مي گريزد و در کيفي که از به جاي مي گذارد، سري يافت مي شود. مالدر و ويتني به تعقيب داکيشين مي ‏پردازند و طي اين کار ويتني کشته مي شود. اسکالي نيز که به ديدن کريسمن رفته با بيهوش شدن وي و انتقالش به ‏بيمارستان درمي يابد که او مبتلا به سرطان پيشرفته است. مالدر که اتومبيل اسکالي را قرض گرفته در شهرک نزديک ‏ربوده شدن زدن دوم، رد داکيشين را پيدا مي کند. اما داکيشين که به تعقيب شدنش توسط مالدر پي برده، اتومبيل او را ‏در جاده اي دور افتاده سرنگون مي کند. اسکالي که تماسش با مالدر قطع شده، زماني که از گرفتن کمک از ‏FBI‏ نا اميد ‏مي شود شخصاً به محل مي رود. اما مالدر که از سانحه نجات يافته، قبل از او به مخفيگاه داکيشين رسيده و با حقايق ‏هولناکي روبرو شده است...‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;چرا بايد ديد؟&lt;‏‎/strong‏&gt;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کريستوفر کارل کارتر متولد 1956 بلفلاور، کاليفرنيا و فارغ التحصيل رشته روزنامه نگاري از دانشگاه ايالتي ‏کاليفرنيا در لانگ بيچ است. روزنامه نگار آزاد و مدتي سردبير مجله موج سواري بوده و از 1985 با نوشتن فيلمنامه ‏در استوديوهاي ديزني شروع به کار در زمينه فيلم کرده است. در 1992 به شبکه تلويزيوني فاکس قرن بيستم پيوست و ‏سريال پرونده هاي مجهول را خلق کرد که پخش آن از سال 1993 آغاز و تا 2002 ادامه پيدا کرد. اين مجموعه براي ‏او و همکارانش جوايز معتبر فراواني از جمله گولدن گلاب و امي به ارمغان آورد و تبديل به يک پديده محبوب شد. ‏کارتر تاکنون سريال هاي ديگري مانند هزاره(1996) و ‏Harsh Realm‏(1999) نيز نوشته و گاه قسمت هايي از آنها ‏را تهيه و کارگرداني نيز کرده است. تقريباً تمامي اين سريال موفق بوده و توانسته اند جايگاه مناسبي در ميان تماشاگران ‏همه کشورهاي دنيا پيدا کنند. اما پرونده هاي مجهول بدون شک مهم ترين کار او و موفق ترين آنهاست. پرونده هاي ‏مجهول که در 201 قسمت توليد و پخش شد، کارگردان هاي متعددي به خود ديد. کريس کارتر نيز اولين تجربه هاي ‏فيلمسازي خود را با ساختن 10 اپيزود آن به دست آورد. اما وقتي در 1998 قرار شد نسخه سينمايي پرونده هاي ‏مجهول با نام دوم ‏Fight the Future‏ توليد شود، راب بومن که قسمت هاي زيادي از مجموعه را ساخته بود، روي ‏صندلي کارگرداني آن قرار گرفت. اما حاصل کار از نظر تجاري و هنري به اندازه سريال موفق نبود و به زحمت ‏توانست هزينه هاي توليد خود را بازگرداند. و اينک يک دهه بعد از اولين فيلم سينمايي و شش سال پس از اتمام سريال ‏خود کريس کارتر پشت دوربين قرار گرفته تا دومين قسمت سينمايي ماجراهاي مالدر و اسکالي را با نام فرعي مي ‏خواهم باور کنم کارگرداني کند. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرونده هاي مجهول يکي از پديده هاي مهم و قابل مطالعه جدي تاريخ تلويزيون-بيشتر- و حالا سينماست-کمتر- که سهم ‏اصلي را در نضج گرفتن ساخت سريال ها و فيلم هايي با تم ماورالطبيعه دارد. يک معجون قوي يا بهتر بگوييم فرمولي ‏ترکيبي از گونه هاي تريلر، رازآميز، ماجرايي، جنايي و کارآگاهي که قهرمان هايش بيش از آن که با شواهد و مستندات ‏فيزيکي سر و کار داشته باشند، با حوادث و شواهد غير طبيعي و فراطبيعي دست و پنجه نرم مي کنند. البته همه اينها با ‏اتکا به دو شخصيت اصلي- مالدر باورمند به فراطبيعت و حوادث غير قابل توضيح از نظر علمي مانند اجسام ناشناخته ‏پرنده و بيگانه و ديگري اسکالي که هيچ چيز بدون توضيح و دليل علمي در قاموس و تفکرش معنايي ندارد- با پيرنگ ‏اصلي تلاش دولت يا دولتي درون دولت آمريکا براي تماس با ديگر ساکنان هوشمند کهکهشان و سعي در انکار اين ‏پروژه و پديده ها در انظار عمومي که شخصاً با علاقه تمام و صرفاً به دليل جذابيت همين موضوع تئوري توطئه و ‏بشقاب پرنده ها کل 201 قسمت آن را تماشا کردم. ولي با نسخه سينمايي اش نتوانستم ارتباط چنداني برقرار کنم و ‏فرمولي که در کادر بسته تلويزيون توانسته بود ميليون ها نفر و مرا جلب خود کند، روي پرده نقره اي نتوانست به اندازه ‏کافي مهيج و گيرا باشد. اما افزايش روز افزون طرفداران اين سريال و اشتياق دائمي تهيه کنندگان هاليوودي به کشيدن ‏شيره تمام سوژه هاي امتحان پس داده و موفق باعث تا بار ديگر در سايه آن شهرت و محبوبيت فيلم سينمايي تازه اي ‏ساخته شده و قهرمانان پرونده هاي مجهول را به سر وقت معماي تازه اي بفرستند. براي افزودن رمز و راز و تشويق ‏تماشاگران به تماشاي اين يکي نيز کوشيده شد تا خط داستاني آن و مراحل توليدش به شدت مخفي بماند. البته براي پرهيز ‏از هرگونه مخاطره احتمالي بيش از 30 ميليون دلار بودجه برايش در نظر گرفته نشد و به نظر نمي رسد در بازگشت ‏سرمايه دچار مشکل جدي شود، هر چند رقبايي بسيار سرسخت روي پرده دارد. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نام فرعي اين قسمت از جمله اي گرفته اي شده که از همان قسمت آغازين سريال مالدر با نصب پوستر بشقاب پرنده اي ‏در دفترش با همين نوشته سعي داشت آن را به اسکالي و تماشاگران بقبولاند. اعتراف مي کنم در ميان دوستداران واقعي ‏علم مثل خود من که شيفته پديده هاي توضيح ناپذير هم هستند، توانست موفق شود. اما تماشاي دومين نسخه سينمايي ‏ماجراهاي مالدر و اسکالي نيز مانند اولي نتوانست به اندازه سريال اصلي برايم هيجان انگيز باشد. مشکل در فقدان همان ‏پيرنگ اصلي سريال است که قصه فعلي را در مقايسه با آن کمرنگ و فاقد قدرت مي نماياند. ابته شخصاً آرزو مي کنم ‏توفيق در گيشه يارش باشد چون کارتر در مصاحبه اي با مجله ‏Entertainment Weekly‏ ساخته قسمت سومي در ‏‏2012 با پيرنگ اصلي سريال را منوط به سودآور بودن قسمت فعلي دانسته است. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرونده هاي مجهول: مي خواهم باور کنم در شکل فعلي و مستقل ان يک فيلم پليسي جنايي متوسط است که مايه هاي ‏ماورالطبيعه کمک زيادي در حل قصه آن نمي کند. بلکه تحقيقات مالدر و ديگران است که به يافته شدن رد ربايندگان و ‏دزدان اعضاي بدن منجر مي شود و شکل و شمايل يک فيلم کارآگاهي معمول را بيشتر دارد. منتها روي طناب موفقيت ‏سريال و محبوبيت دو بازيگر اصلي آن راه مي رود و موفق مي شود تعادلش را براي رسيدن به پايان خط حفظ کند. هر ‏چند چهره جيليان آرمسترانگ در مقايسه با ديويد داکاوني بيشتر شکسته شده باشد و يقيناً براي حضور در قسمت سوم ‏بايد متحمل گريمي بسيار سنگين تر شود. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نويسنده و کارگردان فيلم کوشيده تا از فضاي لوکيشن انتخاب شده و اشاره به حوادث روز-مانند کودک آزار بودن پدر ‏کريسمن يا تصوير جورج بوش در دفتر ‏FBI‏ که در بازگشت مالدر و اسکالي به محل کار سابق شان که با شليک خنده ‏تماشاگران روبرو مي شود- رنگي امروزي تر به فيلم خود بدهد و موفق هم مي شود. اما فيلم هنوز بسيار کار دارد تا ‏اثري معاصر به معناي واقعي آن قلمداد شود. بهتر است آن را در قالب يک فيلم جنايي کمي تا قسمتي پيچيده ببينيد و نه ‏بيشتر! شخصاً اگر وقت اضافه داشته باشم، دي وي دي کل سريال را يک بار ديگر پشت سر هم تماشا مي کنم و منتظر ‏ساخته شدن سومين و احتمالاً سومين نسخه سينمايي آن مي مانم. ولي شما بهتر است با رفتن به سينما و خريد بليط ‏موجبات ساخته شدن آن را فراهم کنيد!‏&lt;BR&gt;ژانر: رازآميز، علمي تخيلي. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG height=672 alt=helliboy.jpg src=&quot;http://www.earthle.org/browse.php?u=Oi8vd3d3LnJvb3pvbmxpbmUuY29tL2FyY2hpdmVzL2ltYWdlcy9oZWxsaWJveS5qcGc%3D&amp;b=31&quot; width=450&gt;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;هل بوي 2/پسر جهنمي 2 : ارتش طلايي‎&lt;/STRONG&gt;‎‏ ‏Hellboy II: The Golden Army&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارگردان: گيلرمو دل تورو. فيلمنامه: گيلرمو دل تورو بر اساس داستاني از خودش و مايک ميگنولا و قصه مصور ‏ميگنولا. موسيقي: دني الفمن. مدير فيلمبرداري: گيلرمو ناوارو. تدوين: برنات ويلاپلانا. طراح صحنه: استفن اسکات. ‏بازيگران: ران پرلمن[هل بوي/پسر جهنمي]، سلما بلير[ليز شرمن]، داگ جونز[ايب ساپين/فرشته مرگ/پيشکار]، جيمز ‏داد[جان کراس]، جان الکساندر[جان کراس]، ست مک فارلين[جان کراس-فقط صدا]، لوک گاس[شاهزاده نوادا]، انا ‏والتون[شاهزاده نوآلا]، جفري تمبور[تام منينگ]، جان هارت[پرفسور تره ور بروتنهولم]. 120 دقيقه. محصول 2008 ‏آمريکا، آلمان. نام ديگر: ‏Hellboy 2‎، ‏Hellboy 2 - Die goldene Armee‎‏.‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در کريسمس سال 1955، هل بوي نوجوان قصه اي از پدرخوانده اش پرفسور تره ور بروتنهولم درباره نبردي باستاني ‏ميان انسان ها و موجوادت اساطيري مي شنود. در اين قصه جني براي بالور پادشاه الوس ارتشي طلايي بالغ بر 4900 ‏سرباز شکست ناپذير مي سازد که توسط تاجي مخصوص کنترل مي شوند. اين ارتش فقط مي تواند در اختيار کساني ‏قرار بگيرد که خون خانواده پادشاهي در رگ هايشان جاري باشد. وقتي بالور شاه مي فهمد که اين ارتش قادر به نابودي ‏بي ترحم تمامي انسان هاست، تصميم به کنار گذاشتن شان مي گيرد. پسرش شاهزاده نوادا اين تصميم را قبول ندارد و به ‏تبعيدي خودخواسته تن مي دهد. تاج مخصوص نيز 3 قطعه شده و يک قطعه آن در اختيار انسان ها گذاشته مي شود. دو ‏قطعه ديگر نيز نزد بالور مي ماند تا ارتش طلايي هرگز به کار نيفتد. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمان حال. نوادا تصميم به جنگ عليه انسان ها گرفته و با به دست آوردن يکي از قطعات تاج تصميم به احياي ارتش ‏طلايي مي گيرد. اما پدرش با اين کار مخالف است و او را نزد خود مي خواند. نوادا با کشتن پدر و به دست آوردن يکي ‏ديگر از قطعات تاج خود را به اجراي نقشه اش نزديک تر مي بيند. ولي خواهر دوقلويش شاهزاده نوآلا با سومين قطعه ‏مي گريزد. همزمان هل بوي که سرانجام دل ليز را به دست آورده با سازمان خود دچار بر سر نگهداري راز وجود خود ‏دچار مشکل مي شود. در طي يک ماموريت تازه هل بوي که عصبي شده وجود خود را در مصاحبه اي براي تمام دنيا ‏آشکار مي کند. آنها در اين ماموريت قطعه سوم تاج را به دست مي آورند و ايب ساپين نيز کشف مي کند ه ليز آبستن ‏است. مافوق هاي آنان که از رفتار هل بوي به خشم آمده اند، ماموري به نام کراس را براي کنترل گروه به آنجا مي ‏فرستند. کراس نيز موجودي غير طبيعي است و پذيرش وي در گروه براي هل بوي و ديگران کار ساده اي به نظر نمي ‏آيد. آنها در تعقيب سرنخ هاي موجود به نقشه اي دست مي يابند که محل اختفاي ارتش طلايي در آن مشخص شده است. ‏ايب در طول مراقبت از شاهزاده نوآلا شيفته او مي شود، اما شاهزاده نوادا رد خواهرش را در قرارگاه هل بوي و ‏دوستانش يافته و به آنجا مي رود تا سومين قطعه و نقشه را به چنگ آورد. نوآلا نقشه را سوزانده و آخرين قطعه را ميان ‏يکي از کتاب هاي ايب مخفي مي کند. نوادا وي را ربوده و پس از وارد کردن زخمي مرگبار به هل بوي مي گريزد. اين ‏واقعه سبب مي شود تا ايب به همراه هل بوي، ليز و کراس براي يافتن آن دو وارد عمل شوند...‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;چرا بايد ديد؟&lt;‏‎/strong‏&gt;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هل بوي/پسر جهنمي از قهرمانان نسل جديد قصه هاي مصور است که اولين بار در سال 1993 به خواننده ها معرفي ‏شد. هل بوي مخلق مايک ميگنولا است و مانند مجموعه پرونده هاي مجهول قهرمان هايش در دفتر تحقيقات فراطبيعي و ‏دفاع که اختصاراً ‏B.P.R.D. ‎‏ يا ‏‎ BPRD‎ناميده مي شود، سرگرم فعاليت هستند. البته بر خلاف مالدر و اسکالي کساني ‏که در اين دفتر کار مي کنند نيز خود اکثراً موجوداتي غير طبيعي هستند. از جمله هل بوي که در سال هاي پاياني جنگ ‏جهاني دوم توسط پروفسور تره ور بروتنهولم يافته و به فرزندي پذيرفته مي شود. در کنار هل بوي ايب ساپين دو ‏زيستي و ليز شرمن هم وجود دارند و در حل بعضي معماها به يکديگر کمک مي کنند. اما مافوق هايشان اصرار دارند ‏که وجود چنين دفتر و افراد را انکار کنند. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وجود پيشينه موفقيت آميز قصه او داشتن طرفداراني بالقوه که مي توانند تماشاگران بالفعل برگردان هاي سينمايي اين ‏گونه قصه ها باشند و اصولا شبيه فيلمنامه هاي آماده به نظر مي رسند، در کنار نياز بازار و در واقع تماشاگر پاپ ‏خورن نوجوان به دو ساعت تفريح خالص و بي نياز به تفکر خيلي زود پاي هل بوي را نيز به سينما باز کرد. اولين ‏نسخه سينمايي هل بوي 4 سال قبل (بعد از بازي ويديويي، ورق هاي بازي و ... آن) توسط دل تورو ساخته شد. کسي که ‏مي توان او را يکي از از پديده هاي سينماي اسپانيولي زبان امروز دانست. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دل تورو متولد 1964 گوادالاخاراي مکزيک است. در نوجواني علاقه خود به فيلمسازي را کشف کرد و بعدها زير ‏نظر ديک اسميت[چهره پرداز جن گير] گريم و جلوه هاي ويژه را آموخت و اولين فيلم کوتاه خود را ساخت. ده سالي را ‏به عنوان سرپرست چهره پردازي کار کرد و کمپاني شخصي خودش نکروپا را در اواسط دهه 1980 تاسيس نمود. ‏همزمان به تهيه و ساخت فيلم و سريال در تلويزيون مکزيک پرداخت. اولين فيلم بلندش کرونوس نه جايزه آريل[ اسکار ‏مکزيکي] را به همراه جايزه منتقدان جشنواره کن و 8 جايزه بين الملي ديگر به دست آورد. با اين فيلم تماشاگران و ‏منتقدان سراسر جهان با دل تورو و دنياي سرشار از راز و خيال وي آشنا شدند. دنياي همچون آثار ادگار آلن پو که ‏حشرات، مجسمه ها و سمبل هاي مسيحي[مخصوصاً از نوع کاتوليکي اش] در آن حضور داشتند. چهار سال بعد از ‏کرونوس به هاليوود رفت و ميميک را با شرکت ميرا سوروينو کارگرداني نمود. هر چند اين فيلم موفقيت تجاري قابل ‏توجهي به دست آورد، اما به نظر مي رسيد جايگاهي در کارنامه وي ندارد. سال 2001 و بازگشت به محيط آشنا و ‏ساخت ستون فقرات شيطان در کمپاني تازه تاسيس خود به نام تکيلا نقطه اوج ديگري براي کارنامه دل تورو رقم زد و ‏براي بازيگر اصلي فيلم ادواردو نوريه گا نيز شهرت بين المللي به ارمغان آورد. ستون فقرات شيطان که جنگ داخلي ‏اسپانيا را براي پس زمينه قصه خود انتخاب کرده بود، جايزه بهترين فيلم فانتزي اروپايي جشنواره آمستردام دريافت کرد ‏و در جشنواره متعددي خوش درخشيد. پس از اين فيلم دل تورو دوباره به هاليوود بازگشت و اين بار با دقت و وسواس ‏بيشتري شروع به کار نمود. بليد 2 [‏Blade‏] و سپس پسر جهنمي[‏Hellboy‏] موفقيت هاي مالي قابل توجهي براي دل ‏تورو کسب کردند. دو سال قبل بازگشت به دوران جنگ داخلي اسپانيا بزرگ ترين نقطه اوج کارنامه فيلمسازي وي را ‏رقم زد. نمايش افتتاحيه هزار توي پان - سفر يا بهتر بگوييم گريز دخترکي خيال پرست از دنياي پر از خشونت ‏پيرامونش به دنياي افسانه ها- با تشويق 22 دقيقه اي تماشاگران در جشنواره کن پايان يافت و در کنار کسب جوايز گويا ‏و بافتا در مراسم اسکار نيز سه جايزه را نصيب گروه سازنده اش کرد. فيلمي که در قالب يک قصه پريان طبع آزمايي ‏دل تورو در زمينه شناخت اتوريته، فاشيسم و جنايت بود و نگاهي غمخوارانه به سرنوشت تلخ آزادي خواهان کشته شده ‏به دست افسران فرانکو داشت. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هل بوي فاقد جديت هزارتوي پان است و گويا زنگ تفريح يا دورخيزي براي کار بزرگ بعدي باشد. اما دل تورو با ‏وسواس تمام و دلبستگي آن را کارگرداني است. نبرد ميان انسان ها و موجودات اساطيري سوژه اي بسيار ناب براي ‏کارگرداني چون اوست و طبعاً برخي ها بتوانند تعابير فرامتني نيز از دل آن بيرون بکشند. اما بياييد فارغ از اين تعابير ‏و در قالب يک قصه مهيج با آن روبرو شويم. هل بوي نيز فرمولي مشخص دارد از نجات دنيا توسط ماموري زبده، ‏يعني يک کهن الگو که قهرمان اصلي آن واجد قدرت هايي فراطبيعي است. مگر جيمزباند يا امثال او نبودند و نيستند؟&lt;BR&gt;هل بوي نيز از تمامي سنت هاي چنين فيلم هايي پيروي مي کند. از جمله طراحي صحنه چشمگير و سکانس پر زرق و ‏برق درگيري نهايي که بايد در مکاني عجيب و غريب صورت بگيرد. دل تورو تمامي اين فرمول را با دنياي خود و ‏ميگنولا به خوبي ممزوج کرده و حاصل کار فيلمي مسنجم است که بيننده اش را دچار سرگيجه نمي کند. در عوض آنچه ‏به وي ارزاني مي دارد، دو ساعت تفريح خالص همراه با ارضاي خاطر است. چون دل تورو به خوبي رگ خواب ‏تماشاگر کم حوصله امروزي را دريافته و نياز او به رگباري از تصاوير و فانتزي براي درک انسانيت(باعث تاسف ‏است!) خيلي خوب حس مي کند. مي شود روي خستگي تاريخي بشر و نياز وي به گريز از تعقل صفحه ها سياه کرد و ‏هل بوي را شاهد مثالي درجه يک آن دانست، ولي اين مکان جاي چنين بحثي نيست. پس خلاصه کنيم که هل بوي 2 نيز ‏با به دست آوردن نيمي از بودجه 72 ميليون دلاريش در هفته اول نمايش خود و رسيدن به همين مبلغ در دومين هفته به ‏صف پرفروش ها پيوسته و اين رقم در هفته هاي آخر تابستان بيشتر و بيشتر هم خواهد شد. چون در مقايسه با خيلي ها ‏از جمله راب کوهن يا کريس کارتر، اصولا گيلرمو دل تورو دنياي ذهني پيچيده تر و خلاقانه تري دارد و به مديوم نيز ‏مسلط تر است. ضمناً دل تورو مژده ساخته شدن قسمت سومي را در مصاحبه اخير خود به دوستداران هل بوي داده ‏است!‏&lt;BR&gt;ژانر: اکشن، ماجرايي، کمدي، درام، فانتزي، علمي تخيلي. ‏&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 22 Aug 2008 00:46:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abbas223&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>abbas223</dc:creator>
<guid>http://abbas223.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://abbas223.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;!-- PayPerClick Advertise Ment system --&gt;
&lt;SCRIPT language=JavaScript src=&quot;http://irclicks.ir/showbanner.php?uname=abbas2&amp;type=2&quot; type=text/javascript&gt;&lt;/SCRIPT&gt;

&lt;SCRIPT language=JavaScript src=&quot;http://irclicks.ir/showbanner.php?uname=abbas2&amp;type=2&quot; type=text/javascript&gt;&lt;/SCRIPT&gt;
&lt;A title=PayPerClick href=&quot;http://www.irclicks.ir/gobanner.php?user=abbas2&amp;bID=35&amp;c=MjAwOC0wOC0yMC0xMQ==&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG src=&quot;http://irclicks.ir/2.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;A title=PayPerClick href=&quot;http://www.irclicks.ir/gobanner.php?user=abbas2&amp;bID=35&amp;c=MjAwOC0wOC0yMC0xMQ==&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG src=&quot;http://irclicks.ir/2.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 Aug 2008 19:52:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abbas223&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>abbas223</dc:creator>
<guid>http://abbas223.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://abbas223.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;با سلام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;قبل از بازدید این وبلاگ برای راهنمای و بازدید بهتر حتما در قسمت &lt;FONT color=#ff0000&gt;موضوعات وبلاگ &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;U&gt;روش خرید&lt;/U&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; را مطالعه فرمایید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;با تشکر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 Aug 2008 23:47:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abbas223&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>abbas223</dc:creator>
<guid>http://abbas223.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://abbas223.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;IMG height=688 alt=ladron.jpg src=&quot;http://www.earthle.org/browse.php?u=Oi8vd3d3LnJvb3pvbmxpbmUuY29tL2FyY2hpdmVzL2ltYWdlcy9sYWRyb24uanBn&amp;b=31&quot; width=450&gt;&lt;BR&gt;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;سرقت از يک دزد‎&lt;/STRONG&gt;‎‏ ‏Ladrón que roba a ladrón&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارگردان: جو منندز. فيلمنامه: يويو هنريکسون. موسيقي: آندرس لوين. مدير فيلمبرداري: آدام سيلور. تدوين: جو منندز. ‏طراح صحنه: کريستوفر تاندون. بازيگران: فرناندو کولونگا[آلخاندرو تولدو]، ميگوئل واروني[اميليو لوپز]، گابريل ‏سوتو[آنيوال کانو]، يولي گونزالو[گلوريا]، ايوونه مونترو[رافائلا]، سونيا اسميت[ورونيکا والدز]، سائول ‏ليسازو[موکتزوما والدز]، اسکار توره س[ميگوئلتو]، روبن گارفياس[رافا]، يويو هنريکسون[خوليو ميراندا]، ريچارد ‏آزورديا[پريميتيو]، ليديا پيرس[بلانکا]. 98 دقيقه. محصول 2007 آمريکا. نام ديگر: ‏Bandoleros، ‏Movidas‏.‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اميليو تبهکار کلمبيايي از راه هاي ‏غير‏ قانوني وارد لس آنجلس مي شود. او دو هفته وقت و گروهي زبده لازم دارد تا ‏به موکتزوما والدز همکار پيشين خود اکنون با فروش داروهاي تقلبي به لاتين تبارها مردي ثروتمند شده، دستبرد بزند. ‏آلخاندرو دوست اميليو و فروشنده دي وي دي هاي قاچاق گروهي را براي سرقت آماده مي کند، اما همه اين افراد غير ‏حرفه اي هستند و به نظر نمي رسد که نقشه با موفقيت به انجام برسد. اميليو از گروه راضي نيست، اما بعداز آموزش ‏هايي سريع دست به کار شده و به منزل والدز نفوذ مي کنند. گاو صندوق بزرگي که والدز تمام ول هايش را در آن ‏نگهداري مي کند به شدت تحت محافظت قرار دارد و باز کردن آن بدون دسترسي به دو کليد آن ممکن نيست. اميليو و ‏گروهش طي يک مهماني در منزل والدز موفق به دزديدن کليدها و در نتيجه خالي کردن گاوصندوق والدز مي شوند. اما ‏بعدها تمامي پول هاي مسروقه را به قربانيان نگون بخت داروهاي تقلبي والدز برمي گردانند. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;چرا بايد ديد؟‎ &lt;/STRONG&gt;‎&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جو منندر متولد 1969 نيويورک است. والدينش از تبعيديان کوبايي بودند، اما جو بر خلاف آنان به سوي سياست گرايش ‏نيافت.دريافت يک دوربين سوپر 8 به عنوان هديه از سوي مادربزرگش در 8 سالگي مسير زندگي او را تعيين کرد. از ‏همان زمان با بردار کوچکش، پسر خاله ها و ديگر اعضاي فاميل شروع به ساختن فيلم کرد تا اينکه در 24 سالگي به ‏تلويزيون راه يافت. او يکي از 10 کارگردان رو به رشد لاتين تبار امروز آمريکاست. از 1995 با نوشتن و ‏کارگرداني اپيزودهاي متعددي از سريال هاي تلويزيوني مختلف شروع به فيلمسازي کرده و اولين فيلمش را در 2003 ‏با نام شکار انسان ساخته که برنده جايزه بهترين کارگرداني جشنواره ‏Method Fest‏ شد. سرقت از يک دزد يا دزدي ‏که به دزد زد دومين فيلم بلنداوست که در کنار ‏La Misma Luna‏ پرفروش ترين فيلم اسپانيايي زبان تاريخ سينماي ‏آمريکا محسوب مي شود. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دسته يازده، دوازده و سيزده نفري اوشن را فراموش کنيد و به قصه انتقام رابين هود گونه دزدهاي اسپانيايي گوش فرا ‏دهيد. يک کمدي فوق العاده سرگرم کننده که با وجود آشنا بودن قصه اش، شما را با داستانک هاي خود از ته دل به خنده ‏وادار خواهد کرد. البته هنوز براي بسياري که اطلاعات اندکي نسبت به زندگي در آمريکا دارند، پذيرش فيلمي ‏اسپانيولي زبان از اين منطقه دشوار است. اما همسايگي آمريکا و مکزيک و بسياري از کشورهاي آمريکاي لاتين و ‏بالطبع حضور مهاجران بسيار اين زبان را به زبان اول يا دوم بسياري از ساکنان ايالات متحده آمريکا تبديل کرده است. ‏و همان طور که يکي از شخصيت هاي فيلم خطاب به مامور امنيتي مي گويد: آقاجان اينجا آمريکاست برو اسپانيولي ياد ‏بگير!‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جو منندز فيلمساز تازه نفسي است. اين تازه نفس بودن در جاي جاي فيلم پيداست. از تيتراژ ابتدايي و انتهايي سرخوشانه ‏فيلم که بيننده را وادار مي کند تا آخرين نوشته هاي تيتراژ پاياني را دنبال کند گرفته تا ضرب آهنگ سريع فيلم و ‏شخصيت هاي طناز آن که هر کدام شان براي ساخت يک فيلم کافي هستند. و از همه جالب تر انتخاب هنرپيشه اي با ‏شباهت بسيار به جورج کلوني براي نقش منفي فيلم که از ديگر عوامل جذابيت آن به شمار مي رود. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرقت از يک دزد يکي از بهترين سکانس هاي افتتاحيه چنين فيلم هايي را دارد که طي آن والدز يقه بازيگر فيلم تبليغاتي ‏را گرفته و بعد از شنيدن ادعاي او درباره بازي به سبک اکتورز استوديو اخراجش مي کند. اين ريزبيني در همه جاي ‏فيلم حفظ شده و شخصيت هاي ديگر نيز به همين سبک و سياق معرفي مي شوند. اين دومين فيلم منندز است و بر خلاف ‏فيلم پيشين که داستاني واقع گرايانه، خشن و جنايي داشت، لحن اکشن/کمدي را برگزيده و ثابت مي کند که به مديوم ‏مسلط است. اگر طالب دو ساعت تفريح ناب هستيد، ببينيد که چگونه دزد به دزد مي زند!‏&lt;BR&gt;ژانر: اکشن، ماجرايي، کمدي، جنايي. ‏&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 Aug 2008 18:26:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abbas223&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>abbas223</dc:creator>
<guid>http://abbas223.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://abbas223.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;IMG height=615 alt=daneshkadeh.jpg src=&quot;http://www.earthle.org/browse.php?u=Oi8vd3d3LnJvb3pvbmxpbmUuY29tL2FyY2hpdmVzL2ltYWdlcy9kYW5lc2hrYWRlaC5qcGc%3D&amp;b=31&quot; width=450&gt;&lt;BR&gt;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;دانشکده‎&lt;/STRONG&gt;‎‏ ‏Kollegiet&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارگردان: مارتين بارنوويتز. فيلمنامه: يانيک تاي موشولت. موسيقي: توبياس هايلندر، اُيويتدوينگارد. مدير فيلمبرداري: ‏ميکاييل والنتين. تدوين: بنيامين بيندروپ. طراح صحنه: استينه المهولت. بازيگران: نيل رونهولت[کاترينه]، ميکل ‏آرندت[رولف]، يولي اولگارد[سانه]، ميرا وانتينگ[لنا]، يون لانگه[لوکاس]، استين استيگ لومر[پدر کاترينه]. 90 ‏دقيقه. محصول 2007 دانمارک. نام ديگر: ‏Room 205‎‏. نامزد جايزه بهترين جلوه هاي ويژه از جشنواره رابرت. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاترينه دختري شهرستاني به خوابگاهي دانشجويي در کپنهاگ نقل مکان مي کند. اما به محض ورود با برخورد ‏خصومت آميز دانشجويي ديگر به نام سانه روبرو مي شود. اين برخوردها بعد از رابطه جنسي گذراي کاترينه با لوکاس ‏دوست پسر سابق سانه خصومت بيشتري پيدا مي کند. اما همزمان وقايعي عجيب نيز در شرف وقوع است. شايعاتي بر ‏سر زبان هاست مبني بر اينکه در اتاق 205 که سانه در آن زندگي مي کند، روح سرگردان دختري مقتول هم ساکن ‏است. کاترينه ابتدا اين شايعات را که از سوي سانه و دوستانش مطرح مي شود، جدي نمي گيرد. اما شبي بعد از شوخي ‏ترسناک ديگران با او روحي را در آينه اتاق سانه ديده و از هوش مي رود. کاترينه قبل از بيهوش شدن آينه را مي شکند ‏و ندانسته باعث خروج روح مي شود. با کشته شدن يکي از دانشجويان دختر خوابگاه، موضوع جدي شده و سانه کاترينه ‏را متهم به قتل مي کند. کاترينه که در بدو ورود با پسر کمرو و گريزپايي به نام رولف و ساکن قبلي اتاقش روبرو شده ‏بود، بعدها با وي دوست شده و ماجرا را به او مي گويد. رولف تنها کسي است که قصه کاترينه را باور مي کند و قصد ‏کمک به وي را دارد. اما قبل از انجام هر کاري لوکاس نيز به شکلي فجيع کشته مي شود. رولف و کاترينه سعي مي ‏کنند آينه شکسته را يافته و روح سرگردان را به درون آن بازگردانند. اما سانه که به خشم آمده با در دست داشتن آخرين ‏قطعه آينه شکسته قصد جان کاترينه را مي کند. پي آمد اين کار کشته شدن سانه و سرانجام بازگردانده شدن روح ‏سرگردان به درون آينه است. اما مدتي بعد، کاترينه روح سانه را در آينه مشاهده مي کند...‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;چرا بايد ديد؟‎ &lt;/STRONG&gt;‎&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مارتين بارنوويتز 34 ساله و دانمارکي است. از سال 1999 با ساختن فيلم هاي تلويزيوني شروع به فيلمسازي کرده و ‏نقطه قوت کارنامه اش فيلم کوتاه ‏Glimt af mørke‏(2004) برنده جايزه بهترين فيلم کوتاه جشنواره مانهايم-هايلبرگ ‏است. از بررسي منابع موجود چنين برمي ايد که دانشکده يا اتاق 205 اولين فيلم بلند سينماي اوست و پيش از آن 8 فيلم ‏کوتاه، مستند و ويدئويي ساخته است. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دانشکده که مانند فيلمي به همين نام ساخته رابرت رودريگز در 1998 در محيط يک کالج مي گذرد و قصه اش را بر ‏اساس اسطوره اي محلي روايت مي کند. يک فيلم ترسناک کليشه اي که قهرمانش گذشته اي پر ابهام دارد، مادرش ‏بيماري رواني داشته و براي اولين بار مي خواهد تنها زيستن را در جايي دور از شهر خود تجربه کند. طبيعي است ‏حضور وي در خوابگاهي که گذشته اي تاريک دارد و کهن الگوي فيلم هاي ترسناک[تجاوز گروهي به يک زن] را ‏يدک مي کشد، نبايد جاي کار زيادي در اختيار کارگردانش قرار بدهد. بااين حال بارنوويتز کوشيده تا با اتخاد نحوه ‏تصوير برداري دانه دانه و تدويني پر ضرب آهنگ مکانيسم مناسبي براي خلق هيجان خلق کند. بودجه مناسبي در حد 6 ‏ميليون کرون دانمارک نيز در اختيار داشته که با دقت آن را مصرف کرده، اما آن چه در پايان گير تماشاگر مي آيد جز ‏يک فيلم کليشه اي ترسناک و خوش ساخت چيز ديگري نيست. قصه اي مانند هزاران فيلم خونريز ترسناک نوجوان پسند ‏آمريکايي که اين بار در اسکانديناوي ساخته شده است. البته با توجه به محيط خوفناک اين منطقه مخصوصاً در زمستان ‏تاريک و طولاني، خلق و شکل گيري داستان هاي هراس آور چندان دور از ذهن نيست. اما تلاش براي رسيدن به ‏الگوهاي هاليوودي چيز ديگري است. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارگردان در اولين فيلم بلندش به خوبي موفق به جذب تماشاگر و سهيم کردن او در ترس قهرمانش مي شود، اما ‏راهکار نهايي اش براي نجات از چنگ روح مزاحم کمي ساده و بچگانه به نظر مي رسد. تنها نکته بارز فيلم بازي ‏خوب يولي اولگارد در نقش سانه سليطه است که تماشاگر دوست دارد از او نفرت داشته باشد. ‏&lt;BR&gt;ژانر: ترسناک.‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=662 alt=normal.jpg src=&quot;http://www.earthle.org/browse.php?u=Oi8vd3d3LnJvb3pvbmxpbmUuY29tL2FyY2hpdmVzL2ltYWdlcy9ub3JtYWwuanBn&amp;b=31&quot; width=450&gt;&lt;BR&gt;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;طبيعي/عادي‎ &lt;/STRONG&gt;‎‏ ‏Normal&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارگردان: کارل بساي. فيلمنامه: تراويس مکدانلد. موسيقي: کلينتون شورتر. مدير فيلمبرداري: کارل بسي. تدوين: ليزا ‏بينکلي. طراح صحنه: نانسي موسوپ. بازيگران: کري آن ماس[کاترين]، کوين زگرس[جوردي]، کالون کيت ‏رني[والت برافر]، اندرو آيرلاي[ديل]، تاي رانيان[دنيس برافر]، کاميل سوليوان[اليز]، لورن لي اسميت[شري]، مايکل ‏رايلي[کارل]، بريتني ايروين[مليسا]، آليسون هوساک[ابي]، کامرون برايت[برادي]، تارا فردريک[سيلوي فاربر]، ‏بنجامين رتنر[تيم]، زيک سانتياگو[باب]، هرتگار متيوز[جري]، گابريل رز[کاني]، دن شيا[پيتر]. 100 دقيقه. محصول ‏‏2007 کانادا. برنده جايزه بهترين کارگرداني-بهترين بازيگر نقش اول زن/کاميل سوليوان-بهترين بازيگر نقش اول ‏مرد/تاي رانيان و نامزد جايزه بهترين فيلمبرداري-بهترين فيلم-بهترين بازيگر نقش اول مرد/کالوم کيت رني-بهترين ‏تدوين-بهترين فيلمنامه-بهترين بازيگر نقش مکمل زن/بريتني ايروين-بهترين بازيگر نقش مکمل زن/لورن لي اسميت و ‏بهترين بازيگر نقش مکمل مرد/کامرون برايت از مراسم لئو، برنده جايزه بهترين فيلم از جشنواره ونکوور، برنده جايزه ‏بهترين فيلم از اتحاديه نويسندگان کانادا. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کشته شدن پسر نوجواني بر اثر سانحه اتومبيل، بعد از گذشت ها مدت ها زندگي کساني که با اين حادثه درگير بوده اند، ‏تبديل به جهنم کرده است. ابتدا کاترين مادر متوفي که ديگر علاقه اي به زندگي در خود نمي بيند. رابطه اش با شوهرش ‏به هم خورده و پسر ديگرش را تلويحاً تحت فشار قرار داده تا جايگزين فرزند از دست رفته شود. جوردي که مقصر ‏اصلي حادثه بوده، قادر به ادامه تحصيل نيست و با پدر و مادرخوانده جوانش دچار مشکل است. والت برافر استاد ‏دانشگاه که در حادثه دخيل بوده، زندگي زناشويي اش از هم گسيخته و برادري دارد که دو سال از منزل خارج نشده ‏است. هر کس به نوعي سعي دارد در برابر تبعات اين حادثه تلخ واکنش نشان داده و يا مقاومت کند، اما...‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;چرا بايد ديد؟‎ &lt;/STRONG&gt;‎&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارل بساي فيلمساز مستقل کانادايي از نيمه دهه 1990 با دستيار فيلمبرداري وارد دنياي فيلمسازي شده و بعدها مشاغلي ‏چون مدير فيلمبرداري، نويسندگي، تهيه کنندگي و کارگرداني را تجربه کرده است اولين فيلمش برادراني از ‏ويتنام(1998) نام داشت و فيلم هايش مانند لولا، اميل، غير طبيعي و تصادفي با استقبال خوب منتقدان و مردم روبرو ‏شده است. فيلم هاي لولا و غير طبيعي و تصادفي جوايزي مانند بهترين فيلم کانادايي جشنواره فيلم هاي مستقل ويکتوريا ‏و بهترين فيلم غرب کانادا از جشنواره ونکوور را دريافت کرده اند. ولي براي کساني که او و سينمايش را نمي شناسند، ‏طبيعي بهترين وکامل ترين نمونه براي آشنايي با او سينماي مستقل کانادا است. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يک درام بسيار شکيل، پيچيده و خوش ساخت که عنصر غاقلگيري را تا پايان فيلم به خوبي حفظ مي کند. مانند يکه ‏خوردن والت برافر زماني که شري گوينده اخبار هواشناسي تلويزيون بعد از سکس به او مي گويد کسي که بعد از ‏خروج از دادگاه با او مصاحبه کرده، او بوده که اين يکه خوردن به تماشاگر نيز منتقل مي شود. يا لحظه اي که مادر به ‏محل تصادف فرزند رفته و در آنجا نشسته و فنجاني قهوه مي نوشد و آنجا جايي نيست جز وسط يک خيابان پر رفت و ‏آمد....‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طبيعي يا عادي بر خلاف نامش فيلمي درباره کژکاري و اختلال است. يک فيلم روانشناختي درجه يک که مي تواند ‏براي دانشجويان روانشناسي تدريس شود. مجموعه اي از نمونه هاي متفاوت رفتاري که برآيند حادثه اي يکسان ‏هستند[در اينجا تصادف اتومبيل] و بساي هوشمندانه از نمايش آن پرهيز مي کند. کارل بساي همچون روانکاوي ريزبين ‏بر آسيب هاي رواني افراد درگير ماجرا زوم مي کند. خود ماجرا هر چند از دست رفتن يک انسان باشد، در برابر ‏ضايعات روحي وارد شده بر مجموعه اي از نزديکان يا افراد دخيل در حادثه ناچيز است. مقايسه کنيد فيلم را با جاده ‏رزرويشن در طيفي محدودتر و با ديدگاهي متفاوت تر به قضييه مي پرداخت و از هر نظر سرتر از آن است. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بساي و فيلمنامه نويس اش تا جايي که توانسته اند بر گسستگي عاطفي خانواده هاي درگير افزوده اند، اما هرگز از دايره ‏اعتدال خارج نشده اند. همه حوادث حتي رابطه جنسي جوردي با همسر جوان و زيباي پدرش به رغم هولناک بودنش ‏پذيرفتني است. و پرداخت هوشمندانه بساي از چنين صحنه هايي است که او را به عنوان يکي از بهترين کارگردان هاي ‏کانادا و امروز مطرح مي کند. فيلم چند داستانه او درامي مدرن، پيچيده و تلخ است که تماشاي آن نيز جسارت مي طلبد. ‏سينما دوستان و منتقدان گرامي، اين نام را به خاطر بسپاريد چون در آينده شگفتي هاي بسيار بزرگ تري خلق خواهد ‏کرد!‏&lt;BR&gt;ژانر: درام. ‏&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 Aug 2008 18:23:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abbas223&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>abbas223</dc:creator>
<guid>http://abbas223.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://abbas223.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;IMG height=664 alt=golsorkh.jpg src=&quot;http://www.earthle.org/browse.php?u=Oi8vd3d3LnJvb3pvbmxpbmUuY29tL2FyY2hpdmVzL2ltYWdlcy9nb2xzb3JraC5qcGc%3D&amp;b=31&quot; width=450&gt;&lt;BR&gt;‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;13 گل سرخ‏‎ &lt;/STRONG&gt;‎‏ ‏Las 13 rosas‎&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارگردان: اميليو مارتينز لازارو. فيلمنامه: ايگناسيو مارتينز د پيزون، پدرو کوستا، اميليو مارتينز لازارو. موسيقي: ‏روکه بانيوس. مدير فيلمبرداري: خوزه لوئيس آلکاينه. تدوين: فرناندو پاردو. طراح صحنه: ادورادو هيدالگو. بازيگران: ‏پيلار لوپز آيالا[بلانکا بريساک واسکز]، مارتا اتورا[ويرتودس]، ورونيکا سانچز[خوليا کونه سا]، ناتاليا منندز[ماريا ‏ترزا]، ناديا د سانتياگو[کارمن]، گابريلا پسيون[آدلينا گارسيا کاسيلاس]، گويا تولدو[کارمن کاسترو]، فليکس ‏گومز[پريسو]، فران پريا[تئو]، انريکو لو ورسو[کانه پا]، رامون آگوئيره، مارتا آلدو[مادر آنخلس]، آلبا آلونسو[سول ‏لوپز]، آرانتکسا آرانگورن[مانوئلا]، کارمن کابررا[لوئيزا رودريگز د لا فوئنته]، توماس کاله يا[سروان]، هلنا کاستانه ‏دا[زاپاتيتوس]، خوزه مانوئل سروينو[خاسينتو]. 100 و 132 دقيقه. محصول 2007 اسپانيا. نام ديگر: ‏‎13 Roses‎‏. ‏نامزد جايزه بهترين موسيقي از انجمن نويسندگان سينمايي اسپانيا، برنده جايزه بهترين فيلمبرداري-بهترين طراحي لباس-‏بهترين موسيقي-بهترين بازيگر نقش مکمل/خوزه مانوئل سروينو و نامزد جايزه بهترين کارگرداني- تدوين- بهترين فيلم- ‏چهره پردازي- بهترين بازيگر تازه کار زن/ناديا د سانتياگو-بهترين طراحي صحنه-بهترين فيلمنامه-صدابرداري و جلوه ‏هاي ويژه از مراسم گويا، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد نقش مکمل/خوزه مانوئل سروينو و نامزد سه جايزه ديگر از ‏اتحاديه بازيگران اسپانيايي، نامزد جايزه بهترين موسيقي از مراسم موسيقي اسپانيايي. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول آوريل 1939. نيروهاي فرانکو وارد مادريد مي شوند و جنگ داخلي اسپانيا به پايان مي رسد. اما شکار کمونيست ‏ها و جمهوري خواهان به شکلي وسيع آغاز مي شود. بعضي از جمهوري خواهان از کشور مي گريزند، اما بسياري ‏موفق به اين کار نمي شوند. فرانکو اعلام مي کند تنها کساني را که دست هايشان به خون آغشته است، مجازات خواهد ‏کرد. اما بيگناهان بسياري اسير دژخيم هاي نيروي امنيتي وي مي شوند. مانند کارمن 16 ساله، سوسياليستي جوان در ‏ارتش خلقي که هرگز سلاح به دست نگرفته يا بلانکا دختر يک يهودي فرانسوي که با نوازنده اي ازدواج کرده و تنها ‏جرمش آشنايي با يک کمونيست و کمک مالي به او براي فرار است. آنها به همراه دختران و زنان جوان ديگري ‏دستگير، شکنجه و بازجويي و سرانجام به زندان سالس فرستاده مي شوند. آنها که مي پندارند که کاري در حد مجازات ‏هاي سنگين نکرده اند، يقين دارند بعد گذشت چند ماه يا حداکثر چند سال آزاد خواهند شد. اما چند روز قبل از محاکمه، ‏گروهي از مخالفان فرانکو يکي از فرماندهان ارشد او را ترور مي کند. فرجام کار مشخص است: فرانکو افراد نظامي ‏اش با قصد انتقام گيري بعد از محاکمه اي نظامي و فرمايشي 43 مرد و 13 دختر جوان به اتهام کمک به شورشيان ‏محکوم به اعدام شده و 48 ساعت بعد به خوجه اعدام سپرده مي شوند. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‏&lt;‏strong‏&gt;چرا بايد ديد؟‎ &lt;/STRONG&gt;‎&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اميليو مارتينز لازارو متولد 1945 مادريد، براي تماشاگر ايراني نام شناخته شده اي نيست. اما حضور نزديک 4 دهه او ‏در سينماي اسپانيا به عنوان بازيگر، نويسنده، تهيه کننده و کارگردان ساخته شدن نزديک به 20 فيلم را سبب شده که ‏بري از آنها از فيلم هاي مطرح دو دهه اخير سينماي اين کشور محسوب مي شوند. اولين بار در 1986 با فيلم لولو در ‏شب نامش شنيده شد. در 1992 جايزه بهترين فيلم جشنواره فيلم هاي کمدي پينيسکولا را براي ‏Amo tu cama rica‏ ‏دريافت کرد. اتفاقي که در 1997 با فيلم جاده هاي فرعي تکرار شد. ديگر ساخته مشهور او طرف ديگر تخت ‏خواب(2002) نام دارد که جوايزي از جشنواره اي فانتاسپورتو و مالاگا دريافت کرده است. اما 13 گل سرخ را مي ‏توان بهترين و منسجم ترين فيلم کارنامه او به شمار آورد که در تضاد با فيلم هاي کم و بيش سرشار از طنز پيشين ‏کارنامه او قرار دارد. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر با مقوله فاشيسم، توتاليتاريسم، دستگيري، شکنجه و زندان آشنايي داريد که مقولاتي آشنا در ايران سه دهه اخير ‏هستند، 13 گل سرخ قصه اي ملموس و پر آب چشم از کساني است که جان بر سر آرمان نهاده اند. قصه اي واقعي ‏درباره زنان و دختراني که گل زندگي شان توسط رژيمي خونخوار پرپر شد، آن هم به دليل واهي شرکت در توطئه قتل ‏فرانکو که هيچ کدام از دخترها از آن خبر نداشت. فيلم مارتينز لازارو که بر اساس کتاب کارلوس لوپر فوئنسکا ساخته ‏شده، داستان دوره پس از جنگ داخلي اسپانيا را روايت مي کند. اينکه چگونه مردم عادي و حتي به دور از سياست ‏قرباني ددمنشي فاشيست ها شده و مجبور به همرنگي با پيراهن سياه ها مي شوند. اينکه چگونه براي زهر چشم گرفتن ‏از هر مخالف بالقوه اي کشتارهايي بزرگ تدارک ديده مي شود تا در قالب احترام به مذهب و وطن پرستي هر ‏دگرانديشي تحويل جوخه اعدام شود. البته فراموش نمي کند که ريشه هاي گرايش به فاشيسم را نزد برخي از مردم نيز ‏به تصوير بکشد. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مارتينز با وجود روايت قصه هايي کوتاه و موازي از زندگي دختران با مهارت توانسته تعادلي قوي به فيلم خود داده و ‏از افتادن به ورطه از هم گسيختگي روايت پرهيز کند. بازي هاي خوب دخترها در کنار داستانک هاي عاشقانه مربوط ‏به چند نفر از آنها تماشاگر را از جان و دل با فيلم همراه مي کند. مهم نيست که به کدام ايدئولوژي اعتقاد داريد، مهم اين ‏است که انسان هستيد و امکان ندارد در برابر حوادثي که مي تواند بر سر هر انساني نازل شود بي تفاوت بمانيد. طيف ‏گسترده شخصيت هاي مونث يا مذکر فيلم مانند پدر کارمن که افسري وظيفه شناس است و دختر را با دستان خود به ‏دژخيم تحويل مي دهد-و تماشاگر هرگز او را شماتت نمي کند- يا بستگان ترسوي نوازنده کمونيست که براي ايمن ماندن ‏او را لو مي هند و از همه مهم تر افسر باسکي که عاشق خوليا شده و هنگام خطر از نزديک شدن به او پرهيز مي کند، ‏همه و همه انسان هايي باورکردني هستند. اما آنچه فيلم را با ارزش مي کند نگاه منتقدانه نويسنده و فيلمساز به دوراني ‏سخت سرنوشت ساز در تاريخ اسپانيا و حتي اروپا و دنياست. چون جنگ داخلي اسپانيا چرخشگاه شکست و پيروزي ‏براي جبهه هاي فاشيسم و دنياي آزاد بود. مورخان عقيده دارند اگر فرانکو به پيروزي نمي رسيد، امکان بسيار ضعيفي ‏براي آغاز جنگ از سوي هيتلر وجود داشت. به همين خاطر از همه جاي دنيا انديشمندان، آزادي خواهان و هر کس که ‏به اين امر باور داشت براي مقابله با ارتش فرانکو به بريگاد بين الملل پيوسته بود. ارتشي که شاعري انگليسي آن را ‏سپاه ژنده پوش ها ناميده بود. سپاهي که چيزي نمي خواست جز صلح شرافتمدانه توام با آزادي...‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرانکو صلح را در اسپانيا به قيمت ريختن هزاران بيگناه حاکم کرد، اما شرافت را از ميان برد و آزادي را نيز... آزادي ‏دهه ها بعد با مرگ فرانکو به دست آمد و هنوز که هنوز است پس لرزه هاي آن دوران سخت تن و جان مردم اسپانيا را ‏زجر مي دهد. 13 گل سرخ يک تسويه حساب با آن رزيم نيست، بلکه نگاهي واقع گرايانه به دوره اي که بعضي دژخيم ‏ها مانند رئيس مونث زندان سالس در مرگ بندي ها خود مي گريست. آقايان و خانم ها و همه آزادي خواهان روزگار ‏من، کساني که به هنوز به زندگي در صلح شرافتمندانه باور داريد، 13 گل سرخ فيلمي براي همه شماست. يک شاهکار، ‏فيلمي واقعاً بزرگ و شايسته تحسين. اشک ريختن تان تضمين مي شود!‏&lt;BR&gt;ژانر: درام. ‏&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 Aug 2008 17:57:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abbas223&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>abbas223</dc:creator>
<guid>http://abbas223.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
